داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیر گنبد کبود2 قسمت یک

یکی بود یکی نبود ، در زمانی که پلیدی و زشتی در زمین وجود نداشت، فرشتۀ خاص خداوند اصل تمام زیبایی ها

 

و پاکی ها و نیکی ها را در تخم مرغی گذاشت و آن را در میان یکی ا ز ستارگان آسمان مخفی نمود تا از دس ت رس

 

شیابلو و اهریمنان محفوظ بمان د . ولی شیابلو که در جنگ از نیروها و قوای آسمانی شکست خورده بود برای گرفتن

 

انتقام، توسط نیروی اهریمنی ا ش با طرفند ی تخم مر غ ر ا از میان ستارگان آسما ن ربود و توانست با جادو و طلس م ،

 

زشتی ها و ناپاکی ها و پلیدی ها را وارد آن کند. وقتی که آنها را وارد تخم مرغ کرد نیمی از تخم مرغ سیاه و

 

تیره شد و نیمی دیگر از آن سفید و روشن باقی مان د .

زشتی ها و ناپاکی ه ا و پلیدی ها با زیبایی ها و پاکی ها و

 

نیکی ها در آمیختند و بعد شیابلو آن تخم مرغ را شکست که یک دفعه جهان به هم پیچیده شد و زشتی ها و

 

ناپاکی ها و پلیدی ها بر روی زمین پخش شدن د . در چمنزاری که خار وجود نداشت کنار سبزه ها بوته های خار

 

رویید و ساقه های گل که بی خار بودند دارای خارهای تیز و سمی و ی ا زهرآگین شدن د . در میان حیوانات،

 

حیوانات درنده و گز نده پدید آمدن د مانن د : روباه و کفتار و گرگ و تمساح و ما ر و .... ، در میان پرندگان،

 

پرندگانی شرور مانن د : جغد و خفاش و کلاغ و لاشخو ر و .... به وجود آمدند و در میان حشرات، حشرات خونخوار

 

و مزاحم مانند : مگس و پش ه و سوسگ های کثی ف و عقرب و رتی ل و .... در همه جا پخش شدند و در میان انسانها

 

، غم و اندوه ، درد و رنج ، گناه و معصیت، و انواع بیماری ه ا به وجود آمد . شیابلو و اهریمنان ، دیگر راه نفوذ بر

 

زمین را پیدا کر د ه بودند ، و توانستند از دوزخ بر روی زمین بیایند و ناپاکی ها را گسترش دهند و مردمان را از راه

 

لاین د . بعضی از این Ĥ نیک منحرف کنند و کردار نیک آنها را آلوده سازند و گفتار نیک آنها را با نفرین ها بی

 

شیاطین و اهریمنان با انسان ها ازدواج کردند و فرزندانی خونریز و خونخوار و جلاد و ستمکار و ظالم به وجود

 

آوردند که همیشه در زمین فساد کنند و جنگ و کشتار برپا سازند تا زمینی ا ن دقیقه ای در صلح و آرامش نباشند .

 

اهریمنان آزادی عقاید و اندیشه را از مردمان گرفتن د . اگر کسی بر عقای د کفر آمی ز آنها معتقد نبود کشته و اسیر و

 

زندانی می ش د . آنها آیین یکتا پرستی را به بت پرستی تبدیل کرده بودند و بعضی از مردمان نادان تندیس های

 

اهریمنان را می پ رستیدند از آن زمان تا کنون دیگر انسان ها نتوانستند راه درست را از راه غلط تشخیص دهن د به

 

همین خاطر سرگشته و گمراه شدن د ، و تنها راه بازگرداندن دنیا به حالت اولیۀ خود، در نزد ارواح هفت پادشاه در

 

زیر درخت سروی در ابرق و می باش د ،که آن ارواح منتظر فرد نیک سرشتی هستند تا راز پاک کردن دنیا از وجود

 

اهریمنان را به او بیاموزند و اسرار آن راز را فاش سازند.

 

القصه:

 

زیر گنبد کبو د ، چهار عفریت زشت و بدکار زندگی می کردند که هر چهارتای آنها از وزیران ارشد سلطان

 

دوزخ، شیابلو بودن د و هر عفریت یک مشاور جادوگر از قبیلۀ جن ها و ی ک سرلشکر قوی و جنگجو از قبیلۀ دیوها

 

داشت که افراد هر لشکر ر ا تعداد زیادی سرباز و مزدور از قبای ل اژدهاها ، عفریت ها، دیوها، غول ها، جادوگرها،

 

شام ها، آل ها، ارواح خبیث، خائنین قبیله های پریان ، اجنه ، پرندگان، حیوانات، حشرات و موجودات اهریمنی Ĥ خون

 

دورگه مانند : فتان ها و ... تشکیل می دادن د و روز به روز سپاه دوزخیان نیرومندتر می ش د . شیابلو هرگز در جنگ

 

ها شرکت نمی کرد و فقط دورادور مراقب لشکریانش بود و دستور می دا د . یکی از سلاحهایی که آنها به کار می

 

بردند، استخوان آد م یان بود که روی استخوانها وردهای جادویی نوشته ب و دند و ا ز آنها به عنوا ن سرنیزه و نوک

 

پیکان استفاده می نمودن د . هر چند که سلاحهای لشکریان اهریمنی قوی بو د ولی ابزار جنگ ی آنها به پای ابزار

 

جنگی چهار عفریت و چهار جن که در خباثت و دشمنی با انسانها سرآمد همۀ اهریمنان بودند نمی رسید.

 

شیابلوگنجینه ای از لوازم دفا عی و جنگی مانن د : شمشیرآتشین، خنجر گناه، نیزۀ زمهریر، تیر و کمان تاریکی، گوی

 

زمان، کلاه خود سخنگو و زره و سپر عنکبوت داشت. او هزاران سال پیش، زمانی که یکبار به خاطر برتری جویی

 

که من بهتر از انسانها هستم با فرشته های آسمان جنگیده بو د ، ازآن لوازم جنگی منحصر بفرد جادویی خود

 

استفاده نمود و بعد از آ نکه در نبرد با قوای آسمان ی شکست سختی خورد گنجینۀ خود را در میان شعله های

 

تاریک دوزخ مخفی کرد تا به موقع از آنها استفاده نمای د و به خاطر آن شکست تل خ ازآن زمان کینۀ انسانها

 

دردلش بیشتر ش د و همیشه منتظر فرصتی بود که یاران ش را به زمین بفرستد تا بهترین و پاکترین انسانها و

 

موجودات را شکار ک نند و از بین ببرند چون او ذاتاً روحی شرور و ویران کننده داش ت . بالاخره وقتی که خبر کشته

 

شدن دیو سیاه و یارانش و خبر نابود شدن اژدهای کوه دود و غول دریاچۀ آتش و عفریت تاریکی و مار پنج سر

 

کوه ق اف و خبر باطل شدن طلسم جنگل سبز به گوش شیابلو رسید او بسیار خشمگین شد و به عفریت هایش

 

گفت: بروید تحقیق کنید ببینید که چه کسی این کارها را کرده و یاران مرا از بین برده و سرزمین های تحت

 

نفوذم را آزاد نموده است؟ چون از زمانی که تخم مرغ را ربودم و یارانم را د ر روی زمین پخش نمودم کسی

 

جرئت چنین کاری را نداشته است بعد از اینکه همۀ مسائل را فهمیدید سریع به من گزارش دهید.

 

سپس چهار عفری ت ، چهار مشاور جنی خو د ر ا به همۀ سرزمینه ا فرستادند تا برایشان اطلاعات کسب کنن د و زمانی

 

که جن ه ا از تمامی وقایع آگاهی یافتند فوری به نزد عفریت ها بازگشتند و هر چه را که دیده و شنیده بودند

 

برای آنها تعریف نمودند و به آنها گفتن د : تنها سرزمینی که هنوز توسط آن سه برادرآزاد نشده سرزمین

 

صحراهاست. چهار جن که نامهای آنها جینکه، جنگولک، جن سرخک و جنپرک بود به چهار عفریت گفتن د : بهتر

 

است که لشکری ا ن مان را با تمام تجهیزات به سرزمین صحراها بفرستیم چو ن آلی که آن سرزمین را تصاحب

 

کرده و الآن پادشاه آنجاست احتمال دارد که در جنگ با آدمها شکست بخورد پس بهتر است ما آخرین

 

سنگرمان را حفظ کنیم و کم کم سرزمینها را دوباره پس بگیری م . عفریت ها هم قبول کردند و با ع جله پیش

 

شیابلو رفتند و پس از اینکه وقایع را برای او شرح دادن د ، نظرشان را نیز اعلان نمودن د . شیابلو بعد از اینکه سخنان

 

آنها را شنید، دستور داد که توسط چهار سردار دی و ، کل سپاهیان دوزخی را به سرزمین صحراها اعزام ک ن ن د و

 

سپس رو کرد به چهار عفریت وزیرش که نامهای آنها به ترتی ب : ارسطاتیس، کارماتیس، سیریماتیس و م ا طاناتیس

 

بود و سفارش کرد که باید در همۀ نبردها پیروز شوید اگر مؤفق نشوید شما چهار وزیر را به همراه چهار مشاور و

 

چهار سرلشکر نابود می کنم و به جای شماها افراد دیگر ی برمی گزینم پس حواستان را به خوبی جمع کنی د .

 

تمامی آنها به همراه لشکریانشان در کمتر از یک روز از دوزخ به پایتخت سرزمین صحراها شهر خشکاب رسیدند

 

و در آنجا اردو زدن د . آنها آل و یارانش را که بر آن سرزمین حکم فرمایی می کردند از حکومت خلع نموده و

 

آنها را به جمع لشکریان فرستادند و چهار عفریت حکومت آن سرزم ی ن را خود بر عهده گرفتند و منتظر فرصتی

 

مناسب بودند که کمی قویتر شوند و هم بتوانند نقشه ای بکشند که براحتی ت م ام سرزمین های آزاد شده را دوباره

 

تصرف کنند.

 

القصه: وقتی که باریان به همراه دل افروز و پارسۀ پیرمرد و رامتین به قصر رفتند و جشن عروسی باشکوهی

 

برگزار نمودند در آن جمع باریان اعلام کر د : دوستان من ، این را بدانیدک ه من از نسل مادای هستم و تصمیم

 

گرفته ام این سرزمین ر ا (( آماد )) بخوانم، پس ا ی ن نام نیکو را بر این سرزمین نام نهادم ، زیرا سرزمینی است

 

که انگار آدمی جوانی خود را در آن گذرانده و مانند ا ی ام جو انی زیبا و مانند ا ی ام نوجوانی شورانگیز و مانند دوران

 

کودکی رویا ئی است . سپس همه حاضرین در قصر به محض پایان یافتن سخنان باریان او را تحسین نمودن د و به

 

حُسن انتخابش اَحسند گفتند و یک صدا گفتند: پاینده و سبز باد تا ابدالآباد سرزمین نسل مادای.

 

از آن زمان چه ا ر ماه گذشت و یکماهی می شد که عموی پیر باریان فوت کرده بود و همسر زیبای باریان، دل

 

افروز هم باردار بود و حکیمان گفته بودند که فرزند آنها زودتر از موعد به دنیا می آی د . خلاصه، یک روز که

 

باریان و دل افروز داشتند در با غ سر سبز و خ ر م قصر قدم می زدند و برای آیندۀ فرزندشان که در راه بود برنامه

 

ریزی می کردند ناگهان یکی از نگهبانا ن قصر با حالتی مضطرب و رنگ و رویی پریده به نزد آنها آمد و گف ت :

 

قربان، یکی از سوارهای کدوی جادویی که در خدمت آرشین کماندار بود، آمده و خبر بسیار مهمی آورده اس ت .

 

باریان دل افروز را به داخل ق ص ر فرستاد و بعد به نگهبان گف ت : او را به استراحتگاه میان باغ بیاوری د . وقتی که

 

سرباز سوار ه نظام کدوی جادویی به نزد باریان آمد به خاک افتاد و به رسم اد ب ، زمین بوسید و گف ت : پادشاه

 

دلاور و عاقل، میدانید که ما به همراه آرشین و ملکه ز ر ین تاج به طرف سرزمین صحراها حرکت کردی م . ول ی

 

وقتی که به نزدیکی پایتخت آنجا، شهر خشکاب رسیدیم از دورداشتیم به آنجا نگاه می کردیم چون ملکه گفته

 

بود که عمارت های باشکوه و برج و باروی شهر و باغ های پراکندۀ آن از دور قابل مشاهده می با ش ند. ولی وقتی

 

که ما از همان راه دور دقت کردی م چیزی جز سیاهی بزرگ و تاریکی ندیدیم، در همان موقع ملکه زرّین تاج که

 

حیرت زده شده بو د گفت : من تعجب می کنم در کنار شهر ما جنگلی نبوده چطور در این م د ت کوتاه جنگلی به

 

این انبوهی سر از خاک درآورده که اطراف شهر از زیادی درختان تاریک و سیاه شده اس ت . وقتی کمی نزدیک

 

تر شدیم فهمیدیم که در آنجا جنگلی درکار نیست بلکه اردوگاه و نیزه ها و لوازم جنگی سپاه شیابلو و موجودات

 

اهریمنی است ولی دیگر خیلی دیر شده بود چون چند شبح جاسوس خبر ورود ما را به سرزمین صحراها برده

 

بودند و آنها منتظر و آمادۀ نبرد و دستگیری ما شده بودن د . بالاخره، وقتی که به نزدیکی آنجا رسیدیم جنگ

 

سختی در گرفت و اهریمنان، آرشین دلاور و ملکه ز ر ین تاج را به اسارت درآوردند و کل سپاه ما را که درمقابل

 

آنها سوزنی در برابر کاه بودیم نابود کردند و فقط من زنده ماند م . من هم که زخمی شده بودم روزها خودم را

 

زیر شنها پنهان می کردم و شبها آهسته و آرام حرکت می نمودم که آنها و جاسوسهایشان متوجۀ من نشون د . تا

 

این که با هزار مصیبت خودم را به شما رساندم تا این خبر را به شما برسانم که آنها قصد دارند تمام سرزمین

 

های آزاد شده را پس بگیرند. شما باید فکری بکنید و یا از اینجا فرار کرده و جان خود را نجات دهید.

 

باریان که برای ا و لین بار ترس و دلهره تمام وجودش را فرا گرفته بو د به نگهبان دستور داد که از سوار کدوی

 

جادویی محافظت و پذیرایی کنند تا او فکری بکند و سوار کدوی جادویی به همراه نگهبان به داخل قصر رفت و

 

باریان زود پارسۀ پیرمرد و دل افروز را ص د ا کرد و همۀ ماجرا را برای آنها تعریف نمود ولی هر چه به دنبال

 

رامتین گشت اثری از او پیدا نکرد تا اینکه یکی از خدمتکاران گف ت : او برای شکار به بیابان رفته اس ت . باریان

 

وقتی که کل وقایع را برای پارسه و دل افروز تعریف کرد، رو به همسرش کرد و گف ت : کلیدهای گنجینه ه ا در

 

دست توست برو گردنبد و چماق و بادنجان و کلاه جادویی را بردار و برایم بیاو ر . دل افروز بعد از مدتی کوتاه

 

فقط گردنبند و بادنجان و چماق جادویی را برای او آورد و گف ت : چند روز پیش رامتین کلاه جادویی را از من

 

قرض گرفت و گف ت : برای شکار یک آهوی گریزپای می خواه د . باریان تا این را شنید کمی اخمهایش در هم

 

رفت و با لحنی تند به دل افروز گف ت : او جوان است و بی تجربه . اگر تمام ثروت و گنجینه ها را می خواست

 

حرفی نداشتم ولی کلاه جادویی برای حفظ امنیت این سرزمین اس ت و نباید از آن در راههای دیگری استفاده

 

شود مخصوصاً شکار حیو انات به این طریق دور از انسانیت اس ت و در ضمن اگر آن را گم کند دوباره نمی توانم

 

مانند آن را بدست بیاور م . پارسه هم به دخترش گف ت : دخترم این لوازم جادویی که تو مسئول نگهداری از آنها

 

شده ای، لوازم شخصی باریان نیست بلکه متعلق به همۀ مردم این سرزمین است اگر همسرت ناراحت شده حق

 

دارد تو اول باید از او اجازه می گرفتی و بعد کلا ه جادویی را به برادرت رامتین می داد ی . بعد پارسه رو به باریان

 

کرد و گف ت : داماد عزیزم، رامتین هم امانت دار عاقل و باهوشی است . به امید خدا امروز که آمد، دل افروز کلاه

 

را از او پس می گیر د . دل افروز به باریان گف ت : انگار چند وقتی در تعقیب آن آهو بوده و نتوانسته بود آن را شکار

 

کند به همین خاطر به نزد من آمد و کلاه جادویی را قرض گرفت و گف ت : ظرف چند روز دیگر به تو پس می

 

دهم. من هم چون او تنها برادرم است اطمینان کردم و دور از چشم تو کلاه را به او امانت داد م و به خاطر این به

 

تو نگفتم که شاید ناراحت بشوی و یا نگذار ی . حالا که فهمیدی امروز هرقت که آمد کلاه را از او می گیرم و به

 

تو می ده م . باریان که نمی توانست ناراحتی همسر و دوست خود پارسه را ببیند ناراحتیش را پنهان کرد و لبخندی

 

بر لب نشاند و گف ت : عزیزانم، اگر ح ر فی زدم دلخور نشوید چون الآن به آن کلاه نیاز داشت م ، کمی ناراحت شدم و

 

حالا ایرادی ندارد رامتین هم مانند برادرم است و بعد رو به پارسه کرد و گف ت : پارسۀ عزیز دل افروز و فرزندی

 

که در شکم دارد را به تو می سپارم . می خواهم به دنبال پارت راهب و دیگر دلاوران و برادر انم بروم و سپاه

 

عظیمی را تشکیل بدهم تا بتوانیم سرزمین صحراها را از چنگ اهریمنان بیرون بیاوریم و ا ز حمله احتمالی و

 

پیشروی آنها به سرزمینهای دیگر جلوگیری کنیم و آرشین کمانگیر و ملکه ز ر ین تاج را هم نجات دهی م . آنگاه

 

دستی روی بادنجان جادویی کشید که اسکلت ها و ارواح جنگجو از آن بیرون آمدن د . باریان به آنها دستور داد

 

که در نبود من از قصر و خانواده ام مراقبت کنید که آسیبی نبینن د . اسکلت ها و ارواح به فرمان باریان به سمت

 

برج و باروی قصر رفتند و در همه جای قصر پخش شدند و شروع به نگهبانی دادن کردن د . سپس باریان از پارسه

 

و دل افروز خداحافظی کرد و گف ت : یادت باشد رامتین که آمد کلاه را از او بگیری و به پدرت بدهی و به پارسه

 

گفت: کلاه نزد تو باشد که در وقت ضرورت ازآن استفاده کنی و دوباره رو کرد به دل افروز و گف ت : تا من

 

نیامده ام هرگز از قصر خارج نش و . این را گفت و چماق جادویی ر ا در کمرش گذاشت و بادنجان جادویی را در

 

کوله پشتی اش نهاد و سوار کدوی جادویی را صدا کرد، وقتی که نگهبا ن ، سوار را به نزد او آورد، باریان دست او

 

را در دستش گرفت و دستی روی گردنبند کشید و یک دفعه ناپدید شدند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها