داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت آموزنده چهار برادر سوگند خورده

در زمانهاي خيلي قديم، مردي زندگي مي كرد كه پسر نداشت، به همين خاطر احساس بدبختي ميكرد.

 

اتفاقاً او پسربچهاي را بيرون از خانه پيدا كرد كه او را رها كرده بودند. مرد او را برداشت و تصميم گرفت

 

كه از او مراقبت كند. او عجيبترين بچهاي بود كه مرد تا به حال ديده بود. او ميتوانست به جاي شير

برنج پخته بخورد و همچنين با سرعت شگفتانگيزي رشد ميكرد. وقتي كه يك ماهش بود، از پدرخوانده-

 

اش خواست كه به او بقچهاي چوبي بدهد تا برود و از كوهستان هيزم جمع كند. بنابراين پدرش براي او

 

بقچهاي با ساقهي ذرت ساخت، ولي او با تمسخر گفت:

 

اين به درد من نميخورد!

 

بنابراين پدرش براي او يك بقچه ي چوبي ساخت، ولي باز پسربچه راضي نشد و گفت:

 

اين به اندازهي كافي قوي نيست.

 

بنابراين پدرش رفت و آهنگري را پيدا كرد تا براي او يكي از جنس آهن بسازد. اين دفعه پسربچه راضي

 

شد. كمي بعد پسر با بقچه به كوهستان رفت. مرد ديد كه پسرش كاري عجيب كرده است، فهميد كه پسرش

 

هر روز كندههاي چوب جمع ميكند و به خانه ميبرد.

 

پس از اين پسر عادت داشت كه اغلب به كوهستان برود و تعداد زيادي كنده ي چوب بزرگ با خودش

 

بياورد. او كمكم با آنها خانهاي بزرگ ساخت.سپس از سنگهاي بزرگ براي آنجا دروازه درست كرد.

 

پسر بسيار نيرومند شده بود. او كفشهاي آهني مي پوشيد، طوري كه همه به او ميگفتند كفش آهني.

 

روزي او خانه را ترك كرد و رهسپار سفر شد، ناگهان دريافت كه درختي بلند در زمين همسايهشان يك

 

طور عجيبي رفتار ميكند. درخت پيوسته پايين ميآمد و دوباره بالا ميرفت. او به درخت نزديك شد تا

 

ببيند قضيه از چه قرار است. او ديد كه پسري زير آن خوابيده و با صداي بلند خرناس مي كشد، وقتي او

 

نفسش را بيرون ميكشيد آنقدر قوي بود كه درخت را به سمت پايين ميبرد و وقتي نفسش را فرو ميداد

 

درخت دوباره به سمت بالا ميآمد. كفشآهني بالاي سر پسر فرياد زد تا او را بيدار كند، اما موفق نشد.

 

رفت نزديكتر، روي بيني او زد و بيدارش كرد. او بلند شد، در حالي كه خميازه ميكشيد و بدنش را كش

 

پيشنهاد داد دوست شوند و پيمان برادري ببندند. او هم موافقت « بيني بادي » ميداد. سپس كفشآهني به

 

كرد و بعد با هم كشتي گرفتند. بيني بادي پيروز شد و برادر بزرگتر شد.

 

سپس آنها راه خودشان را با هم ادامه دادند. روزي آنها كوهي بزرگ ديدند كه ناگهان ريز ريز شد و

 

جاي آن كوه يك زمين صاف شد. بنابراين آنها نزديكتر رفتند و پسري را با يك شنكش بلند فلزي ديدند

 

كه داشت خاكها را جمعآوري ميكرد. سپس او را دعوت كردند كه برادرشان شود و او موافقت كرد.

 

سپس هركدام از آنها نوبتنوبتي روي شنكش خودشان نشستند. وقتي روي آن نشسته بودند به هيچ

 

كوچكترين برادر شد. « شنكش بلنده » وجه نميتوانستد آنها را حركت بدهند. بنابراين

 

بنابراين سه برادر قسم خورده براي ماجراجويي به راه خود ادامه دادند. آنها به رودخانهاي رسيدند و

 

متوجه شدند كه آب رودخانه با آب قهوهاي رنگ پر شده و باد كرده كه به نظرشان عجيب و غريب آمد،

 

چون آن اواخر باراني نيامده بود. آنها كنار رودخانه را دنبال كردند تا اينكه پسري را ديدند كه دارد آب

 

در دره ميريزد. به نظر ميرسيد كه او مسئول آن سيلاب كم باشد. براي آزمايش كردن او، سه تا برادر

 

گردنش را گرفتند و او را تكان دادند. ناگهان يك آبشار بزرگ روي آنها ريخت. بنابراين آنها با خواهش

 

خواستند كه بزرگترين برادرشان شود و او هم انگار آماده باشد، موافقت كرد. « آبشار » و التماس از

 

چهار برادر با هم به راه خود ادامه دادند. همه روز در كوهستان سرگردان بودند تا اينكه شبانگاه

 

خانهاي بزرگ با سقف آجري ديدند. آنها از كوهستان بالا رفتند و در آن خانه را كوبيدند تا براي خوردن

 

چيزي بخواهند. پيرزني آمد و به آنها خوشامد گفت و دعوتشان كرد كه وارد خانه شوند. او برادران را

 

به اتاقي با ديوارهاي چوب دعوت كرد و برايشان شام آورد. آنها با ديدن خوراك شگفتزده شدند؛ چون

 

غدايشان گوشت انسان بود. هيچ از آن نخوردند و ترسيدند كه بلايي سرشان بيايد. بعد از چند ساعت،

 

شنيدندكه در از پشت قفل شد.

 

برادران كم كم خوابشان گرفت، ولي مقاومت ميكردند بيدار بمانند. نيمهي شب اتفاقي صداي گپ و گفتي

 

را شنيدند. يكي از صداها گفت:

 

مادر ميتوانم بوشان را حس كنم. آنها چند نفرند؟

 

چهارتا، به نظر خوشمزه ميآيند. به سه تا برادرم چيزي نميرسد. پس ما آنها را مي پزيم. ما همه

 

گرسنهايم.

 

آنها الآن بايستي خوابيده باشند. اگر ميخواهي آنها را بخوريم.

 

وقتي برادران اين گفت و گو را شنيدند دريافتند كه پيرزن و چهار پسرش آدم نيستند، بلكه ببرهايي

 

هستند كه چهرهي خودشان را عوض كردند. آنها ساكت ماندند تا مبادا از اينكه ببرها بفهمند اينها بيدارند

 

آسيبي به خود بزنند. سپس دريافتند كه سقف بالاي سرشان دارد گرم ميشود. ببرها زير آنها آتش

 

بزرگي درست كرده بودند تا چهار بردار قسم خورده را كباب كنند. بيني بادي برادرانش را آرام كرد. او

 

با همهي نيرويش فوت كرد تا اتاق را سرد كند. كمي بعد، ببرها در اتاق را باز كردند و با تعجب ديدند كه

 

برادران هنوز زنده و تندرست هستند. بنابراين مجبور شدند دو تا گوزن را به جايشان بخورند. آنها از

 

نيروي جادويي برادران كه انگار زندگي بعد از مرگ پيدا كرده بودند، شگفتزده شده بودند.

 

صبح بعد پيرزن آمد و به آنها پيشنهاد داد كه با چهار پسرش در جمع آوري هيزم همكاري كنند. پيرزن

 

به چهار برادر قسم خورده گفت كه بروند و درختهاي كاج را در كوهستان ببرند، تا پسرانش آنها را به

 

عنوان پايه براي خانه استفاده كنند. اگر در مسابقه با پسران پيرزن شكست ميخوردند، به قيمت از دست

 

دادن جانشان تمام ميشد.

 

بنابراين چهار برادر قسم خورده به راه افتادند و درختهاي كاج را از بيخ كندند و آنها را كنار خانه

 

نزديك برادران قسم خورده كه در حال نصب چوبها بودند پرتاب كردند. زماني نگذشت كه چهار برادر

 

ببر به نظر رسيد كه شكست خورده اند، چون چهار بردار سوگند خورده خيلي زودتر از موعد مقرر چوب

 

ها را آورده بودند. پيرزن سر آنها داد كشيد و ناگهان به چهرهي اصليشان برگشتند. ببرها به سوي

 

كوهستان بالا رفتند تا چوبها را بشكنند. چهار برادر قسم خورده شروع كردند به جا دادن كندهها در

 

زمين، اما آنقدر سريع كار كردند كه ببرها مجبور شدند از كوهستان پايين بيايند. پيرزن ترسيد كه پسرانش

 

شكست بخورند، بنابراين توي پايهها آتش انداخت تا چهار برادر سوگند خورده را كه روي كندهها نشسته

 

بودند آتش بزند.چهار پسر پيرزن با ديدن شرارههاي آتش بسيار شادمان شدند و از قدرت گرفتن و

 

پيروزيشان لذت ببرند. آنها با مادرشان دور پايههاي چوبي نشسته بودند و با خوشي شيطانصفتانهشان

 

دست ميزدند.

 

چهار برادر قسم خورده با اين خيانت غير منتظرهي پيرزن غافلگير شده بودند، اما زود با همديگر

 

همكاري كردند تا نقشه اي ترتيب دهند كه هم خودشان را نجات بدهند و هم اين موجودات بدكار را مجازات

 

كنند. آبشار آب درست كرد و زود آب را خاموش كرد. علاوه بر اين او يك سيل بزرگتري را كه همه را

 

در آب فرو ميكرد، درست كرد، بنابراين چهار برادر سوگند خورده صحيح و سالم بالاي پايهها ماندند.

 

پيرزن و چهار پسرش سريع به شكل ببري خودشان درآمدند. آنها تقريباً داشتند غرق ميشدند و تنها

 

پنجههاشان از توي آب معلوم ميشد. آنها به طور رقّت باري گريه ميكردند و ميگفتند:

 

به ما رحم كنيد. ما از اينكه ميخواستيم به شما آسيب بزنيم پشيمانيم. جان ما را نجات دهيد، التماس

 

ميكنيم، اما برادارن به درخواست آنها گوش ندادند. برادر دوم، بيني بادي آبها را با باد سرد فوت كرد

 

و ناگهان سيل به يخ تبديل شد. بنابراين ببرها يخ زدند و مردند. سرها و پنجههايشان هنوز بالاي يخ پيدا

 

بود.

 

برادر سوم، كفشآهني، با ديدن اين منظرهي عجيب و غريب شگفتزده شده بود. او روي يخ آمد تا روي

 

اين فضاي بسيار بزرگ يخ سواري (اسكيت) كند. سرها و پنجههاي آن ببرهاي بدكار به طور كامل سفت

 

شده بود و وقتي كفشآهني به او دست زد شكستند. آنها روي سطح يخ به اين طرف و آن طرف

 

ميچرخيدند.

 

در پايان كوچكترين برادر، شنكشبلند، شنكش فلزياش را برداشت و يخ قطور را شكاند و به تكههاي

 

كوچك تبديل كرد و آنها را دور از هم و به صورت گسترده انداخت. بنابراين او زمين را به شكل قبلياش

 

در آورد و هيچ نشانهاي از سيل بزرگ باقي نماند. سپس چهار برادر قسم خورده سالم و تندرست به خانه

 

بازگشتند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها