داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 100 بازدید

داستان بسیار جذاب فرعون و اادعای خدایی او!!

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.

فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.

فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.

شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!

بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 34 بازدید

داستان بسیار جالب و قشنگه خواستگاری مادر بزرگ در...

 مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، 

 

  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : 

 

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، 

 

  از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

 

  مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، 

 

  از لپ هام گرفت تا گل بندازه

 

  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

 

 

 

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من

  • ADMIN
  • چهارشنبه 21 خرداد 1399
  • 79 بازدید

حکایت پندآموز و جذاب متشکرم پدر!!

روزی یک مرد ثروتمند پسر خردسالش را به یک روستا برد تا به وی نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی ميکنند چه قدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه ی کوچک یک روستايي مهمان بودند. در راه برگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در خصوص مسافرتمان چه بود ؟