داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جذاب عاطفی( اینجا هم همینطور)

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و

 

استراحت مي كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

 

هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

 

گفت: مزخرف !

 

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!

 

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

 

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

 

گفت: خب ! مهربونند.

 

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !!!!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها