داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خورشید و ماه

در زمانهاي قديم پيرزني با يك پسر و يك دخترش زندگي ميكردند. يك روز پيرزن به يكي از

 

دهكدههاي مجاور رفت تا در خانهي مرد ثروتمندي كار كند. موقع برگشت به خانه مرد ثروتمند جعبهي

 

چوبي بزرگي به پيرزن داد كه در آن تعدادي شيرينيِ آرد گندم سياه بود. پيرزن لبخندي زد، تشكر كرد و

جعبه را روي سرش گذاشت و با عجله به سمت خانه حركت كرد؛ چون بچهها منتظرش بودند. در راه، در

 

حاليكه از كنار تپهاي ميگذشت به ببر بزرگي برخورد كرد كه داشت از نوك تپه به سمت پايين مي آمد.

 

پيرزن، پيرزن! اون چيه كه داري روي » : ببر راه پيرزن را بست و دهان قرمز بزرگش را باز كرد و پرسيد

 

ببر، منظورت اينه؟ داخل جعبه تعدادي شيريني از آرد گندم » : پيرزن بدون ترس جواب داد «؟ سرت ميبري

 

پيرزن، اونو به من » : ببر گفت .« سياهه كه من اونو از مرد ثروتمندي، كه امروز تو خونش كار كردم، گرفتم

 

«. بده. اگه به من ندي، تو رو مي خورم

 

پيرزن يكي از شيرينيها را به ببر داد و ببر به او اجازه داد كه از كنار تپه رد شود. وقتي پيرزن به تپهي

 

پيرزن، پيرزن، » : بعدي رسيد، ببر در مقابل پيرزن ظاهر شد و همان سؤال را پرسيد. نزديك رفت و گفت

 

پيرزن با اين تصور كه اين يك ببر ديگر است، همان «؟ داخل اون جعبه كه روي سرت ميبري چي داري

 

داخل جعبه تعدادي شيريني آرد گندم سياهه كه من اونو از مرد ثروتمندي، كه امروز » : جواب را داد و گفت

 

ببر مثل دفعهي پيش درخواست يكي از شيرينيها را كرد و پيرزن از داخل «. توي خونش كار كردم، گرفتم

 

جعبه يكي از شيرينيها را به او داد و به داخل جنگل رفت. ببر چندين بار ديگر ظاهر شد و همان درخواست

 

را تكرار ميكرد و هر بار پيرزن يكي از شيرينيها را به او ميداد تا اينكه هيچ شيريني داخل جعبه نماند.

 

پيرزن جعبهي خالي را روي سرش ميبرد، در حاليكه دستهايش از كنار پهلوهايش به جلو و عقب تاب

 

ديگه هيچ شيريني برام نمونده » : ميخورد. ببر دوباره ظاهر شد و درخواست يك شيريني كرد. پيرزن گفت

 

پيرزن جعبه رو دور انداخت. سپس ببر «. چون دوستات همهي شيرينيهاي آرد گندم سياه رو خوردند

 

اين دست چپمه و اين دست » : پيرزن جواب داد «؟ اونا چيه كه از دو طرف پهلوهات تاب ميخوره » : گفت

 

پيرزن يكي از دستهاشو به «. اگه يكي از اونارو به من ندي تو رو ميخورم » : ببر غرشكنان گفت «. راستَمه

 

ببر داد و ببر با دست پيرزن رفت، اما طولي نكشيد كه دوباره در مقابل پيرزن ظاهر شد و تهديداش رو

 

تكرار كرد. پيرزن آن يكي دستش را هم را هم به او داد. پيرزن ديگر همهي شيرينيهايش، جعبهاش و حتي

 

دو دستش را هم از دست داده بود. پيرزن در حاليكه روي دو پايش راه ميرفت در امتداد جادهي

 

اون چيه داره زير » : كوهپايهاي به راهش ادامه داد. ببر طماع بار ديگر راه پيرزن را مسدود كرد و پرسيد

 

اُه، با اين وجود يكي از » : ببر با لحن عجيبي گفت «. خوب پاهام » : پيرزن جواب داد «؟ بدنت حركت ميكنه

 

حيووناي طماع! » : پيرزن خيلي عصباني شد و با اعتراض گفت «. پاهات رو به من بده وگرنه تو رو ميخورم

 

دوستات همهي شيرينيها و حتي دو تا دستاي منو خوردن و حالا تو پاهاي منو ميخواي. با اين وضعيت

 

اما ببر به حرفهاي او گوش نميداد و در حاليكه مصرّانه سر «؟ من چه جوري به خونم برگردم

 

اگه تو پاي چپت رو به من بدي ميتوني ليليكنان رويِ پايِ » : درخواستش ايستاده بود به پيرزن گفت

 

پيرزن مجبور شد پاي چپش را از جا دربياورد و جلوي ببر بندازد و سپس به «؟ راستت بري، نميتوني

 

سمت خانه اش حركت كرد در حاليكه روي پايِ راستش ليلي ميكرد. ببر جلوي پيرزن دويد و راهش را

 

پيرزن با عصبانيت فرياد «؟ پيرزن، پيرزن، چرا داري اين جوري ليلي ميري » : دوباره بست. ببر پرسيد

 

خبيث! شماها همهي شيرينيها، هر دو تا دستام و يكي از پاهام رو خورديد. با اين وجود چه جوري » : زد

 

«؟ ميتوني غَلط بخوري، نميتوني » : ببر جواب داد «؟ ميتونم برم خونه اگه پاي راستم رو هم از دست بدم

 

پيرزن پاي راستش رو هم از جا كَند و به ببر داد و در امتداد جاده غَلط ميخورد و غَلط ميخورد. ناگهان

 

ببر جلوي پيرزن پريد و غرشي كرد و آنچه از پيرزن باقيمانده بود را يك لقمه كرد و قورت داد. پيرزن

 

بيچاره هيچكاري از دستش بر نيامد. آن طرف، پشت درِ خانهي پيرزن، بچهها تا غروب منتظر برگشت

 

مادرشان بودند. بچهها به داخل خانه رفتند و در را قفل كردند، آنها نميدانستند كه يك ببر مادرشان را

 

در راه برگشت به خانه خورده است. ببر مكار لباسهاي پيرزن را پوشيد و يك دستمال سفيد دور سرش

 

بست. سپس روي پاهاي عقبياش صاف ايستاد و به سمت خانهي پيرزن به راه افتاد سرفهي كوتاهي كرد

 

عزيزاي من، بايد خيلي گرسنه باشيد. در رو باز كنيد. براتون شيريني آرد » : و در زد. ببر بچهها را صدا زد

 

اما يكي از بچهها نصيحت مادرشان را وقتيكه صبح از در خانه بيرون ميرفت به «. گندم سياه آوردم

 

بچهها متوجه شدند كه صدا .« اين دو رو ورا ببر كمين كرده، خيلي مراقب باشين » : برادرش يادآوري كرد

 

مادر، صدات كمي عجيب به نظر ميرسه. چه » : كمي عجيب بود و بنابراين آنها در را باز نكردند و گفتند

 

نترسيد، مادر برگشته، تمام روز رو مشغول پهن » : ببر صداش را عوض كرد و گفت «؟ اتفاقي برات افتاده

 

كردنِ دانههاي جو روي نمد بودم كه خشك بِشن و پرستوها مدام پائين مياومدند كه اونها رو بخورن،

 

بچهها متقاعد «. منم بايد بلند فرياد ميكشيدم كه اونها رو دور كنم. به خاطر همين صدام خسخس ميكنه

 

«. خوب مادر، دستت رو داخل سوراخ در بذار و نشونمون بده » : نشدند. بچه ي بزرگ تر آمد جلو و پرسيد

 

مادر چرا » : ببر يكي از پنجههاي جلويش را داخل سوراخ در گذاشت. بچهها آن را لمس كردند و گفتند

 

داشتم رخت ميشستم و لباسارو با خمير برنج آهار » : ببر توضيح داد «؟ دستت انقدر زبر و پشمالو ا

 

بچهها دزدكي از سوراخ در نگاه كردند و با تعجب ببري را «. ميدادم. حتماً به خاطر همين دستم زبر شده

 

در تاريكي ديدند. بچشهها يواشكي از پشت در كنار آمدند و بالاي درخت بلندي رفتند و در بين شاخهها

 

پنهان شدند. ببر مدتي منتظر ماند، اما بعد از اينكه هيچ جوابي از بچهها نشنيد در را شكست و وارد خانه

 

شد و بيهوده به دنبال بچهها گشت. رو ميزي را كنار ميزد زيرش را نگاه ميكرد. در قابلمه را برميداشت

 

و تويش را نگاه ميكرد. ببر بهشدت عصباني شد و به طور وحشتناكي غرشكنان اطراف خانه را ميگشت

 

تا اينكه به يك چاه قديمي در زير درخت رسيد. به داخل چاه نگاه كرد و توي آب تصوير دو تا بچه را

 

اُه. بچههاي بيچارهي من، » : ديد. ببر لبخندي زد و سعي كرد تصوير بچهها را بگيرد و با صداي آرامي گفت

 

شماها داخل چاه افتادين؟ من سبد بامبو و يا حتي سبد چمني ندارم. چطور ميتونم شما رو نجات بدم؟

 

بچهها از بالا دلقكبازيهايِ ببر را تماشا ميكردند و نميتوانستند جلوي خندههايشان را بگيرند. ببر صداي

 

شماها چه » : خندهي آنها را شنيد و به بالا نگاهكرد و آنها را بالاي درخت ديد. با صداي مهرباني پرسيد

 

برو پيش همسايهها و » : بچهها جواب دادند «. جوري رفتيد اون بالا؟ خيلي خطرناكه. ممكنه بيفتيد توي چاه

 

ببر احمق به خانهي همسايه رفت و «. مقداري روغن كنجد بگير. روغَنو روي تنهي درخت بمال و بيا بالا

 

مقداري روغن كنجد گرفت و آن را به مقدار فراوان روي تنهي درخت ماليد و سعي كرد كه بالا برود، اما

 

بچههاي عزيزم. شماها خيلي باهوشيد، » : روغن باعث شده بود كه درخت خيلي ليز شود. ببر دوباره پرسيد

 

اين بار بچهها با «. اينطور نيست؟ به هر حال، شماها خيلي راحت اون بالا رفتيد؟ حقيقت رو به من بگيد

 

ببر رفت «. برو يه تبر از همسايهها قرض بگير، بعد تو ميتوني درخت رو قطع كني » : صداقت جواب دادند

 

و يك تبر از همسايه قرض گرفت، درخت را قطع كرد، كم كم درخت داشت به سقوط نزديك ميشد. بچهها

 

فكر ميكردند كه ديگر قادر نخواهندبود از دست ببر فرار كنند. به هم چسبيده بودند و ميلرزيدند و از

 

اُه، خدا ما رو نجات بده. لطفا يه زنجير آهني آسماني » . ترس زياد به سوي خداي آسمان دعا ميكردند

 

فورا يك زنجير «. براي ما بفرست ولي اگه تو ميخواي ما بميريم، يه طناب كاهي پاره پوره بفرست پايين

 

آهني محكم بهآرامي از آسمان به سمت آنها به پايين آمد و آنها توانستند بدون مشكل بالا بروند. وقتي

 

ببر به بالاي درخت رسيد بچهها رفته بودند. ببر ميخواست دنبال آنها برود و شروع به دعا كرد، اما

 

اُه خدايِ آسمان، » : برعكس دعا كرد چون ترسيده بود كه نكند به خاطر كارهاي زشتش تنبيه شود. گفت

 

اگه ميخواي منو نجات بدي يه طناب كاهي پاره پوره بفرست پائين، التماست ميكنم. اما اگه تو ميخواي

 

با اين دعا ببر اميدوار بود كه بهجاي طناب كاهي زنجير «. من بميرم لطفا يه زنجير آهني آسماني بفرست

 

آهني پايين بيايد و ببر انتظار داشت كه به عنوان تنبيه برعكس آنچه را كه دعا كرده دريافت خواهد كرد،

 

اما خدايان راستگو هستند و هميشه براي نجات زندگي دعاهاي مستقيم را برآورده ميكنند و به اين ترتيب

 

طناب كاهي پاره پوره به سمت پايين آمد. ببر طناب را گرفت و شروع به بالا رفتن كرد. ببر بيچاره در

 

تاريكي نميتوانست ببيند كه آن زنجير آهني نيست. وقتي كمي بالا رفت طناب پاره شد و به زمين افتاد.

 

ببر محكم روي مزرعهي جو افتاد و مرد و بدن راه راه قشنگش به خاطر ساقههاي تيزِ جو سوراخ شد. از

 

آن روز به بعد برگهاي جو از خالهاي قرمز خوني پوشيده شده است. بچهها با آرامش در قلمرو آسماني

 

ما به كسي اجازه نميديم كه اينجا بشينه » : زندگي ميكردند تا اينكه يك روز پادشاه آسماني به آنها گفت

 

و وقتش رو هدر بده. من وظايفي رو براي شما در نظر گرفتم. پسر بايد تبديل به خورشيد بشه تا دنياي

 

دختر جواب داد: اُه پادشاه، من «. مردم رو روشن كنه و دختر بايد تبديل به ماه بشه تا در شب بدرخشه

 

با شب آشنا نيستم. براي من بهتره كه ماه نباشم. از اينرو پادشاه دختر را تبديل به خورشيد و در عوض

 

برادرش را تبديل به ماه كرد. زمانيكه دختر تبديل به خورشيد شد، مردم عادت داشتند كه به آسمان خيره

 

شوند و به دختر نگاه كنند، اما او دختر متواضعي بود و از اين عمل خجالت ميكشيد. او نورانيتر و

 

روشنتر ميدرخشيد و اين غير ممكن بود تا به او مستقيما نگاه كنند. به خاطر همين خورشيد بسيار

 

درخشان است كه تواضع خانُمانهاش براي هميشه مورد احترام است.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها