داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

قسمت 1داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان

این جمله ای بود که یکی از بزهای گله .»! چیه این قد کتاب می خونی! چند صفحه اش رو بده به ما بخوریم «

 

بزرگ روستا به چوپان گفت؛ اما چوپان نفهمید. حق هم داشت. چون بز چند تا بَع بَع کرد و سرش را پایین

 

انداخت و رفت. یکی از گوسفند ها که ما به او می گوییم؛ گوسفند شماره 1، حرف بز را شنید و به گوسفند

 

بغلی اش یا گوسفند شماره 2 رو کرد و گفت:

 

- خیلی حرفِ!!! بهترین چمنای فصل بهار رو نخواهی و در حسرت چند ورق کاغذ پاره باشی!

 

گوسفند بغلی که خواست؛ گوسفند شماره 1 را سر کار بگذارد؛ جواب داد:

- شاید خوشمزه باشه؛ نمی خوای تجربه کنی. به یه بارش می ارزه ها!

 

- ها؟ تجربه کنیم ... راست می گی!!! تا نخوریم؛ نمی تونیم بفهمیم!!!

 

- آدما ها ام بخاطر همینه که پیشرفت کردن.

 

- بخاطر کاغذ خوردن؟

 

- نه عزیزم. بخاطر کاغذ خوندن!

 

- پس اینم باید تجربه کنیم.

 

- کتاب خوندن رو؟

 

- بعععععله!

 

- علفت رو بخور!

 

گوسفند شماره 1 به فکر فرو رفت. یک نگاه به چمن های تازه بهاری انداخت و یک نگاه به کتابی که چوپان

 

می خواند. حرف های گوسفند بغلی هم بد جوری ذهنش را مشغول کرده بود. آخر سر هم طاقت نیاورد و پیش

 

بز رفت. چون تعداد بز های گله نیز زیاد هستند؛ بهتر است؛ بگوییم بز شماره 1. البته این شماره بندی ها را من

 

گذاشته ام؛ چون قیافه این گوسفند ها و بز ها خیلی شبیه هم هست و اگر نامی روی آن ها بگذاریم؛ مطمئناً قاطی

 

می شود. گوسفند سرفه ای کرد و رو به بز گفت:

 

- هوای خوبیه!!! مگه نه؟

 

- ولی اون ابرهای سیاهی که از پشت کوه دارن میان، یه چیز دیگه می گن؟

 

- هممممم ... منظورم هوای دیروز بود!!!

 

- چی می خوای بگی؟ راحت بگو!!! بی خودی پای آب و هوا رو وسط نکش!!!

 

- هیچی!! فقط خواستم حالت رو بپرسم. دیدم بدجوری تو فکری. گفتم بپرسم تو چه فکری هستی؟ از

 

من کمکی بر میاد؟

 

- نه ... مشکلی نیست! چطور مگه؟

 

- هیچی. آخه من خودم تو یه فکری بودم؛ گفتم شاید شما هم تو همون فکر باشی! گفتم بپرسم؟

 

- مثل کش رفتن کتاب!

 

- اِ چه جالب! شما هم تو همین فکر بودم؟

 

- جالب از شماست!!! ... همه عالم و آدم میدونن عاشق کاغذ و کتابم.

 

- خب حالا ... خواستم بگم منم هستم.

 

- من تنها کار می کنم.

 

- چرا؟

 

- خطرش کمتره!

 

- قول می دم به کسی نگم. دم دست و پاتم نباشم.

 

- مثلاً به کی بگی؟ تنها کسی که نمی دونه چوپانه!! که فکر کنم اونم بعد از خوندن کتاب بفهمه!!!

 

- حالا یه کارکن، ما هم شریک شیم؟

 

- مسئله فقط این نیست!

 

- پس چیه؟

 

- غیر از تو 129 رأس دیگه هم این درخواست رو کردن!

 

- نمی شه یه کاری کنی؟

 

- فقط یه راه داره!

 

- چی؟

 

- یه سوال می پرسم .. اگه جواب بدی میارمت تو کار.

 

- سوال؟ بپرس! قول می دم جواب درست بدم.

 

- اگه 129 رأس قبل از تو، این درخواست رو کرده باشن؛ تو چندمین رأسی که این درخواست رو

 

می کنی؟

 

گوسفند شماره 1 کمی فکر کرد و با صدای بلند و اطمینان گفت:

 

- من .... گوسفند شماره 1 هستم.

 

بز شماره 1 در حالی که دستش را جلو آورد و با گوسفند شماره 1 دست داد؛ با لبخندی گفت:

 

- تبریک می گم! قبول شدی!

 

- آخیش!!! خیالم راحت شد؛ چون بین 1 و 131 شک داشتم.

 

- علفتو بخور! وقتش صدات می کنم.

 

- فقط یه سؤال؟

 

- بپرس عزیزم!! تو دلت نگه ندار!

 

- این رأس که گفتی یعنی چه؟

 

- چیز خاصی نیست، آدم ها برای شمارش حیوونای اهلی از رأس استفاده می کنند.

 

- عجب!!! پس هر گوسفند و بزی برای خودش، رأس گله است!!!

 

- مگه تو می دونی معنی رأس چیه؟

 

- بله ... یه بار بردنم برای یه مجلس، پخ پخم کنن، کدخدا اومد؛ همه بلند شدن و گفتن بفرما رأس

 

مجلس!

 

- بعد چی شد؟

 

- هیچی رفت دیگه!

 

- منظورم زنده موندن خودته؟

 

- آها!!! دعواشون شد؛ کدخدا یه نگاهی به من کرد و با کنایه به صاحبم گفت؛ چه عجب!!! گوسفندات

 

رو در آوردی و مرغا رو گذاشتی تخم بزارن. صاحبم هم عصبانی شد و گفت کجاش رو دیدی؟

 

بعدشم من زنده موندم!!

 

- هرجا کدخدا هست، همه گوسفندا شانس میارن و همه مرغا بد شانسی!!!

 

- ولی اون دفعه مرغا هم شانس آوردن و تخم مرغ ها بدشانسی!

 

- کد خدا به هیچکس گوشت گوسفند نمی ده؛ توقعم داره همه براش گوسفند سر ببرن ... البته بهتر. به

 

نفع ما!!!

 

- راستی واحد شمارش مرغ چیه؟

 

- اونم رأسِ، همه حیوونای اهلی رأسن. اصلاً می دونی چیه، بیشتر از اونی که به ما بگن رأس به اونا

 

می گن رأس!!! ... خیالت راحت شد؟

 

- پس بیشتر به ما چی می گن؟

 

- ای بابا!!! ... به ما می گن سر، یعنی کله!

 

- عجب!!! نمردیم و برای خودمون سری شدیم.

 

گوسفند شماره یک این جمله را گفت و دوان دوان شاد و خندان دور شد. بز شماره 1 هم با عصبانیت به سمت

 

نگاه، با چه خوشحالی می ره، « : نهر رفت و کمی آب نوشید؛ تا عصبانیتش فرو کش کند. زیر لب با خود گفت

 

.» نمی دونه وقتی به ما می گن سر که سرمون می برن و یه گوشه میندازن و می شمارن ببینن چند تا سر بریدن

 

بز این را گفت و شروع به قدم زدن کرد. نزدیک غروب شده بود و چوپان باید گله را به روستا بر می گرداند.

 

یک سوت بلند کشید و به همراه سگ های جوان، گله را جمع و جور کرد. گله به روستا برگشت و هر کدام از

 

اهالی روستا گوسفند ها و بزهایشان را به آغل بردند. چوپان هم به خانه اش برگشت. گوسفند شماره 1، در

 

رؤیای مزه کاغذ ها و برداشتن کتاب چوپان، به خواب رفت. بز شماره 1 نیز در این فکر بود که چطور با این 11

 

گوسفند احمقی که گلچین کرده است؛ نقشه اش را پیش ببرد و آخر سر کتاب را خودش بردارد. چوپان هم

 

فارغ از نقشه ای که برایش کشیده شده؛ چند برگ آخر کتاب را خواند و آن را کنار گذاشت. چشمانش را

 

بست و با لبخندی حاکی از رضایت خوابید. احتمالاً کتاب با خوبی و خوشی تمام شده بود.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها