داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 25 بازدید

ماجرای قرص سردرد و جوان بیکار(مخصوص افراد باهوش)

 

یك پسر برای پیدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به یكی از این فروشگاهای بزرگ كه همه چیز می فروشند در ایالت كالیفرنیا رفت.مدیر فروشگاه به او گفت: «یك روز فرصت داری تا به طور آزمایشی كار كرده و 

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 23 بازدید

ماجرای دو چشمان کوتاه(مخصوص افراد متاهل و قابل توجه مجرد های عزیز)

جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی

  • ADMIN
  • پنجشنبه 22 خرداد 1399
  • 21 بازدید

جمع کن کاسه کوزتو

در قدیم برای قمار بازی علاوه بر خانه هائی که در آن قمار راه می انداختند مکانهای مثل خرابه ها و پشت دروازه های شهر و روی پشت بام حمامها و جاهای کم رفت و آمد سفره هائی برای این کار گشوده میشد و گرداننده قمار را کاسه کوزه دار می گفتند

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 19 بازدید

ماجرای خواندنی گنجشک و اتش که بسیار اموزنده است.

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

 

پرسیدند : چه می کنی ؟

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 30 بازدید

ماجرای سنگی که توسط پادشاهه گذاشته شده بود(زیبا و قابل تامل)

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 49 بازدید

 ماجرای معروف بهلول و بوی غذا

مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که 

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 57 بازدید

حکایت قشنگ و خواندنی بهلول و زبیده خاتون همسر هارون الرشید(دیده و ندیده)

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می‌رفت. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه ها گِل بازی می‌کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت.

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 41 بازدید

ماجرای بسیار زیبای دختر زیبای زیرک کشاورز

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 39 بازدید

حکایت بسیار خنده دار و جالب از حکیم دانا

 

حکیمی ﺭﺍ ﭘﺮﺳــﯿﺪﻧﺪ: ﭼﻪ موقع ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻨﺎﺳﺐ تر ﺍﺳﺖ؟

حکیم ﮔﻔﺖ: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺷﻮﺩ!

ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر ثروت؟

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ چرا که ثروت را اعتباری نیست.

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر جسمی؟

ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ چرا که جسم را بقا و اعتباری نیست.

گفتند: توانا از نظر عقلی؟

ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: نه چرا که عقل زوال دارد و آن را اعتباری نیست.

ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: گرفتیمون؟

ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺁﺭﯼ! دقیقا...

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 38 بازدید

ماجرای شنیدنی پیامبر و سعد

امام باقرعلیه السلام فرمود: در زمان رسول خدا، در آغاز هجرت یکی از مومنین صفه به نام سعد بسیار در فقر و ناداری به سر می برد و همیشه در نماز جماعت، ملازم پیامبر خدا بود و هرگز نمازش ترک نمی شد رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم وقتی او را می دید، دلش به حال او می سوخت و نگاه دلسوزانه به او می کرد.