داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

افسانه ی یک مرد نجیب زاده

سالهاي بسيار دور يك ينگبن يا مرد نژاد زندگي مي كرد كه يك زن و يك پسر هفت ساله داشت. روزي

 

او به سئول رفت تا در آزمون شهروندي شركت كند، بنابراين خانوادهي خود را در خانه ترك كرد.

 

هنگامي كه شوهر خارج از خانه در سفر طولاني اش بود، زنش با يك فاسق رابطه برقرار كرد. پسر كوچك

 

او را به خاطر رفتار ناشايستش سرزنش كرد. او از عيب جويي پسرش شرمنده شد و مدتّي نسبت به

 

شوهرش وفادار ماند، اما چندي نگذشت كه آن مرد فاسق برگشت. دوباره آن زن فريفته شد و ارتباطشان

بسيار زياد صميمانه شد. پسرش فهميد و دوباره ماردش را سرزنش كرد. زن از ترس ، پسرش را مسموم

 

كرد و او را از خانه بيرون كرد تا اينكه پسر بيچاره از بيماري درگذشت.

 

پس از سپري شدن هفت ماه شوهرش بازگشت. او با بدبختي آزمون را رد شده بود. از زنش پرسيد كه

 

چه اتفاقي براي پسرش افتاده است. زن گفت: او ناگهان بيمار شد و درگذشت.

 

با اينحال، كلفت او مي دانست چه روي داده است، به او گفت كه زنش پسرشان را مسموم كرده است.

 

مرد از اين رسوايي بسيار منزجر شد، اما نه مي توانست زنش را ببخشد و نه مي خواست او را به دادگاه

 

تحويل دهد، زيرا اين كار مايهي شرمساري او ميشد. اگر همه متوجه ميشدند، خانواده واقعاً بيآبرو

 

ميشد.

 

تنها چارهي مرد اين بود كه خانه را براي هميشه ترك كند و بييار و ياور مانند خانه به دوشها در

 

اطراف كشور سرگردان شود.

 

روزي مرد در هنگام سفرش با پسري برخورد كرد و در مدت طولاني با هم به سفر خود ادامه دادند.

 

چيزي از سفرشان نگذشته بود كه پسر ناگهان چيزي يادش آمد و بلند زد زير گريه و گفت: واي! يادم آمد

 

كه پول صاحب مسافرخانهاي را كه ديشب در آنجا بودم، يادم رفته بدهم. مطمئنم كه تنها چند تومان بيشتر

 

به او پول ندادم. همين الآن بايد برگردم و ماندهي پول را به او بدهم.

 

مرد نجيبزاده از درستي فوق العادهي او شگفت زده شد و به پسر گفت كه خيلي ضروري به نظر نميرسد

 

كه اين راه طولاني براي پرداخت چند هزار تومان برگرديم و گفت: به هر حال، الآن خيلي دير است. آنها

 

براي چيز كم اهميتي مثل اين اهميت قائل نميشوند. به نظر من نيازي نيست كه تو براي چندرغاز بيارزش

 

برگردي.

 

پسر كمي از خشم سرخ شد و گفت: من فكر ميكنم تو مرد درستي نيستي. اگر تو يار و همراه راستين من

 

هستي نبايد اين طوري فكر كني و حرف بزني.

 

پسر اين سخن را كه گفت، برگشت و با شتاب به سوي مسافرخانه رفت.

 

مرد نجيبزاده از اين نگرشِ سرسريش بيشتر شرمنده شد و از اين درستي استوار و خلل ناپذير پسر

 

عميقانه متأثر شد. او تنها به راهش رفت. چندي نگذشته بود كه دوباره با پسر برخورد كرد. سرِ شب در

 

مسافرخانه ساكن شدند. آنها يك اتاق گرفتند. هر دو خيل خسته شده خسته شده بودند و پس از شام،

 

يك راست توي رخت خوابشان رفتند و همان دم خوابشان برد.

 

وقتي كه مرد نجيبزاده صبح بعد آن روز بيدار شد، پسر آمادهي رفتن شده بود. پس از صبحانه وقتي

 

كيف پولش را لمس كرد تا پول كرايهي مسافرخانه را بدهد، هيچ چيزي تويش نبود. او دريافت كه پسر

 

بايستي اين پول را دزديده باشد. اكنون او دوباره فريب خورده بود؛ يك بار از سوي زنش، و يك بار از

 

دست اين پسر حيلهگر.

 

كمي بعد، زماني كه از تپه ميگذشت، زاغكي ديد كه دور درخت كاج پرواز ميكرد. مرد ايستاد و نگاه كرد

 

و دريافت كه چند تا جوجهي كوچك در آشيانهاي روي درخت است. به نظر ميآمد كه خيلي گرسنهاند.

 

زاغك از اينكه در نبودش چه به سر جوجههايش بيايد ترسيده بود. سپس يك مرغ ماهيخوار در درخت

 

كناري به سوي زاغك چرخيد و گفت: نگران بچههايت مباش، وقتي نيستي من مراقب آنها خواهم بود.

 

به نظر ميرسيد كه زاغك اينطور جواب آن را داد: سپاسگزارم، مرغ ماهيخوار. من كودكانم را به تو

 

ميسپارم.

 

سپس پرواز كرد تا براي جوجههايش خوراك پيدا كند. مرد نجيبزاده از اين نمايش مهر مادرانه و دوستي

 

همسايگي ميان پرندگان از ژرفنا متأثر شد.

 

اما چيزي نگذشته بود كه زاغك از ديدها پنهان شد، مرغ ماهيخوار روي لانه پايين آمد و هر پنج بچهي

 

زاغك را خورد. هنگامي كه مرد نجيبزاده اين ماجرا را ديد بيشتر از هميشه متقاعد شد كه اعتماد منجر

 

به فريب خوردن ميشود.

 

هنگامي كه او به روستاي ديگر رسيد به ميكده رفت تا استراحت كند. چند فنجان شراب برنج شيري خورد.

 

هنگامي كه او در آنجا نشسته بود، گروهي از جوانان وارد مغازه شدند. آنها مرغ ماهيخواري را با

 

خودشان آورده بودند كه تازه شكار كرده بودند. آنها با شوخي به مالك آنجا گفتند: اين را براي ما بپز،

 

اگر اشكالي ندارد. ما ميدانيم كه مردم به طور معمول مرغ ماهيخوار نميخورند، ولي ما ميخواهيم امروز

 

بخوريم.

 

پس از اين آنها شروع به كندن پوست مرغ ماهيخوار كردند و در داخل شكمش پنج جوجهي زاغك پيدا

 

كردند. مرد نجيبزاده دريافت كه آن بايستي همان مرغ ماهيخوار باشد كه ديده بود جوجههاي زاغك را

 

خورده بود، كه بازتاب كنندهي مجازات سرنوشت است، همانگونه كه اين ماهيخوار پليد با شليك كشته شد

 

و پوستش را كندند.

 

پس از مدتي مردان جوان كمي مست شده بودند و شروع كردند با مالك ميكده شوخي كنند و گفتند: تو

 

خيلي وقت است بيوه شدي، چرا دوباره ازدواج نمي كني؟ هونگ زن مردهي پولدار يك شب ميآيد و تو را

 

ميدزدد. بايد تنها همينطور شود. دخترها مجرد نميمانند. اين رسم سنتي است، ميداني؟ اما نميتوانيم

 

بگذاريم تو همينطوري باشي. بهتر است با مردي جوان ازدواج كني. يكي از ما چطوريم؟

 

مالك ميكده بهراستي بيوه اي بود كه ظاهر زيبايي داشت و به نظر ميآمد كه مردان جان سرزندهي روستا

 

عادت پيوستهشان اين بود كه او را دست بياندازند. ظاهراً او از خانواده نجيبزاده بود. مرد نجيبزاده از

 

اين شرايط بدبختي حاضر كه براي آن زن روي داده بود متأسف شد. بر آن شد كه تلاش كند تا آن زن

 

را از آدمربايي هونگ در آن شب رهايي بخشد.

 

بعد از ظهر، او لباسش را با لباس مالك ميخانه عوض كرد و جاي او در اتاق آن زن خوابيد. نيمه شب

 

خدمتكاران هونگ كه بايستي بانفوذترين مرد در ده باشد به اتاق يورش بردند. آنها مرد نجيبزاده را

 

دزديدند و او را با خود بردند، آنها گمان ميكردند كه او آن بيوه است. آنها او را در اتاقي گذاشتند كه

 

تنها دختر هونگ خوابيده بود، بنابراين آنها گمان كردند كه حضور دخترش بايستي هراس آن بيوه را از

 

ربودن و آدمربايي آرام كند.

 

در صبح هونگ در اتاق دخترش را باز كرد و با يافتن مردي در لباس زنانه در آنجا بسيار گيج شد،

 

دخترش به نظر ميآمد كه از اين مهمان ناخوانده بسيار خوشش آمده باشد، به همين خاطر مرد با ازدواج

 

آنها موافقت كرد و از نخستين شكست ننگآور شرمنده شد، هونگ از همهي فكرش براي ربودن بيوه

 

دست كشيد. سپس مرد نجيبزاده خوشش آمد كه بيوه را به عنوان زن دومش بگيرد. آن زمان به مردهاي

 

نجيبزاده اجازه ميدادند كه براي ماجراجوييشان دو زن بگيرند.

 

چند سال بعد او دوباره در آزمون شهروندي شركت كرد و اين بار آزمون را با پيروزي گذراند. كمي

 

نگذشت كه او به عنوان وزير دادگستري برگزيده شد. در بين مواردي كه بايد دربارهي آنها داوري ميكرد

 

دو بايگاني از همه مهمتر بود. يكي دزدي كلاه برداري بود كه بدتر از او نبود و زني كه متهم به كردار

 

ناشايست بود.

 

دزد پسري بود كه پولي را در مسافرخانه دزديده بود و زن نخستين زن خود مرد بود، كه پسرش را

 

كشته بود. بنابراين در پايان پس از اثبات گناه به سزاي كردارشان رسيدند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها