داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت کره ای  غول نه سر

روزي روزگاري غولي نه سر در كوهستان هاي دوردست زندگي ميكرد. او چند وقت به چند وقت

 

عادت داشت كه به نزديكترين روستا برود و يكي از ساكنان آنجا را بربايد. همهي روستاييان در ترس و

 

وحشت به سر ميبردند و پيوسته در انديشهي اين بودند كه حيلهاي بينديشند تا بر او پيروز شوند.

 

روزي زني زيبا به همراه خدمتكار خانهاش به چشمه رفتند تا از آنجا آب بكشند و ناگهان غول آنها را

ربود. وقتي خبر به شوهرش رسيد، بيدرنگ به سوي كوهستان رفت تا زنش را پيدا كند و او را نجات

 

دهد. در راه كلبهاي پوشالي را ديد كه پيرزني در آن زندگي ميكرد. از او پرسيد كه غول نُه سر كجا زندگي

 

ميكند. پيرزن به او گفت كه از تپه بالا برود، در آنجا بايستي زني باشد كه در حال شستن تربچه در دره

 

است. بنابراين او به بالاي تپه رفت و از او پرسيد كه غول نه سر كجاست. سپس پيرزن به او تربچه اي

 

داد و گفت: غول بينهايت نيرومند است. بعد از اينكه تربات را خوردي برو و اين سنگ سنگين را كه

 

آنجاست جابهجا كن.

 

آن ترب نبود بلك جينسينگ جادويي بود. مرد آن را خورد و تلاش كرد تا سنگ را جابهجا كند، اما خيلي

 

سنگين بود و او تنها توانست با زحمت بسيار زياد آن را جابهجا كند. بنابراين پيرزن باز تربچهي ديگري

 

كه در واقع گياه جينسينگ بود، به او داد. سپس او توانست سنگ را بدون كوچكترين سختي جابهجا كند.

 

سپس پيرزن شمشيري بزرگ به او داد و گفت: به تپهي ديگر برو و در آنجا آنقدر برو تا به سنگ صاف

 

بزرگي برسي. آن سنگ را جابهجا كن و آن موقع در ورودي غاري بزرگ را خواهي ديد. در داخل غار تو

 

راهي را ميبيني كه به خانهي غول ميرسد. با نيرويي كه تو الآن به دست آوردهاي من مطمئنم كه او را

 

خواهي كشت.

 

بنابراين مرد از تپه بالا رفت و سنگ بزرگ صافي را كه پيرزن گفته بود، پيدا كرد. مرد سنگ را بلند كرد

 

تا غاري كه دبه دنبالش مي گشت نمايان شد. غار شهري زيرزميني بود كه در آغاز جادهاش باريك بود.

 

كمكم راه بازتر شد تا اينكه به فضاي بزرگي رسيد. آن روبرو اتاقي با نه در پديدار شد. مرد از يكي از

 

درها وارد شد و از درخت بيدي كه كنارش چاهي بود بالا رفت. آهسته پشت يكي از شاخهها پنهان شد تا

 

ببيند چه اتفاقي ميافتد.

 

چيزي نگذشت كه دختري پديدار شد. بالاي سر كدويي بود كه ميخواست آن را پر از آب كند. او كدو

 

را پر از آب كرد و او آهي كشيد و گفت: آه، من كي ميتوانم به خانهام برگردم؟!

 

مرد از كمينگاهش ديد كه اين دختر همان خدمتكاري است كه با زنش براي آوردن آب به چشمه رفته

 

بودند. مرد از بالا چند برگ توي كوزهي كدويي دختر انداخت. دختر غرغر كنان گفت: عجب روز پر بادي!

 

آب را خالي كرد و دوباره آن را پر كرد. وقتي كوزه پر شد مرد چند برگ داخل آن ريخت. دختر مجبور

 

شد يك بار ديگر كوزه را پر كند. بار سوم دختر به بالا نگاه كرد و اربابش را ديد كه در شاخهها پنهان

 

شده است. دختر با ديدن او بسيار خوشحال شد و از او خواست كه پايين بيايد. سپس او را به خانه برد

 

و او را در اتاقي پنهان كرد. در آن موقع غول بيرون از خانه بود. دختر گفت: شما بهتر است اينجا منتظر

 

بماني تا من بروم خانم را صدا كنم.

 

سپس رفت و به خانم گفت كه همسر او با تلاش فراوان خودش را به آنجا رسانده كه او را ببيند. سپس

 

دربارهي هيولاي وحشتناك همه چيز را تعريف كرد. او گفت: عادتهايش عجيب است. او سه ماه و ده روز

 

از اينجا ميرود، سپس بر ميگردد و سه ماه و ده روز ميخوابد. به همين علّت او سه ماه بعد از الآن باز

 

خواهد گشت. سپس بهتر است شما از نوشيدني زانگونگسو بنوشيد، اگر اين كار را انجام دهيد شما بر او

 

پيروز خواهيد شد. سپس مرد را به اتاقي نزديك در سنگي برد. در داخل غار، چشمهاي بود كه از آنجا

 

آبهاي روشن كريستالي ميچكيد. او يك هفته هر روز از آن آب نوشيد. سپس زنش براي او شمشيري

 

بزرگ آورد و به او گفت: اين شمشير غول است. آيا تو آنقدر زور داري كه از آن استفاده كني؟

 

مرد تلاش كرد ولي شمشير بسيار سنگين بود. بنابراين او رفت و آب بيشتري از آن چشمه نوشيد. پس

 

از چند هفته او به اندازهي كافي نيرومند شد كه ميتوانست بدون كوچكترين سختيي شمشير را به حركت

 

در آورد. وقتي او آنجا بود تنها در عرض يك ماه توانست كفشهاي چوبي بپوشد و با آنها در هوا پريد.

 

وقتي او دو ماه در آنجا بود ميتوانست يك توپ بسيار بزرگ فلزي را در آسمان پرتاب كند و پس از پايان

 

سه ماه او آنقدر نيرومند شده بود كه ميتوانست كلاهخود و زره سنگين غول را بپوشد، همچنين دو تا

 

شمشيرش را حمل كند. در پايان او ميتوانست حتي چپق دراز هيولا را بين دندانهايش بگذارد، بدون اينكه

 

از دستانش كمك بگيرد.

 

زمان آن رسيده بود كه سروكله ي غول پيدا شود. وقتي كه غول داشت ميآمد فضا پر شد از صدايي

 

مثل تندر. دختر خدمتكار آمد و به اربابش گفت كه غول يك كيلومتر با آنجا فاصله دارد. بلافاصله گزارش

 

دومي را آورد كه غول نيم كيلومتر با آنجا فاصله دارد. سپس چند دقيقه ديگر صداي تندر مانند كركنندهاي

 

شنيده شد و غول نُه سر با گامهاي بلنگ و شلنگانداز از در اصلي وارد شد. او اخمي كرد و غرّيد و گفت:

 

بوي آدميزاد ميآيد.

 

زن پاسخ داد: بيمعني است! شما اشتباه ميكنيد. شما بايد پس از اين سفرتان بسيار تشنه شده باشيد.

 

من براي شما شربت ميآورم. كمي بنوشيد و استراحت كنيد.او شربتي بسيار قوي براي خيلي از اهدافش

 

درست كرد و غول نُه تا بشكه از آن را نوشيد. وقتي آنها را نوشيد فورا خوابش برد.

 

مرد، مسلح به زره و كلاه خود با آن دو شمشير وارد اتاق شد. بدن غول پر از پولكهايي به سختي آهن

 

بود و به نظر ميرسيد كه در برابر ضربههاي شمشير رويينتن باشد. بنابراين مرد ضربات محكمي به

 

ساق پا و پولكهاي قرار گرفته در نوك آن زد. او حتي توانست شمشيرش را به يك طرف گردن غول فرو

 

كند. غول شروع به ناله كرد و با خشم به خودش پيچيد. او به بالا پريد و مرد دنبالش كرد. آنها آنقدر بالا

 

رفتند كه به ابرها رسيدند و با هم مبارزه مرگ بار كردند. هيچكسي نميتوانست آنها را ببيند. تنها صداي

 

ضربهي فلزها به گوششان ميرسيد. آنها از ترس لزريدند و دعا كردند كه مبادا غول پيروز شود.

 

چيزي نگذشت كه دو يا سه سر در حالي كه شكسته بود، روي زمين افتاد. چشمانشان از خشم ميچرخيد

 

و توي هوا ميپريدند تا به سرشان وصل بشوند و هر بار كه ميرفتند نفرين كنان ميگفتند: تو زن نفرين

 

شدهي مرا فريب دادي!

 

و باز جنگي سختي در آسمان از سر گرفته شد. سپس زن ها آمدند و با دامنشان خاكستر آوردند و

 

هنگامي كه سر بعدي روي زمين افتاد آنها گردن جدا شده را پر ميكردند، پس آن چشمانش را ميبست

 

و ميمرد. هشت تا سر به همين شيوه روي زمين افتادند و با خاكستر گردن آنها را پر كردند. تا اينكه

 

سر آخري با صدايي سنگين روي زمين افتاد و بدون درنگ كنار آنها افتاد. سپس مرد پايين آمد در حالي

 

كه از چهرهاش عرق ميچكيد. او بسيار زياد از زن و دختر خدمتكارش براي كمك ارزشمندي كه كرده

 

بودند، سپاسگزاري كرد.

 

صبح بعد آنها رفتند و انبارهاي غول مرده را تماشا كردند. يكي از انبارها پر از طلا و نقره بود، ديگري

 

پر از برنج، و سومي پر از ابريشم. آنها همچنين استخوان انسانهايي را پيدا كردند كه از تير سقف آويزان

 

شده بودند، يكي دو تا از قربانيان مرده غول هم در آنجا بودند. آنها همچنين از آنهايي كه هنوز زنده

 

بودند پرستاري كردند و پيشنهاد دادند كه ميتوانند همهي گنجها را بردارند. حالا ديگر همهي آنها

 

خوشحال بودند كه از چنگ غول نجات پيدا كردهاند و حالا به خانه شان باز ميگردند. پيش از اينكه آنجا

 

را ترك كنند خانهي غول را آتش زدند. در راه بازگشت مرد تلاش كرد كه آن دو پيرزني را كه به او كمك

 

كرده بودند پيدا كند، اما حتي كوچكترين نشانهاي از آنها نيافت.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها