داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر( فصل اول)

سال سوم ابتدایی بودم .درست اول انقلاب.زنگ مدرسه رو که میزدن مثل برق از جام بلند میشدم کیف قهوه ای چرمیمو برمیداشتم و میدویدم طرف ساندویچی هوشنگ خان . بار ها شده بود سر همین حرکت ،کتک مفصلی از معلم خورده بودم اما مگه آدم میشدم ؟بازم تا زنگ میخورد ،دست خودم نبود هجوم میبردم به در.

 

‫اما اونروز خوشبختانه قبل از اینکه زنگ بخوره یه کتک مفصلی از معلمم خورده بودم و میدونستم دیگه کاری باهام نداره .

 

‫راستش با بغل دستیم که اسمش محسن بود داشتیم یواشکی به جلوییمون کرم میریختیم و میخندیدیم.یه پوست پرتغالی که توی زنگ تفریح خورده بودیمو با خودموت آورده بودیم تو کلاس ،با ته خودکار بیک فشار میدادیم روش بصورتی که قالبی و گرد وارد لولهءخودکار بشه و بعد با مغز خودکار دو سه سانتیمتر فرو میکردیمش توی لولهءخودکار و بعد

دوباره ته خودکارو توی پوست پرتغال فرومیکردیم و با مغز خودکار فشارش میدادیم تو .عین آمپول به جلوی لولهءخودکار بیک که کمی باریک بود فشارش میدادیم .بعد پس کلهءیکیو نشونه میگرفتیم و با یه فشار شلیک میکردیم.

 

‫وای چه خاصیتی داشت این یه تیکه پوست پرتغال !!!چقدر سرگرممون میکرد.یادمه زمستونا کنار بخاری کلاس میشستیم و پوست پرتغالو با انگشتامون از دوطرف تا میکردیم بطرف آتیش بخاری. انگار اسپری زده باشی ،یهو آتیشی بپا میشد که ذوق مرگمون میکرد .

 

‫گاهی هم یه تیکشو میذاشتیم روبخاری تا بوش بپیچه و بوی گند عرق و گندی که تو کلاس پیچیده رو از بین ببره . صدای معلم از سر کلاس بلند میشد که:کدوم کره خری باز پوست پرتغال انداخته تو بخاری؟بردارینش خفمون کرد .هی ...هی ...هی... یادش بخیر

 

‫بله داشتم میگفتم .سرگرم کرم ریختن به جلوییامون بودیم که یهو حس کردم یچیزی چسبید به گوشمو کشیدم بالا

 

‫منم با سر کج یه وری از جام بلند شدم گفتم:آی‌‌آی آی آی خانوم ببخشین غلط کردم .

 

‫یه پس گردنی زد بهم و بردم جلوی تخته و با دوتا دستش دوتا گوشمو گرفت و با حسی توأم با نفرت و لذت گفت:میخوام روغن چراغشو در بیارم . نوک پاهام ایستاده بودم و حس میکردم گوشام چنان داره پیچیده میشه که بزودی کنه میشه .یهو ولم کرد و با چوب شروع کرد تا دم نیمکت و پشت میزم بدرقه کردن .

 

‫چشمم افتاد به محسن که از وحشت چساش داشت از کاسه درمیومد.ناخودآگاه خندم گرفت آخه محسن وقتی میترسید موهای سرش سیخ میشد ،انگاری که برق گرفته باشدش . دهنشم واز میموند بطوری که میشد یه سیب لبنانی توش چپوند .ناخودآگاه زدم زیر خنده که یهو حس کردم انگار یکی داره با کلَّم طبل میزنه .

 

‫خانوم معلم باتمام حرص و نفرت داشت تو سرو کلم میکوبید وفحش میداد .انقدرزد تا خسته شد .نمیدونم خانومی به این جوونی و ظریفی چطور انقدر دستش سنگین بود!!!؟؟؟ شاید هم من زیادی کوچیک بودم که فکر میکردم دستش سنگینه .

 

‫همونجور که یقهءمن تو دستش بود به محسن گفت :گمشو برو جلو تخته وایسا . محسن که زیر لب میگفت غلط کردم خانوم ببخشید ،یواش یواش رفت دم تخته ایستاد .

 

‫خانوم معلم هم منو هل داد رو نیمکت وبا نفرت گفت .برو گووووومممم شووووو.‫یادش بخیر این جملهء ،برو گوووومممم شووو رو با چه لذتی تو زنگ تفریح بهم میگفتیم و میخندیدیم .

 

‫خلاصه محسن هم یه کتکی خورد و امد نشست سرجاش . البته اونجور که من خوردم ،محسن کتک نخورد چون هم خودش هرچی خانوم معلم میگفت چشم چشم میکرد و هم خانوم معلم از بس منو زده بود خسته شده بود .

 

بگذریم،‫خلاصه تازنگو زدن من پریدم بیرون از کلاس .آخ که چه حالی میداد ،تواون سوز و سرما گوشام که بوسیلهءخانوم معلم ۳۶۰ درجه پیچیده شده بود عین بخاری داغم میکرد و عین قلب میزد .

 

‫عشقم این بود که توراه بین خونه و مدرسه یا ساندویچی هوشنگ خان برم یا اگه پول زیادی نداشتم پیراشکی بخرم .

 

‫خوشبختانه اونروز یه پنج تومنی تو جیبم بود .دویدم تا دم ساندویچی هوشنگ خان و از پله ها رفتم بالا ،هوشنگ خان خودش پشت دخل بود با نگاهی مشتاق و دهنی پر از آب گفتم یه ساندویچ سوسیس با آب .

 

‫بعد رفتم پشت میز و روی صندلی نشستم و با اشتیاق به دیس سالادالویه و مرغ و مغز و شیشه های نوشابه که توی ویترین یخچال بود خیره شدم . هوشنگ خان گفت:خیارشور بذارم؟

 

‫همونطور که محو تماشای ویترین وغذاهای توش بودم بیخیال گفتم:بله .بعد یهو گفتم:نه نه نه نمیخوام .

 

‫بابیحوصلگی گفت:آخر بذارم یا نه؟

 

‫گفتم نه مرسی .خیارشورای ساندویچی ها عین بادمجون شل و ول یا اسفنجی پر از آب نمک بود که گند میزد به ساندویچ . حتی گوجه هاشونم گاهی مونده و خراب بود .

 

بعد از مدت کمی هوشنگ خان ‫با بیحوصلگی و خستگی اومد وپیش دستی که توش ساندویچ بود رو گذاشت جلوم رو میزو گفت:لیوان دم شیر آبه .بردار بعدشم شیر آبو ببند .

 

‫عین بچه مودبا با ترس گفتم :چشم

 

‫هله هوله های دوران مدرسه هم عالمی داشت .الان که یادش میفتم باخودم میگم :ما چجوری زنده موندیم؟

 

‫لواشکایی که روش مگس قدم میزد ،آلوچه هایی که با پلاستیک کثیف بسته بندی شده بود ،برنجک،گندم بو داده ،آبنباتی که دکه ای با دست دماقیش بهمون میداد ، آبنبات رنگ وارنگی که اندازهء مداد بود و میذاشتیم لای دستمون و سرشو میذاشتیم تو دهنمون و مثل انسانهای اولیه که با چرخوندن چوب میخواستن آتش درست کنن ،مدام بین دستمو میچرخوندیمشون و یه عالمه آت و آشغالیکه هرکدومشو الان بخورم باید سه هفته تو بیمارستان بستری بشم .

 

‫ساندویچم داشت تموم میشد ،احساس کردم در ساندویچ فروشی باز شد ،سرمو آوردم بالا دیدم یه پسری هم سن و سال خودم،۹−۱۰ ساله باکت و شلوار کهنه ای که به تنش زار میزد ،دست یه دختر بچهءهفت سالهء کوچولویی رو گرفته و داره میاد تو .

 

‫یجور قیافهءمردونه ای بخودش گرفته بود که انگار چهل سالشه .با صدایی محکم که سعی میکرد کلفت جلوه بدش سلام کرد ،اما هوشنگ خان اصلا محل نذاشت.

 

‫دوباره بلندتر گفت؟سلام آقا .

 

‫هوشنگ خان باحالتی عصبی جواب داد :سلام ،سلام ،چی میخوای؟

 

‫پسر همونجور که دست خواهرش تو دستش بود اومد پشت ویترین یخچال . چشمای دختر کوچولو از اشتیاق گرد شده بود و کل یخچالو با نگاهی هوس انگیز برانداز میکرد .

 

‫پسر از هوشنگ خان پرسید :سوسیس چنده؟

 

‫هوشنگ خان گفت:۵ تومن .

 

‫پسر باز پرسید:نصفش چنده ؟

 

هوشنگ خان ‫باتشر جواب داد:نصفه نمیفروشیم

 

تودلم گفتم :دروغ میگه ها ،همه میفروشن خودشم میفروشه ها. ۲۵زاره‫

 

‫پسر دستشو کرد تو جیبش و سکهءدوتومنی رو دراورد و گفت:با دوتومن چی میدید؟

 

‫هوشنگ خان بلند گفت:کوفت ،کوفت میدیم .

 

‫از جام بلند شدم ،میدونستم هوشنگ خان عصبانیه امکان داره سر منم داد بزنه

 

‫پسر بچه که انگار به غرورش بر خورده بود دست خواهرشو کشید و گفت :بیا بریم اینجا چیز خوبی نداره .

 

‫هوشنگ خان از جاش بلند شد و پیشبند کثیفی که دور شکم گندش بسته بودو باز کرد و گفت:چیز خوب داریم ،تو پولشو نداری .بعد دست کرد تو یخچال و یه همبرگر برداشت و انداخت روی اجاق و گفت :الانم یه همبرگر میخورم کیف میکنم .

 

‫بعد بالبخندی که میشد نفرتو توش دید به پسر بچه خیره شد و گفت ،بروبیرون بچه وقت نگیر

 

‫پسر کتشو صاف کرد و باز دست خواهر کوچولوشو کشید وبه هوشنگ خان با غرورگفت:خودمون داشتیم میرفتیم ،اینجا هم بدرد نمیخوره

 

‫هوشنگ خان با لحنی خشن و لاتی گفت:برو بینیم بابا برو نون بربری بخر بیشتر بدردت میخوره

 

‫دختر بچه که تا اون لحظه ساکت بود با اخم گفت:شیکمشو .بعد هردو از در رفتن بیرون

 

‫هوشنگ خان که شاکی شده بود زیر لب گفت:حرومزاده های ولد زنای گشنه گدا

 

‫بعد یهو بمن گفت:واسه چی منو بروبر نگاه میکنی؟خوردی ،برو دیگه

 

‫بدون اینکه چیزی بگم سریع از در اومدم بیرون .

 

‫دیدم پسره دم پله ها ایستاده و داره بند کفش کتونیه کهنهء خواهرشو میبنده و مثل مردای بزرگ میگه :این آشغالا که خوردن نداره ،پاتو کج نکن ،بذا اینجا ،آره بیا واست بیسکویت بخرم ،بهتره ،انقدر با این کفشات تو گل نرو ،خراب میشه ها .

 

‫دخترک میگفت باشه اما با تمام وجود داشت بویی که از ساندویچی میومدو استشمام میکرد . چشماش یه رنگی بود.چه رنگی؟نمیدونم ،نمیتونم وصفش کنم ،خیلی زیبا بود .حواسش به ساندویچی بود و انگار چیزدیگه ای رو نمیدید چهره ای کوچک ،اندامی کوچک و صدایی خیلی ظریف داشت .

 

‫نمیدونم چرا ولی خودبخود ایستاده بودم و محو تماشاشون شده بودم .

 

‫پسر از جاش بلند شد ،یهو چشمش بمن خورد و با تحکم گفت:کاری داشتید؟

 

‫جواب ندادم و راهمو کشیدمو رفتم

 

 

نفس نفس زنون عین گربهءتیر خورده بدون اینکه در بزنم کیفمو از پشت در انداختم تو حیات و مثل برق از دار رفتم بالا و از اونور پریدم تو حیاط .

 

قلبم عین گنجیشک میزد .گوشاموتیز کردم ببینم صدایی تو خیابون میاد یا نه . اما نه ،همه جا ساکت بود .سرظهری همه تو خونه هاشون بودن .آهسته رفتم پشت در و گوشمو چسبوندم به در تا مطمئن بشم کسی در تعقیبم نیست ویه وقت آدرس خونمونو یاد نگرفته باشن.اما انقدر نفس نفس میزدم و میلرزیدم که نمیتونستم متوجه بشم و خوب گوش بدم .

 

یه دستمو به در تکیه دادم و دست دیگمو روی زانوم گذاشتم تا اول نفسی تازه کنم .قلبم از ترس مثل طبل میزد . حس کردم صدای پا میاد . نفسم بزور حبس کردم و گوشمو چسبوندم به در . صدای پا نزدیکتر و نزدیکتر شد .

 

آهسته نفسمو دادم بیرون و دوباره دادم تو و حبسش کردم تا خوب بشنوم . نه ازصدای پا مشخص بود که طرف غریبس چون با عجله قدم نمیزد و معلوم بود دنبال کسی نیست .نزدیکتر شد ،چندقدمی در بود ،انگار یه لحظه ایستاد ،ناگهان چنان بادی از خودش ول کرد که از ترسم دستم از روی زانوم در رفت ونزدیک بود با سر بیفتم زمین . وحشتزده به در خیره شدم ،تودلم گفتم خیرسرت پدرسگ ،خیابونو با مستراح اشتباه گرفته .

 

صدای پا دور میشد پشتمو تکیه دادم به در واینبار دوتادستمو گذاشتم روی زانوم تا نفس تازه کنم . چنان با سرعت این مسافت طولانی مدرسه تاخونه رو دویده بودم که حس میکردم قلبم از حلقم در میاد .انگار چاقو تو سینم زده بودن بشدت درد میکرد .

 

خیالم راحت شد که کسی دنبالم نیست .تودلم به زمین و زمان و بدشانسیم فحش میدادم .

 

−عجب بد بختی گیر افتادما ،یکی نیست بگه آخه بتوچه ،کاش دعوا نمیکردم ،اینم شد مدرسه؟کاش همون مدرسهءقبلی بودم ،مرده شور اینجارو ببره .حالا فردا چه خاکی بسرم کنم ؟اگه بگیرنم چی ،اگه توراه بندازنم تو تله....عجب مصیبتی گیر کردم .مردشورتو ببرن سعید مرده شور این هوشیدریو ببره.

 

.......

 

مدرسه حمزه یا هوشیدری یکی از زیباترین مدارسی بود که تو عمرم دیدم .عرض کردم بود ،چون دیگه نیست .

 

هوشیدری نامی این مدرسه رو تأسیس کرد که بعداز انقلاب مصادره شد و اسمش به حمزه تغییر داده شد البته مسئولین در جواب نمازگزارانی که میپرسیدن :آیادراین مدرسه که مصادره شده وغصبیه نماز میشه خوندیانه؟میگفتن آقای هوشیدری خودشون با رضایت قلبی این مدرسه رو وقف کردن .ولی راستش هیچکس آقای هوشیدری رو ندیده بود که بدونه راس میگن یانه .

 

اوایل انقلاب و اولین روزهای جنگ بود . یادمه ماهارو از مدرسهءلطف الله ترقی به هوشیدری منتقل کرده بودن ، سال سوم ابتدایی بودم وبرام سخت بود که از اون مدرسه به این یکی بیام.دلیلش مسافت راه نبود ،راستشو بخواین دلیلش این بود که توی مدرسهءقبلی احساس بزرگی میکردم . سال سوم ابتدایی بودم و اون مدرسه هم فقط دبستان ابتدایی داشت ما وسال آخریا واسه خودمون ارج وقربی داشتیم . اما هوشیدری تشکیل شده بود از راهنمایی و ابتدایی . درسته ابتدایی شیفت صبح بود و راهنمایی شیفت بعدازظهر اما بازم گاهی وقتهاشون باهم تداخل پیدا میکرد .

 

ازطرفی دیگه کسی جرأت نداشت به کسی حرف بزنه ،تا به یکی میگفتی بالا چشت ابروه میگفت صبرکن زنگ آخر به داداشم میگم حسابتو برسه ،بعدچششوگرد میکرد و میگفت داداشم سال دوم راهنماییه .

 

ولی مدرسهءقبلی که اینجوری نبود ،تا طرف بره یه مدرسه دیگه و داداششو خبر کنه ما خونه رسیده بودیم و داشتیم سفرهای گالیورو میدیدیم .

 

خلاصه ،سرتونو درد نیارم سه،چهارهفته ای از انتقالمون به مدرسهءحمزه یاهمون هوشیدری سابق میگذشت .

 

مدتی بود زیر نظر داشتمش،از همون روزی که جلوی در ساندویچی باخواهرش دیده بودمش قیافش تو ذهنم مونده بود واولین روزی که وارد مدرسهءهوشیدری شدم توی زنگ تفریح دیدمش .

 

فراش مدرسه کنار شیرهای آبی که باز بود یه اتاقک نمورو تبدیل کرده بود به دکه وتوش هله هوله میفروخت .

 

زنگ تفریح که میشد همه بچه ها از سروکول هم بالا میرفتن و تو سروکله هم میزدن تا یه چیزی بخرن از ساندویچ کالباس با گوجهءگندیده گرفته تا ساندویچ تخم مرغ و آبنبات و لواشک و آلوچه و برنجک و هزارتا آت وآشغال دیگه .

 

اما اون همیشه یه گوشه می ایستاد و فقط بهشون نگاه میکرد . گاهی باچشماش به دهن بچه هایی که داشتن هله هوله میخوردن با ولع خیره میشد .اما انگارسریع یه نیرویی جلوشو میگرفت و باز با اون نگاه غرورآمیزش سرشو مینداخت پایین یا راهشو کج میکرد و میرفت.

 

خیلی دوست داشتم باهاش رفیق بشم ،نمیدونم چرا .دلم نمیسوخت براش هرچند که میدیدم هیچکسی محلش نمیذاره اما بازم از روی دلسوزی نبود ،بلکه حس میکردم این اعتمادبنفسش این غرور ومردونگیش خیلی از سنش بیشتره و یجورایی با ابهتش کرده . یه روز از لابلای جمعیتی که به دکهءفراشمون هجوم آورده بودن خودمو دادم تو و با هر زوری بود خودمو رسوندم جلو.

 

آقای تیموری پشت پنجرهءشکستهءدکه ایستاده بود و پول میگرفت و هله هوله میفروخت .منتظر شدم تانوبتم برسه .دیدم داره به بغل دستیم نگاه میکنه ،گفت:زودباش بگو چی میخوای

 

بغل دستیم ساکت بود ،از پشت هم مدام هولمون میدادن ،دوباره آقای تیموری گفت:لالی بچه؟ بگو چی میخوای .

 

به بغل دستیم نگاه کردم اونم با اخم نگاهم کرد و گفت بگو دیگه،گفتم ازتو داره میپرسه بنال دیگه

 

آقای تیموری همونجور که به بغلدستیم خیره شده بود دستشو از لای پنجره آورد بیرون و زد تو سر من و گفت باتوام جوونمرگ شده بگو چی میخوای.الان زنگو میزنن .

 

اصلا یادم نبود آقای تیموری چشش چپه .یکه ای خوردم و درحالیکه سرمو میمالیدم گفتم دوتا کیک بدین

 

دوتا کیک رو داد منم پولشو دادم و با زور و بدبختی از لای جمعیت خودمو کشیدم بیرون و اومدم پیش پسره .

 

ایستادم کنارش .یه نگاه سریعی بهم کرد و روشو به سمت دیگه کرد .

 

گفتم سلام

 

بدون اینکه برگرده با صدایی که سعی میکرد کلفت جلوه بدش گفت:سلام آقا

 

کیک رو بردم جلوش و گفتم بفرما

 

زیر چشی نگاهی کرد و گفت:ممنون آقا نمیخوام .

 

گفتم :دوتا گرفتم بخور دیگه

 

انگارمعذب بود،حرکت کرد، در حالی که میرفت گفت خودتون بخورید .

 

باعصبانیت بلند گفتم:به درک،نخور

 

یهو برگشت و با اخم اومد طرفم،توچشام خیره شد و گفت:چی گفتی ؟

 

باز با عصبانیت گفتم:همون که شنفتی. بروبینیم بابا

 

دستشو آورد طرف صورتم و با نوک انگشتاش زد به پیشونیم و گفت:زر زر نکنا

 

بادستم محکم زدم تخت سینش و هولش دادم و گفتم:خودت زرزر نکن انتر ،فکرکردی کی هستی ؟

 

هجوم آورد به طرفم منم پریدم بهش .همه یهو دورمون جمع شدن ،دست به یقه شدیم که ناگهان صدای ناظممون از پشت بلندگو بلند شد که:اونجا چه خبره اونجا چه خبره؟؟؟

 

سریع از هم جدا شدیم .با عصبانیت گفت:حالا بهت میگم صبر کن .

 

منم که از عصبانیت دیوونه شده بودم کیکی که ازدستم وسط دعوا افتاده بودو برداشتم و پرت کردم طرفش و گفتم:اگه مردی زنگ آخروایسا تا بهت بگم ،خفت میکنم .

 

صدای ناظمو اینبار از نزدیک شنیدیک که داشت بهمون نزدیک میشد . گفت:چه خبره اینجا؟

 

گفتم هیچی آقاخسروی .

 

گفت دارید دعوا میکنید؟

 

گفتم :نه آقا این دعوا داره من کاریش ندارم .

 

گفت:این دعوا داره؟پس تو چرا براش خط و نشون میکشی؟گوشمو آهسته گرفت .

 

یادش بخیر همونجور که گوشم تو دستش بود اونو هم بهش اشاره کرد وگفت:سعید بیا اینجا کنار من.گوش اونم گرفت و گفت :اگه بفهمم بیرون مدرسه هر جایی باهم دعواتون شده...(گوشمونو محکم فشارداد)....من میدونم و شما فهمیدید؟....بازم فشارشو بیشتر کرد .

 

بلند گفتیم:بله آقا،چشم‌آقا .

 

گفت حالا هرچی من گفتم تکرار کنید . من بیرون از مدرسه مثل یه بچه خوب ساکت و مودب میرم خونه و با کسی هم دعوا نمیکنم .

 

بعد مدام فشار پیچوندن گوش مارو زیاد و کم میکرد .

 

ماهم درست عین اینکه ولوم دستگاه صوتیو کم و زیاد کنن صدامونو بالا و پایین آوردیم و حرفشو تکرار کردیم

 

انگار خود آقای خسروی هم از این کار لذت میبرد چون دوسه بار هی خواست این حرفارو تکرار کنیم و هی عین ولوم گوشمونو سفت و شل میپیچوند .

 

خلاصه آخرش ولمون کرد رفتیم .با عصبانیت نگاهی به سعید کردم و رفتم توی کلاس .تازه فهمیده بودم اسمش سعیده .

 

...........

 

یکساعت و نیم گذشت و زنگ مدرسه رو زدن ،انقدر از دست سعید شاکی بودم که در تمام این یکساعت و نیم نفهمیدم معلم چی درس داد . سریع کتابامو ورداشتم و رفتم دم در مدرسه تا پیداش کنم .

 

بچه ها با سرعت از در میدویدن بیرون .لابلای جمعیت دیدمش که باهمون وقار همیشگی داره میاد بیرون .پشت درختی ایستادم تا منو نبینه .تودلم گفتم :یه کتکی بهت بزنم تا بفهمی با کی طرفی ،نیگا کن اون کت مسخرشو .

 

پشت سرش با فاصلهء۱۰−۱۵ متر حرکت کردم . خیلی شاکی بودم ،حس میکردم غرورمو خورد کرده ،براش کیک خریدم تا باهاش دوست بشم بعد بجای تشکر قیافه هم گرفت برام . میخواستم یه جای خلوت پیدا کنم ،تو دلم میگفتم به درک فوقش آقا خسروی هم بفهمه یه کتک مفصل بهم میزنه اما در عوض دلم خنک میشه.

 

پیچید توی یه خیابون ،حس کردم فاصلم ازش خیلی زیاده دویدم تا گمش نکنم دیدم رفت تو یه بقالی ،باخودم گفتم پس پول داره و چیزی نمیخره تو مدرسه!!!ای خسیس . ایستادم سر کوچه .مدت زیادی نکشید که از بقالی اومد بیرون .انگار چیزیو تو جیبش بزور فرو کرده بود ،جیبش قلمبه شده بود دوباره رسید سر کوچه ،پیچید سمت چپ ،باخودم گفتم الان بهترین وقته ،کسی هم نیست دویدم بطرفش رسیدم سرخیابون به سمت چپ نگاه کردم و خواستم داد بزنم صداش کنم و بپرم بهش که یهو دیدم یه دختر کوچولو از روبروش داد زد داداشی و دوید طرفش . ایستاد . کنارش چندتا پسر ۱۵−۱۶ ساله ایستاده بودن و باهم کرکر میخندیدن و بهم مشت و لگد مینداختن .

 

دختر پرید بغل سعید وسفت بغلش کرد . پسرا که توپیاده رو بودن یهو به سعید خیره شدن .سعید دستشو بزور کرد تو جیبش و باسختی اون چیزی که توش بود رو دراورد . یه سیب بود ،دادش به خواهرش . خواهرش که انگار مدتی بود چیزی نخورده بود با ولع به سیب نگاه کرد برد طرف دهنش اماانگار دلش نیومد ،با دستای کوچولوش سیبو برد طرف دهن سعید و تعارفش کرد که بخوره اما سعید به علامت امتناع دستشو گرفت بالا .

 

یهو یکی از پسرا پرید و سیبو از دست خواهر سعید گرفت و گفت:بده بینیم بابا ،نمیخوری خوب بده من

 

سعید جا خورد ،یهو داد زد :بدش

 

پسره لبخندی زد و گفت:برو یکی دیگه بخر .نه چندتا بخر همه دور هم بخوریم .

 

سعید دوباره گفت:بده یالا بده .

 

رفت طرفش پسره با دست هولش داد ،عقب عقب رفت و بزور خودشو نگه داشت که نیفته . دوستای پسره کرکر میخندیدن . خواهر سعید جیغ زد :هی آقا سیبه داداشمو بده .

 

پسره خندید و گفت:تو خفه فسقلی .میام گوش خودتو داداشتو میبرما

 

دختره یهو شصتشو نشون داد و گفت:بیلاخ ،داداشم میکشت

 

پسره یهو پاشو ول داد طرف پای خواهر سعید .دخترک افتاد زمین سعید هجوبرد طرف پسر .ولی اون با یه دستش سعیدو عقب نگه داشته بود و با دست دیگش داشت سیبو گاز میزد .سعید لنگ ولگد مینداخت اما دستش نمیرسید .یهوپسره ته موندهءسیبو کوبوند تو سر سعید و چک محکمی زد تو صورتش . خواهر سعید جیغ کشید و گریه کرد و......

 

نمیدونم ...نمیدونم چی شد ...چه اتفاقی افتاد .....فقط فهمیدم پاره آجری که کف خیابون افتاده بود تو دستمه .ازش خون میچکید و صدای عربدهءپسره بلندشده .یکی از رفقاش یقمو گرفت بزور خودمو از دستش خلاص کردمو عین برق پا بفرار گذاشتم صدای داد و نالهءپسره و صدای دویدن و قدمهای رفقاشو پشت سرم میشنیدم و تندتر و تندتر میدویدم و به سرعتم اضافه میکردم ،تارسیدم به در خونه.

 

.........

 

حالا پشت در بودم ،دیگه هیچ صدایی شنیده نمیشد . نفس نفس میزدم ،نه از دویدن ،بلکه از وحشت .باز تو دلم گفتم ،ای لعنت بتو سعید ببین چه بلایی سرم اومد .نکنه طرف بمیره.نکنه خونه رو پیدا کنن .نه فکر نکنم بمیره ،هیکلش گنده بود شاید فقط زخمی شده ،اگه آقای خسروی....نه از کجا بفهمه اونادبیرستانی باید باشن از کجا بدونن ما تو کدوم مدرسه هستیم .

 

داشتم از پله ها بالا میرفتم و این فکرا مدام تو سرم میچرخید که یهو با وحشت ایستادم و بلند گفتم:کتابام کو؟

 

چقدر اونروز با خودم دس دس کردم چقدر کلنجار رفتم تا آی دیشو اد کنم و باهاش حرف بزنم اما پس از دوساعت کلنجار فقط ایدیشو تونستم اد کنم ولی به هیچ عنوان روم نمیشد باهاش تو یاهو چت کنم.میدونید خیلی ...خیلی خجالت میکشیدم .برام مثل یک قدیس شده بود و من هم بنده ای غرق در گناه که فکر میکرد باحظورش فقط موجب مزاحمت و درد سر میشه.مگسی بودم در عرصهءسیمرغ که جز حقارت و فرومایگی چیزی برای عرضه کردن نداشتم.این شعر حافظ مدام تو ذهنم میچرخید که

 

ای مگس عرصهءسیمرغ نه جولانگه توست

 

عرض خود میبری و زحمت ما میداری

 

چند روز گذشت هردفعه که توی یاهو مسنجرم آیدیشو میدیدم با افسوس این شعر حافظو زمزمه میکردمو سریع میزدم روی sign out تا اینکه یک روز دلو زدم به دریا

 

تا یاهو مسنجرو باز کردم دیدم ایشون هم onهستند باز دلشوره اومد سراغم .خیلی با خودم جنگیدم خیلی کلنجار رفتم باخودم تا بلاخره با دستی لرزان نوشتم

 

−سلام قربان و Enter رو زدم

 

بلا فاصله روی صفحه جوابو دیدم .از شرمنگی و هیجان قلبم میزد

 

−سلام عزیز دلم تو کجا بودی چرا انقدر دیر اومدی؟

 

باز بادستی لرزان نوشتم

 

−معذرت میخوام که مزاحمتون شدم واقعا میدونم وقتتون گرانبهاست اما خواستم عرض ادبی کرده باشم

 

−چه لفظ قلم حرف میزنی گلم این حرفا چیه تو گل منی

 

چقدر کلامش آرامش بخش بود از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم ،باهیجان وسریع نوشتم

 

−فداتون بشم انقدر دلم براتون تنگ شده بود آقای ریاحی که نمیتونم به زبون بیارم

 

−عزیزم میتونم یه خواهشی کنم ازت؟

 

−بفرمایید هر امری باشه در خدمتم

 

−منو هوشنگ صدا کن وقتی میگی آقای ریاحی معذب میشم اصلا حتی میتونی هوشی جون صدام کنی

 

مونده بودم در برابر اینهمه تواضع و فروتنی چه کنم

 

−آقا هوشنگ یا بهتره بگم پروفسور هوشنگ.اینطوری بهتر نیست

 

−نه نه خواهش میکنم التماس میکنم فقط و فقط هوشنگ خالی نه آقا نه پروفسور خواهش میکنم عزیزم خواهش میکنم

 

باکمال خجالت نوشتم

 

−چشم ....هوشنگ

 

−هوشی هم بگی بد نیستا میدونی از اون شبی که باهم بودیم تا حالا یک لحظه هم از یادم بیرون نرفتی؟

 

−باور کنید منم همینطور ،خیلی دوست داشتم بازم ببینمتون همش صدای شما تو گوشمه

 

−منم همینطور عزیزم صدای تو یه موسیقی خاصی داره .آه که اون زمزمهءشیرینت هنوز تو گوشمه

 

باخودم گفتم .من جواب اینهمه بزرگواریو چجوری بدم .دستم روی کیبورد یخ زده بود .چی بنویسم که جوابگوی اینهمه بزرگی،متانت و درعین حال بی ریایی وفروتنی باشه؟

 

دوباره نوشت:

 

− گلم عزیزم میتونم باهات بدون رودرواسی حرف بزنم؟

 

−البته .حتما راحت راحت باشید

 

−جدی ازم ناراحت نمیشی؟عزیزم میخوام مثل همون شب باهات راحته راحت حرفمو بزنم از ته ته دل

 

احساس غرور ...نه ...غرور نه ولی یه حس عجیبی بهم دست داده بود فکر به حرفای اونشبش و متانتش یه علاقهءوصف ناشدنی در وجودم خلق میکرد و این بت رفته رفته باهرکلامش عظیمتر و عظیمتر میشد ،نوشتم

 

− من از خدامه شما مثل اونشب باهام حرف بزنید خیلی برام باعث افتخاره

 

−کاش الان کنارم بودی بغلت میکردم و میبوسیدمت خیلی دلم برات تنگ شده

 

−این حرفا چیه تشریف بیارید قدمتون روی چشمم منم خیلی دلم براتون تنگ شده درسته کلبه محقری دارم اما درش همیشه بروی شما بازه

 

−جدی میگی عزیزم؟ میتونم باهات راحت باشم؟

 

−من اصلا اهل تعارف نیستم باورکنید

 

−انقدر دوست دارم ببوسمت که نگو

 

−ممنون از خوبیته منم همینطور

 

−دیگه دلو میزنم به دریا و باهات راحته راحت حرف میزنم میشه یه سوال ازت بپرسم گلم؟

 

−خواهش میکنم بامن راحت باش بگو هرچی دوست داری بگو

 

−شرتت چه رنگیه؟

 

ازپنجره به خیابون نگاه کردم .چندبار پلک هامو سفت روهم گذاشتم نفس عمیقی کشیدمو به صفحهءکامپیوتر خیره شدم تا ببینم جمله ای که خوندم درست بود ؟یا من اشتباه متوجه شدم

 

نه... نه همون بود .خوب شاید میخواد یه مثال فلسفی بزنه .معمولا در مباحثات فلسفی ،بزرگان عادت دارن از چیزای غیر عادی و مسائلی که دیگرانو شوکه میکنه استفاده کنند .با کمی مکث نوشتم

 

−میشه توضیح بدید

 

−جانم ،چشم ،مفصل توضیح میدم اما اول بگو ببینم توریه؟

 

− نه،قربان من شرت توری تاحالا تو عمرم نپوشیدم

 

−نخ در بهشته؟

 

−تا تفسیر شما از بهشت چی باشه

 

−سوتینت چی ،کرستت چه مدلیه عشقم؟

 

−کرست ندارم عزیز هنوز انقدر آویزون نشده

 

−جون پس بگو دوتا لیمو داری

 

−نه بیشتر شبیه نلبکیه

 

− میخوام اون گردنتو ببوسم اجازه دارم؟

 

تمام اون عظمت و شکوه و وقار و کوفت و زهرمارو ... در یک لحظه ،کمتر از یک چشم بهم زدن دود شد و به هوارفت .تازه فهمیدم منو با یه خانوم عوضی گرفته و منظورش از اون شب ،شبی بوده که با اون خانوم درحال لاسیدن بوده و من احمق در فکر اون شب پر از معنویت.وجودم از نفرت پر شده بود .نه نسبت به اون بلکه نفرت از خودم .به خودم فحش میدادم که ای گوساله بعد از این همه سال بازم رودست خوردی .هنوز هم احمقی و ساده لوح

 

هنوز داشت ادامه میداد

 

−آخ که من اون گردنتو میبوسم .وای دارم دیوونه میشم میخوام برم پایین

 

نوشتم

 

−نه قربان بالا بمونید بهتره

 

−نترس عشقم بازم بالا میام .تو اون شرتت چیه که منو دیوونه کرده

 

−هرچی هست که بدردشما نمیخوره

 

−چرا نمیخوره عسلم؟پریودی؟

 

هرچی فحش توعمرم یادگرفته بودم توذهنم داشت قل قل میکرد نوشتم

 

−آی عوضی گوش کن

 

−جووون حالا شد .من عاشق اینم که یکی فحش بده تو کار

 

−ببین چی میگم آشغال

 

−ای جانم تو حرفتو بزن منم میرم پایین

 

−نرو پایین بد میبینی

 

−نه جیگرم بد نمیبینم

 

−بیا بالا کارت دارم

 

−ووووی دیونه شدم

 

−الدنگ اگه میخوای باکسی چت سکسی داشته باشی اول اسمشو بخون یا بپرس مرده یا زن ،گوساله،، تو اون مدرک تحصیلیت سگ .... منم اشکان

 

هیچی ننوشت ...تا چند دقیقه هیچی ننوشت ومن با چهره ای افروخته خیره شده بودم به نوشته ها و مدام در مغزم همهءاون فکرهای قبل و بعد چت با سرعت نور میگذشت از عصبانیت خون خونمو میخورد .ناگهان دیدم نوشت

 

سلام دوباره ته خودکارو توی پوست پرتغال فرومیکردیم و با مغز خودکار فشارش میدادیم تو .عین آمپول به جلوی لولهءخودکار بیک که کمی باریک بود فشارش میدادیم .بعد پس کلهءیکیو نشونه میگرفتیم و با یه فشار شلیک میکردیم.

 

‫وای چه خاصیتی داشت این یه تیکه پوست پرتغال !!!چقدر سرگرممون میکرد.یادمه زمستونا کنار بخاری کلاس میشستیم و پوست پرتغالو با انگشتامون از دوطرف تا میکردیم بطرف آتیش بخاری. انگار اسپری زده باشی ،یهو آتیشی بپا میشد که ذوق مرگمون میکرد .

 

‫گاهی هم یه تیکشو میذاشتیم روبخاری تا بوش بپیچه و بوی گند عرق و گندی که تو کلاس پیچیده رو از بین ببره . صدای معلم از سر کلاس بلند میشد که:کدوم کره خری باز پوست پرتغال انداخته تو بخاری؟بردارینش خفمون کرد .هی ...هی ...هی... یادش بخیر

 

‫بله داشتم میگفتم .سرگرم کرم ریختن به جلوییامون بودیم که یهو حس کردم یچیزی چسبید به گوشمو کشیدم بالا

 

‫منم با سر کج یه وری از جام بلند شدم گفتم:آی‌‌آی آی آی خانوم ببخشین غلط کردم .

 

‫یه پس گردنی زد بهم و بردم جلوی تخته و با دوتا دستش دوتا گوشمو گرفت و با حسی توأم با نفرت و لذت گفت:میخوام روغن چراغشو در بیارم . نوک پاهام ایستاده بودم و حس میکردم گوشام چنان داره پیچیده میشه که بزودی کنه میشه .یهو ولم کرد و با چوب شروع کرد تا دم نیمکت و پشت میزم بدرقه کردن .

 

‫چشمم افتاد به محسن که از وحشت چساش داشت از کاسه درمیومد.ناخودآگاه خندم گرفت آخه محسن وقتی میترسید موهای سرش سیخ میشد ،انگاری که برق گرفته باشدش . دهنشم واز میموند بطوری که میشد یه سیب لبنانی توش چپوند .ناخودآگاه زدم زیر خنده که یهو حس کردم انگار یکی داره با کلَّم طبل میزنه .

 

‫خانوم معلم باتمام حرص و نفرت داشت تو سرو کلم میکوبید وفحش میداد .انقدرزد تا خسته شد .نمیدونم خانومی به این جوونی و ظریفی چطور انقدر دستش سنگین بود!!!؟؟؟ شاید هم من زیادی کوچیک بودم که فکر میکردم دستش سنگینه .

 

‫همونجور که یقهءمن تو دستش بود به محسن گفت :گمشو برو جلو تخته وایسا . محسن که زیر لب میگفت غلط کردم خانوم ببخشید ،یواش یواش رفت دم تخته ایستاد .

 

‫خانوم معلم هم منو هل داد رو نیمکت وبا نفرت گفت .برو گووووومممم شووووو.‫یادش بخیر این جملهء ،برو گوووومممم شووو رو با چه لذتی تو زنگ تفریح بهم میگفتیم و میخندیدیم .

 

‫خلاصه محسن هم یه کتکی خورد و امد نشست سرجاش . البته اونجور که من خوردم ،محسن کتک نخورد چون هم خودش هرچی خانوم معلم میگفت چشم چشم میکرد و هم خانوم معلم از بس منو زده بود خسته شده بود .

 

بگذریم،‫خلاصه تازنگو زدن من پریدم بیرون از کلاس .آخ که چه حالی میداد ،تواون سوز و سرما گوشام که بوسیلهءخانوم معلم ۳۶۰ درجه پیچیده شده بود عین بخاری داغم میکرد و عین قلب میزد .

 

‫عشقم این بود که توراه بین خونه و مدرسه یا ساندویچی هوشنگ خان برم یا اگه پول زیادی نداشتم پیراشکی بخرم .

 

‫خوشبختانه اونروز یه پنج تومنی تو جیبم بود .دویدم تا دم ساندویچی هوشنگ خان و از پله ها رفتم بالا ،هوشنگ خان خودش پشت دخل بود با نگاهی مشتاق و دهنی پر از آب گفتم یه ساندویچ سوسیس با آب .

 

‫بعد رفتم پشت میز و روی صندلی نشستم و با اشتیاق به دیس سالادالویه و مرغ و مغز و شیشه های نوشابه که توی ویترین یخچال بود خیره شدم . هوشنگ خان گفت:خیارشور بذارم؟

 

‫همونطور که محو تماشای ویترین وغذاهای توش بودم بیخیال گفتم:بله .بعد یهو گفتم:نه نه نه نمیخوام .

 

‫بابیحوصلگی گفت:آخر بذارم یا نه؟

 

‫گفتم نه مرسی .خیارشورای ساندویچی ها عین بادمجون شل و ول یا اسفنجی پر از آب نمک بود که گند میزد به ساندویچ . حتی گوجه هاشونم گاهی مونده و خراب بود .

 

بعد از مدت کمی هوشنگ خان ‫با بیحوصلگی و خستگی اومد وپیش دستی که توش ساندویچ بود رو گذاشت جلوم رو میزو گفت:لیوان دم شیر آبه .بردار بعدشم شیر آبو ببند .

 

‫عین بچه مودبا با ترس گفتم :چشم

 

‫هله هوله های دوران مدرسه هم عالمی داشت .الان که یادش میفتم باخودم میگم :ما چجوری زنده موندیم؟

 

‫لواشکایی که روش مگس قدم میزد ،آلوچه هایی که با پلاستیک کثیف بسته بندی شده بود ،برنجک،گندم بو داده ،آبنباتی که دکه ای با دست دماقیش بهمون میداد ، آبنبات رنگ وارنگی که اندازهء مداد بود و میذاشتیم لای دستمون و سرشو میذاشتیم تو دهنمون و مثل انسانهای اولیه که با چرخوندن چوب میخواستن آتش درست کنن ،مدام بین دستمو میچرخوندیمشون و یه عالمه آت و آشغالیکه هرکدومشو الان بخورم باید سه هفته تو بیمارستان بستری بشم .

 

‫ساندویچم داشت تموم میشد ،احساس کردم در ساندویچ فروشی باز شد ،سرمو آوردم بالا دیدم یه پسری هم سن و سال خودم،۹−۱۰ ساله باکت و شلوار کهنه ای که به تنش زار میزد ،دست یه دختر بچهءهفت سالهء کوچولویی رو گرفته و داره میاد تو .

 

‫یجور قیافهءمردونه ای بخودش گرفته بود که انگار چهل سالشه .با صدایی محکم که سعی میکرد کلفت جلوه بدش سلام کرد ،اما هوشنگ خان اصلا محل نذاشت.

 

‫دوباره بلندتر گفت؟سلام آقا .

 

‫هوشنگ خان باحالتی عصبی جواب داد :سلام ،سلام ،چی میخوای؟

 

‫پسر همونجور که دست خواهرش تو دستش بود اومد پشت ویترین یخچال . چشمای دختر کوچولو از اشتیاق گرد شده بود و کل یخچالو با نگاهی هوس انگیز برانداز میکرد .

 

‫پسر از هوشنگ خان پرسید :سوسیس چنده؟

 

‫هوشنگ خان گفت:۵ تومن .

 

‫پسر باز پرسید:نصفش چنده ؟

 

هوشنگ خان ‫باتشر جواب داد:نصفه نمیفروشیم

 

تودلم گفتم :دروغ میگه ها ،همه میفروشن خودشم میفروشه ها. ۲۵زاره‫

 

‫پسر دستشو کرد تو جیبش و سکهءدوتومنی رو دراورد و گفت:با دوتومن چی میدید؟

 

‫هوشنگ خان بلند گفت:کوفت ،کوفت میدیم .

 

‫از جام بلند شدم ،میدونستم هوشنگ خان عصبانیه امکان داره سر منم داد بزنه

 

‫پسر بچه که انگار به غرورش بر خورده بود دست خواهرشو کشید و گفت :بیا بریم اینجا چیز خوبی نداره .

 

‫هوشنگ خان از جاش بلند شد و پیشبند کثیفی که دور شکم گندش بسته بودو باز کرد و گفت:چیز خوب داریم ،تو پولشو نداری .بعد دست کرد تو یخچال و یه همبرگر برداشت و انداخت روی اجاق و گفت :الانم یه همبرگر میخورم کیف میکنم .

 

‫بعد بالبخندی که میشد نفرتو توش دید به پسر بچه خیره شد و گفت ،بروبیرون بچه وقت نگیر

 

‫پسر کتشو صاف کرد و باز دست خواهر کوچولوشو کشید وبه هوشنگ خان با غرورگفت:خودمون داشتیم میرفتیم ،اینجا هم بدرد نمیخوره

 

‫هوشنگ خان با لحنی خشن و لاتی گفت:برو بینیم بابا برو نون بربری بخر بیشتر بدردت میخوره

 

‫دختر بچه که تا اون لحظه ساکت بود با اخم گفت:شیکمشو .بعد هردو از در رفتن بیرون

 

‫هوشنگ خان که شاکی شده بود زیر لب گفت:حرومزاده های ولد زنای گشنه گدا

 

‫بعد یهو بمن گفت:واسه چی منو بروبر نگاه میکنی؟خوردی ،برو دیگه

 

‫بدون اینکه چیزی بگم سریع از در اومدم بیرون .

 

‫دیدم پسره دم پله ها ایستاده و داره بند کفش کتونیه کهنهء خواهرشو میبنده و مثل مردای بزرگ میگه :این آشغالا که خوردن نداره ،پاتو کج نکن ،بذا اینجا ،آره بیا واست بیسکویت بخرم ،بهتره ،انقدر با این کفشات تو گل نرو ،خراب میشه ها .

 

‫دخترک میگفت باشه اما با تمام وجود داشت بویی که از ساندویچی میومدو استشمام میکرد . چشماش یه رنگی بود.چه رنگی؟نمیدونم ،نمیتونم وصفش کنم ،خیلی زیبا بود .حواسش به ساندویچی بود و انگار چیزدیگه ای رو نمیدید چهره ای کوچک ،اندامی کوچک و صدایی خیلی ظریف داشت .

 

‫نمیدونم چرا ولی خودبخود ایستاده بودم و محو تماشاشون شده بودم .

 

‫پسر از جاش بلند شد ،یهو چشمش بمن خورد و با تحکم گفت:کاری داشتید؟

 

‫جواب ندادم و راهمو کشیدمو رفتم

 

 

نفس نفس زنون عین گربهءتیر خورده بدون اینکه در بزنم کیفمو از پشت در انداختم تو حیات و مثل برق از دار رفتم بالا و از اونور پریدم تو حیاط .

 

قلبم عین گنجیشک میزد .گوشاموتیز کردم ببینم صدایی تو خیابون میاد یا نه . اما نه ،همه جا ساکت بود .سرظهری همه تو خونه هاشون بودن .آهسته رفتم پشت در و گوشمو چسبوندم به در تا مطمئن بشم کسی در تعقیبم نیست ویه وقت آدرس خونمونو یاد نگرفته باشن.اما انقدر نفس نفس میزدم و میلرزیدم که نمیتونستم متوجه بشم و خوب گوش بدم .

 

یه دستمو به در تکیه دادم و دست دیگمو روی زانوم گذاشتم تا اول نفسی تازه کنم .قلبم از ترس مثل طبل میزد . حس کردم صدای پا میاد . نفسم بزور حبس کردم و گوشمو چسبوندم به در . صدای پا نزدیکتر و نزدیکتر شد .

 

آهسته نفسمو دادم بیرون و دوباره دادم تو و حبسش کردم تا خوب بشنوم . نه ازصدای پا مشخص بود که طرف غریبس چون با عجله قدم نمیزد و معلوم بود دنبال کسی نیست .نزدیکتر شد ،چندقدمی در بود ،انگار یه لحظه ایستاد ،ناگهان چنان بادی از خودش ول کرد که از ترسم دستم از روی زانوم در رفت ونزدیک بود با سر بیفتم زمین . وحشتزده به در خیره شدم ،تودلم گفتم خیرسرت پدرسگ ،خیابونو با مستراح اشتباه گرفته .

 

صدای پا دور میشد پشتمو تکیه دادم به در واینبار دوتادستمو گذاشتم روی زانوم تا نفس تازه کنم . چنان با سرعت این مسافت طولانی مدرسه تاخونه رو دویده بودم که حس میکردم قلبم از حلقم در میاد .انگار چاقو تو سینم زده بودن بشدت درد میکرد .

 

خیالم راحت شد که کسی دنبالم نیست .تودلم به زمین و زمان و بدشانسیم فحش میدادم .

 

−عجب بد بختی گیر افتادما ،یکی نیست بگه آخه بتوچه ،کاش دعوا نمیکردم ،اینم شد مدرسه؟کاش همون مدرسهءقبلی بودم ،مرده شور اینجارو ببره .حالا فردا چه خاکی بسرم کنم ؟اگه بگیرنم چی ،اگه توراه بندازنم تو تله....عجب مصیبتی گیر کردم .مردشورتو ببرن سعید مرده شور این هوشیدریو ببره.

 

.......

 

مدرسه حمزه یا هوشیدری یکی از زیباترین مدارسی بود که تو عمرم دیدم .عرض کردم بود ،چون دیگه نیست .

 

هوشیدری نامی این مدرسه رو تأسیس کرد که بعداز انقلاب مصادره شد و اسمش به حمزه تغییر داده شد البته مسئولین در جواب نمازگزارانی که میپرسیدن :آیادراین مدرسه که مصادره شده وغصبیه نماز میشه خوندیانه؟میگفتن آقای هوشیدری خودشون با رضایت قلبی این مدرسه رو وقف کردن .ولی راستش هیچکس آقای هوشیدری رو ندیده بود که بدونه راس میگن یانه .

 

اوایل انقلاب و اولین روزهای جنگ بود . یادمه ماهارو از مدرسهءلطف الله ترقی به هوشیدری منتقل کرده بودن ، سال سوم ابتدایی بودم وبرام سخت بود که از اون مدرسه به این یکی بیام.دلیلش مسافت راه نبود ،راستشو بخواین دلیلش این بود که توی مدرسهءقبلی احساس بزرگی میکردم . سال سوم ابتدایی بودم و اون مدرسه هم فقط دبستان ابتدایی داشت ما وسال آخریا واسه خودمون ارج وقربی داشتیم . اما هوشیدری تشکیل شده بود از راهنمایی و ابتدایی . درسته ابتدایی شیفت صبح بود و راهنمایی شیفت بعدازظهر اما بازم گاهی وقتهاشون باهم تداخل پیدا میکرد .

 

ازطرفی دیگه کسی جرأت نداشت به کسی حرف بزنه ،تا به یکی میگفتی بالا چشت ابروه میگفت صبرکن زنگ آخر به داداشم میگم حسابتو برسه ،بعدچششوگرد میکرد و میگفت داداشم سال دوم راهنماییه .

 

ولی مدرسهءقبلی که اینجوری نبود ،تا طرف بره یه مدرسه دیگه و داداششو خبر کنه ما خونه رسیده بودیم و داشتیم سفرهای گالیورو میدیدیم .

 

خلاصه ،سرتونو درد نیارم سه،چهارهفته ای از انتقالمون به مدرسهءحمزه یاهمون هوشیدری سابق میگذشت .

 

مدتی بود زیر نظر داشتمش،از همون روزی که جلوی در ساندویچی باخواهرش دیده بودمش قیافش تو ذهنم مونده بود واولین روزی که وارد مدرسهءهوشیدری شدم توی زنگ تفریح دیدمش .

 

فراش مدرسه کنار شیرهای آبی که باز بود یه اتاقک نمورو تبدیل کرده بود به دکه وتوش هله هوله میفروخت .

 

زنگ تفریح که میشد همه بچه ها از سروکول هم بالا میرفتن و تو سروکله هم میزدن تا یه چیزی بخرن از ساندویچ کالباس با گوجهءگندیده گرفته تا ساندویچ تخم مرغ و آبنبات و لواشک و آلوچه و برنجک و هزارتا آت وآشغال دیگه .

 

اما اون همیشه یه گوشه می ایستاد و فقط بهشون نگاه میکرد . گاهی باچشماش به دهن بچه هایی که داشتن هله هوله میخوردن با ولع خیره میشد .اما انگارسریع یه نیرویی جلوشو میگرفت و باز با اون نگاه غرورآمیزش سرشو مینداخت پایین یا راهشو کج میکرد و میرفت.

 

خیلی دوست داشتم باهاش رفیق بشم ،نمیدونم چرا .دلم نمیسوخت براش هرچند که میدیدم هیچکسی محلش نمیذاره اما بازم از روی دلسوزی نبود ،بلکه حس میکردم این اعتمادبنفسش این غرور ومردونگیش خیلی از سنش بیشتره و یجورایی با ابهتش کرده . یه روز از لابلای جمعیتی که به دکهءفراشمون هجوم آورده بودن خودمو دادم تو و با هر زوری بود خودمو رسوندم جلو.

 

آقای تیموری پشت پنجرهءشکستهءدکه ایستاده بود و پول میگرفت و هله هوله میفروخت .منتظر شدم تانوبتم برسه .دیدم داره به بغل دستیم نگاه میکنه ،گفت:زودباش بگو چی میخوای

 

بغل دستیم ساکت بود ،از پشت هم مدام هولمون میدادن ،دوباره آقای تیموری گفت:لالی بچه؟ بگو چی میخوای .

 

به بغل دستیم نگاه کردم اونم با اخم نگاهم کرد و گفت بگو دیگه،گفتم ازتو داره میپرسه بنال دیگه

 

آقای تیموری همونجور که به بغلدستیم خیره شده بود دستشو از لای پنجره آورد بیرون و زد تو سر من و گفت باتوام جوونمرگ شده بگو چی میخوای.الان زنگو میزنن .

 

اصلا یادم نبود آقای تیموری چشش چپه .یکه ای خوردم و درحالیکه سرمو میمالیدم گفتم دوتا کیک بدین

 

دوتا کیک رو داد منم پولشو دادم و با زور و بدبختی از لای جمعیت خودمو کشیدم بیرون و اومدم پیش پسره .

 

ایستادم کنارش .یه نگاه سریعی بهم کرد و روشو به سمت دیگه کرد .

 

گفتم سلام

 

بدون اینکه برگرده با صدایی که سعی میکرد کلفت جلوه بدش گفت:سلام آقا

 

کیک رو بردم جلوش و گفتم بفرما

 

زیر چشی نگاهی کرد و گفت:ممنون آقا نمیخوام .

 

گفتم :دوتا گرفتم بخور دیگه

 

انگارمعذب بود،حرکت کرد، در حالی که میرفت گفت خودتون بخورید .

 

باعصبانیت بلند گفتم:به درک،نخور

 

یهو برگشت و با اخم اومد طرفم،توچشام خیره شد و گفت:چی گفتی ؟

 

باز با عصبانیت گفتم:همون که شنفتی. بروبینیم بابا

 

دستشو آورد طرف صورتم و با نوک انگشتاش زد به پیشونیم و گفت:زر زر نکنا

 

بادستم محکم زدم تخت سینش و هولش دادم و گفتم:خودت زرزر نکن انتر ،فکرکردی کی هستی ؟

 

هجوم آورد به طرفم منم پریدم بهش .همه یهو دورمون جمع شدن ،دست به یقه شدیم که ناگهان صدای ناظممون از پشت بلندگو بلند شد که:اونجا چه خبره اونجا چه خبره؟؟؟

 

سریع از هم جدا شدیم .با عصبانیت گفت:حالا بهت میگم صبر کن .

 

منم که از عصبانیت دیوونه شده بودم کیکی که ازدستم وسط دعوا افتاده بودو برداشتم و پرت کردم طرفش و گفتم:اگه مردی زنگ آخروایسا تا بهت بگم ،خفت میکنم .

 

صدای ناظمو اینبار از نزدیک شنیدیک که داشت بهمون نزدیک میشد . گفت:چه خبره اینجا؟

 

گفتم هیچی آقاخسروی .

 

گفت دارید دعوا میکنید؟

 

گفتم :نه آقا این دعوا داره من کاریش ندارم .

 

گفت:این دعوا داره؟پس تو چرا براش خط و نشون میکشی؟گوشمو آهسته گرفت .

 

یادش بخیر همونجور که گوشم تو دستش بود اونو هم بهش اشاره کرد وگفت:سعید بیا اینجا کنار من.گوش اونم گرفت و گفت :اگه بفهمم بیرون مدرسه هر جایی باهم دعواتون شده...(گوشمونو محکم فشارداد)....من میدونم و شما فهمیدید؟....بازم فشارشو بیشتر کرد .

 

بلند گفتیم:بله آقا،چشم‌آقا .

 

گفت حالا هرچی من گفتم تکرار کنید . من بیرون از مدرسه مثل یه بچه خوب ساکت و مودب میرم خونه و با کسی هم دعوا نمیکنم .

 

بعد مدام فشار پیچوندن گوش مارو زیاد و کم میکرد .

 

ماهم درست عین اینکه ولوم دستگاه صوتیو کم و زیاد کنن صدامونو بالا و پایین آوردیم و حرفشو تکرار کردیم

 

انگار خود آقای خسروی هم از این کار لذت میبرد چون دوسه بار هی خواست این حرفارو تکرار کنیم و هی عین ولوم گوشمونو سفت و شل میپیچوند .

 

خلاصه آخرش ولمون کرد رفتیم .با عصبانیت نگاهی به سعید کردم و رفتم توی کلاس .تازه فهمیده بودم اسمش سعیده .

 

...........

 

یکساعت و نیم گذشت و زنگ مدرسه رو زدن ،انقدر از دست سعید شاکی بودم که در تمام این یکساعت و نیم نفهمیدم معلم چی درس داد . سریع کتابامو ورداشتم و رفتم دم در مدرسه تا پیداش کنم .

 

بچه ها با سرعت از در میدویدن بیرون .لابلای جمعیت دیدمش که باهمون وقار همیشگی داره میاد بیرون .پشت درختی ایستادم تا منو نبینه .تودلم گفتم :یه کتکی بهت بزنم تا بفهمی با کی طرفی ،نیگا کن اون کت مسخرشو .

 

پشت سرش با فاصلهء۱۰−۱۵ متر حرکت کردم . خیلی شاکی بودم ،حس میکردم غرورمو خورد کرده ،براش کیک خریدم تا باهاش دوست بشم بعد بجای تشکر قیافه هم گرفت برام . میخواستم یه جای خلوت پیدا کنم ،تو دلم میگفتم به درک فوقش آقا خسروی هم بفهمه یه کتک مفصل بهم میزنه اما در عوض دلم خنک میشه.

 

پیچید توی یه خیابون ،حس کردم فاصلم ازش خیلی زیاده دویدم تا گمش نکنم دیدم رفت تو یه بقالی ،باخودم گفتم پس پول داره و چیزی نمیخره تو مدرسه!!!ای خسیس . ایستادم سر کوچه .مدت زیادی نکشید که از بقالی اومد بیرون .انگار چیزیو تو جیبش بزور فرو کرده بود ،جیبش قلمبه شده بود دوباره رسید سر کوچه ،پیچید سمت چپ ،باخودم گفتم الان بهترین وقته ،کسی هم نیست دویدم بطرفش رسیدم سرخیابون به سمت چپ نگاه کردم و خواستم داد بزنم صداش کنم و بپرم بهش که یهو دیدم یه دختر کوچولو از روبروش داد زد داداشی و دوید طرفش . ایستاد . کنارش چندتا پسر ۱۵−۱۶ ساله ایستاده بودن و باهم کرکر میخندیدن و بهم مشت و لگد مینداختن .

 

دختر پرید بغل سعید وسفت بغلش کرد . پسرا که توپیاده رو بودن یهو به سعید خیره شدن .سعید دستشو بزور کرد تو جیبش و باسختی اون چیزی که توش بود رو دراورد . یه سیب بود ،دادش به خواهرش . خواهرش که انگار مدتی بود چیزی نخورده بود با ولع به سیب نگاه کرد برد طرف دهنش اماانگار دلش نیومد ،با دستای کوچولوش سیبو برد طرف دهن سعید و تعارفش کرد که بخوره اما سعید به علامت امتناع دستشو گرفت بالا .

 

یهو یکی از پسرا پرید و سیبو از دست خواهر سعید گرفت و گفت:بده بینیم بابا ،نمیخوری خوب بده من

 

سعید جا خورد ،یهو داد زد :بدش

 

پسره لبخندی زد و گفت:برو یکی دیگه بخر .نه چندتا بخر همه دور هم بخوریم .

 

سعید دوباره گفت:بده یالا بده .

 

رفت طرفش پسره با دست هولش داد ،عقب عقب رفت و بزور خودشو نگه داشت که نیفته . دوستای پسره کرکر میخندیدن . خواهر سعید جیغ زد :هی آقا سیبه داداشمو بده .

 

پسره خندید و گفت:تو خفه فسقلی .میام گوش خودتو داداشتو میبرما

 

دختره یهو شصتشو نشون داد و گفت:بیلاخ ،داداشم میکشت

 

پسره یهو پاشو ول داد طرف پای خواهر سعید .دخترک افتاد زمین سعید هجوبرد طرف پسر .ولی اون با یه دستش سعیدو عقب نگه داشته بود و با دست دیگش داشت سیبو گاز میزد .سعید لنگ ولگد مینداخت اما دستش نمیرسید .یهوپسره ته موندهءسیبو کوبوند تو سر سعید و چک محکمی زد تو صورتش . خواهر سعید جیغ کشید و گریه کرد و......

 

نمیدونم ...نمیدونم چی شد ...چه اتفاقی افتاد .....فقط فهمیدم پاره آجری که کف خیابون افتاده بود تو دستمه .ازش خون میچکید و صدای عربدهءپسره بلندشده .یکی از رفقاش یقمو گرفت بزور خودمو از دستش خلاص کردمو عین برق پا بفرار گذاشتم صدای داد و نالهءپسره و صدای دویدن و قدمهای رفقاشو پشت سرم میشنیدم و تندتر و تندتر میدویدم و به سرعتم اضافه میکردم ،تارسیدم به در خونه.

 

.........

 

حالا پشت در بودم ،دیگه هیچ صدایی شنیده نمیشد . نفس نفس میزدم ،نه از دویدن ،بلکه از وحشت .باز تو دلم گفتم ،ای لعنت بتو سعید ببین چه بلایی سرم اومد .نکنه طرف بمیره.نکنه خونه رو پیدا کنن .نه فکر نکنم بمیره ،هیکلش گنده بود شاید فقط زخمی شده ،اگه آقای خسروی....نه از کجا بفهمه اونادبیرستانی باید باشن از کجا بدونن ما تو کدوم مدرسه هستیم .

 

داشتم از پله ها بالا میرفتم و این فکرا مدام تو سرم میچرخید که یهو با وحشت ایستادم و بلند گفتم:کتابام کو؟

 

چقدر اونروز با خودم دس دس کردم چقدر کلنجار رفتم تا آی دیشو اد کنم و باهاش حرف بزنم اما پس از دوساعت کلنجار فقط ایدیشو تونستم اد کنم ولی به هیچ عنوان روم نمیشد باهاش تو یاهو چت کنم.میدونید خیلی ...خیلی خجالت میکشیدم .برام مثل یک قدیس شده بود و من هم بنده ای غرق در گناه که فکر میکرد باحظورش فقط موجب مزاحمت و درد سر میشه.مگسی بودم در عرصهءسیمرغ که جز حقارت و فرومایگی چیزی برای عرضه کردن نداشتم.این شعر حافظ مدام تو ذهنم میچرخید که

 

ای مگس عرصهءسیمرغ نه جولانگه توست

 

عرض خود میبری و زحمت ما میداری

 

چند روز گذشت هردفعه که توی یاهو مسنجرم آیدیشو میدیدم با افسوس این شعر حافظو زمزمه میکردمو سریع میزدم روی sign out تا اینکه یک روز دلو زدم به دریا

 

تا یاهو مسنجرو باز کردم دیدم ایشون هم onهستند باز دلشوره اومد سراغم .خیلی با خودم جنگیدم خیلی کلنجار رفتم باخودم تا بلاخره با دستی لرزان نوشتم

 

−سلام قربان و Enter رو زدم

 

بلا فاصله روی صفحه جوابو دیدم .از شرمنگی و هیجان قلبم میزد

 

−سلام عزیز دلم تو کجا بودی چرا انقدر دیر اومدی؟

 

باز بادستی لرزان نوشتم

 

−معذرت میخوام که مزاحمتون شدم واقعا میدونم وقتتون گرانبهاست اما خواستم عرض ادبی کرده باشم

 

−چه لفظ قلم حرف میزنی گلم این حرفا چیه تو گل منی

 

چقدر کلامش آرامش بخش بود از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم ،باهیجان وسریع نوشتم

 

−فداتون بشم انقدر دلم براتون تنگ شده بود آقای ریاحی که نمیتونم به زبون بیارم

 

−عزیزم میتونم یه خواهشی کنم ازت؟

 

−بفرمایید هر امری باشه در خدمتم

 

−منو هوشنگ صدا کن وقتی میگی آقای ریاحی معذب میشم اصلا حتی میتونی هوشی جون صدام کنی

 

مونده بودم در برابر اینهمه تواضع و فروتنی چه کنم

 

−آقا هوشنگ یا بهتره بگم پروفسور هوشنگ.اینطوری بهتر نیست

 

−نه نه خواهش میکنم التماس میکنم فقط و فقط هوشنگ خالی نه آقا نه پروفسور خواهش میکنم عزیزم خواهش میکنم

 

باکمال خجالت نوشتم

 

−چشم ....هوشنگ

 

−هوشی هم بگی بد نیستا میدونی از اون شبی که باهم بودیم تا حالا یک لحظه هم از یادم بیرون نرفتی؟

 

−باور کنید منم همینطور ،خیلی دوست داشتم بازم ببینمتون همش صدای شما تو گوشمه

 

−منم همینطور عزیزم صدای تو یه موسیقی خاصی داره .آه که اون زمزمهءشیرینت هنوز تو گوشمه

 

باخودم گفتم .من جواب اینهمه بزرگواریو چجوری بدم .دستم روی کیبورد یخ زده بود .چی بنویسم که جوابگوی اینهمه بزرگی،متانت و درعین حال بی ریایی وفروتنی باشه؟

 

دوباره نوشت:

 

− گلم عزیزم میتونم باهات بدون رودرواسی حرف بزنم؟

 

−البته .حتما راحت راحت باشید

 

−جدی ازم ناراحت نمیشی؟عزیزم میخوام مثل همون شب باهات راحته راحت حرفمو بزنم از ته ته دل

 

احساس غرور ...نه ...غرور نه ولی یه حس عجیبی بهم دست داده بود فکر به حرفای اونشبش و متانتش یه علاقهءوصف ناشدنی در وجودم خلق میکرد و این بت رفته رفته باهرکلامش عظیمتر و عظیمتر میشد ،نوشتم

 

− من از خدامه شما مثل اونشب باهام حرف بزنید خیلی برام باعث افتخاره

 

−کاش الان کنارم بودی بغلت میکردم و میبوسیدمت خیلی دلم برات تنگ شده

 

−این حرفا چیه تشریف بیارید قدمتون روی چشمم منم خیلی دلم براتون تنگ شده درسته کلبه محقری دارم اما درش همیشه بروی شما بازه

 

−جدی میگی عزیزم؟ میتونم باهات راحت باشم؟

 

−من اصلا اهل تعارف نیستم باورکنید

 

−انقدر دوست دارم ببوسمت که نگو

 

−ممنون از خوبیته منم همینطور

 

−دیگه دلو میزنم به دریا و باهات راحته راحت حرف میزنم میشه یه سوال ازت بپرسم گلم؟

 

−خواهش میکنم بامن راحت باش بگو هرچی دوست داری بگو

 

−شرتت چه رنگیه؟

 

ازپنجره به خیابون نگاه کردم .چندبار پلک هامو سفت روهم گذاشتم نفس عمیقی کشیدمو به صفحهءکامپیوتر خیره شدم تا ببینم جمله ای که خوندم درست بود ؟یا من اشتباه متوجه شدم

 

نه... نه همون بود .خوب شاید میخواد یه مثال فلسفی بزنه .معمولا در مباحثات فلسفی ،بزرگان عادت دارن از چیزای غیر عادی و مسائلی که دیگرانو شوکه میکنه استفاده کنند .با کمی مکث نوشتم

 

−میشه توضیح بدید

 

−جانم ،چشم ،مفصل توضیح میدم اما اول بگو ببینم توریه؟

 

− نه،قربان من شرت توری تاحالا تو عمرم نپوشیدم

 

−نخ در بهشته؟

 

−تا تفسیر شما از بهشت چی باشه

 

−سوتینت چی ،کرستت چه مدلیه عشقم؟

 

−کرست ندارم عزیز هنوز انقدر آویزون نشده

 

−جون پس بگو دوتا لیمو داری

 

−نه بیشتر شبیه نلبکیه

 

− میخوام اون گردنتو ببوسم اجازه دارم؟

 

تمام اون عظمت و شکوه و وقار و کوفت و زهرمارو ... در یک لحظه ،کمتر از یک چشم بهم زدن دود شد و به هوارفت .تازه فهمیدم منو با یه خانوم عوضی گرفته و منظورش از اون شب ،شبی بوده که با اون خانوم درحال لاسیدن بوده و من احمق در فکر اون شب پر از معنویت.وجودم از نفرت پر شده بود .نه نسبت به اون بلکه نفرت از خودم .به خودم فحش میدادم که ای گوساله بعد از این همه سال بازم رودست خوردی .هنوز هم احمقی و ساده لوح

 

هنوز داشت ادامه میداد

 

−آخ که من اون گردنتو میبوسم .وای دارم دیوونه میشم میخوام برم پایین

 

نوشتم

 

−نه قربان بالا بمونید بهتره

 

−نترس عشقم بازم بالا میام .تو اون شرتت چیه که منو دیوونه کرده

 

−هرچی هست که بدردشما نمیخوره

 

−چرا نمیخوره عسلم؟پریودی؟

 

هرچی فحش توعمرم یادگرفته بودم توذهنم داشت قل قل میکرد نوشتم

 

−آی عوضی گوش کن

 

−جووون حالا شد .من عاشق اینم که یکی فحش بده تو کار

 

−ببین چی میگم آشغال

 

−ای جانم تو حرفتو بزن منم میرم پایین

 

−نرو پایین بد میبینی

 

−نه جیگرم بد نمیبینم

 

−بیا بالا کارت دارم

 

−ووووی دیونه شدم

 

−الدنگ اگه میخوای باکسی چت سکسی داشته باشی اول اسمشو بخون یا بپرس مرده یا زن ،گوساله،، تو اون مدرک تحصیلیت سگ .... منم اشکان

 

هیچی ننوشت ...تا چند دقیقه هیچی ننوشت ومن با چهره ای افروخته خیره شده بودم به نوشته ها و مدام در مغزم همهءاون فکرهای قبل و بعد چت با سرعت نور میگذشت از عصبانیت خون خونمو میخورد .ناگهان دیدم نوشت

 

سلام دوباره ته خودکارو توی پوست پرتغال فرومیکردیم و با مغز خودکار فشارش میدادیم تو .عین آمپول به جلوی لولهءخودکار بیک که کمی باریک بود فشارش میدادیم .بعد پس کلهءیکیو نشونه میگرفتیم و با یه فشار شلیک میکردیم.

 

‫وای چه خاصیتی داشت این یه تیکه پوست پرتغال !!!چقدر سرگرممون میکرد.یادمه زمستونا کنار بخاری کلاس میشستیم و پوست پرتغالو با انگشتامون از دوطرف تا میکردیم بطرف آتیش بخاری. انگار اسپری زده باشی ،یهو آتیشی بپا میشد که ذوق مرگمون میکرد .

 

‫گاهی هم یه تیکشو میذاشتیم روبخاری تا بوش بپیچه و بوی گند عرق و گندی که تو کلاس پیچیده رو از بین ببره . صدای معلم از سر کلاس بلند میشد که:کدوم کره خری باز پوست پرتغال انداخته تو بخاری؟بردارینش خفمون کرد .هی ...هی ...هی... یادش بخیر

 

‫بله داشتم میگفتم .سرگرم کرم ریختن به جلوییامون بودیم که یهو حس کردم یچیزی چسبید به گوشمو کشیدم بالا

 

‫منم با سر کج یه وری از جام بلند شدم گفتم:آی‌‌آی آی آی خانوم ببخشین غلط کردم .

 

‫یه پس گردنی زد بهم و بردم جلوی تخته و با دوتا دستش دوتا گوشمو گرفت و با حسی توأم با نفرت و لذت گفت:میخوام روغن چراغشو در بیارم . نوک پاهام ایستاده بودم و حس میکردم گوشام چنان داره پیچیده میشه که بزودی کنه میشه .یهو ولم کرد و با چوب شروع کرد تا دم نیمکت و پشت میزم بدرقه کردن .

 

‫چشمم افتاد به محسن که از وحشت چساش داشت از کاسه درمیومد.ناخودآگاه خندم گرفت آخه محسن وقتی میترسید موهای سرش سیخ میشد ،انگاری که برق گرفته باشدش . دهنشم واز میموند بطوری که میشد یه سیب لبنانی توش چپوند .ناخودآگاه زدم زیر خنده که یهو حس کردم انگار یکی داره با کلَّم طبل میزنه .

 

‫خانوم معلم باتمام حرص و نفرت داشت تو سرو کلم میکوبید وفحش میداد .انقدرزد تا خسته شد .نمیدونم خانومی به این جوونی و ظریفی چطور انقدر دستش سنگین بود!!!؟؟؟ شاید هم من زیادی کوچیک بودم که فکر میکردم دستش سنگینه .

 

‫همونجور که یقهءمن تو دستش بود به محسن گفت :گمشو برو جلو تخته وایسا . محسن که زیر لب میگفت غلط کردم خانوم ببخشید ،یواش یواش رفت دم تخته ایستاد .

 

‫خانوم معلم هم منو هل داد رو نیمکت وبا نفرت گفت .برو گووووومممم شووووو.‫یادش بخیر این جملهء ،برو گوووومممم شووو رو با چه لذتی تو زنگ تفریح بهم میگفتیم و میخندیدیم .

 

‫خلاصه محسن هم یه کتکی خورد و امد نشست سرجاش . البته اونجور که من خوردم ،محسن کتک نخورد چون هم خودش هرچی خانوم معلم میگفت چشم چشم میکرد و هم خانوم معلم از بس منو زده بود خسته شده بود .

 

بگذریم،‫خلاصه تازنگو زدن من پریدم بیرون از کلاس .آخ که چه حالی میداد ،تواون سوز و سرما گوشام که بوسیلهءخانوم معلم ۳۶۰ درجه پیچیده شده بود عین بخاری داغم میکرد و عین قلب میزد .

 

‫عشقم این بود که توراه بین خونه و مدرسه یا ساندویچی هوشنگ خان برم یا اگه پول زیادی نداشتم پیراشکی بخرم .

 

‫خوشبختانه اونروز یه پنج تومنی تو جیبم بود .دویدم تا دم ساندویچی هوشنگ خان و از پله ها رفتم بالا ،هوشنگ خان خودش پشت دخل بود با نگاهی مشتاق و دهنی پر از آب گفتم یه ساندویچ سوسیس با آب .

 

‫بعد رفتم پشت میز و روی صندلی نشستم و با اشتیاق به دیس سالادالویه و مرغ و مغز و شیشه های نوشابه که توی ویترین یخچال بود خیره شدم . هوشنگ خان گفت:خیارشور بذارم؟

 

‫همونطور که محو تماشای ویترین وغذاهای توش بودم بیخیال گفتم:بله .بعد یهو گفتم:نه نه نه نمیخوام .

 

‫بابیحوصلگی گفت:آخر بذارم یا نه؟

 

‫گفتم نه مرسی .خیارشورای ساندویچی ها عین بادمجون شل و ول یا اسفنجی پر از آب نمک بود که گند میزد به ساندویچ . حتی گوجه هاشونم گاهی مونده و خراب بود .

 

بعد از مدت کمی هوشنگ خان ‫با بیحوصلگی و خستگی اومد وپیش دستی که توش ساندویچ بود رو گذاشت جلوم رو میزو گفت:لیوان دم شیر آبه .بردار بعدشم شیر آبو ببند .

 

‫عین بچه مودبا با ترس گفتم :چشم

 

‫هله هوله های دوران مدرسه هم عالمی داشت .الان که یادش میفتم باخودم میگم :ما چجوری زنده موندیم؟

 

‫لواشکایی که روش مگس قدم میزد ،آلوچه هایی که با پلاستیک کثیف بسته بندی شده بود ،برنجک،گندم بو داده ،آبنباتی که دکه ای با دست دماقیش بهمون میداد ، آبنبات رنگ وارنگی که اندازهء مداد بود و میذاشتیم لای دستمون و سرشو میذاشتیم تو دهنمون و مثل انسانهای اولیه که با چرخوندن چوب میخواستن آتش درست کنن ،مدام بین دستمو میچرخوندیمشون و یه عالمه آت و آشغالیکه هرکدومشو الان بخورم باید سه هفته تو بیمارستان بستری بشم .

 

‫ساندویچم داشت تموم میشد ،احساس کردم در ساندویچ فروشی باز شد ،سرمو آوردم بالا دیدم یه پسری هم سن و سال خودم،۹−۱۰ ساله باکت و شلوار کهنه ای که به تنش زار میزد ،دست یه دختر بچهءهفت سالهء کوچولویی رو گرفته و داره میاد تو .

 

‫یجور قیافهءمردونه ای بخودش گرفته بود که انگار چهل سالشه .با صدایی محکم که سعی میکرد کلفت جلوه بدش سلام کرد ،اما هوشنگ خان اصلا محل نذاشت.

 

‫دوباره بلندتر گفت؟سلام آقا .

 

‫هوشنگ خان باحالتی عصبی جواب داد :سلام ،سلام ،چی میخوای؟

 

‫پسر همونجور که دست خواهرش تو دستش بود اومد پشت ویترین یخچال . چشمای دختر کوچولو از اشتیاق گرد شده بود و کل یخچالو با نگاهی هوس انگیز برانداز میکرد .

 

‫پسر از هوشنگ خان پرسید :سوسیس چنده؟

 

‫هوشنگ خان گفت:۵ تومن .

 

‫پسر باز پرسید:نصفش چنده ؟

 

هوشنگ خان ‫باتشر جواب داد:نصفه نمیفروشیم

 

تودلم گفتم :دروغ میگه ها ،همه میفروشن خودشم میفروشه ها. ۲۵زاره‫

 

‫پسر دستشو کرد تو جیبش و سکهءدوتومنی رو دراورد و گفت:با دوتومن چی میدید؟

 

‫هوشنگ خان بلند گفت:کوفت ،کوفت میدیم .

 

‫از جام بلند شدم ،میدونستم هوشنگ خان عصبانیه امکان داره سر منم داد بزنه

 

‫پسر بچه که انگار به غرورش بر خورده بود دست خواهرشو کشید و گفت :بیا بریم اینجا چیز خوبی نداره .

 

‫هوشنگ خان از جاش بلند شد و پیشبند کثیفی که دور شکم گندش بسته بودو باز کرد و گفت:چیز خوب داریم ،تو پولشو نداری .بعد دست کرد تو یخچال و یه همبرگر برداشت و انداخت روی اجاق و گفت :الانم یه همبرگر میخورم کیف میکنم .

 

‫بعد بالبخندی که میشد نفرتو توش دید به پسر بچه خیره شد و گفت ،بروبیرون بچه وقت نگیر

 

‫پسر کتشو صاف کرد و باز دست خواهر کوچولوشو کشید وبه هوشنگ خان با غرورگفت:خودمون داشتیم میرفتیم ،اینجا هم بدرد نمیخوره

 

‫هوشنگ خان با لحنی خشن و لاتی گفت:برو بینیم بابا برو نون بربری بخر بیشتر بدردت میخوره

 

‫دختر بچه که تا اون لحظه ساکت بود با اخم گفت:شیکمشو .بعد هردو از در رفتن بیرون

 

‫هوشنگ خان که شاکی شده بود زیر لب گفت:حرومزاده های ولد زنای گشنه گدا

 

‫بعد یهو بمن گفت:واسه چی منو بروبر نگاه میکنی؟خوردی ،برو دیگه

 

‫بدون اینکه چیزی بگم سریع از در اومدم بیرون .

 

‫دیدم پسره دم پله ها ایستاده و داره بند کفش کتونیه کهنهء خواهرشو میبنده و مثل مردای بزرگ میگه :این آشغالا که خوردن نداره ،پاتو کج نکن ،بذا اینجا ،آره بیا واست بیسکویت بخرم ،بهتره ،انقدر با این کفشات تو گل نرو ،خراب میشه ها .

 

‫دخترک میگفت باشه اما با تمام وجود داشت بویی که از ساندویچی میومدو استشمام میکرد . چشماش یه رنگی بود.چه رنگی؟نمیدونم ،نمیتونم وصفش کنم ،خیلی زیبا بود .حواسش به ساندویچی بود و انگار چیزدیگه ای رو نمیدید چهره ای کوچک ،اندامی کوچک و صدایی خیلی ظریف داشت .

 

‫نمیدونم چرا ولی خودبخود ایستاده بودم و محو تماشاشون شده بودم .

 

‫پسر از جاش بلند شد ،یهو چشمش بمن خورد و با تحکم گفت:کاری داشتید؟

 

‫جواب ندادم و راهمو کشیدمو رفتم

 

 

نفس نفس زنون عین گربهءتیر خورده بدون اینکه در بزنم کیفمو از پشت در انداختم تو حیات و مثل برق از دار رفتم بالا و از اونور پریدم تو حیاط .

 

قلبم عین گنجیشک میزد .گوشاموتیز کردم ببینم صدایی تو خیابون میاد یا نه . اما نه ،همه جا ساکت بود .سرظهری همه تو خونه هاشون بودن .آهسته رفتم پشت در و گوشمو چسبوندم به در تا مطمئن بشم کسی در تعقیبم نیست ویه وقت آدرس خونمونو یاد نگرفته باشن.اما انقدر نفس نفس میزدم و میلرزیدم که نمیتونستم متوجه بشم و خوب گوش بدم .

 

یه دستمو به در تکیه دادم و دست دیگمو روی زانوم گذاشتم تا اول نفسی تازه کنم .قلبم از ترس مثل طبل میزد . حس کردم صدای پا میاد . نفسم بزور حبس کردم و گوشمو چسبوندم به در . صدای پا نزدیکتر و نزدیکتر شد .

 

آهسته نفسمو دادم بیرون و دوباره دادم تو و حبسش کردم تا خوب بشنوم . نه ازصدای پا مشخص بود که طرف غریبس چون با عجله قدم نمیزد و معلوم بود دنبال کسی نیست .نزدیکتر شد ،چندقدمی در بود ،انگار یه لحظه ایستاد ،ناگهان چنان بادی از خودش ول کرد که از ترسم دستم از روی زانوم در رفت ونزدیک بود با سر بیفتم زمین . وحشتزده به در خیره شدم ،تودلم گفتم خیرسرت پدرسگ ،خیابونو با مستراح اشتباه گرفته .

 

صدای پا دور میشد پشتمو تکیه دادم به در واینبار دوتادستمو گذاشتم روی زانوم تا نفس تازه کنم . چنان با سرعت این مسافت طولانی مدرسه تاخونه رو دویده بودم که حس میکردم قلبم از حلقم در میاد .انگار چاقو تو سینم زده بودن بشدت درد میکرد .

 

خیالم راحت شد که کسی دنبالم نیست .تودلم به زمین و زمان و بدشانسیم فحش میدادم .

 

−عجب بد بختی گیر افتادما ،یکی نیست بگه آخه بتوچه ،کاش دعوا نمیکردم ،اینم شد مدرسه؟کاش همون مدرسهءقبلی بودم ،مرده شور اینجارو ببره .حالا فردا چه خاکی بسرم کنم ؟اگه بگیرنم چی ،اگه توراه بندازنم تو تله....عجب مصیبتی گیر کردم .مردشورتو ببرن سعید مرده شور این هوشیدریو ببره.

 

.......

 

مدرسه حمزه یا هوشیدری یکی از زیباترین مدارسی بود که تو عمرم دیدم .عرض کردم بود ،چون دیگه نیست .

 

هوشیدری نامی این مدرسه رو تأسیس کرد که بعداز انقلاب مصادره شد و اسمش به حمزه تغییر داده شد البته مسئولین در جواب نمازگزارانی که میپرسیدن :آیادراین مدرسه که مصادره شده وغصبیه نماز میشه خوندیانه؟میگفتن آقای هوشیدری خودشون با رضایت قلبی این مدرسه رو وقف کردن .ولی راستش هیچکس آقای هوشیدری رو ندیده بود که بدونه راس میگن یانه .

 

اوایل انقلاب و اولین روزهای جنگ بود . یادمه ماهارو از مدرسهءلطف الله ترقی به هوشیدری منتقل کرده بودن ، سال سوم ابتدایی بودم وبرام سخت بود که از اون مدرسه به این یکی بیام.دلیلش مسافت راه نبود ،راستشو بخواین دلیلش این بود که توی مدرسهءقبلی احساس بزرگی میکردم . سال سوم ابتدایی بودم و اون مدرسه هم فقط دبستان ابتدایی داشت ما وسال آخریا واسه خودمون ارج وقربی داشتیم . اما هوشیدری تشکیل شده بود از راهنمایی و ابتدایی . درسته ابتدایی شیفت صبح بود و راهنمایی شیفت بعدازظهر اما بازم گاهی وقتهاشون باهم تداخل پیدا میکرد .

 

ازطرفی دیگه کسی جرأت نداشت به کسی حرف بزنه ،تا به یکی میگفتی بالا چشت ابروه میگفت صبرکن زنگ آخر به داداشم میگم حسابتو برسه ،بعدچششوگرد میکرد و میگفت داداشم سال دوم راهنماییه .

 

ولی مدرسهءقبلی که اینجوری نبود ،تا طرف بره یه مدرسه دیگه و داداششو خبر کنه ما خونه رسیده بودیم و داشتیم سفرهای گالیورو میدیدیم .

 

خلاصه ،سرتونو درد نیارم سه،چهارهفته ای از انتقالمون به مدرسهءحمزه یاهمون هوشیدری سابق میگذشت .

 

مدتی بود زیر نظر داشتمش،از همون روزی که جلوی در ساندویچی باخواهرش دیده بودمش قیافش تو ذهنم مونده بود واولین روزی که وارد مدرسهءهوشیدری شدم توی زنگ تفریح دیدمش .

 

فراش مدرسه کنار شیرهای آبی که باز بود یه اتاقک نمورو تبدیل کرده بود به دکه وتوش هله هوله میفروخت .

 

زنگ تفریح که میشد همه بچه ها از سروکول هم بالا میرفتن و تو سروکله هم میزدن تا یه چیزی بخرن از ساندویچ کالباس با گوجهءگندیده گرفته تا ساندویچ تخم مرغ و آبنبات و لواشک و آلوچه و برنجک و هزارتا آت وآشغال دیگه .

 

اما اون همیشه یه گوشه می ایستاد و فقط بهشون نگاه میکرد . گاهی باچشماش به دهن بچه هایی که داشتن هله هوله میخوردن با ولع خیره میشد .اما انگارسریع یه نیرویی جلوشو میگرفت و باز با اون نگاه غرورآمیزش سرشو مینداخت پایین یا راهشو کج میکرد و میرفت.

 

خیلی دوست داشتم باهاش رفیق بشم ،نمیدونم چرا .دلم نمیسوخت براش هرچند که میدیدم هیچکسی محلش نمیذاره اما بازم از روی دلسوزی نبود ،بلکه حس میکردم این اعتمادبنفسش این غرور ومردونگیش خیلی از سنش بیشتره و یجورایی با ابهتش کرده . یه روز از لابلای جمعیتی که به دکهءفراشمون هجوم آورده بودن خودمو دادم تو و با هر زوری بود خودمو رسوندم جلو.

 

آقای تیموری پشت پنجرهءشکستهءدکه ایستاده بود و پول میگرفت و هله هوله میفروخت .منتظر شدم تانوبتم برسه .دیدم داره به بغل دستیم نگاه میکنه ،گفت:زودباش بگو چی میخوای

 

بغل دستیم ساکت بود ،از پشت هم مدام هولمون میدادن ،دوباره آقای تیموری گفت:لالی بچه؟ بگو چی میخوای .

 

به بغل دستیم نگاه کردم اونم با اخم نگاهم کرد و گفت بگو دیگه،گفتم ازتو داره میپرسه بنال دیگه

 

آقای تیموری همونجور که به بغلدستیم خیره شده بود دستشو از لای پنجره آورد بیرون و زد تو سر من و گفت باتوام جوونمرگ شده بگو چی میخوای.الان زنگو میزنن .

 

اصلا یادم نبود آقای تیموری چشش چپه .یکه ای خوردم و درحالیکه سرمو میمالیدم گفتم دوتا کیک بدین

 

دوتا کیک رو داد منم پولشو دادم و با زور و بدبختی از لای جمعیت خودمو کشیدم بیرون و اومدم پیش پسره .

 

ایستادم کنارش .یه نگاه سریعی بهم کرد و روشو به سمت دیگه کرد .

 

گفتم سلام

 

بدون اینکه برگرده با صدایی که سعی میکرد کلفت جلوه بدش گفت:سلام آقا

 

کیک رو بردم جلوش و گفتم بفرما

 

زیر چشی نگاهی کرد و گفت:ممنون آقا نمیخوام .

 

گفتم :دوتا گرفتم بخور دیگه

 

انگارمعذب بود،حرکت کرد، در حالی که میرفت گفت خودتون بخورید .

 

باعصبانیت بلند گفتم:به درک،نخور

 

یهو برگشت و با اخم اومد طرفم،توچشام خیره شد و گفت:چی گفتی ؟

 

باز با عصبانیت گفتم:همون که شنفتی. بروبینیم بابا

 

دستشو آورد طرف صورتم و با نوک انگشتاش زد به پیشونیم و گفت:زر زر نکنا

 

بادستم محکم زدم تخت سینش و هولش دادم و گفتم:خودت زرزر نکن انتر ،فکرکردی کی هستی ؟

 

هجوم آورد به طرفم منم پریدم بهش .همه یهو دورمون جمع شدن ،دست به یقه شدیم که ناگهان صدای ناظممون از پشت بلندگو بلند شد که:اونجا چه خبره اونجا چه خبره؟؟؟

 

سریع از هم جدا شدیم .با عصبانیت گفت:حالا بهت میگم صبر کن .

 

منم که از عصبانیت دیوونه شده بودم کیکی که ازدستم وسط دعوا افتاده بودو برداشتم و پرت کردم طرفش و گفتم:اگه مردی زنگ آخروایسا تا بهت بگم ،خفت میکنم .

 

صدای ناظمو اینبار از نزدیک شنیدیک که داشت بهمون نزدیک میشد . گفت:چه خبره اینجا؟

 

گفتم هیچی آقاخسروی .

 

گفت دارید دعوا میکنید؟

 

گفتم :نه آقا این دعوا داره من کاریش ندارم .

 

گفت:این دعوا داره؟پس تو چرا براش خط و نشون میکشی؟گوشمو آهسته گرفت .

 

یادش بخیر همونجور که گوشم تو دستش بود اونو هم بهش اشاره کرد وگفت:سعید بیا اینجا کنار من.گوش اونم گرفت و گفت :اگه بفهمم بیرون مدرسه هر جایی باهم دعواتون شده...(گوشمونو محکم فشارداد)....من میدونم و شما فهمیدید؟....بازم فشارشو بیشتر کرد .

 

بلند گفتیم:بله آقا،چشم‌آقا .

 

گفت حالا هرچی من گفتم تکرار کنید . من بیرون از مدرسه مثل یه بچه خوب ساکت و مودب میرم خونه و با کسی هم دعوا نمیکنم .

 

بعد مدام فشار پیچوندن گوش مارو زیاد و کم میکرد .

 

ماهم درست عین اینکه ولوم دستگاه صوتیو کم و زیاد کنن صدامونو بالا و پایین آوردیم و حرفشو تکرار کردیم

 

انگار خود آقای خسروی هم از این کار لذت میبرد چون دوسه بار هی خواست این حرفارو تکرار کنیم و هی عین ولوم گوشمونو سفت و شل میپیچوند .

 

خلاصه آخرش ولمون کرد رفتیم .با عصبانیت نگاهی به سعید کردم و رفتم توی کلاس .تازه فهمیده بودم اسمش سعیده .

 

...........

 

یکساعت و نیم گذشت و زنگ مدرسه رو زدن ،انقدر از دست سعید شاکی بودم که در تمام این یکساعت و نیم نفهمیدم معلم چی درس داد . سریع کتابامو ورداشتم و رفتم دم در مدرسه تا پیداش کنم .

 

بچه ها با سرعت از در میدویدن بیرون .لابلای جمعیت دیدمش که باهمون وقار همیشگی داره میاد بیرون .پشت درختی ایستادم تا منو نبینه .تودلم گفتم :یه کتکی بهت بزنم تا بفهمی با کی طرفی ،نیگا کن اون کت مسخرشو .

 

پشت سرش با فاصلهء۱۰−۱۵ متر حرکت کردم . خیلی شاکی بودم ،حس میکردم غرورمو خورد کرده ،براش کیک خریدم تا باهاش دوست بشم بعد بجای تشکر قیافه هم گرفت برام . میخواستم یه جای خلوت پیدا کنم ،تو دلم میگفتم به درک فوقش آقا خسروی هم بفهمه یه کتک مفصل بهم میزنه اما در عوض دلم خنک میشه.

 

پیچید توی یه خیابون ،حس کردم فاصلم ازش خیلی زیاده دویدم تا گمش نکنم دیدم رفت تو یه بقالی ،باخودم گفتم پس پول داره و چیزی نمیخره تو مدرسه!!!ای خسیس . ایستادم سر کوچه .مدت زیادی نکشید که از بقالی اومد بیرون .انگار چیزیو تو جیبش بزور فرو کرده بود ،جیبش قلمبه شده بود دوباره رسید سر کوچه ،پیچید سمت چپ ،باخودم گفتم الان بهترین وقته ،کسی هم نیست دویدم بطرفش رسیدم سرخیابون به سمت چپ نگاه کردم و خواستم داد بزنم صداش کنم و بپرم بهش که یهو دیدم یه دختر کوچولو از روبروش داد زد داداشی و دوید طرفش . ایستاد . کنارش چندتا پسر ۱۵−۱۶ ساله ایستاده بودن و باهم کرکر میخندیدن و بهم مشت و لگد مینداختن .

 

دختر پرید بغل سعید وسفت بغلش کرد . پسرا که توپیاده رو بودن یهو به سعید خیره شدن .سعید دستشو بزور کرد تو جیبش و باسختی اون چیزی که توش بود رو دراورد . یه سیب بود ،دادش به خواهرش . خواهرش که انگار مدتی بود چیزی نخورده بود با ولع به سیب نگاه کرد برد طرف دهنش اماانگار دلش نیومد ،با دستای کوچولوش سیبو برد طرف دهن سعید و تعارفش کرد که بخوره اما سعید به علامت امتناع دستشو گرفت بالا .

 

یهو یکی از پسرا پرید و سیبو از دست خواهر سعید گرفت و گفت:بده بینیم بابا ،نمیخوری خوب بده من

 

سعید جا خورد ،یهو داد زد :بدش

 

پسره لبخندی زد و گفت:برو یکی دیگه بخر .نه چندتا بخر همه دور هم بخوریم .

 

سعید دوباره گفت:بده یالا بده .

 

رفت طرفش پسره با دست هولش داد ،عقب عقب رفت و بزور خودشو نگه داشت که نیفته . دوستای پسره کرکر میخندیدن . خواهر سعید جیغ زد :هی آقا سیبه داداشمو بده .

 

پسره خندید و گفت:تو خفه فسقلی .میام گوش خودتو داداشتو میبرما

 

دختره یهو شصتشو نشون داد و گفت:بیلاخ ،داداشم میکشت

 

پسره یهو پاشو ول داد طرف پای خواهر سعید .دخترک افتاد زمین سعید هجوبرد طرف پسر .ولی اون با یه دستش سعیدو عقب نگه داشته بود و با دست دیگش داشت سیبو گاز میزد .سعید لنگ ولگد مینداخت اما دستش نمیرسید .یهوپسره ته موندهءسیبو کوبوند تو سر سعید و چک محکمی زد تو صورتش . خواهر سعید جیغ کشید و گریه کرد و......

 

نمیدونم ...نمیدونم چی شد ...چه اتفاقی افتاد .....فقط فهمیدم پاره آجری که کف خیابون افتاده بود تو دستمه .ازش خون میچکید و صدای عربدهءپسره بلندشده .یکی از رفقاش یقمو گرفت بزور خودمو از دستش خلاص کردمو عین برق پا بفرار گذاشتم صدای داد و نالهءپسره و صدای دویدن و قدمهای رفقاشو پشت سرم میشنیدم و تندتر و تندتر میدویدم و به سرعتم اضافه میکردم ،تارسیدم به در خونه.

 

.........

 

حالا پشت در بودم ،دیگه هیچ صدایی شنیده نمیشد . نفس نفس میزدم ،نه از دویدن ،بلکه از وحشت .باز تو دلم گفتم ،ای لعنت بتو سعید ببین چه بلایی سرم اومد .نکنه طرف بمیره.نکنه خونه رو پیدا کنن .نه فکر نکنم بمیره ،هیکلش گنده بود شاید فقط زخمی شده ،اگه آقای خسروی....نه از کجا بفهمه اونادبیرستانی باید باشن از کجا بدونن ما تو کدوم مدرسه هستیم .

 

داشتم از پله ها بالا میرفتم و این فکرا مدام تو سرم میچرخید که یهو با وحشت ایستادم و بلند گفتم:کتابام کو؟

 

چقدر اونروز با خودم دس دس کردم چقدر کلنجار رفتم تا آی دیشو اد کنم و باهاش حرف بزنم اما پس از دوساعت کلنجار فقط ایدیشو تونستم اد کنم ولی به هیچ عنوان روم نمیشد باهاش تو یاهو چت کنم.میدونید خیلی ...خیلی خجالت میکشیدم .برام مثل یک قدیس شده بود و من هم بنده ای غرق در گناه که فکر میکرد باحظورش فقط موجب مزاحمت و درد سر میشه.مگسی بودم در عرصهءسیمرغ که جز حقارت و فرومایگی چیزی برای عرضه کردن نداشتم.این شعر حافظ مدام تو ذهنم میچرخید که

 

ای مگس عرصهءسیمرغ نه جولانگه توست

 

عرض خود میبری و زحمت ما میداری

 

چند روز گذشت هردفعه که توی یاهو مسنجرم آیدیشو میدیدم با افسوس این شعر حافظو زمزمه میکردمو سریع میزدم روی sign out تا اینکه یک روز دلو زدم به دریا

 

تا یاهو مسنجرو باز کردم دیدم ایشون هم onهستند باز دلشوره اومد سراغم .خیلی با خودم جنگیدم خیلی کلنجار رفتم باخودم تا بلاخره با دستی لرزان نوشتم

 

−سلام قربان و Enter رو زدم

 

بلا فاصله روی صفحه جوابو دیدم .از شرمنگی و هیجان قلبم میزد

 

−سلام عزیز دلم تو کجا بودی چرا انقدر دیر اومدی؟

 

باز بادستی لرزان نوشتم

 

−معذرت میخوام که مزاحمتون شدم واقعا میدونم وقتتون گرانبهاست اما خواستم عرض ادبی کرده باشم

 

−چه لفظ قلم حرف میزنی گلم این حرفا چیه تو گل منی

 

چقدر کلامش آرامش بخش بود از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم ،باهیجان وسریع نوشتم

 

−فداتون بشم انقدر دلم براتون تنگ شده بود آقای ریاحی که نمیتونم به زبون بیارم

 

−عزیزم میتونم یه خواهشی کنم ازت؟

 

−بفرمایید هر امری باشه در خدمتم

 

−منو هوشنگ صدا کن وقتی میگی آقای ریاحی معذب میشم اصلا حتی میتونی هوشی جون صدام کنی

 

مونده بودم در برابر اینهمه تواضع و فروتنی چه کنم

 

−آقا هوشنگ یا بهتره بگم پروفسور هوشنگ.اینطوری بهتر نیست

 

−نه نه خواهش میکنم التماس میکنم فقط و فقط هوشنگ خالی نه آقا نه پروفسور خواهش میکنم عزیزم خواهش میکنم

 

باکمال خجالت نوشتم

 

−چشم ....هوشنگ

 

−هوشی هم بگی بد نیستا میدونی از اون شبی که باهم بودیم تا حالا یک لحظه هم از یادم بیرون نرفتی؟

 

−باور کنید منم همینطور ،خیلی دوست داشتم بازم ببینمتون همش صدای شما تو گوشمه

 

−منم همینطور عزیزم صدای تو یه موسیقی خاصی داره .آه که اون زمزمهءشیرینت هنوز تو گوشمه

 

باخودم گفتم .من جواب اینهمه بزرگواریو چجوری بدم .دستم روی کیبورد یخ زده بود .چی بنویسم که جوابگوی اینهمه بزرگی،متانت و درعین حال بی ریایی وفروتنی باشه؟

 

دوباره نوشت:

 

− گلم عزیزم میتونم باهات بدون رودرواسی حرف بزنم؟

 

−البته .حتما راحت راحت باشید

 

−جدی ازم ناراحت نمیشی؟عزیزم میخوام مثل همون شب باهات راحته راحت حرفمو بزنم از ته ته دل

 

احساس غرور ...نه ...غرور نه ولی یه حس عجیبی بهم دست داده بود فکر به حرفای اونشبش و متانتش یه علاقهءوصف ناشدنی در وجودم خلق میکرد و این بت رفته رفته باهرکلامش عظیمتر و عظیمتر میشد ،نوشتم

 

− من از خدامه شما مثل اونشب باهام حرف بزنید خیلی برام باعث افتخاره

 

−کاش الان کنارم بودی بغلت میکردم و میبوسیدمت خیلی دلم برات تنگ شده

 

−این حرفا چیه تشریف بیارید قدمتون روی چشمم منم خیلی دلم براتون تنگ شده درسته کلبه محقری دارم اما درش همیشه بروی شما بازه

 

−جدی میگی عزیزم؟ میتونم باهات راحت باشم؟

 

−من اصلا اهل تعارف نیستم باورکنید

 

−انقدر دوست دارم ببوسمت که نگو

 

−ممنون از خوبیته منم همینطور

 

−دیگه دلو میزنم به دریا و باهات راحته راحت حرف میزنم میشه یه سوال ازت بپرسم گلم؟

 

−خواهش میکنم بامن راحت باش بگو هرچی دوست داری بگو

 

−شرتت چه رنگیه؟

 

ازپنجره به خیابون نگاه کردم .چندبار پلک هامو سفت روهم گذاشتم نفس عمیقی کشیدمو به صفحهءکامپیوتر خیره شدم تا ببینم جمله ای که خوندم درست بود ؟یا من اشتباه متوجه شدم

 

نه... نه همون بود .خوب شاید میخواد یه مثال فلسفی بزنه .معمولا در مباحثات فلسفی ،بزرگان عادت دارن از چیزای غیر عادی و مسائلی که دیگرانو شوکه میکنه استفاده کنند .با کمی مکث نوشتم

 

−میشه توضیح بدید

 

−جانم ،چشم ،مفصل توضیح میدم اما اول بگو ببینم توریه؟

 

− نه،قربان من شرت توری تاحالا تو عمرم نپوشیدم

 

−نخ در بهشته؟

 

−تا تفسیر شما از بهشت چی باشه

 

−سوتینت چی ،کرستت چه مدلیه عشقم؟

 

−کرست ندارم عزیز هنوز انقدر آویزون نشده

 

−جون پس بگو دوتا لیمو داری

 

−نه بیشتر شبیه نلبکیه

 

− میخوام اون گردنتو ببوسم اجازه دارم؟

 

تمام اون عظمت و شکوه و وقار و کوفت و زهرمارو ... در یک لحظه ،کمتر از یک چشم بهم زدن دود شد و به هوارفت .تازه فهمیدم منو با یه خانوم عوضی گرفته و منظورش از اون شب ،شبی بوده که با اون خانوم درحال لاسیدن بوده و من احمق در فکر اون شب پر از معنویت.وجودم از نفرت پر شده بود .نه نسبت به اون بلکه نفرت از خودم .به خودم فحش میدادم که ای گوساله بعد از این همه سال بازم رودست خوردی .هنوز هم احمقی و ساده لوح

 

هنوز داشت ادامه میداد

 

−آخ که من اون گردنتو میبوسم .وای دارم دیوونه میشم میخوام برم پایین

 

نوشتم

 

−نه قربان بالا بمونید بهتره

 

−نترس عشقم بازم بالا میام .تو اون شرتت چیه که منو دیوونه کرده

 

−هرچی هست که بدردشما نمیخوره

 

−چرا نمیخوره عسلم؟پریودی؟

 

هرچی فحش توعمرم یادگرفته بودم توذهنم داشت قل قل میکرد نوشتم

 

−آی عوضی گوش کن

 

−جووون حالا شد .من عاشق اینم که یکی فحش بده تو کار

 

−ببین چی میگم آشغال

 

−ای جانم تو حرفتو بزن منم میرم پایین

 

−نرو پایین بد میبینی

 

−نه جیگرم بد نمیبینم

 

−بیا بالا کارت دارم

 

−ووووی دیونه شدم

 

−الدنگ اگه میخوای باکسی چت سکسی داشته باشی اول اسمشو بخون یا بپرس مرده یا زن ،گوساله،، تو اون مدرک تحصیلیت سگ .... منم اشکان

 

هیچی ننوشت ...تا چند دقیقه هیچی ننوشت ومن با چهره ای افروخته خیره شده بودم به نوشته ها و مدام در مغزم همهءاون فکرهای قبل و بعد چت با سرعت نور میگذشت از عصبانیت خون خونمو میخورد .ناگهان دیدم نوشت

 

سلام به آقا اشکان دوست بزرگوار و فرهیختهءخودم .شاید از این نوشته های سخیف تعجب کردید و در ذهن خویش بدنبال جواب سوال خود میگردید .باری ای دوست والای من هدف من از این نوشتار.....

 

دیگه نخوندم .بسّم بود دیگه برام کافی بود میدونستم میخواد بهانه ای بیاره و باز بره تو جلد پروفسوریش زدم روی sign out حتی ارزش فحش دادن هم دیگه نداشت .کامپیوترو خاموش کردم و به صندلیم تکیه دادم و خیره شدم به سقفبه آقا اشکان دوست بزرگوار و فرهیختهءخودم .شاید از این نوشته های سخیف تعجب کردید و در ذهن خویش بدنبال جواب سوال خود میگردید .باری ای دوست والای من هدف من از این نوشتار.....

 

دیگه نخوندم .بسّم بود دیگه برام کافی بود میدونستم میخواد بهانه ای بیاره و باز بره تو جلد پروفسوریش زدم روی sign out حتی ارزش فحش دادن هم دیگه نداشت .کامپیوترو خاموش کردم و به صندلیم تکیه دادم و خیره شدم به سقفبه آقا اشکان دوست بزرگوار و فرهیختهءخودم .شاید از این نوشته های سخیف تعجب کردید و در ذهن خویش بدنبال جواب سوال خود میگردید .باری ای دوست والای من هدف من از این نوشتار.....

 

دیگه نخوندم .بسّم بود دیگه برام کافی بود میدونستم میخواد بهانه ای بیاره و باز بره تو جلد پروفسوریش زدم روی sign out حتی ارزش فحش دادن هم دیگه نداشت .کامپیوترو خاموش کردم و به صندلیم تکیه دادم و خیره شدم به سقف

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها