داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار جذاب و خواندنی خاطرات دور فصل اول

وای خدای من چطور ممکنه ؟ بعد 6 سال !!! نه . امکان نداره ! چرا اینجا ؟ ...

 

ساعت 8 صبح بود ، داشتم ماشینو از تو پارکینگ درمیاوردم که دوباره دیدمش . بعد از گذشت 6 سال .

 

در ماشینو بستم و پیاده شدم ، می خواستم در پارکینگو ببندم ، تا درو بستم و برگشتم که سوار ماشینم بشم رو به روی خودم دیدمش ؟

 

فکر کنم چشمام اندازه یه کاسه گرد شده بود ! اونم داشت با تعجب منو نگاه می کرد . شاید نزدیک 5 دقیقه بود که محو هم بودیم . زندگیم تمام اون مدت مثل یه فیلم با سرعت زیاد از پیش چشمام گذشت !

 

زودتر از اون به خودم اومدم و با خشم سوار ماشینم شدم ، درو بستم و بی توجه به اون که داشت صدام می کرد پامو گذاشتم رو گاز و از خیابونای نزدیک خونه دور شدم .

 

به نزدیک ترین پارکی که سر راهم بود رسیدم . 

ماشینو پارک کردم و رفتم تو پارک . نزدیک حوضچه زیبای پارک روی یه نیمکت نشستم ، اول یه تماس با بیمارستان گرفتم و گفتم مشکلی برام پیش اومده و امروز دور منو خط بکشن و بعد هم به خاطرات دور سفر کردم ...

 

اون موقع من و اون تو یه دانشگاه بودیم با این تفاوت که من سال دوم پزشکی بودم و اون سال آخر عمران .

 

اصلا نمی دونم از کجا منو دیده بود ؟

 

یه روز یکی از دوستام رو فرستاده بود جلو که از طرف اون باهام یه قرار ملاقات بذاره ! منم که چقدر اهل این حرفا ! اصلا اگه اهل این دوستیا بودم هم به خاطر رشته سنگینم وقتشو نداشتم ! به هر جهت دوستم جلو اومد و خواسته اونو مطرح کرد منم با کمال احترام ! گفتم متاسفم و حوصله این روابطو ندارم !

 

- وا دیوونه تنها کسی که بهش پا داده تویی ! همه دخترای دانشکده شون دنبالشن .

 

همه رو ول کرده اومده پی _ تو . بعد تو میگی نه ؟

 

- آره همین که شنیدی مهسا جون ! خیلی دلت می خواد خودت برو باهاش دوست شو ! من از اولشم اهل این جور رابطه ها نبودم !

 

- من با وجود مهرداد چجوری برم باهاش دوست بشم ؟!

 

- بعــــله ! مگه من نبینم اون نامزد جنابعالی رو ! که همچین حالتو سرجاش بیاره تا دیگه از این نسخه ها واسه کسی نپیچی !

 

- حالا بیا و خوبی کن ! مزخرف !

 

- کتک می خوریا ! ول کن دیگه ! اه ...

 

نزدیک دو هفته گذشته بود از اون جریان . از دانشگاه دراومدم و داشتم می رفتم سمت خیابون اصلی تا یه تاکسی بگیرم و برم خونه ، که یه صدا از پشت سرم گفت :

 

- سلام !

 

برگشتم و بـــــــــــله ، جناب آقای خواهان دوستی رو دیدم !

 

- سلام ، امری داشتید ؟

 

- بله ، اگه مزاحمتون نیستم می خواستم چند دقیقه از وقتتون رو در اختیار من بذارین !

 

- موردی پیش اومده ؟ بفرمایید ؟

 

- اگه اجازه بدید بریم کافی شاپه نزدیک دانشگاه . عرض می کنم خدمتتون !

 

- اگر ممکنه همینجا بفرمایید اگرنه متاسفم ، خیلی خسته ام . می خوام برم خونه .

 

- خواهش می کنم ! زیاد وقتتون رو نمی گیرم .

 

عجب گیری کردیما ! دارم می میرم اینم همین الان حرف زدنش گرفته !

 

ناچار قبول کردم و رفتیم سمت کافی شاپ . دوست داشتم خیلی سریع حرفشو بزنه ، جوابشو بشنوه و منم برم خونه دنبال استراحتم .

 

- چی میل دارید ؟

 

- یه نسکافه .

 

- دیگه ؟

 

- همین ، ممنونم .

 

- دوتا نسکافه لطفا .

 

بعد از سفارش دادن زل زد به گلدون کوچیک وسط میز .

 

کم کم داشتم کلافه می شدم .

 

- می بخشید اینطور رک می گم اما می شه خواهش کنم امرتون رو بفرمایید من دوست ندارم کسی اینجا منو ببینه !

 

- یعنی تا این حد از من بدتون میاد ؟

 

- متوجه منظو ...

 

- خیلی خوب ، باشه . سریع می رم سر اصل مطلب ! چرا به پیشنهاد من جواب رد داید ؟

 

- فکر می کنم همونطور که نامزد دوستتون رو فرستادید جلو برای مطرح کردنش جواب رو هم ازش پرسیدید !

 

- بله ، ولی خوب چه اشکالی داره ؟

 

- ببینید من اصلا دنبال روابط اینچنینی نیستم . کل مطلب همینه .

 

- یعنی اگه طور دیگه ای پا پیش بذارم قبول می کنید ؟

 

- بله ؟

 

- ببینید خانوم اصلانی ، منم دنبال چیزی که شما فرمودید نیستم ! فقط می خواستم مدتی برای آشنایی بیشتر با هم باشیم ، هم دیگه رو بیشتر بشناسیم و با روحیات هم بیشتر آشنا بشیم و اگه با هم تفاهم داشتیم بریم ... زیر ... یه سقف ! تو این مدت هم من درسم تموم می شه و می تونم یه شغل خوب پیدا کنم .

 

وای خدا این چه کاری بود من کردم ؟ چرا باهاش اومدم . چرا گذاشتم کار به اینجا بکشه ؟!

 

بدون هیچ اراده ای از جام بلند شدم و به سمت در خروجی کافی شاپ حرکت کردم ، اونم با سرعت از جاش بلند شد و یه اسکناس درشت از جیبش درآورد گذاشت رو پیشخون و دوید سمت من .

 

- خانوم اصلانی ... خانوم اصلانی ... صبر کنید یه لحظه ... خانوم اصلانی ...

 

ولی گوش من انگار هیچی نمی شنید ، خودمم از واکنشم تعجب کرده بودم .

 

یه لحظه به خودم اومدم که با شدت به سمت عقب کشیده شدم ، برگشتم و دیدم بند کیفم تو دستشه !

 

نگاهم بالا رفت و تو صورتش ثابت شد ، تو صورتش حالتی از نگرانی و عصبانیت پیدا بود . قبل از این که بتونه کاری بکنه بند کیفم رو به سرعت از دستش درآوردم و به سمت خیابون اصلی دویدم . به سرعت جلوی اولین تاکسی رو گرفتم ، آدرسو دادم ، اونم سریع حرکت کرد . یه لحظه برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم . دیدم با یه نگاه مات و متعجب وایساده و به تاکسی خیره شده . اما من انگار فقط می خواستم فرار کنم !

 

واقعا نمی دونم چرا اینطوری کردم . می تونستم خیلی متین و محکم جوابشو بدم . از خودم حسابی حرصم گرفته بود . اه ...

 

وقتی رسیدم خونه با حالتی کسل و تقریبا عصبی به مامان و بابا و برادرم سلام کردم و زود رفتم تو اتاقم . هر کی بود می فهمید من یه چیزیم هست ! اما خدا رو شکر بقیه تا موقع شام باهام کاری نداشتن و خلوتمو بهم نزدن .

 

حتی بعد از شام هم فکرای جورواجور دست از سرم بر نداشتن و تا نیمه های شب کلافه ام کرده بودن .

 

خیلی کم درس داشتم ، حالا این فکرای مسخره هم شده بودن قوزبالاقوز !

 

صبح روز بعد باحالتی کسل و شل و وارفته آماده شدم و صبحانه خوردم که اتفاقا مامان سر صبحانه اشاره ای به حال شب قبلم کرد اما با گفتن چیز مهمی نبود ، خسته بودم ! قضیه رو رفع و رجوعش کردم ! و رفتم دانشگاه . با حالت اون روزم مهسا هم زیاد سر به سرم نذاشت . انگار فهمیده بود حوصله ندارم .

 

باز عصر شد و موقع برگشتن به خونه و باز هم اون صدا از پشت سر گفت :

 

- سلام !

 

ای خـــــــــدا، دلم می خواس یدونه محکم بزنم پس کله اش ! ول کن ماجرا نبود .

 

- سلام ، امرتون ؟

 

- حالتون خوبه ؟!

 

- به مرحمت شما ! فرمایشی داشتین ؟!!!

 

- خانوم اصلانی من اومدم بابت دیروز معذرت خواهی کنم ، هر چند اصلا نفهمیدم چرا اون طور از من فرار کردید !

 

- خواهش می کنم ، شما هم باید ببخشید . رفتار بچگانه ای نشون دادم ! ببینید آقای ... ؟ ( از قصد یه جوری نشون دادم که مثلا فامیلیت یادم نمیاد ! چرا من انقدر بد جنس بودم ؟! )

 

با تعجب یه نگاهی به من انداخت و یه جورایی مثل این که می خواد بگه یعنی تو نمی دونی اسم من چیه ؟!!! خودتی ! گفت :

 

- ذاکر ! علی ذاکر !

 

خنده ام گرفته بود ولی به زور جمع و جورش کردم .

 

- ببینید آقای ... ذاکر ! بذارید بحثی که از دیروز پیش اومد رو همین الان تمومش کنیم . شما دیروز فرمودید قصد ازدواج دارید ! خوب من همون قصد رو هم ندارم ، اگه بخوام وارد یه زندگی مشترک بشم باید درسم رو ببوسم بذارم کنار ! خوتون می دونید پزشکی رشته سنگینیه و با زندگی مشترک جور در نمیاد . نظر من اینه : ازدواج محدود کننده اس !

 

- درست می فرمایید ، قصد من ازدواجه اما نه با این سرعت ! من عرض کردم خدمتتون این مدت رو برای آشنایی می خواستم با هم باشیم . از کجا معلوم که به تفاهم برسیم ؟

 

آخ ، بدجور زد تو برجکم !

 

- به فرض هم که به تفاهم برسیم ، من خودم دوست دارم تحصیلاتم رو ادامه بدم . دلم نمی خواد به لیسانس اکتفا کنم . در این صورت می تونیم دوران نامزدی رو طولانی تر کنیم و مطمئن باشید بعد از ازدواج هم کمک حالتون خواهم بود ! اگه یکم از تفریحاتمون کم کنیم و هر دومون نهایت تلاشمون رو بکنیم زودتر به جایگاه دلخواهمون می رسیم ! و زندگی رو عادی مثل بقیه ادامه می دیم ! خواهش می کنم بیشتر روش فکر کنید .

 

از یه طرف حال منو می گیره از یه طرف ببین تا کجا پیش رفته !

 

- چشم ، بیشتر فکر می کنم !

 

یه لبخند که بدجور سعی درجمع و جور کردنش داشت نشست رو لباش .

 

- کی به من جواب می دید ؟

 

- لطفا خیلی عجله نکنید ، من تا دو سه هفته نیاز به فکر کردن دارم !

 

- دو هفته !

 

لبخند زدم و گفتم : باشه دو هفته ! ( عجول ! )

 

هر چی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم . دیگه دلو به دریا زدم و با مامان راجع بهش صحبت کردم .

 

- مامان می خواستم نظرتونو بپرسم ؟

 

- در مورد ؟

 

دوتا نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم :

 

یکی از ... پسرای دانشگاه ، چند روزه گیر داده ! خواهان دوستیه اما در حد شناخت همدیگه و با قصد ازدواج . منم تو یه چاله سردرگمی بزرگ افتادم ، نمی دونم چی کار کنم . اصلا علاقه ای به ازدواج ندارم ، اینطوری محدود می شم ! بعدم منو می شناسید خودتون ، من دنبال دوستی نیستم !

 

- یعنی چی که محدود می شی ؟

 

- یعنی اینکه ازدواج دست و پای آدمو می بنده . شما خودتون یه نگاه به دور و برتون بکنید ، ببینید چقدر زیادن کسایی که بعد ازدواج پیشرفتشون بلکل منتفی شده و چسبیدن به زندگی .

 

- طرز فکرت اشتباهه . این خیلی ها ممکنه از اول خیلی دنبال درس نباشن و فقط دنبال مدرکش باشن . اگه تنبلی رو بذارن کنار و فقط یکم تلاششون رو بیشتر کنن به همه کاری می رسن و به قول تو پیشرفتشون منتفی نمی شه ! اینا فقط بهونه اس . تو همین رشته خودت ، فکر کردی الان اگه از خانوم های دکتر بپرسی متاهلین یا مجرد می گن : چون ما فکر می کردیم اگه مجرد باشیم پیشرفت می کنیم ، ازدواج نکردیم ! نه جانم ، ما انسانیم کمی هم به موقعیتمون نگاه کنیم بد نیست . علم نباید مانع رسیدن ما به کمال در زمینه های دیگه بشه !

 

- حق با شماس ولی آخه ...

 

- دیگه ولی و اما و اگه نداره . اگه حق با منه پس بهش عمل کن اگر نه هم که هیچی . خود من با کمک پدرت به خیلی جاها رسیدم . ازدواج باعث آرامش روانی افراد میشه و اتفاقا باعث پیشرفت ، اگه تنبلی کنار گذاشته بشه .

 

- بیشتر راجع بهش فکر می کنم ، حالا راجع به اون یکی موضوع بگین !

 

- و اما راجع به موضوع دوم ، اون رو هم باید خودت در موردش فکر کنی اما من بهت چندتا موضوع رو متذکر می شم : دوره این آشنایی باید کوتاه باشه قرار نیس ده سال طول بکشه تا ما یه نفرو بشناسیم ، حد و مرز ها رو رعایت کنید ، الکی قربون صدقه هم رفتن و تحت تاثیر احساسات قرار گرفتن فقط باعث می شه تا مدتی حقیقت از جلو چشماتون بره کنار و خدایی نکرده باعث جدایی بعد از ازدواج و رسیدن به حقیقت واقعی زندگی و احساس شکست . یکم هم خدا رو در نظر گرفتن بد نیست ! هر چند الان نمی شه مثل قدیما رفتار کرد ، اما در حد تعادل رعایت کردن هم به کسی ضربه نزده . دیگه خود دانی . فقـــــــــط ! سعی کنید زودتر به نتیجه برسید تا رابطه شکل رسمی تری به خودش بگیره .

 

- چشم ، ممنون به خاطر راهنمایی هاتون . واقعا از خدا ممنونم که مامان فهمیده و روشن فکری مثل شما رو به من داده !

 

- برو ، برو که من با این چیزا گول تورو نمی خورم !

 

یکم خودمو برای مامانم لوس کردم و اونم ناز یدونه دخترشو کشید FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT="

 

دو هفته با تموم فکر کردنا و درس خوندناش گذشت .

 

از طریق مهسا به علی رسوندم که یه قرار با هم داشته باشیم . اونم قرار رو عصر همون روز کمی جلوتر از دانشگاه گذاشت تا با هم بریم یه جا و صحبت کنیم . منم به مامان اطلاع دادم که نگران نشه !

 

وقتی کنار گیشه روزنامه فروشی ایستاده بودم و محو مجله ها و روزنامه ها بودم صدای بوق شنیدم ! توجه نکردم ، دیدم روزنامه فروشه اشاره می کنه : خانوم اون ماشین با شما کار داره !

 

برگشتم ببینم کیه ؟ دیدم بــله علی آقا خوشتیپ کردن حسابی ( مثل اینکه کلاسش زودتر از من تموم شده بود و رفته بود خونه یه صفایی داده بود ! ) و تو یه ماشین آخرین مدل نشستن و لبخند ژکوند می زنن ! تا دید نظرم بهش جلب شده پیاده شد و بعد سلام و احوال پرسی تعارف کرد بشینم .

 

باز اون حس بدجنسی گل کرده بود ، می خواستم بشینم عقب ولی با باز کردن در جلو توسط اون و به یاد آورن این نکته که گناه داره پسر مردم ! خیلی سنگین و رنگین نشستم جلو . اونم سوار شد و راه افتادیم . جلوی یه کافی شاپ خیـــــلی بــــــا کلاس پارک کرد و پیاده شدیم .

 

جلوی در ایستاد و در رو برای من نگه داشت تا وارد شم ( پیش خودم گفتم : بابا جنتل من ! ) . یه گوشته دنج یه میز انتخاب کرد و دوبار صندلی رو برام کشید منم نشستم ( باز دوباره پیش خودم گفتم : خدا کنه این کارا سالیان سال ادامه داشته باشه ! الهی آمین ! )

 

خودشم نشست و بعد از چند لحظه پرسید چی میل دارید بگم بیارن دیگه وسط صحبت ها مزاحم نشن . ( باز دوباره من پیش خودم گفتم : چقد هولی آخه تو بشر ! ای بابا ! من چقدر امروز با خودم حرف می زنم ، نکنه مامان صبحونه بهم تخم کفتر داده من زبون داخلیم باز شده خبر ندارم ! از قضا امروز یه احساس کاذب شیرین بودن هم می کنم ! )

 

سفارش ها رو داد و زل زد تو صورت من .

 

منم متعجب نگاهش کردم !

 

- نمی خواید چیزی بگید ؟

 

- چی بگم ؟

 

خندید و یکم از حالت معذبی که داشت دراومد .

 

- جوابتون به پیشنهاد من چیه ؟

 

- من راجع به پیشنهادتون فکر کردم و البته مامان رو هم درجریان گذاشتم ، ایشون هم در صورت لزوم به پدرم اطلاع می دن . راستش من ... خوب مشکلی با این موضوع ندارم ... البته در چهارچوب حساب شده .

 

- یعنی جوابتون مثبته ؟

 

- درسته اما من نمی خوام این آشنایی زیاد طول بکشه ، به هر حال یا به تفاهم می رسیم یا نه !

 

- اولی رو ترجیح می دم .

 

- امیدوارم که اینطور باشه ! ببینید فقط یه سری مسائل هست ، من نمی خوام تو دانشگاه بیفتیم سر زبونا . تا جای ممکن اونجا با هم کاری نداریم ، باشه ؟!

 

- لذت بخشه !

 

- چی ؟

 

- این که شدیم ما !

 

- هنوز نشدیم !

 

- چرا ، شما تو حرفاتون من و خودتونو جمع می بندید !

 

( پسرک عاشق پیشه ، حواسش به چه چیزایی هست ! )

 

سرمو تکون دادم و لبخند زدم .

 

- می شه یه خواهش کنم !

 

- تا ببینم چی باشه ؟ بفرمایید .

 

- حالا که قراره روابط دوستانه تر باشه ، می شه حداقل با اسم کوچیک همو صدا کنیم و یکم راحت تر باشیم !

 

- یکم راحت تر اشکالی نداره اما زیاد نه ، علی آقــا !

 

( با این کار می خواستم بهش بفهمونم همچین خیلی هم احساس پسرخاله بودن نکنه ! )

 

لبخند زد و گفت :

 

اطاعت می شه ، ملیکا خانوم !-

 

چه زود مقابله به مثل می کرد ! پس مثل خودم بدجنس بود !

 

تو اون قرار یکم با خانواده هم آشنا شدیم ، من فهمیدم که اون یه برادر و یه خواهر کوچکتر از خودش داره و مامانش مدیر یه مدرسه اس و پدرش هم یه شرکت ساختمانی داره . وضع مالیشون عالیه و تا حدودی از اخلاقیاتش و چیزایی که دوست داره گفت .

 

اونم متوجه شد که پدر من رئیس یه بانک ، مادرم یه استاد طراحی و نقاشی و برادرم هم دانشجو _ که البته چهار سال از من بزرگتره .

 

کم کم روزها از پی هم می گذشتند و من احساس وابستگی بیشتری به اون می کردم . شاید حدود یک ماه و نیم سپری شد که اون خواست به رابطه شکل رسمی بدیم و اجازه خواست برای خواستگاری ، که البته من هم راضی تر و خوشحال تر بودم . اینطوری هم روابطمون تعریف شده تر می بود و هم تو دانشگاه راحت بودیم و هم اینکه بیشتر با هم آشنا می شدیم ، در ضمن می تونستیم بیشتر با هم باشیم . دیگه به خودم نمی تونستم دروغ بگم ، بهش وابسته شده بودم و تا حد زیادی هم علاقمند .

 

پسر باشخصیتی بود ، خوشحال بودم که تو اون مدت از حد و حدود خودش پا فراتر نمی ذاشت و همیشه برای رفتار و گفتارش مرز خاصی رو قائل می شد .

 

مادرش با مامان تماس گرفت و قرار خواستگاری رو برای پنجشنبه شب همون هفته گذاشت . و بالاخره اون روز رسید ...

 

از صبح با مامان به سر و وضع خونه رسیدیم و میوه و شیرینی ها رو آماده کردیم . بعد مامان رفت تا لباس های پدر و مانی رو حاضر کنه ، منم از فرصت استفاده کردم و یه خواب یه ساعته کردم . وقتی بیدار شدم دوش گرفتم و یکم به خودم رسیدم و از اتاقم بیرون رفتم .

 

پدرم یه ساعتی بود که رسیده بود خونه و مانی هم که حتما تو اتاقش بود و پشت کامپیوتر .

 

به محض دیدنم به طرفم اومد و درآغوشم کشید . یه لحظه برگشتم به دوران کودکی . واااااای خدایا ، چه دوران شیرینی بود و چه زود گذشت . با بوسه ای که پدرم رو پیشونیم کاشت به خودم اومدم . و بهش خیره شدم .

 

- پس بالاخره دختر نازنین منم بزرگ شده و می خواد بره دنبال سرنوشت خودش !

 

خندیدم و گفتم : اوه حالا کو تا اون موقع ، فعلا که من مزاحم زندگی شما و مامان هستم .

 

بیشتر منو به خودش فشرد و گفت :

 

- اولا مزاحم نه و امید من و مامان ! دوما خیلی دیر نیست ، چشم به هم بزنی این دوران هم می گذره . مگه فکر کردی چقدر برای من و مامانت گذشت ، به اندازه بوییدن یه گل و البته همون مقدار لذت بخش .

 

- بابا خواهش می کنم ، تو دلمو خالی نکنید . من هنوز دلم می خواد با شما باشم .

 

- ای دختر لوس بابایی ، نه مثل اینکه تو رو نمی شه گول زد . آره بابا جون فعلا بیخ ریش خودمی .

 

خنده ام گرفت ، گونه بابا رو بوسیدم و رفتم سمت آشپزخونه .

 

دیدم مامان کنار اپن ایستاده و ما رو نگاه می کنه .

 

- پدر و دختر خوب با هم پچ پچ می کنیدا !

 

- موضوع پدر و دخترونه بود !

 

- ا ... حالا دیکه پدر و دخترونه بود ؟! باشه آقا بهزاد !

 

- ای دختر بد ! چرا میونه منو مامانتو بهم میزنی ؟ خودت که داری می ری من و مامانتو میندازی به جون هم ؟ فکر کردی ! قبل همه شماها ، مامان گلتونه که دل منو برده .

 

و با این حرف با شمت مامان رفت و بغلش کرد و گونشو بوسید .

 

مامان هم جوابشو داد و با خنده از بغل بابا اومد بیرون .

 

همیشه از این رفتار مامان و بابا لذت می بردم ، احترام همو حفظ می کردن و با آرامش مشکلات رو حل می کردن . به موقع اش هم عشق و محبتشو نو به هم ابراز می کردن . کاش من و علی هم ... !

 

ای داد بیداد ! از دست رفتم ! چه رفتم تو خیال واسه خودم ! کوتاه بیا ملیکا ! دختر تو چقدر پرویی ؟ هنوز ازدواج نکرده چه خیالایی می کنه ! ..... خوب بسه دیگه خیلی به خودم بدو بیراه گفتم !

 

برم ببینم این مانی چرا بست نشسته تو اتاقش نمیاد بیرون . چند ضربه به در اتاقش زدمو رفتم تو .

 

- سلام

 

- سلام ، خواهر ملوس من ! چه خبرا ؟ ( یه لبخند شیطنت آمیز زد و ادامه داد ! ) شنیدم داریم از دستت خلاص می شیم !

 

- چه سلام بلند بالایی کردی مانی ! نه حالا حالا هستم ! فکرشو از سرت بیرون کن ! من تا دست تو رو بند نکنم از این خونه نمی رم !

 

- حالا می بینیم . فعلا که دست خودت بند شده !

 

- ای بابا . همه امروز گیر دادن به منا ! حالا بذارید بیان ببینیم به نتیجه می رسیم ، بعد ما رو بفرستید بریم !

 

با این حرف من بلند شد اومد سمتم و منو کشید تو بغلش .

 

- خیلی لوسی مانی ، ولم کن ! له شدم !

 

- لوس که تویی ، عمرا ، بذار یکم بچلونمت ! چه معنی می ده آدم با داداش بزرگترش این شکلی صحبت کنه ؟! داداشم داداشای قدیم .

 

با این حرف بلندم کردو تو هوا چرخوند . می دونست می ترسم از این کار هر چند وقت یه بار منو این شکلی سکته می داد .

 

یه جیغ خفیف کشیدم و گفتم بذارتم زمین .

 

اونم غش غش خندید به روی سفید شده مثل گچ منو ، موهامو بوسید .

 

- برو کوچولو ! تو هنوز از یه چرخ زدن تو هوا می ترسی اونوقت می خوان شوهرت بدن ! خدا عاقبت اون بیچاره رو ختم به خیر کنه !

 

یه مشت زدم تو بازوش و رفتم پیش مامان .

 

مامان وسایل چای رو نشون داد و من کلی غر زدم ! انقدر بدم می اومد از این چای بردن تو خواستگاری که خدا می دونه . یعنی چه که دختر بدبخت هی جلوی اینو اون خم و راست بشه و چای بگیره ؟ اه ...

 

مامانم با گفتن : غر زدن موقوف ! بزرگ شدی دیگه ! از آشپز خونه رفت بیرون !

 

حدودا 15 دقیقه ای گذشته بود که رسیدن .

 

ضربان قلبم رفته بود رو 1000 تا در دقیقه !

 

صدای مهمونا از پذیرایی می اومد . کم کم صدا ها هم پایین تر اومد ، چند دقیقه گذشته بود که مامان اومد تو آشپزخونه و گفت که چای ببرم .

 

منم با کلی سلام و صلوات چای ها رو به تعدادی که مامان گفته بود ریختم و شالمو مرتب کردمو رفت سمت پذیرایی .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها