داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان خواندنی و سرگرم کننده شما چه آدم های نادانی هستید

سالهاي بسيار بسيار دور پسر مستمندي وجود داشت كه يتيم شده بود. او به عنوان خدمتكار در

 

خانهاي استخدام شد و با كوشش و پشتكار كار مي كرد.

 

او روزي به كوهستان رفت تا هيزم گرد بياورد. بيدرنگ تا غروب كار كرد و سپس به سوي خانه راه

 

افتاد. در راه بازگشت در جنگل راه را گم كرد و بنابراين

مجبور شد شب را گرسنه روي زمين بگذراند.

 

نيمهي شب صداي بيگانهاي را شنيد كه ميگفت: امروز چه خبري داري؟

 

ديگري پاسخ داد: شما چه آدمهاي ناداني هستيد؟ شما ميدانيد روستا پايين است، اينطور نيست؟ شما

 

براي رفتن و آوردن آب از آن راه دور مشكل داريد، در حاليكه آنها ميتوانند چاهي زيبا كنار درخت بيد

 

داشته باشند.

 

تو راست ميگويي. مردم به نظر باهوشند، اما بهراستي بيشتر وقتها از خودشان ناداني نشان ميدهند.

 

تو آن پيرِمرد بينواي زن مردهاي را ديدهاي كه از گرسنگي دارد ميميرد؟ او نميداند كه در آنجا كوزهاي

 

پر از پول درست زير آشپزخانهاش توي يك قوري خاك شده است.

 

بله، بهراستي همينطور است. بههرحال، من همين الآن به خانهي مرد پولدار ميروم. دختر او بهراستي

 

بيمار شده است. او همهي دارايي اش را هزينهي درمان او كرده، اما من متقاعد شده ام كه همهي اين

 

هزينهها بيهوده است. من گمان ميكنم كه هزارپايي زير كُپهي هيزمها در حياط پنهان شده است و دختر

 

با بخار سمي كه هزارپا از خودش تراوش ميكند دختر را روز به روز مريضتر ميكند. چه مردم ناداني!

 

پسر گپهاي بين دو ديو را شنيد. صبح روز بعد ، به خانه بازگشت و زنهايي را در روستا ديد كه با

 

كوزههاي آبِ روي سرشان است براي آوردن آب به چاهي دور ميروند. او از اربابش اجازه گرفت و

 

شروع به كندن زمينِ زير درخت بيد در ميان روستا كرد. سپس همهي روستاييان براي ياري در كندن

 

زمين آمدند و چيز زيادي نگذشته بود كه يك چاه خوب درست در ميانهي روستا كنند. همهي مردم بسيار

 

از او سپاسگزار شدند.

 

او رفت و در خانهي پيرِمرد زنمرده را كوبيد، مرد بيچاره آنقدره بينوا بود كه تنها ميتوانست چندر قاز

 

محصي برلي ساختن صندلهاي پوشالي به دست بياورد. پسر به او گفت كه او راهي براي ياري به او مي

 

شناسد، و آغاز به كندن كف آشپزخانة او كرد. چيزي نگذشته بود كه آن كوزه را پيدا كرد، و به راستي

 

كوزه پر از پول بود. من پير بسيار شادمان شد و به پسر پيشنهاد داد كه پول را ميان خود قسمت كنند،

 

اما پسر نپذيرفت.

 

سپس او به خانهي مرد پولدار كه دخترش بيمار روي تخت افتاده بود، رفت. او به مرد پولدار بهترين

 

پيشنهاد را براي بهبودي او داد و پدر آن دختر بيمار پذيرفت. بنابراين او از مرد پولدار كوزه اي پر از

 

روغن جوشيده و يك جفت انبر آهني خواست. سپس گذشته از اين، او براي هيزم آوردن به كناري رفت

 

و هزارپاي سياه بزرگي پيدا كرد. او هزارپا را با عنبر برداشت و آن را توي روغن جوشيده انداخت. وقتي

 

كه هزارپا مرد دختر بيمار از درد ناله كرد، اما دختري كه بهزودي داشت مي مرد، به طور كامل حالش

 

خوب شد. به عنوان پاداش پدر دختر پيشنهاد داد كه با دختر ازدواج كند، و پسر پذيرفت. بنابراين آنها با

 

هم زن و شوهر شدند، و پسر داماد مرد پولدار شد.

 

اكنون پسر دوستي داشت كه نيرنگ بازترين سرشت را داشت. او دربارهي نيكبختي پسر چيزهايي شنيد

 

و از او دربارهي راز نيكبختي او پرسيد: تو چه طور همهي اين چيزها را به دست آوردي؟ به من نميگويي؟

 

بنابراين پسر به او گفت كه همهي شب را در كوهستان سپري كرده و صداي گپ ديوها را شنيده است.

 

بنابراين پسر دومي به سوي كوهستان به راه افتاد تا نيكبختي خوب را از زبان ديوها بشنود و او هم آن

 

را به دست آورد. او پشت صخره پنهان شد و نيمهي شب بهراستي صداي گفتگوي ديوها را شنيد.

 

تو ميداني پسر بينوا خوشبختي خودش را به دست آورد؟ او بايستي شب ديگر از ما يك مطلب ديگري

 

بشنود، اما او پسر خوبيست. اينطور نيست؟

 

آهان، بله، او پسر راست و پر كاري است، اما دوست حريصِ بد او را مي شناسي؟ او حتي خوشبختي

 

خودش را نميشناسد. چقدر نادان است!

 

منظورت جواهر زير سنگفرش جنوب شرقي ستون خانهاش است؟

 

درست است. او نادان است.

 

پس از آن، آنها قاه قاه زدند زير خنده. پسر بسيار از گفتگوي ديوها به هيجان آمده بود و با دقّت همهي

 

سخناني را كه ديوها گفته بودند، به خاطرش سپرد. زماني كه ديوها ناپديد شدند پسر با شتاب به خانه

 

برگشت و زير سنگفرش را همانطوري كه آنها گفته بودند، كَند. او بسيار سر و صدا ايجاد كرده بود،

 

طوري كه پدر و مادرش بيدار شدند. آنها از شنيدن كندهكاري نيمه شب ترسيده بودند، بنابراين آنها كه

 

فكر ميكردند دزد آمده. پدر بلند شد تا دزد را بگيرد، اما با كمال شگفتي ديد كه پسرش است. پسر با

 

تلاش به كندهكاري ادامه داد و به نصيحت پدرش كه اين انديشه را كنار بگذارد گوش نداد. پسر گفت:

 

پدر، تو نميداني. من خوشبختي بزرگ خودم را پيدا كردم. بگذار كاري را كه ميخواهم انجام دهم.

 

بنابراين پدرش او را رها كرد و پسر به كندن ادامه داد. براي نخستين بار در زندگيش او خيس عرق

 

شده بود. در پايان بيلش به چيزي سفت برخورد كرد. او انديشيد كه آن بايد همان چيزي باشد كه ديوها

 

منظورشان بوده است و با همهي تلاشش آن را بيرون كشيد. در پايان آن چيز بيرون آمد و ستون فرو

 

ريخت و همهي خانه با صداي زياد ويران شد. آجرها همهاش روي پسر افتادند و او را خرد و خاكشير

 

كردند و او كشته شد.

 

تنها چيزي كه او پيدا كرده بود سنگهاي پايهي خانه بود.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها