داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جالب و جذاب سه پسر (داستان پریان کره ای )

در سالهاي بسيار دور سه پسر در خانهاي بالاي كوه با پدر بيمارشان زندگي ميكردند. روزگاري

 

خانوادهي آنها زندگي راحتي داشتند، ولي آن روزها زندگيشان بسيار سخت بود، به طوري كه فقط

 

ميتوانستند داروهاي پدرشان را بخرند.

 

در پايان مرد پير به بستر افتاد. او پسرانش را به سر تخت خود خواند و در حاليكه اشك روي گونه-

 

هايش چكيده بود از آنها خداحافظي كرد و گفت: شما اين سالها براي من بسيار رنج كشيديد؛ در حاليكه

مادرتان زنده و پولدار است و كلّي دارايي دارد، اما من چيزي ندارم كه براي شما باقي بگذارم مگر چند

 

چيز به عنوان يادگاري. براي پسر بزرگم آسياب دستيم را به همراه سنگ آسياب كنندهاش ميگذارم. براي

 

پسر دوميم چوب بامبوام را با كاسه نيمهي كدويياش ميگذارم و براي سومي طبل درازم را با كمر

 

باريكش. من نميتوانم خيلي زنده بمانم، وقتي من رفتم نيازي نيست تنها در كوهستان گوشهنشيني كنيد.

 

آرزو ميكنم خداوند از آسمان بر شما نور رحمت بباراند.

 

با اين سخنان او نفسهاي پايانيش را كشيد.

 

پس از برگزاري مراسم خاك سپاري، برادران پذيرفتند كه خانه را ترك كنند و با هديه هايي كه پدرشان

 

به آنها داده بود، به اه افتادند و چيزي نگذشت كه به تقاطع كوهستانها رسيدند كه سه راه ميشد. آنها

 

با هم قرار گذاشتند كه پس از ده سال همديگر را در آنجا ببينند و سپس از هم جدا شدند و هركدامشان به

 

يكي از آن سه راه رفت. پسر بزرگ راه دست راست را گرفت، پسر دومي راه مياني ر و كوچك راه دست

 

چپي را گرفت.

 

پسر بزرگ در حاليكه سنگ آسياب سنگين را پشتش گذاشته بود، تا فرا رسيدن شب به راه خود ادامه

 

داد. او اكنون در كوهستان بود و بسيار خسته و بسيار گرسنه شده بود. در پايان دريافت كه ديگر نميتواند

 

راه برود. زير درخت بزرگي در كنار جاده خوابيد و شب را گذراند. آن شب شبي به رنگ قير بود. او واقعاً

 

ترسيده بود. ميترسيد كه حيوانات وحشي يا دزدي بيايد و در زماني كه در آنجاست به او حمله كند،

 

بنابراين بالاي درخت رفت، حتي سنگ آسياب را هم با خودش برد بالاي درخت.

 

در ميان شب، با حالت خوابآلودگي ، صداي دو مرد را شنيد كه زير درخت روي زمين با هم دعوا

 

ميكردند. او اين صدا را شنيد و زود فهميد كه آنها دو دزدند كه سر تقسيمكردن پولِ چپاولشان با هم

 

جرّ و بحث ميكنند. او صداي جيلينگ جيلينگ سكهها را شنيد. سپس شروع كرد از روي درخت روي آنها

 

آب ريختن و سنگهاي آسيابش را روي هم ماليد تا براي آنها صدايي مانند تندر ايجاد كند. دزدها كه از

 

صداي تندر و باران ترسيده بودند، در حاليكه به هم دشنام ميدادند پا گذاشتند به فرار: مجازات خداوند

 

به تو رسيد، پست فطرت!

 

دزد ديگري گفت: اين منصفانه است و خوب روي سر خودت آمده.

 

پسر بزرگ از درخت پايان آمد و صندوق بزرگي پر از پول و جواهر پيدا كرد. دوباره صبح فردا با

 

صندوق به راه افتاد. چيزي نگذشته بود كه به روستايي رسيد و تصميم گرفت كه در آنجا بماند. او خانهي

 

نوي بزرگي ساخت و با يكي از دختران روستا ازدواج كرد، بناراين با شادي در آنجا زندگي كرد.

 

پسر سومي مستقيم در راه ميانه به سفر خود ادامه داد، در حاليكه براي پدر و مادرش بسيار غمگين

 

بود. وقتي شب شد، به قبرستاني رسيد و تصميم گرفت شب در آنجا بماند. در تاريكي كسي به سوي او

 

راه ميرفت، اما او در تاريكي نميتوانست ببيند چه كسي است. بسيار ترسيد و به سوي تپهي خاكسپاري

 

مردگان گريخت. سپس آن مردي كه ديده نميشد، به او نزديك شد و گفت: بيا، اسكلت. بيا پيش از سپيده

 

دم راه برويم. بلند شو بيا اينجا.

 

معلوم بود كه آن صداي يك ديو است.

 

بنابراين پسر دومي پاسخ داد: شب كجا ميروي؟ من خوشحال ميشوم كه با من بيايي.

 

ديو كه صداي آدميزاد شنيده بود، رنجيده شده و گريه كرد و گفت: تو نمردي؟ صداي تو به نظر اشتباه

 

ميآيد. چه اتفاقي افتاده؟ بگذار كاسهي سرت را لمس كنم.

 

پسر دومي در آن تاريكي، كدويي كه پدرش به او داده بود را بيرون آورد. با صدايي تقتق كدو گفت: بيا

 

اينجاست. بگيرش. تو خواهي ديد كه من يك اسكلتم.

 

ديو دستش را آورد و كدو را لمس كرد و گفت: اين درسته. به هيچ وجه موي نداره. بايستي خيلي وقت

 

پيشها مرده باشد. بگذار بازوهايت را هم ببينم.

 

بنابراين، اين دفعه چوب بامبو را بيرون آورد و گفت: بيا بفرما. تو __________خيلي سخت راضي ميشوي، اينطور

 

نيست؟

 

ديو چوب را لمس كرد و گفت: آَه، بهراستي چقدر لاغر است، تو بايد يك مردهي ريقو باشي. خيلي خوب،

 

بگذار بريم. امشب ما ميريم تا از روح تنها دختر يك مرد پولدار دزدي بكنيم، باشه؟

 

آنها با شتاب به روستا رفتند و بيرون دروازهي يك خانهي بزرگ ايستادند. ديو گفت: اسكلت، تو اينجا

 

بيرون بمان. من ميروم و وقتي كه روح دختر خواب است، آن را ميآورم.

 

اين سخنان را گفت و وارد خانه شد.

 

پسر دومي چند دقيقه بيرون خانه منتظر ماند تا ديو برگشت، گويا چيزي توي دستهايش بود. ديو گفت:

 

او بهراستي خيلي زيباست، ميداني. بههرحال، تو كيف ميخواهي، يا چيز ديگر؟

 

پسر دومي گفت: آهان، بله، ميخواهم. من به او روح ميدهم و با هم ميتوانيم فرار كنيم.

 

سپس روح دختر را با دقّت برداشت و آن را توي كيفش گذاشت. سپس طناب را محكم كرد و با ديو به

 

سوي قبرستان برگشت. زياد نگذشته بود كه صداي خروس را شنيد. ديو گفت: اكنون وقتش است كه من

 

بروم. من دوباره تو را خواهم ديد. بهتر است كه تو روح را نگهداري.

 

ديو ناپديد شد و پسر دومي چشم به راه رسيدن سپيدهي صبح شد. وقتي نور بيشتر شد ديد كه كيف

 

باد كرد، به طوري انگار چيزي درونش است. بعد هنگام بالا آمدن خورشيد به روستا برگشت و شنيد كه

 

تنها دختر مرد پولدار شب مرده است و خانوادهاش را غرق غم و اندوه كرده است. آنها همهي پزشكها

 

را فراخواندند، اما هيچ سودي نداشت؛ زيرا هيچكس دليل مردن او را نميتوانست بفهمد. بنابراين پسر

 

دومي رفت و كيف را روي سينهي دختر مرده گذاشت. به او وردي خواند و گفت: من فكر ميكنم، دخترتان

 

بتواند به زندگي برگردد. به من اجازه ميدهيد تلاشم را بكنم؟

 

پدر غصه دار پاسخ داد: اگر بخواهي ميتواني غريبه! اگر بتواني دخترم را به زندگي برگرداني، تا آخر عمر

 

مديون تو خواهم شد.

 

پسر دومي گفت: پس بگذاريد كارم را شروع كنم، ولي در مدتي كه دارم كارم را انجام ميدهم نبايد كسي

 

بيايد داخل.

 

پدر پيشنهاد او را پذيرفت و به جايي برد كه دخترش در آنجا افتاده بود. پسر دومي براي اطمينان در را

 

قفل كرد و روي شكافهاي پنجرهها چسباند. او پردهاي دور تخت نصب كرد و خودش پشت آن پرده رفت

 

و كيف را درست زير بيني دختر مرده گذاشت. سپس طنابها را باز كرد و روح از درون كيف بيرون آمد

 

و به داخل سوراخهاي بيني آن دختر رفت در حاليكه صداي سوت ميداد. ناگهان دختر چشمانش را باز

 

كرد و به طور كامل حالش خوب شد. او در را باز كرد و خانوادهي دختر به درون اتاق آمدند. آنها او در

 

آغوش كشيدند و از خوشحاليشان گريه كردند. به خاطر اين پيروزي پدر دختر به پسر دومي پيشنهاد داد

 

كه با دختر ازدواج كند و پسر هم پذيرفت. بنابراين آنها با هم زن و شوهر شدند و پسر با خوشحالي به

 

عنوان داماد در خانهي مرد ثروتمند زندگي كرد.

 

كوچكترين پسر راه چپ را گرفت. همين طور كه در كوهستان ميرفت خودش را با كوبيدن بر روي طبل

 

دراز سرگرم ميكرد، طبلي كه روي گردنش آويزان كرده بود. كوهها صداي آواز به همراه موسيقي طبل

 

ميدادند و ملودي آواز او مثل سرود بلند شده بود. چيزي نگذشته بود كه ببر بزرگ زردي ديد كه از جنگل

 

بيرون آمده بود و با موسيقي او پايكوبي ميكرد. پسر با ديدن آن ببر ترسيد و دريافت كه نميتواند نواختن

 

موسيقي را متوقّف كند. اگر اين كار را انجام ميداد، ببر بيگمان بايستي روي او مي افتاد و او را قورت

 

ميداد. بنابراين او موسيقياش را با خُلق و خوي خوب ادامه داد و به سوي پشت راه رفت بنابراين نتوانست

 

با او روبرو شود و ببيند كه چه ميتواند بكند.

 

خيلي نگذشته بود كه به روستايي رسيد. همهي روستاييان از ديدن او بسيار شگفتزده شدند كه چيزي

 

به او حمله نكرده بود، بنابراين روي جوانترين پسر شاباش ريختند. پسر بسيار تعجب كرد و از اينكه

 

اكنون پيروزيي به دست آورده، بسيار شادمان شد. پسر بر روي طبل ميكوبيد و باعث ميشد كه ببر

 

پايكوبي كند و برقصد.

 

شاه از اين رويداد غير عادي بسيار خوشش آمد و جوانترين پسر را فراخواند تا براي او در كاخ برنامه

 

اجرا كند. يكي از دخترهاي شاه عاشق او شد و شاه هم زن و شوهر شدنشان را پذيرفت و بنابراين

 

جوانترين پسر همسر شاهدخت شد. ببر هم جانور دست آموز دربار شد.

 

وقتي كه ده سال از زندگي سه برادر گذشت، براي آن ارث پدرشان چنين بخت خوب را آورده بود، آنها

 

به جايي برگشتند كه در آنجا همديگر را ترك كرده بودند. آنها به يكديگر سرگذشتي را كه برايشان روي

 

داده بود گفتند و با هم براي ديدن آرامگاه پدر و مادرشان رفتند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها