داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت جذاب و خواندنی چکش چوبی ثروت

در زمانهاي بسيار دور، پسر فقيري زندگي ميكرد. او عادت داشت به بيرون از خانه برود و هيزم گرد

 

آوري كند. خانوادهاش عادت داشتند چوبهايي را كه او گرد ميآورد، بفروشند.

 

روزي او مانند هميشه براي بريدن چوب به كوهستان رفت. هميشه وقتي بعد از ظهر فرا ميرسيد،

گرسنهاش ميشد و دنبال چيزي ميگشت كه گرسنگياش را برطرف كند. از بخت خوبش درخت گردويي

 

پيدا كرد كه در جنگل روييده بود. او بالاي درخت رفت و شروع كرد به كندن گردوها.

 

او يكي از گردوها را كند و آن را در جيبش كذاشت و با خود گفت: اين براي پدرم.

 

يك گردوي ديگر كند و گفت: اين براي مادرم.

 

گردوي سومي را كند و گفت: اين براي برادرم.

 

گردوي چهارمي را كند و گفت: اين براي خواهرم.

 

و گردوي پنجمي را در دهانش گذاشت و گفت: حالا يكي براي خودم.

 

سپس بيشتر گردو برداشت و خورد تا اينكه سير شد.

 

زماني كه به خانه بر ميگشت خورشيد غروب كرده بود و هوا داشت تاريك ميشد. بنابراين ايستاد تا

 

شب را در عبادتگاه سر راه بگذراند. او تنها و آرام روي زمين نشسته بود و احساس ترس ميكرد. به

 

جايي بالاي تالار رفت تا از ديدها پنهان باشد.

 

در نيمهي شب با شنيدن صداي فرياد از بيرون شگفت زده شد و سپس گروهي از جنها را ديد كه به

 

تالار هجوم آوردند در حاليكه با سرزندگي با هم گپ ميزدند: امروز كجا بودي؟

 

من دور دمِ يه گاو خودم را آويزان كرده بودم

 

من چشم انتظار يك پسربچه بودم، اما اون خيلي سخت اين روزها پيدا ميشود، اينطور نيست؟

 

من همهي روز را براي دست انداختن يك پسر گذراندم.

 

من در يه خندق مي پريدم و حبابها را توي گل فوت ميكردم.

 

من در شكاف يه سنگ، توي ديوار خوابيده بودم.

 

من زير زمين پايكوبي ميكردم.

 

هر يك از جنها كاري را كه در روز انجام داده بودند بازگو كردند. سپس يكي از آنها كه به نظر

 

ميرسيد رهبر باشد، گريه كرد و گفت: كافيست، بگذاريد كمي نوشيدني بخوريم. من فكر ميكنم شما خيلي

 

گرسنه باشيد، اينطور نيست؟

 

يكي از جنها يك چكش چوبي از كمربندش درآورد و روي زمين ميزد: اجي، مجي لا ترجي، بيا بيرون،

 

برنج پخته.

 

بيدرنگ يك بشقاب بزرگ برنج پخته معلوم نبود از كجا پديدار شد.

 

اجي، مجي، لاترجي، بيا بيرون، آب ميوه.

 

بي درنگ يك بشكهي آب ميوه ميانهي تالار نمايان شد. به همين شيوه ماهي، گوشت، تخممرغ، ميوه و

 

چيزهاي خوشمزهي ديگري كه آنها دوست داشتند برايشان آورده شد. به هر روي، آنها با همهي آن

 

خوردنيها مهماني گرفتند.

 

پسر كه بالاي چوب سقف پنهان شده بود اين صحنهها را با نور كم پنجرهي كاغذي در پايين تماشا كرد

 

و بعد احساس كرد كه دلش ضعف ميرود. بنابراين گردويي از جيبش درآورد و آن را با دندانش باز كرد.

 

صدايي كه پسر ايجاد كرد باعث ترس همهي جنها شد، آنها فرياد زدند و گفتند: كمك! كمك! سقف دارد

 

مي افتد. ما بايد برويم بيرون.

 

همه با شتاب از تالار گريختند، در حاليكه همهي خوراكيها و چكش چوبيشان را رها كرده بودند.

 

پسر از سقف پايين آمد و همهي شكمش را پر كرد. سپس چكش چوبي جادويي را برداشت و تلاش كرد

 

تا آن را بيازمايد. آن را به زمين كوبيد و گفت: اجي، مجي، لاترجي، بيرون بياييد لباسها.

 

ناگهان در آنجا يك كت و شلوار كامل نمايان شد. سپس دوباره چكش را روي زمين كوبيد و همانگونه

 

كه آرزو كرده بود يك جفت كفش هم ظاهر شد. پسر از اين كشف غير منتظرهاش به هيجان آمد و در

 

حاليكه خيلي خوشحال بود اسمش را گذاشت چكش چوبي ثروت. چكشي كه هميشه نامش را شنيده بود،

 

اما هيچ كسي تا آن موقع آن را نديده بود.

 

بامداد فرداي آن شب با شتاب به همراه چكش به خانهاش برگشت. خانوادهاش و همسايه ها از برنگشتن

 

او به خانه در شب گذشته بسيار نگران شده بودند و آن روز با خيال راحت به داستان او گوش دادند،

 

ماجراي گردوها، عبادتگاه، جنها، چكش و همه چيز را بازگو كرد. خانوادهاش بسيار شادمان شدند كه

 

چكش را به دست آورده، آن موقع آنها ميتوانستند به سادگي زندگي كنند و در پايان به طور كامل پولدار

 

شوند.

 

اكنون در روستاي نزديك خانهي مرد پسري طمعكار و خودخواه بود. زماني كه شنيد دوستش ناگهان

 

پولدار شده است نزد او آمد و از او دربارهي راز خوشبختياش پرسيد. پسر راستگو همهي تجربهاش را

 

براي او بازگو كرد.

 

بنابراين پسر خودخواه، بهراستي احساس راحتي ميكرد. او كه در زندگيش به كوهي براي گردآوري

 

چوب نرفته بود، رفت و درخت گردو را پيدا كرد. در پايان، پس از جستجوي خسته كننده، او آن را پيدا

 

كرد، گردويي از درخت كند و خورد. سپس چند تا گردو براي پدر و مادرش كند و سپس با شتاب به سوي

 

عبادگاه رفت در حاليكه هنوز هوا روشن بود او بسيار بيتاب بود. او در تالار چشم به راه ماند تا به طور

 

كلي هوا تاريك شد و سپس به بالاي تالار رفت و در بالاي چوب سقف پنهان شد.

 

در ميان شب جنها پيدايشان شد و با چكش شروع كردند روي زمين كوبيدن و مهمانيشان را آغاز

 

كردند. پسر خودخواه همچنين بيتاب چشم به راه بود تا اينكه جنها شربتهايشان را خوردند و كلّهشان

 

كه گرم شد، پسر گردو را از جيبش بيرون آورد و با دهانش آن را باز كرد. اين بار جنها از صدا نترسيدند،

 

اما تنها به بال نگاه كردند و گفتند: اونجا او رفته بالا. ما ديگر گول نميخوريم. آن را بيرون بياوريد پيش

 

از اينكه عيشمان را كور كند.

 

بنابريان پسر خودخواه از بالاي چوب سقف پايين كشيده شد. جنها دور او در كف تالار نشستند و

 

براي او دادگاه تشكيل دادند.

 

رئيس جنها پرسيد: با اين انسان حريص چه كار كنيم؟

 

بقيه فرياد زدند: دارش بزنيد، دارش بزنيد.

 

اين خيلي مجازات سختي است. تازه اين يك پسر بچه است. من پيشنهاد ميدهم زبانش را بكشيم.

 

شوار پيشنهاد او؛ يعني رييس را پذيرفتند، و بنابراين يكي از جنها با چكش روي زبان او ضربة آرامي

 

زد و اينگونه خواند: اجي، مجي، لا ترجي، اين زبان به اندازهي سه متر بيرون بيايد.

 

ناگهان زبانش شروع كرد به رشد كردن تا اينكه درازي زبان سه متر شد. سپس جنها او را از تالار

 

بيرون انداختند.

 

او با درد و ناتواني و بهسختي تلو تلو خوران زبانش را پشتش گذاشته بود و به سختي راه مي فرت. او

 

به رودخانه اي رسيد و ديد كه آن رودخانه پل ندارد و بنابراين زبانش را به آن سوي رودخانه كشيد، به

 

گونهاي كه بتواند پلي براي رفتن مردم درست كند. او از خودخواهياش شرمنده شد و ذهنش را آماده كرد

 

تا به مردم خدمت كند. مسافران با سپاسگزاري از روي پلي كه او درست كرده بود، ميگذشتند، اما مردي

 

كه با چپق از روي پل مي گذشت، تنباكوي سوختهاش روي زبان او افتاد. او از درد پريد و توي رودخانه

 

افتاد.

 

پسر خوب (همان پسر مستمندي كه خوش قلب بود و پولدار شده بود) اين خبر را شنيد و براي نجات

 

او آمد. با سختي بسيار او براي نجاتش برنامه ريزي كرد و سپس چكشش را برداشت و بهآرامي زد روي

 

آن زبان بسيار بزرگ و گفت: اجي، مجي، لاترجي، زبان! كوتاه شو.

 

همان دم زبان به اندازهي مناسبش درآمد. بنابراين او شفا يافت و ديگر هيچگاه كارهاي خودخوهانهاش

 

را در طول همهي زندگيش انجام نداد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها