داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیبا و جذاب  زیر گنبد کبود 1بخش اول

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبو د بعد از عصر یخبندان و سیل بزر گ در روزگارهای قدی م که نسل انسانها زیاد

 

نبود، در منطق ۀ کوهستانی هِربِرزیت ی ، کنار رودخا نۀ پر آ ب سرزمین رِگا، کلبۀ محقر وکوچک ی بود ودرآن کلبه

 

سه برادر از نسل مادا ی ، به نامهای دادیار، اردلان و باریان زندگی می کردن د که در کودکی پدر و مادرشان را از

 

دست داده بودند و از آن وقتی که کوچک بودند و یادشان می آمد عموی پی ر شان که فرزندی نداشت و کشاورز

 

فقیری بود به تنهای ی از آنها نگهداری وسرپرستی می کر د . یک روز که پیرمرد به مزرعه رفته بود تا محصولش را

آبیاری کند، زمین خورد و کمرش شکست، پسرها که حالا برای خودشان مردی شده بودند ، عموی مهربانشان را

 

به خانه آو ر دند و هر چه قدر از او پرستاری کردند، پیر مرد بهتر که نشد هیچ ، بلک ه حال ا و روز به رو ز بدتر

 

میشد. یک رو ز پسرها از روی ن ا راحتی کنار رودخانه رفتند و هر سه شروع به گریه کردن نمودند ، در همین موقع

 

ناگهان پری زیبایی از آب بیرون آمد و روی آب ایستاد و از آنها پرسی د : پسران مهربان و شجاع و عاقل چرا گریه

 

می کنید؟ آنها که از تعجب گریه شان بند آمده بود و محو زیبای ی و لحن شیرین وآرامش بخ ش پری رودخانه

 

شده بودند کمی به خود آمدند و با غمگینی و ناراحتی ماجرا را برای او تعریف کردند . پری رودخانه به آنها

 

راهنمایی کرد و گف ت : چون شما را من بارها از دور دیده ام که مهربان و شجاع و عاقل هستید و د ر دنیا چشم

 

امیدتان عموی پیرتان است، کمک می کنم که دارویی آماده کنید تا به او بدهید، شفا پیدا کند و مثل روز اولش

 

سالم و تندرست گردد ولی سه چیز برای درمان عمویتان می خواهم که شما باید آنها را برایم بیاوری د ولی بدست

 

آوردن اینها کار بسیار دشواری اس ت . پسرها که خو ش حال شده بودن د گفتند : هر چه باشد تهیه می کنیم و هر

 

چقدر سخت باشد آنرا بدست آورده و برایت می آوری م . پری رودخانه گف ت : کمی از میوۀ درخت جادویی که در

 

جنگل های شمال است و یک سنگ صبور که در کوه قاف است و چند پر از تاج و کاکل شاهزاده خانم شانه بسر

 

را می خواهم که د ر دشت سرسبزی کنار دریای جنوب اس ت ، که شما باید ظرف سه هفته آنها را تهیه کرده و

 

برایم بیاورید اگر یکی از شما نتواند این کار را انجام دهد عمویتان می میرد و کاری هم از دست من بر نمی آی د .

 

پسرها قول دادند که بروند و هر جوری که شده سفارشهای پری را پیدا کرده و بر ایش بیاورند تا عمویشان

 

بهبودی پیدا ک ند و از مریض ی و خطر مر گ رهایی یاب د . پری رودخانه گف ت : هر کدام از شما باید یک مسئولیت

 

قبول کند یعنی هر کدام به دنبال یک چیز از آن سه چیز برود و در ضمن عمویتان را بیاورید و کنار رودخانه

 

بگذارید تا خدمتکاران من در نبود شما ت ا وقتی که برگردید از او مراقبت کنن د . من می دانم که او هم به جز شما

 

کس دیگری را ندارد و تا زمانی که شما برگردید او میهمان عزیز ما خواهد بو د . فقط یادتان باشد که سه هفته

 

مهلت دارید . هر سه پسر رفتند و با کمک هم عمویشان را به کنار رودخانه آوردند و بدست پری مهرب ا ن سپردند

 

و برادر بزرگتر که خیلی مهربان و رئوف بود به دنبال درخت میوۀ جادویی رفت و برادر وسطی هم که شجاع و

 

دلیر بود به دنبال سنگ صبور رفت و برادر کوچک هم که عاقل و دانا بود به دنبال شاهزاده خانم شانه بسر رفت.

 

برادر بزرگتر که نامش دادیار بود بعد از اینکه ا ز دو برادر دیگرش جدا شد کمی آذوقه و مقداری آب برداشت و

 

به سوی جنگلهای شمال رهسپار شد و از کوهه ا ی بلند و بیابانه ا ی خشک و تشن ه گذشت، بعد از مدت ی ، از دور

 

انبوهی از درختان سرسبزی را دید که همه جا را پوشانده و سایه سار خنکی را فراهم نموده بودن د خوشحال به

 

سمت آنج ا دوید تا اینکه کم کم وارد جنگل ش د در آنجا چند درخت خشکیده هم بود که در کنارشان شقایقهای

 

وحشی ای رویده بود وآنها وحشت مرموزی را در ذهن آدمی تداعی میک ر دند . چند روزی در آنجا گشت تا اینکه

 

غذا و آبش تمام شد . او هر چه گش ت اثری از درخت میوۀ جادویی ندید و از نا راحتی ، گشنگی ، تشنگی و

 

خستگی راه ، غمگین و نا امید نشست و به درختی تکیه داد اشکهایش از دو چشمه چشمانش سرازیر شده بود و

 

او زمزمه کنان با خود می گف ت : حالا چ یکار کنم؟ با چه رویی پیش برادرانم و پری رودخانه برگرد م اصلاً این

 

اشکها چه فایده ای دارد وقتی نمیتوانم برای کسی که دوستش دارم کاری انجام دهم ؟ در همین فکرها بود که

 

صدایی توجهش را جلب کرد خوب که گوش داد صدای ناله ای شنید به دنبال صدا رفت، دید ک ه سنجاب ی روی

 

زمین افتاده و از درد به خودش می پیچ د . با دقت که نگاه کرد متوجه شد که خار بزرگی در پایش فرو رفت ه و او

 

آرام به سنجاب نزدیک شد . سنجاب کوچولو به او سلامی کرد و گف ت : پسر مهربان میشه این خار را از پایم در

 

بیاوری؟ دادیار با تعجب به او نزدیک شد و سنجاب کوچولو را آرام از زمین بلند کرد و خار را از پایش در آورد

 

و قسمتی از پایین پیراهن خود را پاره کرد و با آن زخم پا ی او را بست و بع د از او پرسی د : تو چگونه زبان آدمیزاد

 

را میدانی؟ و سنجاب کوچولو را آرام وآهسته طوری که دردش نیاید روی زمین گذاش ت ، و غمگین و با دلی

 

گرفته دوباره رفت و یک گوشه نشس ت .سنجاب که ناراحتی او را دید از او پرسی د : اسمت چیست؟ او گف ت : اسم

 

من دادیار اس ت . سنجاب هم گف ت : ما حیوانات در مواقع ضروری اجازه داریم که به زبان آدمیزاد صحبت کنی م .

 

کم کم سنجاب کوچولو و دادیار با هم دوست شدن د . دادیار سر گذشت خو د ش را برای او تعریف کرد و گفت :

 

تنها عمویش که حامی آنها بوده چگونه در بستر بیماری افتاده است و بعد دستورات پری رود خ انه را برای سنجاب

 

بازگو کرد . سنجاب کوچولو وقتی که کل ماجرا را شنید به دادیار گف ت : ناراحت نباش، من کمکت می کنم که به

 

آرزویت برسی فقط باید همیشه در زندگی به جنگل و موجوداتش احترام بگذاری در این صورت است که جنگل

 

و موجوداتش به تو کمک میکنند و هر وقت مشکلی داش ت ه باشی در حل آن همراهیت مینماین د سنجاب به صحبت

 

های خودش ادامه داد و گف ت : در جنگل قوربا غ ۀ پیر ی زندگی می کند که باید پیش او برو ی ، او کنار برک ه ای

 

زیر سایۀ درخت سروی نشسته است که اگر ت و صدای چلچله ها را دنبال کنی و از این راه بروی زودتر به او

 

میرسی و سنجاب ک وچولو راه را به دادیار نشان دا د . دادیار که حالا برق امیدی در چشمانش پیدا شده بو د از

 

سنجاب کوچولو تشکر و خداحافظی کرد و به دنبال صدای چلچله ها براه افتاد. او رفت و رفت و رفت تا کنار

 

برکه رسید ، زیر درخت سرو را که خوب نگاه کرد، دید قورباغۀ پیری در آنجا نشسته است، آرام نزدیک او شد و

 

با مهربانی سلام ی کرد . قورباغۀ پیر که از ادب و نزاکت دادیار خوشش آمده بو د پرسید : از کجا می آی ی جوان ؟

 

مرا از کجا می شناسی؟ دادیار هم کل ماجرا را برای او تعریف کر د . وقتی قورباغۀ پیر داستانش را شنید چند بار

 

قور قور کرد و آنگاه پروانۀ سف یدی کنارش آمد و تعظیم کرد و گف ت : بله پیر جنگل با من چکار داری که صدایم

 

زدی ؟ آمادۀ خدمت گذاری م . قورباغۀ پیر گف ت : این دادیار است و از دوستان ماست او را به نزد بز دانا ببر که او

 

را راهنمایی کن د . دادیار بعد از تشکر زیاد از قورباغۀ پیر خداحافظی کرد و به دنبال پروانۀ سفید براه افتا د . رفت و

 

رفت و رفت تا پیش بز دانا رسی د . بز که مشغول خوردن برگ درخت بود چپ چ پ نیم نگاهی به دادیار و پروانه

 

انداخت، آن دو به بز سلام کردند و پروانه هم رفت کنار گوش بز و با زبان مخصوصی با او صحب ت کرد و همۀ

 

ماجرا را برای بز دانا تعریف نمو د وقتی که بز دانا سرگذشت دادیار را شنید به او نگاهی کرد و گف ت : ای جوان

 

به جنگل ما خوش آمدی، چون تو دوست ما هستی کمکت می کنم تا به هدفی که داری برسی و ادامه داد این راه

 

باریک را ادامه می دهی همین طور می روی تا به سر یک دوراهی می رسی، یک راه به درخت جادو ختم می شود

 

و راه دیگر، راهی است که اگر از آنطرف بروی برای همیشه در این جنگل می مانی در سر دوراهی کلبۀ یک

 

پیرزن است ، اگر به کارهایی که به تو می گوید گوش کنی او راه درست را به تو نشان می ده د . بز دانا این را

 

گفت و مشغول خوردن برگهای درخت ش د . دادیار هم از او و پروانۀ سفید تشکر کرد و از راهی که بز نشانش

 

داده بود رفت و رفت و رفت تا به یک دوراهی رسید بین آن دوراهی کلبه ای دید که با پیچکها ی سب ز جنگلی

 

پوشانده شده بو د و پرندگان زیبایی بر روی پیچکهای کلبه آوازخوانان نشسته بودند . جلو رفت و در زد و گف ت :

 

آیا کسی در این خان ه هست؟ صدایی لرزان از پشت در او را صدا کرد و گف ت : ای جوان بیا تو که منتظرت بود م .

 

دادیار در کلبه را باز کرد و به داخل رفت، دید که یک پیرزن زشت که چین و چروکهای زیادی دارد و روی

 

دماغش هم یک خال گوشتی سیاه است و از وسط آن خال سه تار موی سفید در آمد ه ، در گوشه ای تاریک با

 

چشمانی زرد رن گ که آتشی در مردمکانش دیده میش د او را نگاه میکن د . دادیار که وحشت زده شده بود کمی به

 

خودش دل و جرئت داد و از آنجایی که مهربان بود و دل کسی را نشکسته بود جلوتر رف ت و سلام کرد ، تا

 

خواست که از پیرزن سؤالی بپرسد و حرفی بزن د ، پیرزن زشت گ ف ت: من می دانم که تو دادیار هستی پرندگان

 

ماجراهای تو را برایم تعریف کرده ان د ، سه سؤال از تو می پرسم و سه کار به تو می گویم اگر جواب خوبی به

 

سؤالاتم بدهی و کارهایت را هم خوب به انجام برسانی راه درخت جادو را نشانت می ده م . و اگر نتوانستی جواب

 

دهی از همان راه ی که آمده ای باید برگرد ی . پیرزن ادامه داد و گف ت : آیا من زیبا هستم یا نه؟ دادیار با مهربانی

 

گفت: بله شما زیبا هستید و مهربانی و خوبی از چهرۀ شما پیداس ت . پیرزن دوباره پرسی د : تو روی صورتم چین و

 

چروک زشتی می بینی؟ دادیار گف ت : نه، پوست صورت شما مثل آب برکه صاف و شفاف اس ت . دوباره پیرزن

 

پرسید: ناخن ها و موهایم چطور؟ دادیار این بار هم برای اینکه دل پیرزن را نشکند، با مهربانی گف ت : ناخن ها و

 

موهای شما هم خیلی زیباست. پیرزن گفت : حالا بیا در کنارم بنشین و کمی کمر و پشتم را بخارا ن . دادیار هم

 

همین کار را کرد و بعد پیرزن گ فت: بیا شپشهای سرم را پاک ک ن . دادیار هم همین کار را کرد ولی خیلی

 

چندشش شده بود با این همه به روی خودش نیاورد و کارش را به خوبی انجام دا د . سپس پیرزن گفت : راه را به

 

تو نشان می دهم ول ی آخرین کار را می خواهم به تو بگویم که انجام دهی وقتی که برای عموی خودت میو ه می

 

چینی برای من هم چند میوه بیاور و گرنه راه بر تو طولانی می شود و زمانی به عمویت می رسی که مرده اس ت .

 

دادیار قبول کرد و از پیرزن تشکر کرد و پیرزن تا جلوی د ر ب کلبه ، برای بدرقۀ او رفت و گف ت : که این راه را

 

ادامه بده تا به درختی برسی که هفت رنگ است و بر تو س لا م بکندآن درخت، همان درخت جادویی اس ت . پیرزن

 

این را گفت و به داخل کلبه اش رفت و د ر ب را بس ت . دادیار هم از راهی که پیرزن نشانش داده بود حرکت کرد

 

و رفت و رفت و رفت تا به درختی هفت رنگ رسید که یک دفعه درخت به او سلام کرد و گفت : دادیار تو به

 

دنبال من می گشتی؟ م ن ماجرای تو و مهربانی هایت را شنیده ام چون به اهل این جنگل محبّ ت داشتی و در

 

کارهایت صادق بودی و به حرفهای آنها گوش کردی و کسی را نیازردی و دلی را نشکستی، من هم هر چقدر که

 

دلت بخواهد از میوه های جادویی خودم به تو می ده م . دادیار که از دیدن درخت زیبا که با او صحبت می کرد

 

خوشحال شده بود و از اینکه درخت میوۀ جادو را پیدا کرده بود سر از پا نمی شناخت و به نزدیک درخت رفت و

 

سلام کرد و درخت به او گف ت : سه بار دست روی تنه ام بکش تا سه سبد طلایی جلوی تو ظاهر شود هر سه سبد

 

میوه مال توست بردار و برای عمویت بب ر . دادیار سه بار دست روی تنۀ درخت کشید که ناگهان جلوی پایش سه

 

سبد طلایی پر از میوه دید و با شادمانی از درخت تشکر کرد و به طرف خانۀ پیرزن زشت رف ت . دید او جلوی در

 

کلبه اش منتظر دادیار است وقتی که جلوتر رفت پیرزن دادیار را صدا کرد و گف ت : برای من هم میوه آورده ای

 

یا نه؟ دا د یار با مهربانی گف ت : بله درخت سه سبد میوه به من داد که یک سبد را به شما می ده م . پیرزن گف ت :

 

نه، همۀ سه سبد میوه مال خودت فقط من یک سیب سرخ از میان سبدهایت می خواه م . سپس دادیار در بین

 

سبدهایش گشت و یک سیب سرخ به پیرزن داد و از او پرسی د : حالا می توانم بروم؟ پیرزن گفت: نه، صبر کن و

 

مشغول خوردن سیب ش د . همانطور که پیرزن مشغول خوردن سیب بو د دادیار دید که آن پیرزن زشت ناگها ن

 

شروع کرد به تغییر شکل دادن و تبدیل به دختری بسیار زیبا و دل انگیز شد و در همان هنگام که دادیار از

 

دیدن آن صحنه کمی وحشت زده و گیج و متعجب شده بود، پیر زن زشت که حالا تبدیل به دختر ی زیب ا شده

 

بود به طرف دادیار رفت و صورتش را بوسید و گف ت : تو مرا نجات دادی مدتها پیش جادوگری مرا از قصر پدرم

 

که فرمانروای این جنگل بود، دزدی د و چون با پدرم دشمنی داشت مرا به صورت پیرزنی زشت درآورد و در این

 

جنگل، تنها رها نمود و این کلبه را حیوانات جنگل برایم ساختند تا من درآن زندگی کنم و راز باطل شدن طلسم

 

این بود که روزی پسر جوانی به اینجا می آید و به دنبال درخت جادو می گردد، اگر از دست تو من یک سیب

 

جادویی می گرفتم و می خوردم طلسم باطل می ش د . دادیار که خیلی خوشحال شده بود دست دختر زیبا را

 

گرفت و گف ت : اسم تو چیست؟ دختر گف ت : اسم من ماندانا اس ت . دادیار هم که یکدل نه صد دل عاشق دختر

 

زیبا شده بود از او درخواست ازدواج کرد و دختر هم می دانست که دادیار مردی بسیار مهربان و عاقل است،

 

قبول کرد و از او درخواست کرد که ا و ل به نزد پادشا ه جنگل که پدرش است برون د . دادیار هم چون چندین روز

 

دیگر هم ف ر صت داشت قبول نمود و هر دو سبدهای میوۀ درخت جادویی را برداشتند و به سمت قصر پدر ماندانا

 

براه افتادند و بعد از مدت ی دادیار که به همراه ماندانا بود از دور قصری بسیار بزرگ و با شکوه دید که از مرمر

 

سبز ساخته شده بود و برج های با عظمت و بلندش که طلایی و نقره ای بود از دور دستها دیده میشد واین قصر

 

باشکوه در زیر نور خورشید همچون نگینی میدرخشید و پرچمهای سبز رنگش در نسیم ملای م با د به آرامی

 

میرقصید . بلاخره زمانی که آنها به نزدیکی قصر رسیدن د ماندانا ا ز شور و شوق زیا د ، دست دادیار را محکم

 

گرفت و با سرعت و اشتیا ق فراوان به آن سمت میدوید . تا اینکه آنها به قصر رسیدند و نگهبانها تا ماندانا را

 

دیدند شیپورهای شادمانی را به صدا در آوردند و ماندانا و دادیار را به داخل قصر راهنمایی کردند . وقتی که

 

پادشاه جنگل دخترش م ا ندانا را دی د بسیار خوشحال شد و او را محکم در آغوش گرفت و بوسی د و در کنار

 

خودش نشاند .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها