داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

افسانه دوشیزه آرانگ

برجي سر به فلك ،« گيونگسانگ جنوبي » در استان ،« ميريانگ » در ناحيهي « ناگدونگ » در كرانهي بلند

 

ناميده ميشد. درست زير اين برج جلوي صخرهي پرشيب كه هممرز با « يونگنامنو » كشيده بود، كه

 

رودخانه بود، نيزار انبوهي بود. زماني در اين نيزار معبد يادبود كوچكي قرار داشت، اما اكنون چيزي به

جز سنگ نازك يادبودي كه به يادبود داستان غم انگيز دوشيزهاي به نام آرانگ بنا شده است وجود ندارد.

 

بود. پدرش « زن جوان پاكدامن » يا ،« زونگاوگ » و اسمش در كودكي ،« يون » نام خانوادگي او

 

نجيبزادهاي در شهر سئول بود كه به عنوان رئيس دادگاه در ميريانگ برگماشته شده بود، جايي كه

 

رويداد غم باري رخ داد. او هنگامي كه هجده سالش بود، با پدرش به آنجا آمده بود. او بسيار زيبا بود و

 

همهي درسهاي كهن را آموخته بود، براي همين خواستگاران بسياري براي او پيدا شدند. در نگاه او هيچ

 

كدام برايش مناسب نبودند و هنوز ازدواج نكرده بود.

 

نام داشت و پيشهاش اين بود كه « بگگا » در ميان مقامهاي طبقهي فرودست پسر جوان مجرّدي بود كه

 

مهر رئيس دادگاه را جابهجا ميكرد. او دختر زيباي رئيس دادگاه را جذب خود كرده بود و در انديشهي

 

چيرگي بر عشق دختر بود، او نميتوانست مستقيم با دختر سخن بگويد؛ چون اصلاً در طبقهي او نبود، به

 

همين خاطر رفت و به دايهي دختر درد دلش را گفت.

 

يك بعد از ظهر زماني كه آرانگ با دايه اش آماده بود، پسر نزد او آمد و با لبخند گفت: امشب، ماه كامل

 

است. دوست نداريد براي گردش بيرون برويد؟ نماي از برج كنار رودخانه و گسترهي پهناور خزه ها بايد

 

دلپذير باشد. با من بياييد و آن را ببينيد.

 

آرانگ با دايهاش به باغ رفت. آنها مدتي كنار بركهي نيلوفر ايستادند و درخشش كم رنگ نور ماه را كه

 

در آرامش شب ميدرخشيد ستايش ميكردند. چيزي نگذشت كه دلواپسي آغاز شد؛ زيرا پدر آرانگ به او

 

اجازه نداده بود كه بيرون بيايد، آرانگ گفت: دايه، بسيار دير شد. من بايد برگردم.

 

اما دايه هيچ توجهي به او نكرد و پافشاري كرد كه آرانگ بيايد و چشم انداز را از يونگنام ببيند. در آنجا

 

او روي مهتابي (بالكن) نشست و به زيبايي شب نگريست.

 

بِگ، كارمند جوان، پيش از اين پشت يكي از ستونهاي چوبي كلفت چشم به راه آمدن آرانگ بود. دايه

 

اكنون از ترك كردن بانو پوزش مي خواست، به محض اينكه او رفت پسر پا بيرون گذاشت و با دختر چنين

 

نجوا كرد: نترس. تو من را نميشناسي. من دوست دارم كه تو حواس پرت باشي.

 

آرانگ از اين مزاحمت غير منتظره ترسيد و بلند جيغ كشيد و تلاش كرد فرار كند، ولي در آنجا جز آن

 

پسر كسي نبود. پسر به سوي او شتافت و تلاش كرد تا بازويش را بگيرد. دختر با نيرو مقاومت كرد و

 

پسر خنجرش را بيرون كشيد تا او را تهديد كند. آرانگ تا پايان در برابر او مقاومت كرد، تا اينكه پسر به

 

دختر خنجر زد و دختر مرده روي زمين افتاد. پسر كالبد بيجان دختر را در نيزار زير برج انداخت.

 

روز بعد، وقتي فهميدند كه آرانگ گم شده است، رئيس دادگاه، يعني پدرش دستور داد جستجو كنند.

 

حتي نشانهي ناچيز و كوچكي يافت نشد. دايه و بگ ترتيبي دادند كه راز را پنهان نگه دارند؛ چون اين

 

رويداد شرم آور نبايد براي خانوادهي اشراف زادهاي مانند آنها روي ميداد، بنابراين خود رئيس دادگاه

 

استعفا داد و به سئول بازگشت.

 

از آن پس، هنگامي كه رئيس دادگاه جديد پستش را در ميريانگ آغاز ميكرد صبح بسيار زود مردم

 

جسدش را پيدا ميكردند. در آنجا هيچ رد پايي از قاتل نبود، با اين حال مرگ راز آميز رئيس دادگاه جديد

 

در شب رسيدنش بسيار دولت سئول را سر در گم ميكرد. از آن هنگام هيچ كس نميخواست كه در سمت

 

رياست دادگاه ميريانگ گماشته شود.

 

درخواست اين پست را كرد، چون در ذهنش طرحي بود كه « يي سانگسا » روزي كارمندي به نام

 

ميتوانست با آن قاتل را پيدا كند. او از سوي دولت به اين پست گماشته شد و به ميريانگ آمد. اين كارمند

 

تدارك برگذاري يادبود را كه رسم بود صبح زود برگزار شود، ديد.

 

شب، هنگام رسيدن ييليت رئيس دادگاه شمعهاي زيادي روشن شده بود كه هر گوشهي سكونتگاه را

 

روشن كرده بود، او در گوشهي پذيرايي نشسته بود و شروع كرده بود به بلند خواندن. ناگهان بادي

 

شگفت آغاز به وزيدن كرد و در موافق با آن باز شد، در آنجا روح دختري با موهاي نامرتّب كه يك بازو

 

و يك سينهاش بريده شده بود و خنجري كه پهلويش را شكافته بود، نمايان شد.

 

هيچ چيزي از تجسم وحشتناك و دليرانهي فرياد رئيس دادگاه ترسناكتر نبود كه گفت: شما روحيد يا

 

موجود زنده؟

 

روح پاسخ داد: من روح آرانگ هستم كه در اين دنيا زنده ماندم، چون از من هنوز كينهجويي نشده است.

 

هر زماني كه رئيس دادگاه جديدي در شب نخست به اينجا بيايد با چهرهي من ترسيده است و براي خاطر

 

همان ترس درگذشته است، اما تو با دل و جرأتترين و دليرترين رئيس دادگاهي هستي كه من ديدهام.

 

قاتل من هر روز به ادارهي شما مي آيد. هنگام حضور و غياب در روز سوم، شاپركي زرد، بال خواهد زد

 

و دورش خواهد چرخيد. با اين نشانه تو ميتواني او را بشناسي و ميتواني او را به خاطر من مجازات

 

كني.

 

روز بعد كارمندان كه آماده ميشدند تا مراسم استقبال از رئيس دادگاه جديد را ببيند، بسيار شگفت زده

 

شدند كه ديدند او زنده است. روز سوم، هنگام حضور و غياب او شاپرك زرد را ديد كه پرواز ميكند و

 

بالاي سر بِگ، كارمند جوان ميرود و بر ميگردد. رئيس دادگاه بِگ را پيش از اين ديده بود. او را فراخواند

 

و با جرمش روبرو كرد و او همه چيز را اعتراف كرد. بِگ خود را گناهكار يافت و در همان زمان اعدام

 

شد. آنها كالبد دختر را در نيزار يافتند و در همانجا او را به خاك سپردند. پس از آن ديگر روح نمايان

 

نشد. معبدي در كنار آرامگاهش ساخته شد، جايي كه مردم براي نيايش به آنجا ميرفتند و حتي مراسم

 

ساليانه براي پرهيز از اين رويداد ناگوار برگزار شد و امنيت را در شهر تضمين كردند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها