داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیبا و خواندنی هون گیلدونگ

زندگي ميكرد كه از تبار نجيب زادگان بود. در جواني « هونگ » وزيري به نام « سهزونگ » در روزگارِ شاه

 

آزمون شهروندي را با پيروزي پشت سر گذاشته بود و براي خاطر گذارندن مراحل موفقيت آميز به

 

بالاترين و افتخار آميزترين مرتبه ارتقا يافته بود.

 

شبي در خواب، اژدهايي آبي را ديد كه با غرش و درخشش گرد او حلقه زده بود و پيوسته نمايان ميشد

رفت و خوابش را براي او ،« يو »، و او را به چالش و مبارزه ميطلبيد. هنگامي كه بيدار شد، پيش زنش

 

تعريف كرد و به او گفت: بيگمان آسمان براي من پسري نجيب زاده به ارمغان خواهد آورد، به خاطر

 

اژدهايي كه در خوابم ديدهام.

 

زنش گفت: بههرحال، ما خيلي وقت است كه چشم به راه يك فرزنديم ولي هنوز دعايمان برآورده نشده

 

است.

 

مرد با پشيماني بسيار از تظاهر زنش به ناداني اتاق او را ترك كرد. وقتي بيرون رفت به طور اتفّاقي كلفت

 

را ديد كه داشت براي مهمانانش چاي ميبرد. بنابراين او را صدا زد و « سزونسون » هفده سالهاي به نام

 

او نتوانست به هيچ وجه درخواست او را رد كند، چون او اربابش بود. بنابراين او صيغهي وزير هونگ

 

شد و آبستن شد و در موعد مقرّر پسري به دنيا آورد. اكنون هونگ دو پسر داشت، پسر بزرگ تر از يو،

 

ناميده « گيلدونگ » ناميده بود و پسر دومش از سزونسون بود كه او را « اينهيونگ » زنش، بود كه او را

 

بود.

 

گيلدونگ، پسر كوچكتر، پسري با سيماي پهلواني بود و شخصيت قوي و درستكار و شق و رقي داشت.

 

وقتي به سن هشت سالگي رسيد درجهي غير قابل باوري از رفتارهاي خردمندانه را از خودش نشان

 

ميداد، و بينشي چشمگير داشت. هونگ به خاطر اينكه پسر برجستهاي داشت به خودش ميباليد، با اين

 

حال هميشه افسوس ميخورد كه چرا او از چنين مادر دون پايهاي به دنيا آمده است. با اينحال هرگز به

 

پسرش اجازه نميداد كه او را پدر و يا اينهوينگ را برادر خطاب كند، به هر حال او بچهي نامشروع بود.

 

خدمتكاران بيشتر مواقع او را به خاطر اين مسئله مسخره ميكردند، و به همين دليل او بسيار غمگين بود.

 

در يك عصر پاييزي، در نيمهي ماه سپتامبر، وقتي گيلدونگ به ده سالگي رسيده بود، در اتاقش نشسته

 

بود و كتاب ميخواند. ماه با درخشش بسيار در آسمان ميدرخشيد، براي همين او كتابش را بست و براي

 

گردش در باغ بيرون رفت. او داشت به آيندهاش مي انديشيد، و با خود مي گفت: من مرد به دنيا آمدهام،

 

كنفوسيوس و » با اين حال اجازه ندارم پدر و برادرم را با عنوان پدر و برادر خطاب كنم. اگر من تعليمات

 

را بياموزم پس بهتر ميتوانم برنامهها را مطالعه كنم. بنابراين من بايد به شمشير يك سرهنگ « منسيوس

 

تسلط پيدا كنم و در نبردي پيروزمندانه جاي او را بگيرم. اين آرزوي يك مرد نجيب زاده نيست؟

 

و بي درنگ شروع به تلاش كرد تا در آن زمينه شكوفا شود به گونهاي كه شمشيري را در آن باغ دور

 

سر خود گرداند.

 

هونگ هم اتفاقي داشت در باغ مي گشت و از مهتاب لذت ميبرد كه پسرش را ديد. او دريافت كه گيلدونگ

 

بسيار از دست او دلزده و ناراضي است و براي همين خاطر دليل اين مسئله را از او پرسيد. پسرش پاسخ

 

داد: من مثل همهي مردان به دنيا آمدهام، اما هنوز به عنوان يك مرد پذيرفته نشدهام.

 

پدرش با صدايي حاكي از سرزنش به او پاسخ داد: تو تنها كسي نيستي كه در خانوادهي وزير از مادري

 

دونپايه به دنيا آمده است. آگاه باش، مبادا خودبيني بسياري از خودت نشان بدهي، يا كاري بكني كه

 

مجبور بشوم تنبيهت بكنم.

 

در آن شب گيلدونگ بي خواب شده بود و توي تختخواب به اين ور و آن ور مي غلتيد، و صبح نزد

 

مادرش، سزونسون رفت و غمگينياش را به مادرش گفت. بنابراين مادر به او گفت: تو تنها بچهاي نيستي

 

كه دون پايه به دنيا آمده است. اين لجبازي تو مايهي رنجش فراوان من است و تنها دو تاي ما را ناراحت

 

ميكند.

 

سپس گيلدونگ از آرزويش و شرايط سختي كه هر دوي آنها در آن هستند، سخن گفت. او گفت: مادر!

 

بوده است كه از مادري دونپايه به دنيا « زنگ » من شنيدهام كه در روزگاران كهن در اينجا فردي به نام

 

رفته و در آنجا خودش را وقف مطالعه و درسخواندن كرده است و « مونت اونبنگ » آمده بود. او به

 

بنابراين بالاخره توانسته شهرت بسياري كسب كند و شهرتش حتي تا امروز هم ادامه دارد. من ميخواهم

 

به محبت وزير نسبت به تو « گوگسان » او را الگوي خود قرار بدهم. هر دوي ما در اينجا در خطريم. چون

 

حسادت ميكند. از اين ميترسم كه او آشي براي ما پخته باشد. بنابراين مادر! خيلي مراقب باشيد.

 

اين گوگسان پيش از اين دختر رقاصهاي بود كه در آن روزگار به عنوان يك گزوران شناخته ميشد. او

 

معشوقهي وزير هونگ بود، ولي چون بچهدار نميشد، از حمايت افتاد. او به خاطر تولد گيلدونگ بسيار

 

حسادت كرد و مصمم شده بود كه آن پسر را از سر راه بردارد. به منظور اينكه بتواند كاري در اين زمينه

 

كه در خارج از آنجا زندگي « هونگ اينگيت » انجام بدهد با زن سرشناس معروفي در آن سرزمين به نام

 

ميكرد، رايزني كرد. به او مبلغ پنجاه سكهي نقره يانگ رشوه داد.

 

صبح زود روز بعد چهره شناس دروازهي جاي اقامت وزير را كوبيد و پيشنهاد داد كه ميخواهد از

 

گيلدونگ چهره خواني كند. اجازه، خيلي زود انگار كه آماده باشد، داده شد و او كارش را آغاز كرد. وقتي

 

كارش پايان پذيرفت از ترس گريه كرد و به كنار در رفت و با اطمينان كامل به وزير گفت: او يك شخصيت

 

كمياب است. شخصيت او يك پهلوان يا مرد بزرگ است؛ چون در چشمانش نيرويي بزرگ ديده ميشود،

 

اما او از خرد كم بهره است و براي همين ممكن است دچار گرفتاريهايي شود كه مايهي بدبختي و

 

شرمساري خانواده شود. من به شما سفارش ميكنم كه بيشترين مراقبت را از او انجام بدهيد.

 

بنابرين گيلدونگ را به كوهستاني برد تا تحت مراقبت نگهبانان او باشد. در آنجا گيل دونگ اوقاتش را

 

صرف خواندن كتابهاي جادوگري، ستاره شناسي و جغرافي كرد. هنگامي كه گزارش اين خبر را نزد

 

وزير بردند، نگراني هونگ دربارهي او بيشتر شد و بالاخره به طور جدي بيمار شد.

 

گوگسان سپس دست به احضار روح زد و توطئهاي كرد تا مايهي مرگ گيل دونگ شود. سپس او به

 

بستر بيماري هونگ رفت و با جديت از او خواست تا چند رفتار مثبت در زمينهي پرسش دربارهي گيلدونگ

 

انجام دهد: نگراني دربارهي گيلدونگ مايهي بيماري شما شده است. هر ناداني متوجه ماجرا ميشود. من

 

بكشيد. « گيلدونگ » با يك احضار روح كنندهي مشهور رايزني كردم و پيشنهاد او اين بود كه بايد دست از

 

اگر اين تدبير جدي را سرسري بگيري، بي درنگ بدبختي ترسناكي بر سر تو و خانهات ميآيد.

 

هونگ به زحمت براي خاطر دردش هوشيار بود و نميفهميد كه كه او چه ميگويد، اما زنش، يو، و پسر

 

بزرگش اينهونگ كه از اندوهشان گريه ميكردند، از سخنان او قانع شدند و به او در مرحلهاي براي درمان

 

او اختيار دادند. بنابراين گوگسان به كار احضار روح كننده شتاب بخشيد كه پيش از اين با يكي از

 

تماس برقرار كرده بودو به او مبلغ هزار يانگپرداخت كرده بود. « توگزه » آدمكشهاي مشهور به نام

 

خيلي دورتر در كوهستاني كه گيلدونگ به آنجا پناه گرفته بود بيشتر شبها بيدار ميماند. بيشتر مواقع

 

فكر فرار توي سرش بود، اما در عين حال نميخواست از دستور پدرش نافرماني كند و بيشتر آن شبهاي

 

خستهكننده را به مطالعه پرداخت. يك شب كه نشسته بود و داشت كتاب تغييرات را زير نور شمع ميخواند،

 

سه بار، صداي كلاغي را شنيد كه ميگفت: من پرندهاي هستم كه شبها از همه دوري ميكنم و اكنون در

 

اين ساعت فرياد ميكشم. بي گمان اين يك نشانهي شومي براي بدبختي وحشتناكي است.

 

بنابراين او را به پيشگوييش متوجه كرد و ناگهان سايهي يك آدمكش نمايان شد.

 

در نيمه شب توگزه آدمكش با شمشيري بزرگ وارد اتاق شد. در آن لحظه گيلدونگ قطعهاي از كتاب

 

مقدس را برخواند و ناگهان بادي تيره و تار وزيدن گرفت. آن باد خانه را به تندي برد و در جايي آن را

 

گذاشت كه پر از كوههاي بلند و ناهموار بود. توگزه از جادوي گيلدونگ بسيار ترسيد و تلاش كرد تا

 

شمشيرش را غلاف كند و از آنجا بگريزد، اما هر راهي كه ميخواست از آنجا بگريزد ناپديد ميشد و

 

پرتگاهي سربلند ميكرد يا درهاي نمايان ميشد كه همهي راههاي گريزش بسته شده بود. ناگهان پسري

 

را ديد كه سوار خر بود و داشت نيِ بلوري مينواخت. او از آن پسر پرسيد: چرا تلاش ميكني كه مرا

 

بكشي؟ داوري آسماني بيگمان بر سرت خواهد افتاد.

 

ابرهاي سياهي نمايان شدند و آسمان را پوشاندند و باران آميخته با شن و سنگريزه فرو ميريخت. اكنون

 

گيلدونگ روبروي توگزه ايستاده بود كه نيروهاي اهرمينياش را فرا ميخواند و ناگهان به سوي او

 

حملهور شد. او فرياد زد: اشتباه نكن، تو محكومي. گوگسان من را نزد تو فرستاد تا تو را بكشم و وزير

 

آن را تأييد كرد.

 

سپس گيلدونگ با جادويش شمشير توگزه را از دستش قاپيد و گفت: تو اهريمني! تو ميخواهي يك انسان

 

بيگناه را بكشي. تو اهريمني سنگدل و بياحساس هستي!

 

و با يك بار پراندن شمشير سرِ توگزه روي زمين افتاد.

 

گيلدونگ شمشير را برداشت و به سوي خانهاش رهسپار شد. او به سوي خانه ي گوگسان دويد، اما

 

كسي در آنجا نبود. بنابراين به كنار بستر پدر رفت كه اكنون كمي بهتر شده بود، براي بدرود با او گفت:

 

آقا! من در خانهاي در كوهستان همانگونه كه فرمان داده بوديد ماندهام، اما مرد خيانتپيشهاي براي كشتن

 

من آمد و من مجبور به گريختن شدم.

 

سخنان او وزير را بسيار غمگين كرد و گفت: من بهدرستي در مييابم كه تو چه احساسي داري، اما تو

 

و « پدر » هنوز براي رفتن از اين دنيا بسيار جواني. مدتي اينجا پيش من بمان. از اكنون ميتواني مرا

 

اينهيونگ را برادر بخواني.

 

با شنيدن اين سخنان، گيلدونگ شروع به گريستن كرد: اوه، پدر! پدر جانم! اولّين بار است كه من اجازه

 

داديد شما را پدر خطاب كنم. چقدر مرا خوشحال كرديد! اما من ميخواهم از اين دنيا بيرون بروم و آيندهام

 

را بسازم. خواهش ميكنم مراقب خودتان و مادرم باشيد تا زماني كه همديگر را دوباره ببينيم. پدر!

 

گيلدونگ براي ديدن مادرش رفت. مادرش تلاش كرد كه او را از هدفش منصرف كند. او از تسليم شدن

 

در برابر درخواستش سرباز زد و خانه را ترك كرد.

 

اكنون گوگسان كه تنها در خانه نشسته بود و چشم به راه خبرهايي از سوي توگزه آدمكش بود، اين خبر

 

را شنيد كه او را مرده پيدا كردهاند. اين خبر را به يو، زن وزير، و پسرش، اينهيونگ گزارش داد و تعريف

 

كرد كه چه اتفاقي افتاده است. به او گفت كه همهي نقشهها نقش بر آّب شده است. اكنون هونگ از همهي

 

ماجراها خبردار شده است و بر شرمساري حاصل از اين بخش ننگ آور چيره شد، او حتي از پيشهي

 

وزارت استعفا داد.

 

هنگامي كه گيلدونگ خانهاش را ترك كرد در هرجا كه بگويي سرگردان بود. روزي او به درهاي ژرف در

 

كوهستان پا گذاشت جايي كه او در آنجا دروازه بزرگ سنگيي پيدا كرد. او دروازه را باز كرد و داخل

 

رفت. در آنجا او صدها خانه ديد كه در زمين گستردهاي قرار داشتند و در فضاي باز جمعيت زيادي از

 

مردمي وجود داشتند كه در آنجا مهماني برگزار كرده بودند. آنها شروع به ديدن مزاحم غير قابل انتظار

 

كردند. سپس يكي از آنها از او پرسيد كه او كيست. او حدس زده بود كه گيلدونگ بايستي پسر

 

غيرمعمولي باشد: تو چه طور آمدي اينجا پسرم؟ ما از بچههاي ماجراجو استقبال ميكنيم. ما تو را مي-

 

آزماييم. ميتواني اين صخرهي سنگين را در اينجا جابهجا كني؟

 

گيلدونگ پاسخ داد: من پسر معشوقهي وزير شهر هونگ در سئول هستم. نام من هونگگيلدونگ است.

 

خانواده با من بدرفتاري كرده است، پس من به خاطر آيندهام در اين جهان خانهام را ترك كردهام. مردي

 

مانند من چگونه ميتواند پيشنهاد شما را نپذيرد؟

 

با اين سخنان او صخرهاي سنگين را برداشت كه بسيار بسيار سنگين بود، آن صخره شش متر طول

 

داشت. آن را روي زمين انداخت. ديگران شگفتزده شدند و يكي از آنها گفت: بهراستي، هيچكدام از ما

 

نميتوانستيم آن را جا به جا كنيم. ما به دنبال يك رهبر بوديم، ولي از خيلي وقتها پيش نتوانستيم كسي

 

را پيدا كنيم. امروز آسمان براي ما سرهنگي فرستاده است.

 

ايشان گروهي از راهزنان بودند. چون گيلدونگ خام و بيتجربه بود، پيشنهاد آنها را پذيرفت و پيش آنها

 

ماند. چند ماه به آنها روشهاي جنگي آموزش داد.

 

را در « ههاين » روزي يكي از اعضاي گروه پيش او آمد و به او گفت كه آنها نقشهاي داشتهاند كه معبد

 

هويبسزون را جا به جا كنند، اما حملهي ما ناموفق بود. آنها از او براي بار دوم تقاضاي مشاوره و

 

ياري كردند. بنابراين او بر آن شد كه به معبد برود تا در آن شهر تجسس كند. جامهي بلند آبي با كمربندي

 

سياه پوشيد و سوار بر درازگوشي با چند همراه به سوي معبد رفت. او كاهن اصلي را ديد و به او گفت:

 

من پسر هونگ، وزير در سئول هستم. من اينجا براي درس خواندن آمدهام. در بازگشت، من براي شما

 

برنج پوست نكنده خواهم آورد و روزي خواهم آمد و با اعضاي معبد نهار ميخورم.

 

وقتي او معبد را ترك كرد و به نزد گروهش بازگشت، همانگونه كه قول داده بود، برنج را فرستاد و روزي

 

را براي سور و مهماني تعيين كرد. در روز موعود، او به معبد بازگشت. با ولخرجي خوراكها و شربتها

 

را آماده كرده بودند. همهي كاهنان در تالار اصل معبد جمع شدند. گيلدونگ با آنها لبي تر كرد. هنگامي

 

كه او برنج ميخورد ناگهان چند تا دانهي شن را جويد. او آنها را براي اين هدف با برنج مخلوط كرد. در

 

حاليكه از روي خشم ميلرزيد گفت: شما آدمهاي پستي هستيد! چه كسي اين برنج را پخته است؟ شما

 

توي خوراك من سنگريز كردهايد تا به من توهين كنيد.

 

و بيدرنگ به همراهانش دستور داد تا همهي كاهنان را در آنجا دستگير كنند. همهي آنها به خاطر

 

بيدقتيشان بسيار پوزش خواستند، اما نميتوانستند اين مسئله را بر عهده بگيرند. بنابراين وقتي آنها

 

دستگير شده بودند، راهزنان به داخل معبد يورش بردند و همهي گنجهاي ذخيره شده در آنجا را دزديدند.

 

يكي از كاهنان به روستا گريخت و گزارش دزدي را به اولياي امور داد. دستهاي از سربازان براي

 

دستگيري راه زنان اعزام شدند. هنگامي كه به معبد رسيدند، كاهني را ديدند كه روي گوري ايستاده و

 

آنها بر سرشان اينگونه فرياد ميزند: راهزنان همين الآن پا به فرار گذاشتند. آنها از راهي با شتاب رفته

 

كه از اينجا به سوي شمال ميرود.

 

كاهن بهراستي گيلدونگ با چهرهاي مبدل بود، بنابراين سربازان با شتاب به سوي راه اشتباه رفتند، در

 

حاليكه راهزنان از دستورهاي گيلدونگ پيروي ميكردند و بنابراين به سلامتي، در غاري واقع در جنوب

 

ساكن شدند.

 

خواند. آنها « دسته ي ياوران بينوايان » يا « هوالبيندانگ » پس از اين ترفند، گيلدونگ دسته و گروهش را

 

براي تصرف پولهاي نامشروع رشوه خواران حكومتي كه آنها را از سراسر هشت استان كره گرفته

 

بودند و مبلغهاي كلاني را به اين شيوه كسب كردند تا تحمل عموم مردم را تسكين دهند.

 

رشوهگيرترين عوامل حكومتي را داشت. بنابراين گيلدونگ به قصرش رفت و « هامگيونگ » حاكم استان

 

بر بسياري از خانههاي بيرون دروازهي جنوبي آتش گشود. هنگامي كه حاكم و مأمورانش و همهي مردم

 

با شور فراوان با صدها تن از مردان گيلدونگ كه دروازه را شكسته بودند و وارد قصر شده بودند و در

 

حال غارت انبارهاي كالا بودند، مبارزه كردند. آنها دروازهي كاغذي را رد كردند كه رويش نوشته بود:

 

وقتي او بازگشت و حاكم اين را ديد، سربازانش را .« هونگگيلدونگ، رهبر دستهي ياوران بينوايان »

 

فرستاد تا راهزنان را دستگير كنند.

 

با استفاده از زره جادوييِ گيلدونگ كه همه را نامرئي ميكرد، او و مردانش ايمن به غارشان بازگشتند.

 

سپس، او همهي گروه و دستهاش را شمارش كرد و آنها را با عنوان پيروان خطاب كرد: مردان! ما همهي

 

گنجهاي معبد هناين را غارت كرديم و همهي ذخيرههاي حاكم همگيونگ را چپاول كرديم. دير يا زود، من

 

دستگير خواهم شد، شاهدان ميداند كه مسئول هر دو من بودم، اما اكنون من به شما برتري تاكتيكهايم

 

را به شما اثبات ميكنم.

 

با اين سخنان، او هفت عروسك كاهي ساخت و به هر كدام از آنها جان داد. سپس او كتاب مربوط به

 

راهبردهاي آسمانيش را بلند خواند و هفت عروسك تبديل به هفت گيلدونگ زنده شدند. سپس آنها

 

بازوهايش را از هم گشودند و بر سر هم فرياد زدند. اكنون در آنجا هشت گيلدونگ وجود داشت كه يكي

 

از آنها واقعي بود و هيچ كسي نميتوانست بفهمد كه كدام يك واقعي و كدامها غير واقعي هستند. سپس

 

همهي دستها به هشت گروه تقسيم شدند كه هم از نظر تعداد و هم از نظر ظاهر يكسان بودند. هر كدام

 

از آنها تحت رهبري يك گيلدونگ بودند. گروهها تقسيم شدند و به سوي يكي از هشت استان در كل

 

كشور رهسپار شدند و در همان شب، به صورت مشابه به شهرها و روستاها حمله كردند، و از تدابير

 

جنگي جادويي يكساني استفاده كردند و با بادها و باران خشن همراه بودند.

 

همهي حاكمان محلي گزارش يورش را به حاكم سئول ابلاغ كردند كه در آن حملي يكساني در يك ساعت

 

و يك روز توصيف كرده بودند. همهي يورشها به شيوههاي يكسان انجام شده بود و در هر مورد شيوهي

 

چپاول يكسان بود. حادترين شرايط مشهود بود، كه ممكن بود به ويراني همهي كشور بينجامد. بنابراين

 

شاه با دو تن از سپهبدانش رايزني كرد؛ سپهبد دست راستي و سپهبد دست چپي. شاه گفت: اين موردي

 

بسيار غيرطبيعي است. همهي موارد يكسان و به يك شيوه انجام پذيرفته است. من نميتوانم بفهمم چگونه

 

يك مرد ميتواند مسئول همهي آنها باشد. او بايستي داراي نيروهاي جادويي غير عادي باشد، مانند اين

 

مورد هرگز تا پيش از اين نشنيده بودم. هرچند حل اين مسئله بسيار سخت است، ما بايد كاري براي حل

 

آن انجام بدهيم. نبايد اجازه بدهيم اين شرايط ادامه پيدا كند.

 

سپهبد دست راستي، ييهيوب، سپس بيپرده چنين سخن گفت: عظمت شما بر قرار باد! من همهي تلاشهاي

 

خود را براي فرونشاندن اين قايله انجام خواهم داد. من گمان نميكنم شما نياز به استفاده از همهي

 

نيروهايتان داشته باشد. من نيروهايم را تحت فرمان خود قرار خواهم داد، اگر بزرگي شما چنين بخواهد.

 

شاه پيشنهاد او را پذيرفت و به او اختيار داد و سپهبد دست راستي به سربازانش دستور داد تا كه در

 

تپهي بلند مونگيونگ در روزي معين جمع شوند و با جامهي مبدل به همراه چند تن از افسران ستادش به

 

ميفروشي در يكي از روستاهاي كشور رفت. هنگامي كه او در مغازه نشسته بود، پسري كه سوار خر

 

بود، با ادب از او احوال پرسي كرد و آهي عميق كشيد و گفت: اينجا بخشي از اين سرزمين نيست، با وجود

 

كوچكيش، به اعلي حضرت تعلق ندارد و حتي يك فرد هم نيست كه نسبت به ايشان وفادار نباشد، اما

 

اكنون، راهزني به نام گيل دونگ مايهي خرابي هر هشت استان شده است. مردم پيوسته در بيم و ترس

 

از چپاولهاي او هستند و هنوز او دستگير نشدهاست. اين شرايط از همهي شرايط گذشته بيشتر مايهي

 

افسوس است.

 

سپهبد از سخنان او بسيار خوشش آمد. به نظر ميرسيد او مردي نيرومند و شايسته باشد، بنابراين سپهبد

 

به او گفت: تو به نظر پسر جوان عاليي باشي. نميخواهي به ما بپيوندي و به ما براي دستگيري و رساندن

 

دشمن به مجازات ياري كني؟ اما من ميخواهم نخست نيروي تو را بيازمايم.

 

سپس آنها به سوي تپه رفتند. رفتند و رفتند تا به صخرهاي بزرگ رسيدند. پسر روي آنجا نشست و از

 

سپهبد را به مبارزه طلبيد و از او خواست كه او را از آنجا بيرون بيندازد. او با همهي دشواري و زحمت

 

روي دو پايش تلاش كرد، اما نتوانست پسر را حتي با اندازه يك بند انگشت تكان بدهد. بنابراين سپهبد

 

راضي شد كه پسر روحي تسخير ناپذير دارد و به او اجازه داد كه به شيوهي خودش عمل كند. پسر سپهبد

 

را از سوي درهي عميق به سوي بالاي كوهستان راهنمايي كرد، آنها رفتند و رفتند تا به آستانهي غار

 

رسيدند. سپس پسر گفت: من فكر ميكنم اينجا بايستي پناهگاه راهزنان باشد. شما اينجا منتظر بمانيد تا

 

من بهتنهايي بروم و وارسي كنم. ناگهان هزاران راهزن نمايان شدند و در دره ازدحام كردند. آنها سپهبد

 

را محاصره كردند و او را دستگير و به زندان بردند. او به طور كامل شگفت زده شده بود و بهسختي

 

ميتوانست دريابد كه چه روي داده است. هنگامي كه او هوشش را جمع كرد دريافت كه در تالار بسيار

 

بزرگي است كه با زرد بيشماري احاطه شده است. شاهي با چهره جدي بر تخت بلندي تكيه زده بود و

 

بر سر او داد زد: تو بهراستي سرباز ناداني هستي! با چه اميدي ميخواستي سرهنگ هونگ را دستگير

 

زنداني شوي. « پونگدو » كني؟ تو بايستي در زندان

 

سپس سرهنگ فروتنانه تعظيم كرد و استدعاي بخشش كرد: من يك مرد كند ذهن پست هستم، اعلي

 

حضرت! به من دلسوزي كنيد. خواهش ميكنم.

 

پس از اين سخنان شاه به مدت طولانيي با صداي بلند خنديد، به گونهاي كه تالار با صداي خوش او

 

طنينانداز شد. او فرياد زد: تو نادان بدبختي هستي! به من نگاه كن. من هونگگيلدونگ، رهبر گروه ياوران

 

بينوايان هستم. براي

 

آزمون دليري تو، امروز پسري جوان را با چهرهي مبدل با جامهاي آبي فرستادم. تو ميتواني اكنون به

 

خانه بروي وگرنه براي تو بد خواهد شد.

 

سپس از مهمان با باده پذيرايي كرد و دستور داد كه او را آزاد كنند. سپس تلاش كرد تا بلند شود، اما

 

دريافت كه نه بازوهايش و نه پاهايش نميتوانند حركت كنند. او محكم با در كيسهي كوچك چرمي بسته

 

شده بود. سرانجام تلاش كرد تا خودش را آزاد كند و سپس دريافت كه او روي ماونتبوگآگ، كوهستان

 

صخرهاي پشت پايتخت است. سپس روي زمين، در كنارش او سه تا كيسه ي چرمي ديگر ديد. او همهي

 

آنها را يكي كرد ... از سه افسرش دستور داد كه چه كار كنند. براي اطاعت فرمان او، همه روي تپه ي

 

مونگيونگ در استان گيونگسانگ جمع شدند. سپس يكي از آنها گفت: آقا! ما تا بازگشت شما از

 

ميفروشي در روستا منتظرتان ميمانيم. ممكن است خوابمان بگيرد. همهي ما را باد بزرگ ناگهانيي از جا

 

خواهد كند همانگونه كه در خواب ديدهايم و باران ما را فرا خواهد پوشيد. سپس چيز ديگري كه دريافتم

 

اين است كه آن زماني بود كه من شما را در اينجا ديده بودم. البته من از همه چيز سر در نميآورم.

 

هونگگيلدونگ بايستي از نعمت سرعت نامحدود فرا زميني برخوردار باشد. ما هرگز نميتوانيم او را

 

دستگير كنيم، آقا! من ميترسم، اما اگر ما اكنون دست خالي نزد شاه برگرديم به خاطر اين شكست، شاه

 

ما را تنبيه خواهد كرد. بنابراين بهتر است كه ما در جايي، چند ماه بمانيم.

 

بنابراين چهار نفر از آنها از سئول بيرون رفتند و در سراسر كشور سرگردان شدند.

 

گزارشها پيوسته به شاه ميرسيد كه بيشتر اين گزارشها دربارهي غارتهاي گيلدونگ و مردانش بود،

 

اما هنوز اقدام متقابل نيرومندي در برابر آن انجام نپذيرفته بود. بنابراين شاه وزيرش را براي رايزني

 

فراخواند و به او گفت: هونگيلدونگ بايد با چند ديو پيمان بسته باشد. بسيار سخت و دست نيافتني است

 

كه او به طور كامل تنبيه شود. كسي در ميان شما هست كه از راز اين انسان برجسته آگاهي داشته باشد؟

 

يكي از وزيران پاسخ داد: اين گيلدونگ پسر نامشروع وزير پيشين، هونگ است. برادر او، اينهيونگ، نقش

 

مهمي در ارتش وزير ايفا ميكند. بنابراين من پيشنهاد ميكنم كه بهترين سياست اين است كه اين مردان

 

را دستگير كنيم.

 

بنابراين هونگ، وزير پيشين و پسر بزرگش، به زندان انداخته شدند. سپس شاه دستور داد تا اينهيونگ

 

را نزد او احضار كنند. با لحني سخت و عبوسانه به او گفت: اخطار من اين است كه اين دار و دسته ي گيل

 

دونگ، كه مايهي بسياري از مشكلات در هر جايي شدهاند، براي خاطر برادر حرامزادهي تو باشد. چه

 

جوري ميخواهي حساب اين را پس بدهي؟ دستور من اين است كه از اينجا بروي و او را به حقش برساني.

 

اگر در اين وظيفه شكست بخوري من بيدرنگ تو و پدرت را به مجازت اعدام خواهم كرد.

 

ايندونگ فروتنانه پاسخ داد: بهراستي من هم مانند برادرم از مادري از ردهي پايين زاده شدم. روزي با

 

اين حال، برادرم مردي را كشت و گريخت. اين مسئله مايهي غم بسيار و نگراني پدرم شد كه از نگراني او

 

مدتها در بستر بيماري خوابيده بود. هنوز گيلدونگ با ياري گرفتن از نيروي اهريمني پايداري ميكند.

 

اگر اعلي حضرت با توجه به مهرباني و لطفي كه از ايشان مسبوق است، لطف بفرمايند پدر بيمارم را از

 

زندان آزاد كنند، من بهترين شيوه را براي گرفتن گيلدونگ و تحويل او به دستگاه داوري و قضا اتخاذ

 

خواهم كرد، و اعلي حضرت از شر اين قايله رهايي خواهند يافت.

 

بنابراين شاه پدر او را آزاد كرد و اينهيونگ را استاندار گيونگسونگ كرد، با اين دستور كه گيل دونگ

 

را دستگير كند. به زودي او به سر شغلش رفت و اعلاميهاي در سراسر بخشهاي همهي استانهاي كشور

 

با مضمون زير منتشر كرد: پرهيزگاري و فضيلت اخلاقگرايي اساس زندگي مردم است و بي وفايي و

 

نافرماني نسبت به پدر براي يك لحظه هم تحمل پذير نيست. برادر __________من، گيلدونگ، اين مسئله را بهتر از

 

هركسي ميداند. پس به او ميگويم كه پدرم به طور جدي براي خاطر بزهكاريهاي او بيمار شده است و

 

شاه بسيار دچار گرفتاري شده است. از اينرو من به او يعني گيلدونگ نصيحت ميكنم كه خودش را همين

 

الان به من، اين هيونگ تسليم كند و از رفتار گذشته اش ابراز پشيماني كند، تا شايد از مجازاتش كاسته

 

شود، آبروي خانواده نگاه داشته شود و خيال اعلي حضرت آسوده شود.

 

چند روز سپري شد و به گوش حاكم رسانده شد كه پسري كه سوار بر خر بود به همراه چند نفر آمده

 

است. كسي جز برادر گيلدونگ نبود. حاكم او را تنها در اتاقش ملاقات كرد، با گريه و زاري از او درخواست

 

كرد كه همين اكنون رفتار اهريمنيش را رها كند. گيل دونگ بيدرنگ موافقت كرد و گفت: اين براي خاطر

 

پدرم و برادرم است كه امروز اينجا آمدهاند، بنابراين من چگونه ميتوانم درخواست شما را رد كنم. اگر

 

همين جا من قول ميدهم كه همهي رفتارهايم ،« برادر » خطاب كنم و تو را « پدر » پدرم اجازه دهد كه من او را

 

را ترك كنم. همهي گذشته ام را اكنون رها ميكنم، از اينرو از تو ميخواهم كه مرا دستگير كني و به سئول

 

ببري، برادر جانم!

 

بنابراين هونگدونگ او را دستگير كرد و تحت مراقبت سفت و سخت افسران پاسبانانش به پايتخت برد.

 

هزاران تماشاگر در مسيري كه دسته ها ميگذشتند در حال تماشا بودند، اما با كمال شگفتي، هشت گيل-

 

دونگ از هشت استان آورده شدند و شاه و وزيرانش نتوانستند بگويند كه كدام يك از آنها واقعي هستند،

 

براي هشت تاي آنها پيوسته جر و بحث ميكردند، هر كدام از آنها ادعا ميكردند كه واقعي هستند و بقيه

 

واقعي نيستند و پوشالي و ساختگي هستند.

 

بنابراين يك بار ديگر شاه هونگ، پدر گيلدونگ را از روي تخت بيماريش فراخواند. هنگامي كه او بر دربار

 

شاه رسيد شاه از او پرسيد كه پسر واقعيش كيست. بنابراين هونگ چرخيد و گفت: پسرم يك خال سرخ

 

روي پاي چپش دارد، بنابراين من به آساني ميتوانم او در بين هشت تا شناسايي كنم. تو نبايد من را در

 

حضور اعلي حضرت فريب بدهي.

 

اما خيلي ناگهاني خون از دهانش جاري شد و مرده روي زمين افتاد.

 

شاه بسيار يكه خورد و پزشك سلطنتي را براي نجات او فرستاد، اما اثري نداشت. سپس هشت گيلدونگ

 

هر كدامشان قرصي از جيبشان درآوردند و توي دهان آن مرده گذاشتند. پس سپري شدن از حدود سه

 

ساعت، بهبود يافت. سپس هشت گيلدونگ به شاه رو آوردند و گفتند: ما همگي از مادري دونپايه بودند

 

و خانوادهي ما، ما را به شايستگي نپذيرفتهاند. بنابراين ما عضو گروهي از راهزنان شدهايم، اما ما هرگز

 

براي مردمي كه تابع قانون هستند مشكل ايجاد نكردهايم. بسياري از گماشتگان اعليحضرت فاسد هستند

 

و براي همين ما آنها را به خاطر مردم خوب مجازات كرديم.

 

چيزي از پايان سخن آنها نگذشت كه آن هشت تا روي زمين افتادند و همه ديدند كه آنها چيزي جز

 

عروسكهاي كاهي نيستند. بنابراين يك بار ديگر شاه گماشتگانش را با فرمان سفت و سخت را فرستاد تا

 

بيدرنگ و در نخستين فرصت هونگگيلدونگ را دستگير كنند.

 

اكنون هونگگيلدونگ استفادهاش را از عروسكهاي كاهي رها كرد و خودش رفت و روي چهار دروازه

 

اعلانيهاي را چسپاند كه در آن نوشته بود: هونگگيلدونگ خوشحال خواهد شد كه دستگير شود يا اگر

 

بخواهند، تعهد خواهد كرد كه كره را ترك كند و اگر شاه بخواهد، او را وزير را مسئول دفاع از اين قلمرو

 

بكند.

 

هنگامي كه اين پيشنهاد به گوش شاه رسيد وزيرانش را فرستاد و با آنها دربارهي آنچه بايستي انجام

 

دهد رايزني كرد. پس از كمي گفتگو، آنها سفارش كردند كه نبايد پيشنهادش را بپذيرد، زيرا پذيرفتن

 

پيشنهاد او مايهي تأييد زياد سركشي محض او ميشود كه بيگمان مايهي بدنامي حكومت ميشود.

 

بنابراين شاه يك بار ديگر به اينهوينگ، حاكم استان گيونسانگ دستور داد تا به طور انحصاري براي

 

هدف دستگيري برادرش، گيلدونگ گماشته شود.

 

از اين رو، روزيگيلدونگ از آسمان فرود آمد و در برابر برادرش نمايان شد و گفت: برادر جانم! من

 

گيلدونگ راستين هستم. تو به خاطر من در سختترين شرايط افتاده اي، بنابراين اكنون مرا دستگير كن

 

و اگر خوشت ميآيد مرا به سئول بفرست.

 

برادرش حاكم پاي چپ او را آزمايش و خالي سرخ روي آن پيدا كرد. بنابراين بدون دردسري ديگر او را

 

دستگير كرد و دستها و پاهايش را بست و او را در استوانهي فلزي قويي زنداني كرد. سپس او را با خود

 

زير نظر حافظت سف و سخت نگهبانان به سئول برد، در حاليكه در گاريي كه درون آن قفسي با ميلههاي

 

سنگين فلزي بود، اما چيزي نگذشته بود كه آنها هنوز به كاخ سلطنتي نرسيده بودند كه دريافتند گيلدونگ

 

ميلههاي استوانه و قفس را باز كرده و مثل آب خوردن به سوي آسمان رفته است.

 

اين ماجرا را به شاه گزارش دادند و او بي درنگ با وزيرانش رايزني كرد. يكي از آنها پيشنهاد داد كه

 

بهترين راه اين است كه به او پيشنهاد عنوان و سمتي را كه درخواست كرده است بدهند؛ زيرا او تعهد كرده

 

كه اگر به آن وعده عمل كنيم، كشور را ترك كند. شاه پيشنهاد او را پذيرفت و اعلاميهاش را به همه جا

 

فرستاد با اين عنوان كه وزارت دفاع اين قلمرو به عهده هونگگيلدونگ گذاشته شده است.

 

چيزي از اين رويداد نگذشته بود كه گيلدونگ در خيابان اصلي سئول در حاليكه لباس، كلاه و كمربند

 

مربوط به پست و شغلش را پوشيده بود نمايان شد. مقامات بالا آن اداره بيرون آمدند و از او استقبال

 

كردند و با او همراه شدند تا او را به كاخ ببرند تا مورد توجه شاه شود، اما مقامات ديگر پنهاني نقشهي

 

كشتن او را با تيشهي بيرون دروازهي شهر در زماني كه او از انظار دور ميشود، كشيده بودند.

 

هنگاميگيلدونگ پذيرفت كه به حضور شاه شرف ياب شود، با فروتني از شاه پوزش خواست و از

 

بزهكاريهاي گذشتهاش ابراز پشيماني كرد و گفت: اعلي حضرت به آن اندازه مهربان هستند كه گناهان

 

من را ببخشد و مرا مرهون محبت خويش كردند كه اين عنوان با افتخار را به بنده ارزاني كردند. من بسيار

 

خشنودم و درستترين سخني كه ميتوانم بر زبان بياورم اين است كه اكنون كره را ترك خواهم كرد.

 

آرزو دارم باران رحمت خداوندي از آسمان بر شما ببارد.

 

با اين سخنان او به سوي آسمان پرواز كرد و ناپديد و در ابرها پوشيده شد. شاه خرسند شد و به راستي

 

و صداقت سخنان گيلدونگاعتماد كرد و دستور داد كه فرمان دستگير كردن او بايد همين اكنون لغو شود.

 

هونگ گيلدونگ به غارش بازگشت و به مردانش گفت كه او به زودي كشور را ترك خواهد كرد و اينكه

 

در اينجا بمانند تا او بازگردد و اينكه آنها با هيچ يك از مردم غير از خودشان ارتباط برقرار نكنند. سپس

 

را » از به سوي هوا پرواز كرد و به سوي جنوب رهسپار شد تا اينكه به قلمرو پادشاهيي رسيد كه او

 

ميناميدند. آنجا كشوري بود كه مردم بسياري در آن با صلح و صفا و دادگري زندگي ميكردند، « يوگدو

 

آن كشور در دامنهي كوهها و در ميان رودخانههاي زيبا قرار داشت. به نظرش رسيد كه سرزمين دلپسندي

 

را با كوهي به نام اوبونگ ديد كه چشمانداز بسيار زيبايي « زهدو » براي زندگي است. در آنجا او جزيره ي

 

داشت كه در ميان كشترازهاي حاصلخيز محاصره شده بود. محيط آن سي و پنج مايل بود.

 

سپس او به غاري بازگشت كه مردانش در آنجا چشم به راه او بودند و به آنها فرمان داد كه در فلان

 

روز در كنار رودخانهي هان، در نزديكي سئول به همراه چند قايق جمع شوند. او سوگند خورد كه از شاه

 

به آنها هزار سوگ و برنجهاي پوست نكندهي ميدهد.

 

حالا صلح و آشتي در سراسر سرزمين كره خودش را تسليم كرده بود و شاه بسيار خشنود بود. يكي از

 

شبهاي مهتابي سپتامبر او در باغ قصر گشت و گذار ميكرد، تا اينكه نسيم ملايمي آغاز به وزيد كرد و

 

او آواي خوش و شيرين ني بلوري را شنيد كه كسي داشت آن را مينواخت. سپس ناگهان پسر جواني در

 

برابر او نمايان شد. شاه از ديدن غير منتظرهي او يكه خورد و از او پرسيد: اين بچهي پري كه در اين

 

ساعت از شب به جهان مردگان فرود آمدهاست كيست؟ بگو آرزويت چيست؟ من همهي نيرويم را براي

 

ياري تو به كار خواهم گرفت.

 

پسر با فروتني پاسخ داد: من كسي هستم كه شما براي وزارت دفاع قلمروتان معين كردهايد. نام من

 

گيلدونگ است، اعلي حضرت! من اين اواخر به سوي جنوب كره سفر كرده ام و من جايي مناسب براي

 

ساختن خانهام پيدا كردهام. من قصد دارم كه هزاران تن از پيروانم را براي زندگي در صلح و آرامش به

 

آنجا ببرم. همهي ما عميقانه از شما سپاسگزار خواهيم بود، چنانكه اعلي حضرت براي ما هزار سوگ و

 

برنج پوست نكنده به سوگونگ در كنار رودخانهي هان بفرستد.

 

روز بعد سه هزار تن از پيروان گيلدونگ در قايقهاي بسياري بر رودخانهي هان سوار شدند و سفر

 

دريايي را آغاز كردند. وقتي رفتند فرياد ميزدند: هونگگيلدونگ از سوي اعلي حضرت به سمت وزرات

 

دفاع در قلمرو برگزيده شده است، اكنون زمان ترككردن كره است. او دربردارندهي هزار سوگ و برنج-

 

هاي پوست نكنده از جانب اعلي حضرت است. بدورد، سرزمين پدرانمان!

 

بنابراين هونگگيلدونگ از ميان درياها گذشت تا به جزيرهي زهدو رسيد و در آنجا كشوري نو براي

 

خودش بنا گذاشت. او خانهها و زمينهاي كشاورزي پيشرفتهاي ساخت، به مردانش آموخت كه چگونه

 

بنويسند و بخوانند و برايشان سلاحهاي دست ساز ساخت.

 

روزي به سوي كوهستان مانگدانگ رهسپار شد تا گياهي ويژه را به دست آورد كه با آن پيكان و تير

 

ميشد ساخت. در راه او به ناگسزون رسيد كه در آنجا مردي دارا به نام بِگيونگ زندگي ميكرد. او

 

دختري داشت كه زيباترين و باهوشترينِ دختران بود. او همچنين در زمينهي شمشيربازي هم آموزش

 

ديده بود. او شوهر نكرده بود، زيرا پدر و مادرش، شوهري را كه به اندازهي كافي شايستگي اين را داشته

 

باشد كه به او بيايد، نيافته بودند.

 

هنگامي كه گيلدونگ به آن روستا رسيد، طوفاني شگفتانگيز آغاز به وزيدن كرد و طوفان به خانه بِگيونگ

 

حملهور شد. دختر او را از جا كند و همه با يكديگر توافق كردند كه اين تأثير جادويي محنتبار در كارش

 

است. بگيونگ و زنش بر غصهي خود فايق شدند و پيشنهاد دادند كه هر مردي دخترشان را پيدا كند مي

 

تواند با او ازدواج كند و در كنار آن هديهاي فراوان به او خواهند داد.

 

هونگگيلدونگ يك بار ديگر به سفر رهسپار شد و به زودي به كوهي رسيد كه آن گياه جادويي ميروييد.

 

او دستههايي از آن گياه را در اينجا و آنجا پيدا كرد و براي كندن آن تا آنجا تاريكيها آغاز ميشد، گشت

 

« اولدون » زد. او از آن خانه بالا رفت و نگاهي دزدانه به اتاق آنجا زد. در آنجا او چندين هيولا ديد كه به آنها

 

ميگفتند. او تيري به درون اتاق انداخت و يكي از آنها را زخمي كرد كه در نتيجه باعث شد همهي آنها پا

 

به فرار بگذارند. او مدتي هيولاي زخمي را دنبال كرد، اما به زودي رد پايش را در تاريكي گم كرد. هنگامي

 

كه دوباره رد پايش را دنبال كرد، سه هيولا را ديد كه به او گفتند: تو كي هستي؟ تا حالا هيچ آدميزادي پا

 

به اينجا نگذاشته است.

 

بدون كمترين درنگي، گيلدونگ پاسخ داد: من از كره به دنبال گياهي جادويي كه در اينجا ميرويد آمدهام.

 

من ميخواهم از اين دارو براي درمان بيماريها استفاده كنم.

 

به نظر رسيد كه هيولاها از سخنانش بسيار خوششان آمد. يكي از آنها به او گفت: پادشاه ما سور و

 

جشني براي عروسيش برگزار كرده بود، اما او ناگهان زخمي شد، چنانكه گويي مجازاتي از سوي خداي

 

آسمان بوده است. اگر تو بتواني درد او را درمان كني، مطمئن باش ما از تو به بهترين شكل قدردان خواهيم

 

بود.

 

گيلدونگ حدس زد كه آنها بايد به همان هيولايي اشاره كنند كه با تير به او زده بود و آماده شد تا با

 

آنها همراهي كند. او به برجي بزرگ نزد شاه برده شد. در آنجا او زخم را بازرسي كرد و دريافت كه از

 

آنچه كه انتظار داشته است، كم اهميتتر است. او چند بسته قرص از جيبش درآورد و آن قرصها را در

 

فنجان آبي حل كرد و به هيولا داد تا بنوشد. چند دقيقه گذشته بود كه هيولا لرزه كرد و با فريادي از درد

 

جان داد.

 

هيولاهاي ديگر دريافتند كه آنها فريب خوردهاند و به گيلدونگ يورش آوردند، اما او روح بادها را

 

فراخواند تا به او ياري كند. او به سوي آسمان پرواز كرد. در حالي كه بالاي سر آنها ميپلكيد، چند تير

 

به سوي آنها پرتاب كرد و همهي آنها را نابود كرد. روي يك حفرهي سنگ، دو دختر پيدا كرد كه در

 

آستانهي مردن بودند. نخست او گمان كه آنها هم هيولا هستند، براي همين دستش را بلند كرد تا آنها را

 

بكشد، اما با صداي بلند شروع به گريه و زاري كردند و گفتند كه آنها دختراني بودهاند كه هيولاها آنان را

 

ربودهاند. يكي از آنها دختر مردي دارا به نام بِگيونگ از ناگسزون بود و ديگري دختري مردي به مراتب

 

داراتر به نام زوسزون، از همان شهر بود.

 

گيلدونگ دو دختر را صحيح و سالم نزد خانوادهشان برد. براي حق شناسي، هر دو خانواده از او با باد

 

دستي پذيرايي كردند و دخترانشان را به عنوان همسر به او پيشنهاد دادند. بنابراين او با آنها ازدواج كرد

 

و نخست دختر بگ را به عنوان همسر برگزيد و سپس دختر زو را به عنوان همسر دوم.

 

پس از چند روز، او به جزيرهي زهدو بازگشت و مردمش از او و همسرانش از صميم قلب استقبال كردند.

 

با اين حال يك روز تابستاني، گيلدونگ آغاز به انديشيدن آرزومندانه دربارهي خانوادهاش كه پيش از اين

 

آنها را ترك كرده بود، كرد. هر زماني كه دربارهي آنها ميانديشيد، غم بسياري او را فراگرفت، بنابراين

 

زنانشان از او علت ناشاد بودنش را پرسيدند. او به آنها گفت هر چيزي كه باعث غمگيني او شده است،

 

مربوط به گذشته است، زيرا مادرش از طبقهي پايين بوده است و توضيح داد كه چگونه خانوادهاش او را

 

به طور كامل نپذيرفتهاند، دربارهي پدر بيمارش گفت از كاري كه به همراه دار و دستهاش انجام داده بود

 

و سرانجام غربتنشينياش در اين جزيره.

 

روز ديگر او به بالاي كوه وولبونگ رفت و مدتي براي پيدا كردن نقطهاي مناسب براي آرامگاه پدرش كه

 

در آنجا بيارمد به جستجو پرداخت. او مردي را فرستاد تا با به كار گيريِ سنگهاي فاخر يكتا آرامگاهي

 

باشكوه بسزاد. زماني كه اين كار سر و سامان گرفت او موهايش را كوتاه كرد و خودش را به سيماي

 

كاهني بودايي درآورد. سپس براي رفتن به كره سفري دريايي به سوي كره آغاز كرد، كشوري كه پدرش

 

به طور خطرناك بيمار كه منجر به مرگ او شده بود.

 

پدرش -وزير پيشين هونگ- پس از هشتاد سال از زندگيش زنش را و پسر بزرگش را نزد خودش فراخواند

 

و گفت: من دارم ميميرم، نميدانم كه پسرم گيلدونگ زنده است يا مرده. اگر او زنده است، ممكن است

 

روزي اينجا بيايد و شما را ببيند. اگر او چنين كرد، نگذاريد برتري و تبعيضي ميان پسرانم چه مشروع

 

چه نامشروع باشد. بگذاريد با گيلدونگ همان رفتاري شود كه با اينهيونگ، و اجازه بدهيد كه با مادرش

 

هم به همان شيوه برخورد شود. با اين سخنان، او نفس بازپسين را كشيد.

 

پس از زماني نه چندان دور، كاهني دروازه را كوبيد و در مرگ وزير آغاز به مويه و زاري سوگوارانه با

 

آواي بلند كرد. اينهيونگ از او در اتاقي كه پدرش آرميده بود، به عنوان مهمان پذيرايي كرد و از او پرسيد

 

او كيست، آن كاهن فرياد زد: برادر خودت را نشناختي؟

 

و توضيح داد كه او گيلدونگ است. بنابراين اينهيونگاو را برد تا مادرش، يو و همچنين مادر خودش،

 

سزونسون را ببيند. آنها به او واپسين سخن و مضمون والاي پدرش را گفتند. سپس او به آنها تجربه-

 

هاي خودش را از زمان ترك كردن كره تعريف كرد و پافشاري كرد كه پدرش بايستي در آرامگاهي كه

 

در آن جزير ساخته است خاكسپاري شود. درخواستش برآورده شد و افزون بر اين با او موافقت كردند

 

كه مادرش، سزونسون را با خودش برد.

 

روز ديگر گيلدونگ براي بازگشت به جزيره راه افتاد. او مادرش را با خود برد و برادرش اينهيونگ هم

 

همراه آنها آمد، تا مراقب تابوت پدرش كه در كشتي گذاشته بودند باشد. قايقهاي بسياري از زهدو

 

براي ملاقات او بيرون آمد و هنگامي كه سرانجام آنها رسيدند، مادر و برادرش از ديدند منظرهي جزيره

 

بسيار خوششان آمد. افزون بر اين، آنها از شرم و آزرم دو همسر زيبايش به همان اندازه خشنود شدند.

 

گيلدونگ باشكوهترين مراسم خاكسپاري را برگزار كرد. مادر و برادرش از بناي يادبودي كه او تهيه ديده

 

بود، بيشتر شگفتزده شدند و برادرش اينهيونگ با خشنودي فراوان به سئول بازگشت. او به مادرش

 

گفت كه گيلدونگ همهي اين كارها را براي پدرش انجام داده است و مادر بسيار خشنود شد.

 

گيلدونگ سه سال هر روز دو بار براي پدرش سوگواري كرد، يك بار صبح و يك بار شب متناسب با

 

مراسم. هنگامي كه اين دوره سوگواري به پايان رسيد، او توجهاش را به سوي مشكلاتي كه در قلمروي

 

همسايه؛ يعني يوگدو پيش آمده بود، جلب كرد. آن كشوري ثروتمند و نيرومند بود و تهديد جديي براي

 

مردم جزيره ايجاد كرده بود. بنابراين گيلدونگ لشكر بزرگ تمام مسلحي كشيد و آنها را به طور كامل

 

براي حمله به همسايهاي كه آنها را تهديد كرده بود تدارك ديد و مجهز كرد. ارتش او به سرازيري كوه

 

سزونبونگ بدون اينكه دشمن متوجه شود، رسيدند و حاكم گيم هيونگسزون به طور كامل غافلگير شد.

 

پس از اظهار مقاومت كوتاه، عقب نشيني كرد و به درون دژش پناه برد. سپس گيلدونگ به رئيس ستادش

 

به نام ماسوگ دستور داد و چهار تن از سرهنگانش آبي شرقي، سرخ جنوبي، سفيد غربي و سياه شمالي

 

دستور داد كه دژ را با پنجاه هزار سرباز جادويي تسخير كنند و آنها اين كار را بدون هيچ دشواريي

 

انجام دادند. سپس گيلدونگ نمايندهاي فرستاد نزد شاه يوگدو فرستاد و به او گفت كه خود را تسليم كند،

 

چون كه نيرومندترين دژ سزونبونگ فرو ريخته بود.

 

با شنيدن اين خبرهاي دهشت انگيز، شاه يوگدو خودكشي كرد و ملكه و پسر او هم همين كار را كردند.

 

بنابراين گيلدونگ به عنوان فرماندهي ارتش وارد پايتخت شد و در روز نهم از ماه نخست بر تخت شاهي

 

يوگدو نشست. او وزيران نو را تعيين كرد و به كارداراني را كه به پيمان خود با او وفادار بودند، ترفيع

 

داد. سپس او در بخش اداري به طور كامل تغيير ايجاد كرد و چيزي نگذشت كه حكومتي آرماني بنا نهاد.

 

پس از سپري شدن سه سال پادشاهيي جديد گيلدونگ از روي متانت بنا نهاده شد و روزي گيلدونگ با

 

مادرش بيخ گوشي چنين سخن گفت: اگر آدمكشها در يك از روزهاي خيلي سال پيش، موفق ميشدند كه

 

مرا بكشند، اين روز شاد هرگز رخ نميداد.

 

اكنون زماني بود كه گيلدونگ پدر زنش، بِگيونگ را با نامهي سپاس از بخشندگي و خوشنيتي در

 

روزهايي كه گذشت، به كره بفرستد. او همچنين هزار سوگ از برنجهاي پوستنكندهاش را فرستاد، تلافي

 

آنچه شاه به او بخشيده بود. شاه از شنيدن خبرهاي پيش بيني نشده پس از سه سال بسيار خوشحال شد

 

و آن نامه را به برادر بزرگترش، اينهيونگ كه در آن زمان قايم مقام وزير شده بود نشان داد. او

 

اينهيونگ را با نامهاي درفت و خوابش را براي او ،« يو »، و او را به چالش و مبارزه ميطلبيد. هنگامي كه بيدار شد، پيش زنش

 

تعريف كرد و به او گفت: بيگمان آسمان براي من پسري نجيب زاده به ارمغان خواهد آورد، به خاطر

 

اژدهايي كه در خوابم ديدهام.

 

زنش گفت: بههرحال، ما خيلي وقت است كه چشم به راه يك فرزنديم ولي هنوز دعايمان برآورده نشده

 

است.

 

مرد با پشيماني بسيار از تظاهر زنش به ناداني اتاق او را ترك كرد. وقتي بيرون رفت به طور اتفّاقي كلفت

 

را ديد كه داشت براي مهمانانش چاي ميبرد. بنابراين او را صدا زد و « سزونسون » هفده سالهاي به نام

 

او نتوانست به هيچ وجه درخواست او را رد كند، چون او اربابش بود. بنابراين او صيغهي وزير هونگ

 

شد و آبستن شد و در موعد مقرّر پسري به دنيا آورد. اكنون هونگ دو پسر داشت، پسر بزرگ تر از يو،

 

ناميده « گيلدونگ » ناميده بود و پسر دومش از سزونسون بود كه او را « اينهيونگ » زنش، بود كه او را

 

بود.

 

گيلدونگ، پسر كوچكتر، پسري با سيماي پهلواني بود و شخصيت قوي و درستكار و شق و رقي داشت.

 

وقتي به سن هشت سالگي رسيد درجهي غير قابل باوري از رفتارهاي خردمندانه را از خودش نشان

 

ميداد، و بينشي چشمگير داشت. هونگ به خاطر اينكه پسر برجستهاي داشت به خودش ميباليد، با اين

 

حال هميشه افسوس ميخورد كه چرا او از چنين مادر دون پايهاي به دنيا آمده است. با اينحال هرگز به

 

پسرش اجازه نميداد كه او را پدر و يا اينهوينگ را برادر خطاب كند، به هر حال او بچهي نامشروع بود.

 

خدمتكاران بيشتر مواقع او را به خاطر اين مسئله مسخره ميكردند، و به همين دليل او بسيار غمگين بود.

 

در يك عصر پاييزي، در نيمهي ماه سپتامبر، وقتي گيلدونگ به ده سالگي رسيده بود، در اتاقش نشسته

 

بود و كتاب ميخواند. ماه با درخشش بسيار در آسمان ميدرخشيد، براي همين او كتابش را بست و براي

 

گردش در باغ بيرون رفت. او داشت به آيندهاش مي انديشيد، و با خود مي گفت: من مرد به دنيا آمدهام،

 

كنفوسيوس و » با اين حال اجازه ندارم پدر و برادرم را با عنوان پدر و برادر خطاب كنم. اگر من تعليمات

 

را بياموزم پس بهتر ميتوانم برنامهها را مطالعه كنم. بنابراين من بايد به شمشير يك سرهنگ « منسيوس

 

تسلط پيدا كنم و در نبردي پيروزمندانه جاي او را بگيرم. اين آرزوي يك مرد نجيب زاده نيست؟

 

و بي درنگ شروع به تلاش كرد تا در آن زمينه شكوفا شود به گونهاي كه شمشيري را در آن باغ دور

 

سر خود گرداند.

 

هونگ هم اتفاقي داشت در باغ مي گشت و از مهتاب لذت ميبرد كه پسرش را ديد. او دريافت كه گيلدونگ

 

بسيار از دست او دلزده و ناراضي است و براي همين خاطر دليل اين مسئله را از او پرسيد. پسرش پاسخ

 

داد: من مثل همهي مردان به دنيا آمدهام، اما هنوز به عنوان يك مرد پذيرفته نشدهام.

 

پدرش با صدايي حاكي از سرزنش به او پاسخ داد: تو تنها كسي نيستي كه در خانوادهي وزير از مادري

 

دونپايه به دنيا آمده است. آگاه باش، مبادا خودبيني بسياري از خودت نشان بدهي، يا كاري بكني كه

 

مجبور بشوم تنبيهت بكنم.

 

در آن شب گيلدونگ بي خواب شده بود و توي تختخواب به اين ور و آن ور مي غلتيد، و صبح نزد

 

مادرش، سزونسون رفت و غمگينياش را به مادرش گفت. بنابراين مادر به او گفت: تو تنها بچهاي نيستي

 

كه دون پايه به دنيا آمده است. اين لجبازي تو مايهي رنجش فراوان من است و تنها دو تاي ما را ناراحت

 

ميكند.

 

سپس گيلدونگ از آرزويش و شرايط سختي كه هر دوي آنها در آن هستند، سخن گفت. او گفت: مادر!

 

بوده است كه از مادري دونپايه به دنيا « زنگ » من شنيدهام كه در روزگاران كهن در اينجا فردي به نام

 

رفته و در آنجا خودش را وقف مطالعه و درسخواندن كرده است و « مونت اونبنگ » آمده بود. او به

 

بنابراين بالاخره توانسته شهرت بسياري كسب كند و شهرتش حتي تا امروز هم ادامه دارد. من ميخواهم

 

به محبت وزير نسبت به تو « گوگسان » او را الگوي خود قرار بدهم. هر دوي ما در اينجا در خطريم. چون

 

حسادت ميكند. از اين ميترسم كه او آشي براي ما پخته باشد. بنابراين مادر! خيلي مراقب باشيد.

 

اين گوگسان پيش از اين دختر رقاصهاي بود كه در آن روزگار به عنوان يك گزوران شناخته ميشد. او

 

معشوقهي وزير هونگ بود، ولي چون بچهدار نميشد، از حمايت افتاد. او به خاطر تولد گيلدونگ بسيار

 

حسادت كرد و مصمم شده بود كه آن پسر را از سر راه بردارد. به منظور اينكه بتواند كاري در اين زمينه

 

كه در خارج از آنجا زندگي « هونگ اينگيت » انجام بدهد با زن سرشناس معروفي در آن سرزمين به نام

 

ميكرد، رايزني كرد. به او مبلغ پنجاه سكهي نقره يانگ رشوه داد.

 

صبح زود روز بعد چهره شناس دروازهي جاي اقامت وزير را كوبيد و پيشنهاد داد كه ميخواهد از

 

گيلدونگ چهره خواني كند. اجازه، خيلي زود انگار كه آماده باشد، داده شد و او كارش را آغاز كرد. وقتي

 

كارش پايان پذيرفت از ترس گريه كرد و به كنار در رفت و با اطمينان كامل به وزير گفت: او يك شخصيت

 

كمياب است. شخصيت او يك پهلوان يا مرد بزرگ است؛ چون در چشمانش نيرويي بزرگ ديده ميشود،

 

اما او از خرد كم بهره است و براي همين ممكن است دچار گرفتاريهايي شود كه مايهي بدبختي و

 

شرمساري خانواده شود. من به شما سفارش ميكنم كه بيشترين مراقبت را از او انجام بدهيد.

 

بنابرين گيلدونگ را به كوهستاني برد تا تحت مراقبت نگهبانان او باشد. در آنجا گيل دونگ اوقاتش را

 

صرف خواندن كتابهاي جادوگري، ستاره شناسي و جغرافي كرد. هنگامي كه گزارش اين خبر را نزد

 

وزير بردند، نگراني هونگ دربارهي او بيشتر شد و بالاخره به طور جدي بيمار شد.

 

گوگسان سپس دست به احضار روح زد و توطئهاي كرد تا مايهي مرگ گيل دونگ شود. سپس او به

 

بستر بيماري هونگ رفت و با جديت از او خواست تا چند رفتار مثبت در زمينهي پرسش دربارهي گيلدونگ

 

انجام دهد: نگراني دربارهي گيلدونگ مايهي بيماري شما شده است. هر ناداني متوجه ماجرا ميشود. من

 

بكشيد. « گيلدونگ » با يك احضار روح كنندهي مشهور رايزني كردم و پيشنهاد او اين بود كه بايد دست از

 

اگر اين تدبير جدي را سرسري بگيري، بي درنگ بدبختي ترسناكي بر سر تو و خانهات ميآيد.

 

هونگ به زحمت براي خاطر دردش هوشيار بود و نميفهميد كه كه او چه ميگويد، اما زنش، يو، و پسر

 

بزرگش اينهونگ كه از اندوهشان گريه ميكردند، از سخنان او قانع شدند و به او در مرحلهاي براي درمان

 

او اختيار دادند. بنابراين گوگسان به كار احضار روح كننده شتاب بخشيد كه پيش از اين با يكي از

 

تماس برقرار كرده بودو به او مبلغ هزار يانگپرداخت كرده بود. « توگزه » آدمكشهاي مشهور به نام

 

خيلي دورتر در كوهستاني كه گيلدونگ به آنجا پناه گرفته بود بيشتر شبها بيدار ميماند. بيشتر مواقع

 

فكر فرار توي سرش بود، اما در عين حال نميخواست از دستور پدرش نافرماني كند و بيشتر آن شبهاي

 

خستهكننده را به مطالعه پرداخت. يك شب كه نشسته بود و داشت كتاب تغييرات را زير نور شمع ميخواند،

 

سه بار، صداي كلاغي را شنيد كه ميگفت: من پرندهاي هستم كه شبها از همه دوري ميكنم و اكنون در

 

اين ساعت فرياد ميكشم. بي گمان اين يك نشانهي شومي براي بدبختي وحشتناكي است.

 

بنابراين او را به پيشگوييش متوجه كرد و ناگهان سايهي يك آدمكش نمايان شد.

 

در نيمه شب توگزه آدمكش با شمشيري بزرگ وارد اتاق شد. در آن لحظه گيلدونگ قطعهاي از كتاب

 

مقدس را برخواند و ناگهان بادي تيره و تار وزيدن گرفت. آن باد خانه را به تندي برد و در جايي آن را

 

گذاشت كه پر از كوههاي بلند و ناهموار بود. توگزه از جادوي گيلدونگ بسيار ترسيد و تلاش كرد تا

 

شمشيرش را غلاف كند و از آنجا بگريزد، اما هر راهي كه ميخواست از آنجا بگريزد ناپديد ميشد و

 

پرتگاهي سربلند ميكرد يا درهاي نمايان ميشد كه همهي راههاي گريزش بسته شده بود. ناگهان پسري

 

را ديد كه سوار خر بود و داشت نيِ بلوري مينواخت. او از آن پسر پرسيد: چرا تلاش ميكني كه مرا

 

بكشي؟ داوري آسماني بيگمان بر سرت خواهد افتاد.

 

ابرهاي سياهي نمايان شدند و آسمان را پوشاندند و باران آميخته با شن و سنگريزه فرو ميريخت. اكنون

 

گيلدونگ روبروي توگزه ايستاده بود كه نيروهاي اهرمينياش را فرا ميخواند و ناگهان به سوي او

 

حملهور شد. او فرياد زد: اشتباه نكن، تو محكومي. گوگسان من را نزد تو فرستاد تا تو را بكشم و وزير

 

آن را تأييد كرد.

 

سپس گيلدونگ با جادويش شمشير توگزه را از دستش قاپيد و گفت: تو اهريمني! تو ميخواهي يك انسان

 

بيگناه را بكشي. تو اهريمني سنگدل و بياحساس هستي!

 

و با يك بار پراندن شمشير سرِ توگزه روي زمين افتاد.

 

گيلدونگ شمشير را برداشت و به سوي خانهاش رهسپار شد. او به سوي خانه ي گوگسان دويد، اما

 

كسي در آنجا نبود. بنابراين به كنار بستر پدر رفت كه اكنون كمي بهتر شده بود، براي بدرود با او گفت:

 

آقا! من در خانهاي در كوهستان همانگونه كه فرمان داده بوديد ماندهام، اما مرد خيانتپيشهاي براي كشتن

 

من آمد و من مجبور به گريختن شدم.

 

سخنان او وزير را بسيار غمگين كرد و گفت: من بهدرستي در مييابم كه تو چه احساسي داري، اما تو

 

و « پدر » هنوز براي رفتن از اين دنيا بسيار جواني. مدتي اينجا پيش من بمان. از اكنون ميتواني مرا

 

اينهيونگ را برادر بخواني.

 

با شنيدن اين سخنان، گيلدونگ شروع به گريستن كرد: اوه، پدر! پدر جانم! اولّين بار است كه من اجازه

 

داديد شما را پدر خطاب كنم. چقدر مرا خوشحال كرديد! اما من ميخواهم از اين دنيا بيرون بروم و آيندهام

 

را بسازم. خواهش ميكنم مراقب خودتان و مادرم باشيد تا زماني كه همديگر را دوباره ببينيم. پدر!

 

گيلدونگ براي ديدن مادرش رفت. مادرش تلاش كرد كه او را از هدفش منصرف كند. او از تسليم شدن

 

در برابر درخواستش سرباز زد و خانه را ترك كرد.

 

اكنون گوگسان كه تنها در خانه نشسته بود و چشم به راه خبرهايي از سوي توگزه آدمكش بود، اين خبر

 

را شنيد كه او را مرده پيدا كردهاند. اين خبر را به يو، زن وزير، و پسرش، اينهيونگ گزارش داد و تعريف

 

كرد كه چه اتفاقي افتاده است. به او گفت كه همهي نقشهها نقش بر آّب شده است. اكنون هونگ از همهي

 

ماجراها خبردار شده است و بر شرمساري حاصل از اين بخش ننگ آور چيره شد، او حتي از پيشهي

 

وزارت استعفا داد.

 

هنگامي كه گيلدونگ خانهاش را ترك كرد در هرجا كه بگويي سرگردان بود. روزي او به درهاي ژرف در

 

كوهستان پا گذاشت جايي كه او در آنجا دروازه بزرگ سنگيي پيدا كرد. او دروازه را باز كرد و داخل

 

رفت. در آنجا او صدها خانه ديد كه در زمين گستردهاي قرار داشتند و در فضاي باز جمعيت زيادي از

 

مردمي وجود داشتند كه در آنجا مهماني برگزار كرده بودند. آنها شروع به ديدن مزاحم غير قابل انتظار

 

كردند. سپس يكي از آنها از او پرسيد كه او كيست. او حدس زده بود كه گيلدونگ بايستي پسر

 

غيرمعمولي باشد: تو چه طور آمدي اينجا پسرم؟ ما از بچههاي ماجراجو استقبال ميكنيم. ما تو را مي-

 

آزماييم. ميتواني اين صخرهي سنگين را در اينجا جابهجا كني؟

 

گيلدونگ پاسخ داد: من پسر معشوقهي وزير شهر هونگ در سئول هستم. نام من هونگگيلدونگ است.

 

خانواده با من بدرفتاري كرده است، پس من به خاطر آيندهام در اين جهان خانهام را ترك كردهام. مردي

 

مانند من چگونه ميتواند پيشنهاد شما را نپذيرد؟

 

با اين سخنان او صخرهاي سنگين را برداشت كه بسيار بسيار سنگين بود، آن صخره شش متر طول

 

داشت. آن را روي زمين انداخت. ديگران شگفتزده شدند و يكي از آنها گفت: بهراستي، هيچكدام از ما

 

نميتوانستيم آن را جا به جا كنيم. ما به دنبال يك رهبر بوديم، ولي از خيلي وقتها پيش نتوانستيم كسي

 

را پيدا كنيم. امروز آسمان براي ما سرهنگي فرستاده است.

 

ايشان گروهي از راهزنان بودند. چون گيلدونگ خام و بيتجربه بود، پيشنهاد آنها را پذيرفت و پيش آنها

 

ماند. چند ماه به آنها روشهاي جنگي آموزش داد.

 

را در « ههاين » روزي يكي از اعضاي گروه پيش او آمد و به او گفت كه آنها نقشهاي داشتهاند كه معبد

 

هويبسزون را جا به جا كنند، اما حملهي ما ناموفق بود. آنها از او براي بار دوم تقاضاي مشاوره و

 

ياري كردند. بنابراين او بر آن شد كه به معبد برود تا در آن شهر تجسس كند. جامهي بلند آبي با كمربندي

 

سياه پوشيد و سوار بر درازگوشي با چند همراه به سوي معبد رفت. او كاهن اصلي را ديد و به او گفت:

 

من پسر هونگ، وزير در سئول هستم. من اينجا براي درس خواندن آمدهام. در بازگشت، من براي شما

 

برنج پوست نكنده خواهم آورد و روزي خواهم آمد و با اعضاي معبد نهار ميخورم.

 

وقتي او معبد را ترك كرد و به نزد گروهش بازگشت، همانگونه كه قول داده بود، برنج را فرستاد و روزي

 

را براي سور و مهماني تعيين كرد. در روز موعود، او به معبد بازگشت. با ولخرجي خوراكها و شربتها

 

را آماده كرده بودند. همهي كاهنان در تالار اصل معبد جمع شدند. گيلدونگ با آنها لبي تر كرد. هنگامي

 

كه او برنج ميخورد ناگهان چند تا دانهي شن را جويد. او آنها را براي اين هدف با برنج مخلوط كرد. در

 

حاليكه از روي خشم ميلرزيد گفت: شما آدمهاي پستي هستيد! چه كسي اين برنج را پخته است؟ شما

 

توي خوراك من سنگريز كردهايد تا به من توهين كنيد.

 

و بيدرنگ به همراهانش دستور داد تا همهي كاهنان را در آنجا دستگير كنند. همهي آنها به خاطر

 

بيدقتيشان بسيار پوزش خواستند، اما نميتوانستند اين مسئله را بر عهده بگيرند. بنابراين وقتي آنها

 

دستگير شده بودند، راهزنان به داخل معبد يورش بردند و همهي گنجهاي ذخيره شده در آنجا را دزديدند.

 

يكي از كاهنان به روستا گريخت و گزارش دزدي را به اولياي امور داد. دستهاي از سربازان براي

 

دستگيري راه زنان اعزام شدند. هنگامي كه به معبد رسيدند، كاهني را ديدند كه روي گوري ايستاده و

 

آنها بر سرشان اينگونه فرياد ميزند: راهزنان همين الآن پا به فرار گذاشتند. آنها از راهي با شتاب رفته

 

كه از اينجا به سوي شمال ميرود.

 

كاهن بهراستي گيلدونگ با چهرهاي مبدل بود، بنابراين سربازان با شتاب به سوي راه اشتباه رفتند، در

 

حاليكه راهزنان از دستورهاي گيلدونگ پيروي ميكردند و بنابراين به سلامتي، در غاري واقع در جنوب

 

ساكن شدند.

 

خواند. آنها « دسته ي ياوران بينوايان » يا « هوالبيندانگ » پس از اين ترفند، گيلدونگ دسته و گروهش را

 

براي تصرف پولهاي نامشروع رشوه خواران حكومتي كه آنها را از سراسر هشت استان كره گرفته

 

بودند و مبلغهاي كلاني را به اين شيوه كسب كردند تا تحمل عموم مردم را تسكين دهند.

 

رشوهگيرترين عوامل حكومتي را داشت. بنابراين گيلدونگ به قصرش رفت و « هامگيونگ » حاكم استان

 

بر بسياري از خانههاي بيرون دروازهي جنوبي آتش گشود. هنگامي كه حاكم و مأمورانش و همهي مردم

 

با شور فراوان با صدها تن از مردان گيلدونگ كه دروازه را شكسته بودند و وارد قصر شده بودند و در

 

حال غارت انبارهاي كالا بودند، مبارزه كردند. آنها دروازهي كاغذي را رد كردند كه رويش نوشته بود:

 

وقتي او بازگشت و حاكم اين را ديد، سربازانش را .« هونگگيلدونگ، رهبر دستهي ياوران بينوايان »

 

فرستاد تا راهزنان را دستگير كنند.

 

با استفاده از زره جادوييِ گيلدونگ كه همه را نامرئي ميكرد، او و مردانش ايمن به غارشان بازگشتند.

 

سپس، او همهي گروه و دستهاش را شمارش كرد و آنها را با عنوان پيروان خطاب كرد: مردان! ما همهي

 

گنجهاي معبد هناين را غارت كرديم و همهي ذخيرههاي حاكم همگيونگ را چپاول كرديم. دير يا زود، من

 

دستگير خواهم شد، شاهدان ميداند كه مسئول هر دو من بودم، اما اكنون من به شما برتري تاكتيكهايم

 

را به شما اثبات ميكنم.

 

با اين سخنان، او هفت عروسك كاهي ساخت و به هر كدام از آنها جان داد. سپس او كتاب مربوط به

 

راهبردهاي آسمانيش را بلند خواند و هفت عروسك تبديل به هفت گيلدونگ زنده شدند. سپس آنها

 

بازوهايش را از هم گشودند و بر سر هم فرياد زدند. اكنون در آنجا هشت گيلدونگ وجود داشت كه يكي

 

از آنها واقعي بود و هيچ كسي نميتوانست بفهمد كه كدام يك واقعي و كدامها غير واقعي هستند. سپس

 

همهي دستها به هشت گروه تقسيم شدند كه هم از نظر تعداد و هم از نظر ظاهر يكسان بودند. هر كدام

 

از آنها تحت رهبري يك گيلدونگ بودند. گروهها تقسيم شدند و به سوي يكي از هشت استان در كل

 

كشور رهسپار شدند و در همان شب، به صورت مشابه به شهرها و روستاها حمله كردند، و از تدابير

 

جنگي جادويي يكساني استفاده كردند و با بادها و باران خشن همراه بودند.

 

همهي حاكمان محلي گزارش يورش را به حاكم سئول ابلاغ كردند كه در آن حملي يكساني در يك ساعت

 

و يك روز توصيف كرده بودند. همهي يورشها به شيوههاي يكسان انجام شده بود و در هر مورد شيوهي

 

چپاول يكسان بود. حادترين شرايط مشهود بود، كه ممكن بود به ويراني همهي كشور بينجامد. بنابراين

 

شاه با دو تن از سپهبدانش رايزني كرد؛ سپهبد دست راستي و سپهبد دست چپي. شاه گفت: اين موردي

 

بسيار غيرطبيعي است. همهي موارد يكسان و به يك شيوه انجام پذيرفته است. من نميتوانم بفهمم چگونه

 

يك مرد ميتواند مسئول همهي آنها باشد. او بايستي داراي نيروهاي جادويي غير عادي باشد، مانند اين

 

مورد هرگز تا پيش از اين نشنيده بودم. هرچند حل اين مسئله بسيار سخت است، ما بايد كاري براي حل

 

آن انجام بدهيم. نبايد اجازه بدهيم اين شرايط ادامه پيدا كند.

 

سپهبد دست راستي، ييهيوب، سپس بيپرده چنين سخن گفت: عظمت شما بر قرار باد! من همهي تلاشهاي

 

خود را براي فرونشاندن اين قايله انجام خواهم داد. من گمان نميكنم شما نياز به استفاده از همهي

 

نيروهايتان داشته باشد. من نيروهايم را تحت فرمان خود قرار خواهم داد، اگر بزرگي شما چنين بخواهد.

 

شاه پيشنهاد او را پذيرفت و به او اختيار داد و سپهبد دست راستي به سربازانش دستور داد تا كه در

 

تپهي بلند مونگيونگ در روزي معين جمع شوند و با جامهي مبدل به همراه چند تن از افسران ستادش به

 

ميفروشي در يكي از روستاهاي كشور رفت. هنگامي كه او در مغازه نشسته بود، پسري كه سوار خر

 

بود، با ادب از او احوال پرسي كرد و آهي عميق كشيد و گفت: اينجا بخشي از اين سرزمين نيست، با وجود

 

كوچكيش، به اعلي حضرت تعلق ندارد و حتي يك فرد هم نيست كه نسبت به ايشان وفادار نباشد، اما

 

اكنون، راهزني به نام گيل دونگ مايهي خرابي هر هشت استان شده است. مردم پيوسته در بيم و ترس

 

از چپاولهاي او هستند و هنوز او دستگير نشدهاست. اين شرايط از همهي شرايط گذشته بيشتر مايهي

 

افسوس است.

 

سپهبد از سخنان او بسيار خوشش آمد. به نظر ميرسيد او مردي نيرومند و شايسته باشد، بنابراين سپهبد

 

به او گفت: تو به نظر پسر جوان عاليي باشي. نميخواهي به ما بپيوندي و به ما براي دستگيري و رساندن

 

دشمن به مجازات ياري كني؟ اما من ميخواهم نخست نيروي تو را بيازمايم.

 

سپس آنها به سوي تپه رفتند. رفتند و رفتند تا به صخرهاي بزرگ رسيدند. پسر روي آنجا نشست و از

 

سپهبد را به مبارزه طلبيد و از او خواست كه او را از آنجا بيرون بيندازد. او با همهي دشواري و زحمت

 

روي دو پايش تلاش كرد، اما نتوانست پسر را حتي با اندازه يك بند انگشت تكان بدهد. بنابراين سپهبد

 

راضي شد كه پسر روحي تسخير ناپذير دارد و به او اجازه داد كه به شيوهي خودش عمل كند. پسر سپهبد

 

را از سوي درهي عميق به سوي بالاي كوهستان راهنمايي كرد، آنها رفتند و رفتند تا به آستانهي غار

 

رسيدند. سپس پسر گفت: من فكر ميكنم اينجا بايستي پناهگاه راهزنان باشد. شما اينجا منتظر بمانيد تا

 

من بهتنهايي بروم و وارسي كنم. ناگهان هزاران راهزن نمايان شدند و در دره ازدحام كردند. آنها سپهبد

 

را محاصره كردند و او را دستگير و به زندان بردند. او به طور كامل شگفت زده شده بود و بهسختي

 

ميتوانست دريابد كه چه روي داده است. هنگامي كه او هوشش را جمع كرد دريافت كه در تالار بسيار

 

بزرگي است كه با زرد بيشماري احاطه شده است. شاهي با چهره جدي بر تخت بلندي تكيه زده بود و

 

بر سر او داد زد: تو بهراستي سرباز ناداني هستي! با چه اميدي ميخواستي سرهنگ هونگ را دستگير

 

زنداني شوي. « پونگدو » كني؟ تو بايستي در زندان

 

سپس سرهنگ فروتنانه تعظيم كرد و استدعاي بخشش كرد: من يك مرد كند ذهن پست هستم، اعلي

 

حضرت! به من دلسوزي كنيد. خواهش ميكنم.

 

پس از اين سخنان شاه به مدت طولانيي با صداي بلند خنديد، به گونهاي كه تالار با صداي خوش او

 

طنينانداز شد. او فرياد زد: تو نادان بدبختي هستي! به من نگاه كن. من هونگگيلدونگ، رهبر گروه ياوران

 

بينوايان هستم. براي

 

آزمون دليري تو، امروز پسري جوان را با چهرهي مبدل با جامهاي آبي فرستادم. تو ميتواني اكنون به

 

خانه بروي وگرنه براي تو بد خواهد شد.

 

سپس از مهمان با باده پذيرايي كرد و دستور داد كه او را آزاد كنند. سپس تلاش كرد تا بلند شود، اما

 

دريافت كه نه بازوهايش و نه پاهايش نميتوانند حركت كنند. او محكم با در كيسهي كوچك چرمي بسته

 

شده بود. سرانجام تلاش كرد تا خودش را آزاد كند و سپس دريافت كه او روي ماونتبوگآگ، كوهستان

 

صخرهاي پشت پايتخت است. سپس روي زمين، در كنارش او سه تا كيسه ي چرمي ديگر ديد. او همهي

 

آنها را يكي كرد ... از سه افسرش دستور داد كه چه كار كنند. براي اطاعت فرمان او، همه روي تپه ي

 

مونگيونگ در استان گيونگسانگ جمع شدند. سپس يكي از آنها گفت: آقا! ما تا بازگشت شما از

 

ميفروشي در روستا منتظرتان ميمانيم. ممكن است خوابمان بگيرد. همهي ما را باد بزرگ ناگهانيي از جا

 

خواهد كند همانگونه كه در خواب ديدهايم و باران ما را فرا خواهد پوشيد. سپس چيز ديگري كه دريافتم

 

اين است كه آن زماني بود كه من شما را در اينجا ديده بودم. البته من از همه چيز سر در نميآورم.

 

هونگگيلدونگ بايستي از نعمت سرعت نامحدود فرا زميني برخوردار باشد. ما هرگز نميتوانيم او را

 

دستگير كنيم، آقا! من ميترسم، اما اگر ما اكنون دست خالي نزد شاه برگرديم به خاطر اين شكست، شاه

 

ما را تنبيه خواهد كرد. بنابراين بهتر است كه ما در جايي، چند ماه بمانيم.

 

بنابراين چهار نفر از آنها از سئول بيرون رفتند و در سراسر كشور سرگردان شدند.

 

گزارشها پيوسته به شاه ميرسيد كه بيشتر اين گزارشها دربارهي غارتهاي گيلدونگ و مردانش بود،

 

اما هنوز اقدام متقابل نيرومندي در برابر آن انجام نپذيرفته بود. بنابراين شاه وزيرش را براي رايزني

 

فراخواند و به او گفت: هونگيلدونگ بايد با چند ديو پيمان بسته باشد. بسيار سخت و دست نيافتني است

 

كه او به طور كامل تنبيه شود. كسي در ميان شما هست كه از راز اين انسان برجسته آگاهي داشته باشد؟

 

يكي از وزيران پاسخ داد: اين گيلدونگ پسر نامشروع وزير پيشين، هونگ است. برادر او، اينهيونگ، نقش

 

مهمي در ارتش وزير ايفا ميكند. بنابراين من پيشنهاد ميكنم كه بهترين سياست اين است كه اين مردان

 

را دستگير كنيم.

 

بنابراين هونگ، وزير پيشين و پسر بزرگش، به زندان انداخته شدند. سپس شاه دستور داد تا اينهيونگ

 

را نزد او احضار كنند. با لحني سخت و عبوسانه به او گفت: اخطار من اين است كه اين دار و دسته ي گيل

 

دونگ، كه مايهي بسياري از مشكلات در هر جايي شدهاند، براي خاطر برادر حرامزادهي تو باشد. چه

 

جوري ميخواهي حساب اين را پس بدهي؟ دستور من اين است كه از اينجا بروي و او را به حقش برساني.

 

اگر در اين وظيفه شكست بخوري من بيدرنگ تو و پدرت را به مجازت اعدام خواهم كرد.

 

ايندونگ فروتنانه پاسخ داد: بهراستي من هم مانند برادرم از مادري از ردهي پايين زاده شدم. روزي با

 

اين حال، برادرم مردي را كشت و گريخت. اين مسئله مايهي غم بسيار و نگراني پدرم شد كه از نگراني او

 

مدتها در بستر بيماري خوابيده بود. هنوز گيلدونگ با ياري گرفتن از نيروي اهريمني پايداري ميكند.

 

اگر اعلي حضرت با توجه به مهرباني و لطفي كه از ايشان مسبوق است، لطف بفرمايند پدر بيمارم را از

 

زندان آزاد كنند، من بهترين شيوه را براي گرفتن گيلدونگ و تحويل او به دستگاه داوري و قضا اتخاذ

 

خواهم كرد، و اعلي حضرت از شر اين قايله رهايي خواهند يافت.

 

بنابراين شاه پدر او را آزاد كرد و اينهيونگ را استاندار گيونگسونگ كرد، با اين دستور كه گيل دونگ

 

را دستگير كند. به زودي او به سر شغلش رفت و اعلاميهاي در سراسر بخشهاي همهي استانهاي كشور

 

با مضمون زير منتشر كرد: پرهيزگاري و فضيلت اخلاقگرايي اساس زندگي مردم است و بي وفايي و

 

نافرماني نسبت به پدر براي يك لحظه هم تحمل پذير نيست. برادر __________من، گيلدونگ، اين مسئله را بهتر از

 

هركسي ميداند. پس به او ميگويم كه پدرم به طور جدي براي خاطر بزهكاريهاي او بيمار شده است و

 

شاه بسيار دچار گرفتاري شده است. از اينرو من به او يعني گيلدونگ نصيحت ميكنم كه خودش را همين

 

الان به من، اين هيونگ تسليم كند و از رفتار گذشته اش ابراز پشيماني كند، تا شايد از مجازاتش كاسته

 

شود، آبروي خانواده نگاه داشته شود و خيال اعلي حضرت آسوده شود.

 

چند روز سپري شد و به گوش حاكم رسانده شد كه پسري كه سوار بر خر بود به همراه چند نفر آمده

 

است. كسي جز برادر گيلدونگ نبود. حاكم او را تنها در اتاقش ملاقات كرد، با گريه و زاري از او درخواست

 

كرد كه همين اكنون رفتار اهريمنيش را رها كند. گيل دونگ بيدرنگ موافقت كرد و گفت: اين براي خاطر

 

پدرم و برادرم است كه امروز اينجا آمدهاند، بنابراين من چگونه ميتوانم درخواست شما را رد كنم. اگر

 

همين جا من قول ميدهم كه همهي رفتارهايم ،« برادر » خطاب كنم و تو را « پدر » پدرم اجازه دهد كه من او را

 

را ترك كنم. همهي گذشته ام را اكنون رها ميكنم، از اينرو از تو ميخواهم كه مرا دستگير كني و به سئول

 

ببري، برادر جانم!

 

بنابراين هونگدونگ او را دستگير كرد و تحت مراقبت سفت و سخت افسران پاسبانانش به پايتخت برد.

 

هزاران تماشاگر در مسيري كه دسته ها ميگذشتند در حال تماشا بودند، اما با كمال شگفتي، هشت گيل-

 

دونگ از هشت استان آورده شدند و شاه و وزيرانش نتوانستند بگويند كه كدام يك از آنها واقعي هستند،

 

براي هشت تاي آنها پيوسته جر و بحث ميكردند، هر كدام از آنها ادعا ميكردند كه واقعي هستند و بقيه

 

واقعي نيستند و پوشالي و ساختگي هستند.

 

بنابراين يك بار ديگر شاه هونگ، پدر گيلدونگ را از روي تخت بيماريش فراخواند. هنگامي كه او بر دربار

 

شاه رسيد شاه از او پرسيد كه پسر واقعيش كيست. بنابراين هونگ چرخيد و گفت: پسرم يك خال سرخ

 

روي پاي چپش دارد، بنابراين من به آساني ميتوانم او در بين هشت تا شناسايي كنم. تو نبايد من را در

 

حضور اعلي حضرت فريب بدهي.

 

اما خيلي ناگهاني خون از دهانش جاري شد و مرده روي زمين افتاد.

 

شاه بسيار يكه خورد و پزشك سلطنتي را براي نجات او فرستاد، اما اثري نداشت. سپس هشت گيلدونگ

 

هر كدامشان قرصي از جيبشان درآوردند و توي دهان آن مرده گذاشتند. پس سپري شدن از حدود سه

 

ساعت، بهبود يافت. سپس هشت گيلدونگ به شاه رو آوردند و گفتند: ما همگي از مادري دونپايه بودند

 

و خانوادهي ما، ما را به شايستگي نپذيرفتهاند. بنابراين ما عضو گروهي از راهزنان شدهايم، اما ما هرگز

 

براي مردمي كه تابع قانون هستند مشكل ايجاد نكردهايم. بسياري از گماشتگان اعليحضرت فاسد هستند

 

و براي همين ما آنها را به خاطر مردم خوب مجازات كرديم.

 

چيزي از پايان سخن آنها نگذشت كه آن هشت تا روي زمين افتادند و همه ديدند كه آنها چيزي جز

 

عروسكهاي كاهي نيستند. بنابراين يك بار ديگر شاه گماشتگانش را با فرمان سفت و سخت را فرستاد تا

 

بيدرنگ و در نخستين فرصت هونگگيلدونگ را دستگير كنند.

 

اكنون هونگگيلدونگ استفادهاش را از عروسكهاي كاهي رها كرد و خودش رفت و روي چهار دروازه

 

اعلانيهاي را چسپاند كه در آن نوشته بود: هونگگيلدونگ خوشحال خواهد شد كه دستگير شود يا اگر

 

بخواهند، تعهد خواهد كرد كه كره را ترك كند و اگر شاه بخواهد، او را وزير را مسئول دفاع از اين قلمرو

 

بكند.

 

هنگامي كه اين پيشنهاد به گوش شاه رسيد وزيرانش را فرستاد و با آنها دربارهي آنچه بايستي انجام

 

دهد رايزني كرد. پس از كمي گفتگو، آنها سفارش كردند كه نبايد پيشنهادش را بپذيرد، زيرا پذيرفتن

 

پيشنهاد او مايهي تأييد زياد سركشي محض او ميشود كه بيگمان مايهي بدنامي حكومت ميشود.

 

بنابراين شاه يك بار ديگر به اينهوينگ، حاكم استان گيونسانگ دستور داد تا به طور انحصاري براي

 

هدف دستگيري برادرش، گيلدونگ گماشته شود.

 

از اين رو، روزيگيلدونگ از آسمان فرود آمد و در برابر برادرش نمايان شد و گفت: برادر جانم! من

 

گيلدونگ راستين هستم. تو به خاطر من در سختترين شرايط افتاده اي، بنابراين اكنون مرا دستگير كن

 

و اگر خوشت ميآيد مرا به سئول بفرست.

 

برادرش حاكم پاي چپ او را آزمايش و خالي سرخ روي آن پيدا كرد. بنابراين بدون دردسري ديگر او را

 

دستگير كرد و دستها و پاهايش را بست و او را در استوانهي فلزي قويي زنداني كرد. سپس او را با خود

 

زير نظر حافظت سف و سخت نگهبانان به سئول برد، در حاليكه در گاريي كه درون آن قفسي با ميلههاي

 

سنگين فلزي بود، اما چيزي نگذشته بود كه آنها هنوز به كاخ سلطنتي نرسيده بودند كه دريافتند گيلدونگ

 

ميلههاي استوانه و قفس را باز كرده و مثل آب خوردن به سوي آسمان رفته است.

 

اين ماجرا را به شاه گزارش دادند و او بي درنگ با وزيرانش رايزني كرد. يكي از آنها پيشنهاد داد كه

 

بهترين راه اين است كه به او پيشنهاد عنوان و سمتي را كه درخواست كرده است بدهند؛ زيرا او تعهد كرده

 

كه اگر به آن وعده عمل كنيم، كشور را ترك كند. شاه پيشنهاد او را پذيرفت و اعلاميهاش را به همه جا

 

فرستاد با اين عنوان كه وزارت دفاع اين قلمرو به عهده هونگگيلدونگ گذاشته شده است.

 

چيزي از اين رويداد نگذشته بود كه گيلدونگ در خيابان اصلي سئول در حاليكه لباس، كلاه و كمربند

 

مربوط به پست و شغلش را پوشيده بود نمايان شد. مقامات بالا آن اداره بيرون آمدند و از او استقبال

 

كردند و با او همراه شدند تا او را به كاخ ببرند تا مورد توجه شاه شود، اما مقامات ديگر پنهاني نقشهي

 

كشتن او را با تيشهي بيرون دروازهي شهر در زماني كه او از انظار دور ميشود، كشيده بودند.

 

هنگاميگيلدونگ پذيرفت كه به حضور شاه شرف ياب شود، با فروتني از شاه پوزش خواست و از

 

بزهكاريهاي گذشتهاش ابراز پشيماني كرد و گفت: اعلي حضرت به آن اندازه مهربان هستند كه گناهان

 

من را ببخشد و مرا مرهون محبت خويش كردند كه اين عنوان با افتخار را به بنده ارزاني كردند. من بسيار

 

خشنودم و درستترين سخني كه ميتوانم بر زبان بياورم اين است كه اكنون كره را ترك خواهم كرد.

 

آرزو دارم باران رحمت خداوندي از آسمان بر شما ببارد.

 

با اين سخنان او به سوي آسمان پرواز كرد و ناپديد و در ابرها پوشيده شد. شاه خرسند شد و به راستي

 

و صداقت سخنان گيلدونگاعتماد كرد و دستور داد كه فرمان دستگير كردن او بايد همين اكنون لغو شود.

 

هونگ گيلدونگ به غارش بازگشت و به مردانش گفت كه او به زودي كشور را ترك خواهد كرد و اينكه

 

در اينجا بمانند تا او بازگردد و اينكه آنها با هيچ يك از مردم غير از خودشان ارتباط برقرار نكنند. سپس

 

را » از به سوي هوا پرواز كرد و به سوي جنوب رهسپار شد تا اينكه به قلمرو پادشاهيي رسيد كه او

 

ميناميدند. آنجا كشوري بود كه مردم بسياري در آن با صلح و صفا و دادگري زندگي ميكردند، « يوگدو

 

آن كشور در دامنهي كوهها و در ميان رودخانههاي زيبا قرار داشت. به نظرش رسيد كه سرزمين دلپسندي

 

را با كوهي به نام اوبونگ ديد كه چشمانداز بسيار زيبايي « زهدو » براي زندگي است. در آنجا او جزيره ي

 

داشت كه در ميان كشترازهاي حاصلخيز محاصره شده بود. محيط آن سي و پنج مايل بود.

 

سپس او به غاري بازگشت كه مردانش در آنجا چشم به راه او بودند و به آنها فرمان داد كه در فلان

 

روز در كنار رودخانهي هان، در نزديكي سئول به همراه چند قايق جمع شوند. او سوگند خورد كه از شاه

 

به آنها هزار سوگ و برنجهاي پوست نكندهي ميدهد.

 

حالا صلح و آشتي در سراسر سرزمين كره خودش را تسليم كرده بود و شاه بسيار خشنود بود. يكي از

 

شبهاي مهتابي سپتامبر او در باغ قصر گشت و گذار ميكرد، تا اينكه نسيم ملايمي آغاز به وزيد كرد و

 

او آواي خوش و شيرين ني بلوري را شنيد كه كسي داشت آن را مينواخت. سپس ناگهان پسر جواني در

 

برابر او نمايان شد. شاه از ديدن غير منتظرهي او يكه خورد و از او پرسيد: اين بچهي پري كه در اين

 

ساعت از شب به جهان مردگان فرود آمدهاست كيست؟ بگو آرزويت چيست؟ من همهي نيرويم را براي

 

ياري تو به كار خواهم گرفت.

 

پسر با فروتني پاسخ داد: من كسي هستم كه شما براي وزارت دفاع قلمروتان معين كردهايد. نام من

 

گيلدونگ است، اعلي حضرت! من اين اواخر به سوي جنوب كره سفر كرده ام و من جايي مناسب براي

 

ساختن خانهام پيدا كردهام. من قصد دارم كه هزاران تن از پيروانم را براي زندگي در صلح و آرامش به

 

آنجا ببرم. همهي ما عميقانه از شما سپاسگزار خواهيم بود، چنانكه اعلي حضرت براي ما هزار سوگ و

 

برنج پوست نكنده به سوگونگ در كنار رودخانهي هان بفرستد.

 

روز بعد سه هزار تن از پيروان گيلدونگ در قايقهاي بسياري بر رودخانهي هان سوار شدند و سفر

 

دريايي را آغاز كردند. وقتي رفتند فرياد ميزدند: هونگگيلدونگ از سوي اعلي حضرت به سمت وزرات

 

دفاع در قلمرو برگزيده شده است، اكنون زمان ترككردن كره است. او دربردارندهي هزار سوگ و برنج-

 

هاي پوست نكنده از جانب اعلي حضرت است. بدورد، سرزمين پدرانمان!

 

بنابراين هونگگيلدونگ از ميان درياها گذشت تا به جزيرهي زهدو رسيد و در آنجا كشوري نو براي

 

خودش بنا گذاشت. او خانهها و زمينهاي كشاورزي پيشرفتهاي ساخت، به مردانش آموخت كه چگونه

 

بنويسند و بخوانند و برايشان سلاحهاي دست ساز ساخت.

 

روزي به سوي كوهستان مانگدانگ رهسپار شد تا گياهي ويژه را به دست آورد كه با آن پيكان و تير

 

ميشد ساخت. در راه او به ناگسزون رسيد كه در آنجا مردي دارا به نام بِگيونگ زندگي ميكرد. او

 

دختري داشت كه زيباترين و باهوشترينِ دختران بود. او همچنين در زمينهي شمشيربازي هم آموزش

 

ديده بود. او شوهر نكرده بود، زيرا پدر و مادرش، شوهري را كه به اندازهي كافي شايستگي اين را داشته

 

باشد كه به او بيايد، نيافته بودند.

 

هنگامي كه گيلدونگ به آن روستا رسيد، طوفاني شگفتانگيز آغاز به وزيدن كرد و طوفان به خانه بِگيونگ

 

حملهور شد. دختر او را از جا كند و همه با يكديگر توافق كردند كه اين تأثير جادويي محنتبار در كارش

 

است. بگيونگ و زنش بر غصهي خود فايق شدند و پيشنهاد دادند كه هر مردي دخترشان را پيدا كند مي

 

تواند با او ازدواج كند و در كنار آن هديهاي فراوان به او خواهند داد.

 

هونگگيلدونگ يك بار ديگر به سفر رهسپار شد و به زودي به كوهي رسيد كه آن گياه جادويي ميروييد.

 

او دستههايي از آن گياه را در اينجا و آنجا پيدا كرد و براي كندن آن تا آنجا تاريكيها آغاز ميشد، گشت

 

« اولدون » زد. او از آن خانه بالا رفت و نگاهي دزدانه به اتاق آنجا زد. در آنجا او چندين هيولا ديد كه به آنها

 

ميگفتند. او تيري به درون اتاق انداخت و يكي از آنها را زخمي كرد كه در نتيجه باعث شد همهي آنها پا

 

به فرار بگذارند. او مدتي هيولاي زخمي را دنبال كرد، اما به زودي رد پايش را در تاريكي گم كرد. هنگامي

 

كه دوباره رد پايش را دنبال كرد، سه هيولا را ديد كه به او گفتند: تو كي هستي؟ تا حالا هيچ آدميزادي پا

 

به اينجا نگذاشته است.

 

بدون كمترين درنگي، گيلدونگ پاسخ داد: من از كره به دنبال گياهي جادويي كه در اينجا ميرويد آمدهام.

 

من ميخواهم از اين دارو براي درمان بيماريها استفاده كنم.

 

به نظر رسيد كه هيولاها از سخنانش بسيار خوششان آمد. يكي از آنها به او گفت: پادشاه ما سور و

 

جشني براي عروسيش برگزار كرده بود، اما او ناگهان زخمي شد، چنانكه گويي مجازاتي از سوي خداي

 

آسمان بوده است. اگر تو بتواني درد او را درمان كني، مطمئن باش ما از تو به بهترين شكل قدردان خواهيم

 

بود.

 

گيلدونگ حدس زد كه آنها بايد به همان هيولايي اشاره كنند كه با تير به او زده بود و آماده شد تا با

 

آنها همراهي كند. او به برجي بزرگ نزد شاه برده شد. در آنجا او زخم را بازرسي كرد و دريافت كه از

 

آنچه كه انتظار داشته است، كم اهميتتر است. او چند بسته قرص از جيبش درآورد و آن قرصها را در

 

فنجان آبي حل كرد و به هيولا داد تا بنوشد. چند دقيقه گذشته بود كه هيولا لرزه كرد و با فريادي از درد

 

جان داد.

 

هيولاهاي ديگر دريافتند كه آنها فريب خوردهاند و به گيلدونگ يورش آوردند، اما او روح بادها را

 

فراخواند تا به او ياري كند. او به سوي آسمان پرواز كرد. در حالي كه بالاي سر آنها ميپلكيد، چند تير

 

به سوي آنها پرتاب كرد و همهي آنها را نابود كرد. روي يك حفرهي سنگ، دو دختر پيدا كرد كه در

 

آستانهي مردن بودند. نخست او گمان كه آنها هم هيولا هستند، براي همين دستش را بلند كرد تا آنها را

 

بكشد، اما با صداي بلند شروع به گريه و زاري كردند و گفتند كه آنها دختراني بودهاند كه هيولاها آنان را

 

ربودهاند. يكي از آنها دختر مردي دارا به نام بِگيونگ از ناگسزون بود و ديگري دختري مردي به مراتب

 

داراتر به نام زوسزون، از همان شهر بود.

 

گيلدونگ دو دختر را صحيح و سالم نزد خانوادهشان برد. براي حق شناسي، هر دو خانواده از او با باد

 

دستي پذيرايي كردند و دخترانشان را به عنوان همسر به او پيشنهاد دادند. بنابراين او با آنها ازدواج كرد

 

و نخست دختر بگ را به عنوان همسر برگزيد و سپس دختر زو را به عنوان همسر دوم.

 

پس از چند روز، او به جزيرهي زهدو بازگشت و مردمش از او و همسرانش از صميم قلب استقبال كردند.

 

با اين حال يك روز تابستاني، گيلدونگ آغاز به انديشيدن آرزومندانه دربارهي خانوادهاش كه پيش از اين

 

آنها را ترك كرده بود، كرد. هر زماني كه دربارهي آنها ميانديشيد، غم بسياري او را فراگرفت، بنابراين

 

زنانشان از او علت ناشاد بودنش را پرسيدند. او به آنها گفت هر چيزي كه باعث غمگيني او شده است،

 

مربوط به گذشته است، زيرا مادرش از طبقهي پايين بوده است و توضيح داد كه چگونه خانوادهاش او را

 

به طور كامل نپذيرفتهاند، دربارهي پدر بيمارش گفت از كاري كه به همراه دار و دستهاش انجام داده بود

 

و سرانجام غربتنشينياش در اين جزيره.

 

روز ديگر او به بالاي كوه وولبونگ رفت و مدتي براي پيدا كردن نقطهاي مناسب براي آرامگاه پدرش كه

 

در آنجا بيارمد به جستجو پرداخت. او مردي را فرستاد تا با به كار گيريِ سنگهاي فاخر يكتا آرامگاهي

 

باشكوه بسزاد. زماني كه اين كار سر و سامان گرفت او موهايش را كوتاه كرد و خودش را به سيماي

 

كاهني بودايي درآورد. سپس براي رفتن به كره سفري دريايي به سوي كره آغاز كرد، كشوري كه پدرش

 

به طور خطرناك بيمار كه منجر به مرگ او شده بود.

 

پدرش -وزير پيشين هونگ- پس از هشتاد سال از زندگيش زنش را و پسر بزرگش را نزد خودش فراخواند

 

و گفت: من دارم ميميرم، نميدانم كه پسرم گيلدونگ زنده است يا مرده. اگر او زنده است، ممكن است

 

روزي اينجا بيايد و شما را ببيند. اگر او چنين كرد، نگذاريد برتري و تبعيضي ميان پسرانم چه مشروع

 

چه نامشروع باشد. بگذاريد با گيلدونگ همان رفتاري شود كه با اينهيونگ، و اجازه بدهيد كه با مادرش

 

هم به همان شيوه برخورد شود. با اين سخنان، او نفس بازپسين را كشيد.

 

پس از زماني نه چندان دور، كاهني دروازه را كوبيد و در مرگ وزير آغاز به مويه و زاري سوگوارانه با

 

آواي بلند كرد. اينهيونگ از او در اتاقي كه پدرش آرميده بود، به عنوان مهمان پذيرايي كرد و از او پرسيد

 

او كيست، آن كاهن فرياد زد: برادر خودت را نشناختي؟

 

و توضيح داد كه او گيلدونگ است. بنابراين اينهيونگاو را برد تا مادرش، يو و همچنين مادر خودش،

 

سزونسون را ببيند. آنها به او واپسين سخن و مضمون والاي پدرش را گفتند. سپس او به آنها تجربه-

 

هاي خودش را از زمان ترك كردن كره تعريف كرد و پافشاري كرد كه پدرش بايستي در آرامگاهي كه

 

در آن جزير ساخته است خاكسپاري شود. درخواستش برآورده شد و افزون بر اين با او موافقت كردند

 

كه مادرش، سزونسون را با خودش برد.

 

روز ديگر گيلدونگ براي بازگشت به جزيره راه افتاد. او مادرش را با خود برد و برادرش اينهيونگ هم

 

همراه آنها آمد، تا مراقب تابوت پدرش كه در كشتي گذاشته بودند باشد. قايقهاي بسياري از زهدو

 

براي ملاقات او بيرون آمد و هنگامي كه سرانجام آنها رسيدند، مادر و برادرش از ديدند منظرهي جزيره

 

بسيار خوششان آمد. افزون بر اين، آنها از شرم و آزرم دو همسر زيبايش به همان اندازه خشنود شدند.

 

گيلدونگ باشكوهترين مراسم خاكسپاري را برگزار كرد. مادر و برادرش از بناي يادبودي كه او تهيه ديده

 

بود، بيشتر شگفتزده شدند و برادرش اينهيونگ با خشنودي فراوان به سئول بازگشت. او به مادرش

 

گفت كه گيلدونگ همهي اين كارها را براي پدرش انجام داده است و مادر بسيار خشنود شد.

 

گيلدونگ سه سال هر روز دو بار براي پدرش سوگواري كرد، يك بار صبح و يك بار شب متناسب با

 

مراسم. هنگامي كه اين دوره سوگواري به پايان رسيد، او توجهاش را به سوي مشكلاتي كه در قلمروي

 

همسايه؛ يعني يوگدو پيش آمده بود، جلب كرد. آن كشوري ثروتمند و نيرومند بود و تهديد جديي براي

 

مردم جزيره ايجاد كرده بود. بنابراين گيلدونگ لشكر بزرگ تمام مسلحي كشيد و آنها را به طور كامل

 

براي حمله به همسايهاي كه آنها را تهديد كرده بود تدارك ديد و مجهز كرد. ارتش او به سرازيري كوه

 

سزونبونگ بدون اينكه دشمن متوجه شود، رسيدند و حاكم گيم هيونگسزون به طور كامل غافلگير شد.

 

پس از اظهار مقاومت كوتاه، عقب نشيني كرد و به درون دژش پناه برد. سپس گيلدونگ به رئيس ستادش

 

به نام ماسوگ دستور داد و چهار تن از سرهنگانش آبي شرقي، سرخ جنوبي، سفيد غربي و سياه شمالي

 

دستور داد كه دژ را با پنجاه هزار سرباز جادويي تسخير كنند و آنها اين كار را بدون هيچ دشواريي

 

انجام دادند. سپس گيلدونگ نمايندهاي فرستاد نزد شاه يوگدو فرستاد و به او گفت كه خود را تسليم كند،

 

چون كه نيرومندترين دژ سزونبونگ فرو ريخته بود.

 

با شنيدن اين خبرهاي دهشت انگيز، شاه يوگدو خودكشي كرد و ملكه و پسر او هم همين كار را كردند.

 

بنابراين گيلدونگ به عنوان فرماندهي ارتش وارد پايتخت شد و در روز نهم از ماه نخست بر تخت شاهي

 

يوگدو نشست. او وزيران نو را تعيين كرد و به كارداراني را كه به پيمان خود با او وفادار بودند، ترفيع

 

داد. سپس او در بخش اداري به طور كامل تغيير ايجاد كرد و چيزي نگذشت كه حكومتي آرماني بنا نهاد.

 

پس از سپري شدن سه سال پادشاهيي جديد گيلدونگ از روي متانت بنا نهاده شد و روزي گيلدونگ با

 

مادرش بيخ گوشي چنين سخن گفت: اگر آدمكشها در يك از روزهاي خيلي سال پيش، موفق ميشدند كه

 

مرا بكشند، اين روز شاد هرگز رخ نميداد.

 

اكنون زماني بود كه گيلدونگ پدر زنش، بِگيونگ را با نامهي سپاس از بخشندگي و خوشنيتي در

 

روزهايي كه گذشت، به كره بفرستد. او همچنين هزار سوگ از برنجهاي پوستنكندهاش را فرستاد، تلافي

 

آنچه شاه به او بخشيده بود. شاه از شنيدن خبرهاي پيش بيني نشده پس از سه سال بسيار خوشحال شد

 

و آن نامه را به برادر بزرگترش، اينهيونگ كه در آن زمان قايم مقام وزير شده بود نشان داد. او

 

اينهيونگ را با نامهاي در پاسخ به گيلدونگ، به يوگدو فرستاد و به او يك سال مرخصي داد. بنابراين

 

اينهيونگ با مادرش به همراه خانوادههاي اصلي قلمروي يوگدو به سوي آرمگاه پدرش رهسپار شدند

 

و همه در آنجا به آنها احترام گذاشتند.

 

وقتي آنها به يوگدو رسيدند، پس از چند ماه مادرِ اينهيونگ بيمار شد و درگذشت. او را در كنار آرامگاه

 

شوهرش به خاك سپردند. شش ماه بعد، اينهيونگ به سئول بازگشت و سه سال به دستور وزير مراسم

 

سوگواري برگزار شد.

 

كمي بعد مادرِ گيلدونگ مرد و سه سال مراسم سوگواري او برگزار شد. سپس هنگامي كه او (گيلدونگ)

 

به مدت سي سال از كار كنارهگيري كرد و هنگامي كه به سن هفتاد سالگي رسيد روحي از آسمان نزد

 

گيلدونگ فرود آمد و نمايان شد. روح به او گفت كه اكنون زماني است كه او به همراه دو ملكهاش اين

 

جهان را ترك كند و به سوي آسمان پرواز كند. سه پسر و دو دخترشان به واسطهي درگذشتشان به

 

سوگ و مويه پرداختند و بزرگترين پسرش بر تخت شاهي نشست و در موضعش قرار گرفت.ر پاسخ به گيلدونگ، به يوگدو فرستاد و به او يك سال مرخصي داد. بنابراين

 

اينهيونگ با مادرش به همراه خانوادههاي اصلي قلمروي يوگدو به سوي آرمگاه پدرش رهسپار شدند

 

و همه در آنجا به آنها احترام گذاشتند.

 

وقتي آنها به يوگدو رسيدند، پس از چند ماه مادرِ اينهيونگ بيمار شد و درگذشت. او را در كنار آرامگاه

 

شوهرش به خاك سپردند. شش ماه بعد، اينهيونگ به سئول بازگشت و سه سال به دستور وزير مراسم

 

سوگواري برگزار شد.

 

كمي بعد مادرِ گيلدونگ مرد و سه سال مراسم سوگواري او برگزار شد. سپس هنگامي كه او (گيلدونگ)

 

به مدت سي سال از كار كنارهگيري كرد و هنگامي كه به سن هفتاد سالگي رسيد روحي از آسمان نزد

 

گيلدونگ فرود آمد و نمايان شد. روح به او گفت كه اكنون زماني است كه او به همراه دو ملكهاش اين

 

جهان را ترك كند و به سوي آسمان پرواز كند. سه پسر و دو دخترشان به واسطهي درگذشتشان به

 

سوگ و مويه پرداختند و بزرگترين پسرش بر تخت شاهي نشست و در موضعش قرار گرفت.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها