داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جالب گزو مونگ پادشاه گوگوریو

در زمانهاي قديم سرزميني به نام بويو وجود داشت. قلمرو پادشاه بويو شبهجزيرهي كره و كل استان

 

منچوري بود. پادشاه بويو، هبورو نام داشت. او هرچند به سن كهنسالي رسيده بود، اما همچنان بدون

 

جانشين و وارث بود. به همين خاطر او هميشه دعا ميكرد و از خدايان كوهها و رودخانهها درخواست

 

ميكرد كه صاحب پسري شود. 

يك روز پادشاه آماده شد كه براي اسبسواري برود بيرون. هبورو با

 

اسبش قدم ميزد و داشت لذت ميبرد كه نزديك درياچهي گونيون شد، اسب پشت سنگ بزرگي ايستاد

 

و شيههي بلندي كشيد. پادشاه به همراهانش دستور داد تا سنگ را به كنار بكشند، ناگهان آنها متوجه

 

پسربچهاي به شكل قورباغهي طلايي در زير سنگ شدند. پادشاه از اينكه پسري پيدا كردهبود بسيار

 

خوشحال بود و آن را هديهاي از طرف خدا پنداشت و او را جانشين خودش خواند. پادشاه اسم پسر

 

جديدش را گوموا (قورباغه طلايي) گذاشت. يك روز پادشاه با پسرش كنار حوض بزرگ قصر نشسته

 

سرورم در خواب طلا ديدهام و » : بودند كه يكي از وزيران پادشاه بنام آرانبول به نزد پادشاه آمد و گفت

 

پادشاه «. به شما توصيه ميكنم كه به سرزمين حاصلخيز گيوبوون، نزديك درياي شمالي نقل مكان كنيد

 

چند روزي در فكر فرو رفت و سپس دستور داد قلمرو فرمانروايياش را به مكان دورتري انتقال دهند و

 

ناميد (بويو شرقي). بعد از مرگ پادشاه، شاهزاده گوم-وا جانشين پدرش شد، ناگهان « دونگبويو » آن را

 

كه ادعا ميكند از نياكان الهي ميباشد، مدعي تاج و « هموسو » براي شاه جديد خبر آوردند شخصي به نام

 

تخت شده و بر تخت فرمانروايي سرزمين بويو يعني سرزمين پيشين پدر گوم-وا نشسته است. روزي از

 

در جنوب كوه تبِگ سفر كرده بود با زني كه در آن نزديكي « اوبالسو » روزها پادشاه جديد كه به سرزمين

 

است و دخترِ هايِگ (خداي « يوهوا » نام من » : در حال قدم زدن بود ملاقات كرد. دختر خيلي زيبا بود. گفت

 

زن اول نميخواست حرفي بزند. كمكم به پادشاه «. از خودت بگو » : پادشاه به يوهوا گفت «. رودخانه) هستم

 

يكبار با مردي به نام هموسو ملاقات كردم كه به من » : اعتماد كرد و شروع كرد به درد دل كردن. گفت

 

در حوالي كره « يالو » گفت پسر يكي از خدايان است. ما شبي را با هم در خانهاي نزديك رودخانهي

 

گذرانديم، اما بعد از آن شب او هرگز برنگشت و والدينم به خاطر اين رابطهي نامشروع من را « اونگسين »

 

بعد از شنيدن اين داستان، پادشاه به فكر فرو رفت و زن را به قصر برد و در اتاقي محدود «. طرد كردند

 

كرد. نور خورشيد مستقيما به او ميتابيد و تلاش زن براي فرار از نور مستقيم خورشيد بيفايده بود. پس

 

از مدت كوتاهي زن حامله شد و تخممرغ بسيار بزرگي را به دنيا آورد. پادشاه با ديدن تخممرغ بهشدت

 

عصباني شد و آن را جلوي سگها و خوكها انداخت، اما آنها نميتوانستند تخممرغ بخورند. بار دوم آن

 

را به بيرون پرت كرد، اما اسبها و گاوها هم از خوردن آن اجتناب كردند. دفعهي بعد آن را به داخل

 

مزرعه انداخت، اما پرندهها آن را به زير بالهاي خود گرفتند. در آخر پادشاه تصميم گرفت كه تخممرغ را

 

بردارد و بشكند، اما هركاري كرد تخممرغ نشكست؛ از اينرو پادشاه آن را پيش مادرش برگرداند. مادر

 

آن را با پارچهي نرمي پوشاند و در جاي گرمي از اتاق قرار داد. طولي نكشيد كه تخممرغ شكست و پسري

 

به دنيا آمد كه قوي و سالم به نظر ميرسيد. مادر بسيار خوشحال شد و از او بهخوبي مراقبت كرد. سال

 

هاي سال پسر در قصر باليد و بزرگ شد. وقتي شش سالش شد بهخوبي ميتوانست تيراندازي كند و به

 

را براي « زومونگ » قدري مهارت پيدا كرد كه قادر بود همهي رِقبايش را شكست بدهد. به همين خاطر نام

 

او برگزيدند؛ به اين دليل كه در زمانهاي قديم پهلوان كمانداري به همين نام وجود داشت. پادشاه هفت

 

زومونگ از » : نام داشت به زومونگ حسادت ميكرد و به پدرش گفت « دسو » پسر داشت. پسر ارشد كه

 

يك تخممرغ به دنيا آمده، من فكر ميكنم كه او شخصيت خطرناكي دارد. من به شما نصيحت ميكنم كه

 

اما «. فورا از شر او خلاص بشويم، در غير اينصورت ممكن است دردسرهاي زيادي به وجود بياورد

 

پادشاه از اين پيشنهاد صرفنظر كرد و زومونگ را به عنوان نگهبان اسبها برگزيد. زومونگ به بهترين

 

اسب غذاي كمي ميداد و اين باعث ميشد اسب ضعيف و لاغر شود و در عوض به بقيهي اسبها غذاي

 

بيشتري ميداد كه ممكن بود چاق و قوي به نظر برسند. او اين كارها را به اين دليل انجام ميداد كه فكر

 

مي كرد ديگران نسبت به او بدبيناند و از او متنفرند. اميدوار بود كه خودش را براي اتفاقاتي كه ممكن

 

است در آينده براي او بيافتد آماده كند. يك روز پادشاه تصميم گرفت به شكار برود. پادشاه به زومونگ

 

پادشاه اسب چاق را ميراند و زومونگ اسب لاغر را «. دو اسب بياور تا با هم به شكار برويم » : گفت

 

ميراند. در حين شكار پادشاه متوجه قدمهاي آهستهي اسبش شد، در حاليكه زومونگ با تير و كمان

 

كهنه خيلي خوب شكار ميكرد؛ چون او بهترين اسب را ميراند. ديگر پادشاه از وقوع خطرهاي احتمالي

 

بهشدت نگران بود و به خاطر تأثير افكار و برنامههاي پليد شاهزاده و خدمتكارانش متقاعد شده بود كه

 

از اين نيت پليد باخبر شد و صميمانه از پسرش « يوهوا » زومونگ را به قتل برساند. مادر شاهزاده يعني

 

خواهش كرد كه فرار كند. شاهزاده نيمهشب با مادرش خداحافظي كرد و به اتفاق سه نفر از همراهانش به

 

حركت كردند، اما هيچ پلي وجود « اُمرو » به سوي رودخانهاي بنام « هيوبو » و « ماري » ،« زومي » نامهاي

 

نداشت و آنها شديداً تحت تعقيب سربازان پادشاه بودند، از اينرو زومونگ به سوي خداي رودخانه زانو

 

اي خداي بزرگ رودخانه، من پسر يكي از خدايان و همچنين پسرِ » : زد و از صميم قلبش دعا كرد و گفت

 

در همين «. دخترِ تو هستم. من در محاصرهي خطرهاي جدي هستم. من را نجات بده. لطفا من را نجات بده

 

حال كه داشت دعا مي كرد به طور شگفتانگيزي دستهي بزرگي از ماهيها و لاكپشتها شناكنان به سمت

 

رودخانه آمدند و با پشتشان پلي را به وجود آوردند. آنها بهراحتي از روي پل گذشتند اما سربازان

 

پادشاه كه به سرعت داشتند به آنها نزديك ميشدند، نتوانستند به دنبال آنها بروند چونكه ماهيها و

 

لاكپشتها به سرعت شنا كردند و از آنجا دور شدند. زومونگ و همراهانش به راهشان ادامه دادند تا به

 

« موگ » و « موكُل » ،« زِسا » رسيدند و در آنجا با سه مرد عاقل، فهميده و خير خواه به نامهاي « مدون » درهي

 

ملاقات كردند. زومونگ از آنها خواست كه براي تأسيس يك قلمرو جديد به او كمك كنند. سه مرد عاقل

 

« زونگسيل » ،« گوگسي » موافقت كردند و به دنبال او راه افتادند. زومونگ براي آنها بهترتيب نامهايِ فاميليِ

 

حركت كردند و يك « زلبنكسن » را برگزيد. زومونگ به همراه يارانش و سه مرد عاقل به سمت « سسيل » و

 

پايتخت جديد در آنجا بنا كردند. از اينرو كه آنجا سرزمين حاصلخيزي بود و كوههاي پرشيب اطراف آن

 

را احاطه كرده بود و رودخانهي زيبايي از كنار آن ميگذشت. تا زمانيكه زومونگ براي خود قصري

 

ساخت. او قلمرو « بوليو » بسازد، او تعدادي خانههاي موقتي با سقفهاي گالي پوش در كنار رودخانهي

 

نام داشت به اول اسمِ خودش « گو » ناميد و بخش اول اسمِ قلمروِ خود را كه « گوگوريو » فرمانروايياش را

 

اولين پادشاه گوگوريو شد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها