داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت کره ای جذاب کوه جادوگر و شاه اژدها

در زمانهاي بسيار دور، سربازي زندگي ميكرد. يك روز او داشت از كنار دريا ميگذشت، سه پسر را

 

ديد كه دور لاكپشتي حلقه زدهبودند. آن لاكپشت سه دم بزرگ داشت. پسرها داشتند دربارهي قطعهقطعه

 

كردن لاكپشت با هم حرف ميزدند. آنها گفتند:

ما همه با هم پيدايش كرديم، بنابراين هفت بخشش ميكنيم.

 

لاك پشت بيچاره باغصه نگاه ميكرد، بنابراين سرباز از پسربچهها خواست كه لاك پشت را به او

 

بفروشند. آنها موافقت كردند و در عوض يك يانگ به هر يك از بچهها داده شد. سپس او لاك پشت را

 

گرفت و آزاد كرد و در دريا انداخت. پيش از اين كه در آب اندازد لاكپشت به سوي او چرخيد و گفت:

 

من از ته دل از شما سپاسگزارم. من شاهاژدها در زير دريا هستم. امروز آمدم تا سري به جهان آدمها

 

بزنم كه اين پسرهاي نفرت انگيز مرا گرفتند. تو هر موقعي گرفتار شدي و خطري براي تو پيش آمد، به

 

اين ساحل بيا و مرا صدا بزن. من هر كاري براي ياري به تو خواهم كرد.

 

مدتّي گذشت و سرباز رهسپار سفر شد. يك روز بعد از ظهر، هنگامي كه به كوهستان رفته بود، راه را

 

گم كرد. او كلبهاي تك و تنها در كوهستان ديد و رفت در آنجا را زد. پيرزني از توي كلبه بيرون آمد و

 

سرباز از او خواست كه شب را آنجا بماند. پيرزن موافقت كرد و براي او شام آورد. سرباز از او راه

 

گذشتن از كوهستان را پرسيد. پيرزن با تندي پاسخ داد: از اين كوهستان گذر مكن! در آنجا جادوگري

 

اهريمني هست كه در قلهي كوه زندگي ميكند و اين جادوگر روباهي هزار ساله است. من دوست داشتم

 

كه ايزدبانوي اين كوهستان باشم، تا اينكه او با نيروي جادوييش آمد و موقعيت مرا به زور از من گرفت.

 

اگر به او نزديك شوي به تو آسيب ميرساند.

 

اما سرباز آهسته دربرابر اعتراض او سرش را تكان داد و گفت: هيچ سربازي از آفريدهاي مانند او نمي-

 

ترسد.

 

روز ديگر او دوباره راه افتاد و از كوهستان بالا رفت. وقتي او به قله نزديك شده بود، زني زيبا را با

 

لباسي مجلّل ديد كه به سوي او ميآيد، زن وقتي به او نزديك شد، با لبخندي فريبنده گفت: من ايزدبانوي

 

اين كوهستان هستم. خانهي من درست كنار دست توست؛ با من بيا و كمي استراحت كن.

 

سرباز با او به راه افتاد در حالي كه شگفتزده بود كه او كيست، او بيشتر مظنون بود كه او همان

 

جادوگري باشد كه پيرزن دربارهاش هشدار داده بود. زن برايش خوراكهاي اعياني و شربت آورد و

 

سپس تلاش كرد كه او را بغل كند و گفت: من يكه و تنها خودم در اينجا زندگي ميكنم. اينجا بمان و بگذار

 

با هم در اينجا زندگي كنيم.

 

سرباز نپذيرفت و به آرامي پاسخ داد: اين درست نيست كه ي ك زن به مردي نصيحت كند، اين رفتار

 

بسيار بيادبانه و ناشايست است.

 

زن از شنيدن اين سخن غيرمنتظره خشمگين شد و با تشر گفت: ميبينم كه مرا دوست نداري. من از اين

 

حالت غيردوستانهات پشيمان شدم و بايد ترا بكشم و تو فرار نخواهي كرد. جادوي من رد خور ندارد، تو

 

متوجه خواهي شد.

 

زن جادوگر نشانههايي را روي كاغذ كشيد و آنها را توي هوا فوت كرد. آسمان ناگهان تاريك شد و

 

تيغهاي بيشماري از شعلههاي آتش از هوا بيرون آمد و سرباز را ترساند. سرباز خواهش كرد تا يك

 

هفته به او مهلت بدهد تا دربارهي درخواست او فكر كند، زن هم درخواست او را پذيرفت.

 

او بيدرنگ با شتاب به سوي كنار دريا رفت، همانجايي كه لاك پشت را آزاد كرده بود. او در كنار دريا

 

ايستاد و با صداي بلند شاهاژدها را صدا زد. بيدرنگ پسري عجيب و غريب از دريا بيرون آمد و به او

 

خوشامدگويي كرد. او چرخيد و وردي جادويي را خواند و آب دريا از وسط باز شد و راهي بزرگ از

 

داخل آن نمايان شد. پسر راهنماي سرباز شد تا او را به پادشاهاژدها برساند، رفتند و رفتند تا به حضور

 

پادشاهاژدها رسيدند. سرباز به شاه دربارهي خطري كه با آن مواجه شده است سخن گفت و شاه پذيرفت

 

كه به او ياري كند. او بيدرنگ سه برادرش را فرستاد تا جادوگر كوهستان را بكشند. سرباز سه دم سه

 

تا از برادرهاي اژدها را گرفت و راند و در يك لحظه به كوهستان رسيد. به نظر ميرسيد كه آنها روي

 

زمين سر ميخورند بدون اينكه پاهايشان زمين را لمس كند.

 

سه اژدهاي برادر توفاني سياه و وحشتناك بلند كردند تا خانه جادوگر را ويران كنند، اما جادوگر بيرون

 

آمد و بلند زير خنده زد: رفتي پيش شاهاژدها تا به تو كمك كند؟

 

سپس او با صداي خرخر كرد و گفت: جادوي او هيچ كاري با من نميكند. تنها تماشا كن.

 

او تكه كاغذي را كه رويش نشانههاي جادويي كشيده بود در هوا پرتاب كرد، ناگهان سه ستون آتش در

 

هوا درخشيد و در حالي سه برادر اژدها را به دو بخش تقسيم كرد، آنها را روي زمين انداخت. سپس

 

آسمان درخشيد و بادي شروع به وزيدن كرد.

 

جادوگر سرباز را با دستش گرفت و به او گفت: حالا بايد كاري كه من ميخواهم را انجام بدهي. بيا پيش

 

من بمان و با من همراهي و مشاركت كني.

 

اما سرباز دستش را بيرون كشيد و از او خواست كه يك ماه به او اجازه دهد تا عزم خودش را جزم

 

كند. زن از روي بي ميلي موافقت كرد و گفت: اگر يك بار ديگر بخواهي بر من پيروز شوي و من ترا شكست

 

بدهم، ديگر فرصت سومي براي تو باقي نخواهم گذاشت. ميفهمي؟

 

بنابراين سرباز يك بار ديگر به كاخ شاهاژدها برگشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده است. شاه آهي

 

غمگينانه كشيد و گفت: جادوگر خيلي نيرومند است و بسيار سخت است كه من بتوانم بر او پيروز شوم.

 

تنها كاري كه ميتوانيم بكنيم اين است كه برويم نزد شاه آسماني و از او درخواست ياري بكنيم.

 

بنابراين شاهاژدها به همراه سربازانش نزد شاه آسماني رفت و فروتنانه از شاه آسماني خواهش كرد

 

كه جادوگر را مجازات كند. شاه پيشنهاد او را پذيرفت و بيدرنگ سه سربازش را از آسمان رهسپار كرد.

 

وقتي به كوهستان رسيدند سربازان آسماني آسمان را پر از طوفان سخت و باران بيامان پر كردند.

 

جادوگر از كلبهاش بيرون آمد و كاغذ جادويي را به آسمان پرتاب كرد، اما هيچ سودي نداشت. آذرخشي

 

با صدايي كر كننده روي خانهاش افتاد و بيدرنگ روباهي مرده در جايي كه جادوگر بود نمايان شد.

 

سرباز بسيار از سربازان آسماني سپاسگزاري كرد و پيرزن مهرباني كه در جاي اول ديده بود يك بار

 

ديگر ايزدبانوي كوهستان شد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها