داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کره ای دو خواهر،گل سرخ و نیلوفر

مردي به نام بِمويونگ زندگي ميكرد. او به- ،« پيونگآن » در استان ،« گزولسان » د زمانهاي قديم در

 

راستي مرد پولداري بود و بين همسايگانش بسيار محترم بود، زيرا او كدخداي روستا بود. او و همسرش

بسيار غمگين بودند؛ چون كه فرزندي نداشتند.

 

يك روز زنش خوابش گرفت و در رويا ديد كه موجودي الهي از بالا به زمين آمده و به او شاخهي گلهاي

 

زيبايي پيشكش كرد. او دستش را بلند كرد و آن را گرفت، اما آن به يك پري تبديل و وارد بدن او شد، در

 

حاليكه باد شگفت انگيزي به سوي بالا وزيد. چيزي نگذشت كه او باردار شد و سر وقتش دختري زيبا

 

زاييد. با وجود اينكه آنها ترجيح ميدادند كه صاحب پسر شوند، آنها با به دنيا آمدن دختر بسيار خوشحال

 

گذاشتند. سه سال بعد، دختر دوم از ايشان به دنيا آمد. آن دختر نيز بسيار « گُل سرخ » شدند و نام او را

 

گذاشتند. « نيلوفر » زيبا بود و نام او را

 

چند سال بعد، بدبختي دلخراشي بر سر آن خانواده افتاد. مادر بيمار شد و هيچ دوا و درماني بر او اثر

 

نكرد. آخر سر، وقتي كه در بستر مرگ خوابيده بود، به شوهرش گفت: من نگران دخترها هستم و بدون

 

هيچ افسوس از گذشته ميروم، اما من نگران دخترانم هستم؛ چون تو ميتواني يك زن خوب ديگر بگيري.

 

با گفتن اين سخنان، زن درگذشت و شوهر و دخترانش را در غم از دست دادن خود گذاشت.

 

دوباره ازدواج كرد. زن دوميش جوان بود، اما به هيچ وجه « بِ» چيز زيادي از مردن او نگذشته بود كه

 

زيبا نبود. صورتش پر از آبله و بسيار زشت بود، بسيار بد اخلاق و دعوايي بود. خيلي از خود راضي بود؛

 

چون سه پسر از خودش داشت و بنابراين، هرچقدر ميگذشت آن مرد بيشتر احساس همدردي و نزديكي

 

بيشتر به دخترانش ميكرد. وقتي نامادري متوجه اين مسئله شد ديوانه وار به آن دو دختر حسادت كرد

 

و هر مراقبت عاشقانه و پدرانة او و هر دست و دلبازيي كه در حق آنها انجام ميداد.

 

آن دخترها از پسران آن زن باهوشتر بودند، بنابراين نامادري تصميم گرفت آنها را بكشد. او شروع كرد

 

با آن ها با خشونت رفتار كردن. شوهر خوشذاتش با او مخالفت كرد و از او خواست كه با دخترانش

 

مهربانتر برخورد كند، اما او به اين درخواست توجه نكرد و با آنها به هر اندازه كه ميتوانست بدرفتاري

 

كرد، به ويژه زماني كه پدرشان خانه نبود. گل سرخ و نيلوفر بسيار غمگين شدند و در بيشتر موارد در

 

آغوش هم گريه ميكردند، بنابراين پدرشان مجبور شد خيلي جدي با نامادري خاطر سنگدليش سخن

 

بگويد.

 

در __________پايان نامادري نتوانست بيشتر از اين حضور دختران را تحمل كند و شروع كرد به يورش و حمله به

 

گل سرخ و براي او سقط جنين ساختگي درست كرد. او موش بزرگي گرفت و پوست آن را كند. سپس او

 

تودهي گوشت پر از خون برداشت و در تخت گل سرخ پنهان كرد. در آن شب او نزد شوهرش رفت و به

 

او گفت كه دختر بزرگش مايهي بدنامي او شده است. نامادري گفت: هفتهها رفتار او را دنبال ميكردم.

 

چون به او مشكوك شده بودم كه كار خوبي انجام نميدهد، اما مدتها چيزي نگفتم چون ميترسيدم تو

 

باور نكني. الآن، سندي پيدا كردم و اگر به گوش مردم برسد به طور كامل مايهي خفّت و خواري خانواده

 

ميشود.

 

نامادري شوهرش را براي نشان دادن چيزي كه در رختخواب گل سرخ است برد. مرد بهت زده شد، تمام

 

شواهدي كه در برابر او بود حرف زنش را ثابت ميكرد. با اين حال گل سرخ با قوت انجام همچنين كارهايي

 

را انكار مي كرد، اما شواهد جلوي چشمش بود و هيچ جاي اعتراض براي او نميگذاشت. در آن روز دو

 

خواهر همهي روز در اتاق گريه و زاري كردند؛ چون به ياد خاكسپاري مادر عزيزشان افتاده بودند.

 

نامادري بدجنس براي شوهرش هيچ آرامشي باقي نگذاشته بود ولي براي اينكه اين مسئله چندي فروكش

 

كند از خودش رفتارهاي مثبت نشان ميداد. او پيشنهاد داد كه گل سرخ را بفرستند تا با مادربزرگش

 

زندگي كند. بالاخره، مرد موافقت كرد و ديروقت در آن شب گل سرخ را فراخواند و گفت: از زماني كه

 

مادرت مرده است من نتوانستهام به احساسات تو پي ببرم. همه چيز براي تو دردآور بوده است. من تو

 

را از الآن پيش مادربزرگت ميفرستم تا زماني كه از بدبختيهايت رهايي پيدا كني. او از ديدن تو بسيار

 

خوشحال ميشود. در واقع او از خيلي وقت پيشها ميخواست تو پيش او بروي. تو بيدرنگ اينجا را

 

امشب ترك خواهي كرد.

 

گل سرخ از سخنان پدرش بسيار ترسيد و از او خواهش كرد كه او را از خانه بيرون نفرستد، او گفت: پدر،

 

من هيچ وقت آنجا نبودم و گذشته از اينها الآن خيلي دير است. اگر مرا از خانه بيروني بفرستي خواهرم،

 

نيلوفر، بدون من خيلي احساس تنهايي ميكند.

 

پدر بدون توجه به درخواست او به او گفت كه بيدرنگ آنجا را ترك كند: من فكرم را كردهام. تو بايد از

 

فرمان من اطاعت كني. برادرت، زنگسون تو را الآن خواهد برد.

 

نامادري بدجنس بدون اينكه شوهرش خبر داشته باشد نقشهي شيطاني با بزرگترين پسرش كشيده

 

بود. او با اسب، بيرون منتظر ماند و مادرش به گل سرخ هشدار داد كه مبادا دير كند. با اينحال، قبل از

 

اينكه او برود وارد اتاق خواهرش شد و به او گفت كه پدرشان چه دستوري به او داده است. سپس به

 

خواهرش گفت: نيلوفر عزيز! من چند روز ديگر بر ميگردم. وقتي من نيستم، تو مراقب خودت باش. شب

 

خوش و بدرود خواهر عزيز.

 

نيلوفر پاسخ داد: كجا ميروي؟ چه طور ميتواني تنهايي را تحمل كني؟ زود برگرد، من منتظرت ميمانم.

 

سپس نابرداري او را برداشت و سوار اسب كرد و خودش اسب را تازاند. آنها در تاريكي ناپديد شدند،

 

به گونهاي كه ذيگر در روستا ديده نشدند.

 

آنها در كوهستانها تاختند و در ژرفناي جنگلهايي كه مه غليظي داشتند قدم گذاشتند. در حاليكه هنوز

 

تاريك بود، به درياچهاي رسيدند. نامادريش به گُل سرخ دستور داد كه از اسب پايين بيايد. دختر هشدار

 

داد و گفت: چرا ميخواهيد من پايين بيايم؟ اين تصميم ما نيست و هوا هم خيلي تاريك است.

 

زنگسو با خشونت گفت: اين درياچه خانهي بخت تو است. فراموش كردهاي كه چه گناهي مرتكب شدهاي

 

و مايهي بي آبرويي خانواده شدهاي؟ من نميخواهم ترا بكُشم، اما اين كاري است كه پدر و مادر به من

 

گفتند انجامش بدهم.

 

گل سرخ كاملا جا خورده بود و گريه ميكرد: واي بر من! من چنين دستوري را يادم نميآيد. به ويژه كه

 

اين نقشهاي است كه براي بيآبروكردن من كشيدهايد. ملكوت روزي من را از اين بيآبرويي تبرئه خواهد

 

كرد! من محكوم شدهام به اينكه به زير آب درياچه فرو بروم. مادر عزيز از دست رفته ام، اكنون به تو

 

ميپيوندم، اما آه، نيلوفر من! چطور ميتواني تنها و بيكس بدون من بماني! اكنون من به روح آبها

 

ميپيوندم.

 

زنگسون، برادر سنگدل و بيمروتش، او را برداشت و با خشونت تلاش كرد كه او را در درياچه پرتاب

 

كند، اما دختر توانست خود را از او رها كند و در ژرفناي آبي درياچه غوطه ور شود. همان دم بود كه

 

سوز سرما بلند شد، ببري بزرگ از دل زمين بيرون پريد. زنگسون بسيار ترسيد و تلاش كرد كه بگريزد،

 

اما او را از اسبش گرفت و گوشهايش، بازويش و پاهايش را پاره كرد، سپس آن پسر پايين آمد و تلوتلو

 

خوران و غلت زنان به سوي يك دره افتاد.

 

در خانه مادرش منتظر ماند تا او برگردد و وقتي ديد كه اسب او بدون سوار برگشته است بسيار ترسيد.

 

بنابراين خدمتكاران را فرا خواند و از آنها خواست تا با فانوسهايشان به دنبال پسر بگردند.

 

در پايان او را پيدا كردند در حاليكه چلاق و بي هوش توي دره افتاده بود. او را به خانه بردند. وقتي صبح

 

به هوش آمد، پنهاني به پدر و مادرش ماجرايي را كه شب در درياچه افتاده بود، تعريف كرد. پدر از اين

 

رفتار خشن و سنگدلانه ابراز پشيماني كرد و محبتش نسبت به دختر كوچك ترش، نيلوفر، روز به روز

 

زياد شد، اما همسرش تنها رفتارش را روز به روز نسبت به آن دختر خشنتر ميكرد، حتي شروع به

 

كشيدن نقشهي قتل او كرد.

 

نيلوفر چند روز بيهوده منتظر ماند تا خواهرش برگردد، سپس از نامادريش پرسيد كه چه اتفاقي براي او

 

افتاده است. نامادري با تمسخر پاسخ داد: خواهر پيشين تو را يك ببر خورده است. نميبيني چه بلايي سر

 

برادرت، زنگسون آمده؟ او براي هميشه شَل شده است.

 

نيلوفر در نهايت رنج و سختي در اتاقش خلوت گزيد. بهتلخي گريه ميكرد، به گونهاي كه غرق گريه

 

ميشد، او پيوسته نام خواهرش را بر زبان ميآورد. پس از مدتي خوابش گرفت و در خواب ديد كه گل

 

سرخ به شكل اژدههايي زرد از زير آب درياچه بيرون آمده است و دارد به سوي شمال دريا ميرود.

 

بنابراين او با گريه فرياد زد: گل سرخ، خواهر عزيزم!كجا ميروي؟ داري من را با نامادري بيرحم تنها

 

ميگذاري؟

 

خواهرش پاسخ داد: نيلوفر عزيزترينم! من در جهان مردگان نيستم. بنا بر دستورهاي شاه آسماني من در

 

راه كوهستان به سوي سه گنيي هستم تا معجون جادويي را بيرون بياورم. حالا من ديگر نميتوانم بي تو

 

بمانم، ممكن است مدتي درنگ كنم، ولي چيزي نميگذرد كه دوباره به همديگر خواهيم پيوست.

 

گريهي بلند اژدهاي زرد نيلوفر را از خواب بيدار كرد. او به پدرش گفت در خواب چه ديده است و به تلخي

 

هقهق كرد و گريست. او ميدانست كه پيشامد مرگ خواهرش بسيار مورد ترديد است، بنابراين با احتياط

 

از زنگسون دربارهي آن پرسيد و دريافت كه گل سرخ خودش را توي درياچه انداخته است.پس از اين او

 

مصمم شد كه براي رسيدن به خواهرش، خودش را بايد مانند او به درياچه بيندازد. او به اتاق رفت و در

 

تنهايي نماز خواند و با گريه گفت: عزيزترين گل سرخ! اكنون من دريافتم كه تو روح آبهايي در حاليكه

 

مرا در اين دنيا بدبختي رها كردي. آنها ميگويند كه مرده پوزش ميخواهد حتي كساني كه مدت كامل

 

هفتاد سال و بيشتر زندگي كرده اند، اما تو گُلِ جوانيت در هفده سالگي پر پر شده است و افزون بر اينها

 

تو با نقش فريب آميز يك زن دسيسهچين بدنام شدهاي ... عزيزترين گل سرخ، اميدوارم كه در اينجا به تو

 

بپيوندم!

 

او نميدانست كه آن درياچه كجاست. نه ميتوانست درياچه را پيدا كند نه حتي راهي پيدا كند كه دريابد

 

آن درياچه كجاست. روزي مثل روزهاي ديگر، كه در فكر حل مشكلش غوطهور شده بود پرندهاي آبي آمد

 

و بالبالزنان و جيكجيككنان جلوي چشمش نمايان شد. دختر دريافت كه به احتمال بسيار اين پرنده

 

بايستي فرستاده شده باشد تا به او راه را نشان دهد، بنابراين در آن شب نوشتهاي براي پدرش فرستاد

 

و با پافشاري خانه را ترك كرد و به دنبال پرندهي آبي رفت.

 

وقتي به درياچه رسيد آوايي غمگين شنيد كه از درون آب بيرون ميآمد، آوا ميگفت: عزيزترين نيلوفر!

 

لطفا به زندگيت پايان مده. زماني خواهي مرد. تو هرگز به دنياي مردم بر نخواهي گشت.

 

اين آواي خواهر درگذشتهاش بود. او به طور كامل آن را تقديس كرد و بيباكانه خودش را در آب عميق

 

درياچه انداخت و مردمي كه از كنار درياچه ميگذشتند پس از اين گفتند كه آنها ميتوانند آواي دو خواهر

 

را بشنوند كه در سرزنش سرنوشت بيرحمانهشان گريه ميكنند.

 

اكنون زائران گزولسان ميروند، ناگهان يك شب ميميرند. اين شايعه بر سر زبانها افتاده است كه روح

 

دو خواهر ظاهر ميشوند و باعث مرگ او شدهاند. جانشينانش به همين شيوه مردهاند و مانند دو تاي

 

ديگري ناپديد شدهاند. دخترها ظاهر ميشوند و باعث مرگ او ميشوند، اما در واقع ميخواهند نظر ديگران

 

را به بخت و سرنوشت غمگينانهشان جلب كنند. قانون ضعيفي وجود دارد و ترس به صورت شبه

 

« پيونگ » فلاكتباري ظاهر ميشده و باعث مرگ آدمهاي هيجانزده و ترسيده ميشده است. حاكم استان

 

كه « زونگدونگ » گزارش دادهاند كه اين رويدادهاي ناگوار براي شاه و براي قاضي ردهبالايي به نام

 

تجسس ميكرده است هم اتفاق افتاده است.

 

زونگ به گزولسان ميرفته و تنها در اتاق اداره با نور شديد با صداي بلند كتاب تغييرات را ميخوانده

 

است. در ساعت ترس در نيمه شب هواي سالن رفته رفته سردتر ميشود و دختري با ژاكت سبز و دامن

 

زرشكي نمايان ميشود. قاضي از او ميپرسد كه چه كاري ميتواند براي او انجام بدهد. شبح پاسخ ميدهد:

 

من دختر بِ موونگ هستم كه در اين منطقه زندگي ميكردم. نام من نيلوفر است و نام خواهر بزرگم گل

 

سرخ. نامادريمان، هو، با بي شرمي با ما برخورد كرد، پس از اينكه مادرمان مرده بود. روزي نامادريمان

 

آمد نقشهاي براي بدنام كردن خواهرم كشيد و با يك موش پوستكنده يك جنين ساختگي درست كرد.

 

بنابراين خواهرم مجبور به خودكشي از طريق انداختن خودش در درياچه شد.

 

با اين سخنان دختر ناپديد شد.

 

صبح بعد زونگ به تجسس پرداخت. او از همه چيز با جزئيات دربارهي خانوادهي بِ مطلّع شد و همچنين

 

دربارهي زمزمهها از درياچه. او بِ و زنش را دستگير كرد و بيدرنگ آنها را به دادگاه كشاند.

 

قاضي از بِ پرسيد: چند تا بچه داري؟

 

او پاسخ داد: دو دختر و سه پسر. دخترهايم خيلي وقت پيشها درگذشتند.

 

آنها چه جوري مردند؟ از بيماري، آقا.

 

قاضي گفت: به من راستش را بگو. تلاش مكن مرا فريب بدهي.

 

سپس نامادري سخن آنها را قطع كرد: گل سرخ، دختر بزرگ تر، كار ننگيني انجام داد و مايهي بي آبرويي

 

خانواده شد. او سقط جنين كرد و اقدام به خودكشي نمود. سپس دختر كوچكتر،نيلوفر، از خانه گريخت

 

و ديگر خبري از او نداريم، آقا!

 

قاضي پرسيد: تو ميتواني سقط جنين را اثبات كني؟

 

نامادري پاسخ داد: بله آقا، من آن را اينجا دارم.

 

سپس ناگهان رفت و يك تكه از گوشت خشكشدهي سينهاش را برداشت. از نظر شكل خيلي شبيه مالِ

 

انسان بود. بنابراين زونگدادگاه را به زمان ديگر موكول كرد تا اين موضوع مورد تحقيقات بيشتر انجام

 

بگيرد و به آن زوج اجازه داد كه به خانه برگردند.

 

در آن شب دو خواهر در برابر زونگ نمايان شدند و به او گفتند كه او بايستي نيرنگ نامادري را فاش كند.

 

قاضي دستور داد كه تكه گوشت را دوباره از هم باز كنند و با اين كار آنها پشكل موش در آن پيدا كردند.

 

بنابراين بِ به حماقت و اشتباهش اعتراف كرد و تبرئه و آزاد شد.

 

بِ رفت تا جسد دخترانش را در درياچه پيدا كند. او جسدها را سالم، با صورتهاي صاف مثل اينكه زنده

 

باشند پيدا كرد. او منطقهي مناسبي در كوهستاني براي آرامگاه آنها پيدا كرد و آنها را در آنجا به خاك

 

سپرد. او نزديك آنجا بنايي يادبود از سنگ ساخت.

 

قاضي زونگ به خاطر حل موفقيتآميز اين مورد قضايي شهرت كسب كرد. روحهاي گل سرخ و نيلوفر

 

دوباره نمايان شدند و به خاطر قضاوت تيزهوشانهي او از او سپاسگزاري كردند. از اينها گذشته، او به

 

مرتبهي نمايندهي منطقه ارتقا يافت.

 

« يم گوانگ هو » چند سال بعد، بِ زني ديگر گرفت. آن زن دختر مرد هنرپيشهاي در همسايگي او به نام

 

بود. او طبيعت شيرين و مهرباني داشت و هفده سالش بود. شبي دو دختر بِ در رويا به خواب پدر آمدند

 

و گفتند: پدر، ما مدتي روح دريا بوديم و سپس ما به سوي سلطنت آسماني بالا برده شديم. امروز، با اين

 

حال شاه آسماني به ما دستور داده است كه دوباره به عنوان دختران تو به دنيا بياييم. نميدانيد ما چقدر

 

از بودن در كنار شما خوشحال ميشويم؟

 

پدر تلاش كرد تا دخترانش را با دستهايش بگيرد، اما كمي بعد خروس صدا كرد و مرد از رؤيايش بيدار

 

شد. بنابراين به اتاق زن جديدش رفت و او را ديد كه دارد گل سرخ و نيلوفر نگه ميدارد. مرد از زن پرسيد

 

اينها جايزههايي » : كه چه اتفاقي افتاده است، و زن پاسخ داد: ملكهي پريان آمد و به من دو تا گل داد و گفت

 

من بيدار شدم «. از طرف شاه آسماني است. از آن با دقّت مراقبت كن. حتماً براي شما خوشبختي ميآورد

 

اين دو تا را در دستم ديدم.

 

آنها گلها را در گلداني گذاشتند. زن بِ باردار شد و وقتي دو تا دختر دو قولو به دنيا آورد گلها ناپديد

 

شدند. آنها دخترانشان را گُل سرخ و نيلوفر ناميدند. وقتي آنها به سن پانزده سالگي رسيدند بهراستي

 

مانند گل سرخ و نيلوفر ديگر بودند. آنها با دو پسر دوقولو كه فرزندان مرد قدرتمند همسايه به نام

 

بودند، ازدواج كردند. شوهرهايشان آزمون شهروند ردهي بالا را با موفقيت گذارندند و مانند « يييونهو »

 

دانشمندان، مقامي والا به دست آوردند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها