داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان عاشقانه گل سرخ

زن گلفروش: گل سرخ نمی‌خرید؟

 

آرتور: نه، امروز نه!

 

زن گلفروش: هر روز خدا همین حرف را ازتان می‌شنوم. (خطاب به ادگار:) و شما ؟

 

ادگار (شاخه گلی می‌خرد و آن را به دختر خدمتکاری می‌دهد که دارد با او گپ می‌زند( .

 

آرتور: من فقط به فکر خودمم، از

خودم راضی هستم. اما این هم کار خوبی است. خدمتکار خیلی تودل‌برویی است، به من هم احترام می‌گذارد و هم عصبانی‌ام می‌کند.

 

البته این کار بهتر از وقتی است که به من لبخند می‌زد. آدم در زندگی یا خودش را خوش‌برخورد و مهربان می‌داند و بی خیال با همه می‌جوشد، یا اینکه خودش را می‌گیرد و نچسب است. من یکی، مورد آخری را ترجیح می‌دهم. آدم باید با دخترها حسابی سرسنگین باشد، اینطوری حال و روزش بهتر است.

 

ادگار بلند می‌شود، خداحافظی می‌کند و می‌رود

 

آرتور (به سمت گل می‌رود، که دختر خدمتکار دارد آن را توی گلدانی می‌گذارد.): او آدم دست و دلباز و بزرگواری است و من آدمی سودجو و زمخت. ولی آیا درست است که گشاده‌رویی، باعث علاقه‌برانگیزی می‌شود؟ (گل را بو می‌کند.) چه عطری داری تو!‌

 

دختر خدمتکار (لبخند ملیحی می‌زند.): همیشه مردهای جلب‌توجه‌کننده‌، چشم زن‌ها را نمی‌گیرند. ما زنها به مردهایی که به ما کم محلی کنند، با احترام عمیق می‌نگریم. آدم‌های پرمشغله و مغرور و مدعی بیشتر نظرمان را می‌گیرند.

 

خطاب به آرتور: تو فقط آمدی خودت را سیر کنی. پشت این پیشانی چی هست؟ (پیشانی‌اش را نوازش می‌کند.

 

آرتور: تو فکر می‌کنی من آدم بی احساسی هستم.

 

دختر خدمتکار: نخیر! چشم‌های‌ات بدجوری تو را لو می‌دهند. تو فقط داری ادای آدم‌های سطحی را در می‌آوری. تو دردآشنایی، برای همین من کمی ازت خوشم می‌آید.

 

آرتور: در آینده حسابی باهات چاق سلامتی خواهم کرد. گلی که این آقا به تو هدیه داد، خیلی قشنگ است.

 

دختر خدمتکار: متاًسفم که آن را از تو هدیه نگرفتم.

 

آرتور: من گل خودم را به تو دادم و هنوز هم به آن وابسته‌ام و مقید.

 

براستی که مقید بودن به روراستی، البته که ضامن خوشبختی است.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها