داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

پیری مار و تدبیر او

آورده‌اند كه ماري پير شد و توان شكار كردن را از دست داد. از سرنوشت خود اندوهگين شد، كه بدون توان شكار كردن، چگونه‌مي‌تواند زندگي كنم؟ با آن‌كه مي‌ديد كه جواني را نمي‌توان به‌دست آورد، اما آرزو مي‌كرد كه‌اي‌كاش همين پيري نيز ماندني ‌بود. پس به كنار

چشمه‌‌اي كه در آن قورباغه‌هاي بسياري زندگي مي‌كردند و يك سلطان كامكار داشتند، رفت و خود را مانند افسردگان و اندوه‌زدگان نشان داد. قورباغه‌اي از او شوند(:دلیل) اندوهش را پرسيد! مار گفت: «چرا اندوهگين نباشم كه زنده‌بودن من در شكار كردن قورباغه بود، اما امروز به يك بيماري دچار شده‌ام كه اگرهم قورباغه‌اي شكار كنم، نمي‌توانم آن را نگه‌داشته و بخورم.»

 

قورباغه پس از شنيدن اين سخن به نزد حاكم رفت و مژده‌ي اين كار را به او داد. سلطان مار را به نزد خود خواند و از او پرسيد كه چرا دچار اين بيماري شده‌ايي؟ مار گفت، روزي مي‌خواستم كه يك قورباغه را شكار كنم، قورباغه گريخت و خود را به خانه‌ي زاهدي انداخت. من او را تا خانه‌ي زاهد دنبال كردم، خانه تاريك بود و پس زاهد هم در خانه نشسته بود.من انگشت پسر را به گمان اين كه قورباغه است نيش زدم و او مرد. زاهد نيز، مرا نفرين كرد و از خدا خواست تا خوار و كوچك شوم، به گونه‌اي كه سلطان قورباغه‌ها بر پشت من نشيند و من توان خوردن هيچ قورباغه‌اي را نداشته باشم. سلطان قورباغه‌ها با شنيدن اين سخن خوشحال شد بر پشت مار نشست. سلطان با آن كار خود را بزرگ و نيرومند مي‌پنداشت و بر ديگران فخر مي‌فروخت.

 

پس از گذشت چند روز مار به سلطان گفت: «زندگاني سلطان دراز باد، مرا نيرويي نياز است كه با آن زنده بمانم و در خدمت به تو، روزگار را سپري كنم.» سلطان گفت: «درست مي‌گويي، هر روز دو قورباغه برايت آماده مي‌كنم كه بخوري.» پس مار هر روز دو قورباغه مي‌خورد و چون در اين كاري كه انجام مي‌داد سودي مي‌شناخت، آن را شوند خواري خود نمي‌‌پنداشت.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها