داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار گریه آور و جذاب عشق دردناک قسمت یک

نشست سرجاش و با جذبه گفت :اهان حالا شد ....

 

بزور لقمه ی دیگری رو به دهانم حواله کردم ساکت بود و فقط زل زده بود به من سرمو به طرفش برگردوندم و اروم و با خجالت گفتم:اقای کوه ...یعینی نصیری من تا کی باید بمونم بابا من میخوام برم دانشگاه اخه ...بابازحمت کشیدم واسه رشتم ..داره وقتم هدر میره

 

لبخند نصفه نیمه ای کنج لبش نشست که خیلی زود محو شد :تا هر وقت که من بخوام ...ماشالله بابات هم که انگار نه انگار...اگه میدونستم اصلا نمیوردمت

 

:خب حالا میشه برم گردونی؟

گردنشو خم کرد و دستشو ستون چهرش کرد:نچ ....من پولمو میخوام

 

اعصابم بهم ریخت:بابای من از داره دنیا یه زمین داره که اونم دو قرون ارزش نداره

 

خندید و از جاش بلند شد و به طرقم اومد:ولی یک دختر وراج خوشگل که داره

 

اب دهنمو قورت دادم و توی چشماش خیره شدم :خوب منم که نمیتونم بهتون پول بدم بابا من میخوام برم ...اصلا به بابام بگید بیاد اینجا باهاش حضوری حرف بزنیم

 

:اتفاقا الان تو راهه ....کم کم میرسه

 

خوشحال شدم :جدی ...چه خوب

 

از جا بلندم کرد و دستامو از پشت بست سرمو کمی به عقب برگردوندم و گفتم :میشه به من روسریمو بدید ؟اخه بابام نارحت میشه

 

:هه بابای تو غیرتم داره مگه؟

 

:تو رو خدا

 

:نه نمیخواد همینجوری بهتره شاید غیرتش گل کنه پول مارو بده

 

پوزخندی زدم و گفتم :زهی خیال با طل

 

به دستم فشار اورد و منو وادار کرد به حرکت کردن رسیدیم تو سالن پذیرایی بابامو دیدم نشسته بود روی مبل و اروم با خودش حرف میزد

 

منو که دید بی احساس گفت :سلام سیما خوبی بابایی

 

میخواستم فحشو به جونش یکشم دیگه ازش متنفر بودم بدون اینکه جواب بدم نشستم روی مبل کوهستان هم کنارم و رو به بابام گفت:خوب پیرمرد اوردی پولو ؟

 

:ندارم ...بابا ندارم

 

:د نشد پس ما با این دخترت چه کار کنیم ؟

 

به چشمای بابا زل زدم ببینم چی میگه اونم خیلی بی احساس گفت :من چی بگم ....حالا ازادش کن زمینمو گذاشتم واسه فروش البته 50 میلیون بیشتر نشد

 

کو هستان پوزخندی زد و گفت :این که بکار من نمیاد برش گردون بابام وصیت کرده که سیصد میلیونو ازت بگیرم کارخونه رو راه بندازم

 

خودم پول دارم ولی نیاز دارم حالا چکار میکنی

 

بابا سرشو انداخت پایین و گفت :ندارم

 

چنان دادی کشیدم که گوش خودم درد گرفت:پس با اون پول چکار کردی

 

سری از شرمندگی تگون داد و گفت:گذاشتم شرکت های هرمی....حرومزاده ها همشو بالا کشیدن

 

میخواستم بگم خاک بر سرت ولی خوب پدرم بود اشکی از گونم چکیدو روی گردنم رو خیس کرد

 

کوهستان :واقعا که بیشعوری ...ببین مرد ناحسابی تو دو راه بیشتر نداری یا پوبو ور دار بیار

 

یا

 

منو بابا سیخ نشستیم و به دهنش زل زدیم :یا من دخترتو عقد میکنم بجای بدیهیت ور میدارم چشمام سیاهی رفت چشمامو بستم و تو دلم گفتم :بابا قبول نمیکنه....نمیکنه دیگه انقدرم پست نیست ...منو به این روانی نمیفروشه

 

چشمامو اروم باز کردم و به لبهای بابا زل زدم بدون مکث و با یه لبخند پهن گفت :قبول

 

میخواستم برم سمتش و بکشمش بلند گریه کردم:بابا اینکارونکن تو روخدا بابا منو از دست این نجات بده ..من نمیخوام زن این روانی بشم

 

بابا هم با لبخند گفت:چرا بابا من مطمنم کوهستان مرد خوبیه

 

و بعد هم عزم رفتن کرد جیغ زدم و تقلا کردم طناب دستمو باز کنم :بابا منو ببر ...بابا ازت بیزارم ...لعنت به تو و اون زمینت خدا لعنتت کنه رامین بیا منو نجات بده

 

اما بابا بدون توجه به اه و ناله ی من به همراه کوهستان رفت و منو تنها گذاشت.

 

سلام بچه ها من یه مدت نبودم برای همین نتونستم رمانمو ادامه بدم اما بچه ها لطف کردنو ادامه دادن اما نه اونجور که من می خواستم.پس خودم ادامه شو میدم.اصلا شما فک کنید این یه رمانه دیگه ست.

 

می دونستم داد زدن هیچ دردیو دوا نمی کنه...نشستم روی زمین و سرمو گذاشتم روی کاناپه اشکام مبلو خیس می کرد....بی صدای بی صدا گریه می کردم...اگه رامین پیشم بود هیچ کدوم از این اتفاقات پیش نمیومد اون حتما نجاتم می داد هر طور شده.نگاهم افتاد به کاردهای میوه خوری توی جا قاشق چنگالی روی میز...نگاهمو به در معطوف کردم تا مطمئن بشم کوهستان اون اطراف نیست.آروم آروم رفتم کنار میزو از پشت کاردو برداشتم.حتی اون لحظه حاضر بودم آدمم بکشم اما این خفتو قبول نکنم این که مثل یه برده فروخته بشم...صدای پاهاش که پیچید سریع رفتم سرجامو روی کاناپه نشستم هنوط صورتم خیس خیس بود علاوه براون یه استرس مضاعف باعث شده بود کل بدنم بلرزه.

 

_جا خوش کردی؟...بلند شو..

 

انگار نوکرش بودم که این طور حرف می زد...البته بودم...من برده ش بودم...برده....این فکر نیرومو بیشتر می کرد...دسته ی کاردو محکم تر چسبیدم کف دستام خیس عرق بود....وقتی دید تکون نمی خورم با بی حوصلگی اومد سمتم تا خواست دستشو بگیره به بازوم سریع بلند شدم و چاقو رو به سمتش هل دادم....اون لحظه حالم انقدر بد بود که به عواقب احتمالیش فکر نمی کردم...فقط آزادیمو می خواستم...

 

صدای فریادش یه لحظه پیچید تو مغزم...سریع برعکس شدمو چرخیدم سمتش که کارمو ببینم...چاقو رفته بود تو ساعدش...فقط زل زده بودم به خونی که می ریخت روی فرش...انگار دوتاپاهامو چسبونده بودن به زمین...با دست راستش محل زخمو گرفته بودو صورتش کاملا درهم بود...چند قدمی رفتم به عقب وقتی که خوردم به کاناپه تازه به خودم اومدمو دویدم سمت در...تمام بدنم نبض می زد...معده م می سوخت انگار مسیر مری تا معده مو آهن گداخته ریخته بودن.

 

_خدا مگه بهت رحم کنه....فقط این بار خدا نجاتت میده...می دونم چی کارت کنم...سفله...

 

فریادش می پیچید تو گوشم تموم وجودم می لرزید.انقدر هول بودم که اصلا نمی دونستم دارم کجا می رم..سرتا سر خونه پله بودو من هی پایینو بالا می رفتم.

 

مغزم هنگ کرده بود...یه لحظه به خودم اومدم که جلوم وایساده بودو با کینه و نفرت زل زده بود تو چشام.لرزش دستام کاملا محسوس بود.هنوز دست چپشو بادست راستش گرفته بود.کل ساعدش خونی بود.

 

_حالتو می گیرم...می بینی....زندگیتو سیاه می کنم...بیپاره ت می کنم...کاری می کنم که خودت با دست خودت یه روز که خیلیم دور نیست رگتوبزنی...کاری می کنم که ازخدا مرگ بخوای...خانوم خانوما به جهنم من خوش اومدی...

 

با دست خونیش لپمو کشید.چندشم شد صورتمو بردم عقب.زهرخندش عصبیم کرد.

 

_اگه تا حالا می خواستم عقدت کنمو زندگیتو سیاه کنم حالا دیگه ازاونم خبری نیست....دست و پاتو با یه صیغه ی نودونه ساله بهتر می تونم ببندم...

 

با نفرت لباشو به نشانه ی بوس غنچه کردو ازم دور شد.چشمامو بستمهمونجا روی پله ها نشستمو سرمو به دیوار تکیه دادم...از بوی خونی که می پیچید توی وجودم حالم داشت به هم می خورد...از حرفایی که شنیده بودم حالم به هم می خورد از خودم حالم به هم می خورد...

 

داد زدم:نیستی....

 

خودمم نفهمیدم با کی بودم...مخاطبم کی بود...منظورم چی بود.فقط یه فعل بود که تو گلوم گیر کرده بودو باید فریادش می زدم...

 

++++++++++

 

_بگیر کوفت کن....

 

سینی صبحانه رو هل داد سمتم...کمی از چای توی لیوان ریخت روی سینی

 

ازاون خنده ای گزنده و تندشو برد گوشه ی لبشو گفت:نمی خوام موقع خوندن صیغه طرفم یه مرده باشه...وقت واسه مردن زیاد خانوم خانوما.از فردا وقت داری هم خودتو هم منو راحت کنی....

 

چشمکی زدو رفت...

 

فکم از این فشادی که مدام بهش وارد می کردم درد گرفته بود.دستامو باز کرده بود البته با هزار تا تهدید جورواجور.وسایل حمومو هم پرت کرده بود سمتم که به قول خودش بیشتر بهش خوش بگذره...

 

_عوضی...

 

زمزمه وار گفتم حوصله ی رم کردنشو نداشتم.ضعف داشتم دلم می خواست این توانایی رو داشتم که صبحونه رو پس بزنم و اعتصاب کنم.اما که چی؟فقط خودمو بیشتر اذیت می کردم....لیوان چایو به لبام نزدیک کردم...چه قدر به این بوی گرم احتیاج داشتم...یاد صبحونه هایی افتادم که مامان واسم درست می کرد....باز بغض گلومو گرفت با یه قلپ چای بغضمو قورت دادمو اما هنوز سوزش اشکو گوشه ی چشمم حس می کردم...

 

+++++++++++

 

موهای خیسمو پشت سرم جمع کردمو نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار.نمی دونم چه مدت به دیوار اتاق زل زده بودم که اومد تو وگفتبلند شو عاقد اومده....عروس خانوم...

 

با تمسخر نگشو تو چشمامانداخت و بعدش از اتاق رفت بیرون...

 

نتونستم خودمو کنترل کنم و فبل از اینکه درو پشت سرش ببنده داد زدم :برو بمیر..

 

یه تی شرت اسپرت طوسی تنم بود با شلوار جین خودم نمی دونم لباسو از کجا آورده بود.بدون اینکه توی آینه خودمو نگاه کنم از اتاق بیرون اومدم....پاهام می لرزید...نمی خواستم...من نمی خواستم این طور شه....

 

لب پایینمو گاز گرفتم...احساس بدی داشتم....خفت و خواری به تمام معنا...

 

تو اون لحظه فقط پله می دیدم یه عالمه پله ی مارپیچ....سرم گیج می رفت.....لعنت به من....لعنت...

 

عاقدو دیدم روی مبل نشسته بودو سرشو توی یه دفتر خم کرده بود بعدش نگاهم افتاد به کوهستان که روی یه کاناپه نشسته بود داشت با موبایلش ور می رفت هیچ کدوم با ورود من تکون نخوردن انگار وجودم هیچ ارزشی برای کسی نداشت.

 

همه چی انقدر سریع گذشت که همش فکر می کردم خوابم توی خیالاتمم نمی دیدم که یه روز زن صیغه ای کسی بشم....همیشه هم مخالف صیغه بودم....مثل مجسمه نشسته بودم روی مبل و کوهستان رفته بود درو باز کنه...نمی دونستم کی زنگ درو زده اصلا هم کنجکاو نبودم بفهمم.

 

بعد از چند دقیقه یه زن چاقوسفید همراه کوهستان وارد هال شدن.زنه روبه کوهستان گفن:اینه؟

 

_آره....

 

_می کنمش ماه برات....

 

حتی سلامم بهش نکردم مثل آدمای لال زل زده بودم بهشون اما نمی دیدمشون...فکرم یه جا دیگه بود....زنه اومد سمتمو چونمو توی دستش گرفتو صورتمو به این ورو اونور چرخوند اما من همونطور زل زده بودم به یه نقطه ی معلق نامعلوم.

 

تحملم تموم شدو سرمو به شدت ازبین دستاش کشیدم بیرون.کوهستان بلند گفت:بروبالا....

 

عصبی گفتم:چرا؟

 

با خنده و لحن مسخره ای گفت:آخه می خوام خوشگلت کنه...گرفتی که؟

 

بعدهم دستمو کشیدو بلندم کرد.زنه جلوجلو رفت بالا.مثل جسم بی روح بودم .نشستم رویه صندلی و خودمو سپردم دست زن.کوهستان هم دم در تکیه داده بود به چارچوب درو زل زده بود به مادوتا...با یه لبخند بی معنی....

 

افكارم مثل كلاف سر درگمي بود كه هر چه سعي ميكردم سر رشته اش را پیدا کنم کلافه تر میشدم

 

- ببین چه عروس ماهیه

 

کوهستان فقط نگام کرد , نه تعریفی , نه تحسینی

 

سرش رو تکون داد و به آرایشگره اشاره کرد بره پایین.

 

اومد جلو تر و یه دستش رو زد زیر چونش

 

-نچ..نچ..نچ ... آخی , حیفی به این زودی بمیری

 

با وحشت بهش نگاه کردم . راستی اگه بلایی سرم میاورد کی میفهمید؟ نکنه راست راستی میخواست منو بکشه؟ کی میتونست به دادم برسه؟مادر بیچاره ام که نمیدونستم الان چه مصیبتی میکشه ؟یا رامین که اون سر دنیا بود و حتی نمیدونست بابا بامن چه معامله ای کرده؟

 

خون تو رگام منجمد شده بود و عرق سردی از ستون فقراتم سر خورد

 

اینقدر وحشتزده بودم که هر کس منو میدید پی به وحشتم میبرد چه رسد به کوهستان

 

- تو اگه میخواستی منو بکشی دیگه چرا این بازیها رو در میاری؟

 

قهقهه ای زد و گفت:

 

- کوچولو مگه دیوونم تو رو بکشم و واسه خودم دردسر درست کنم؟ خودت قراره خودتو بکشی

 

حیرت و وحشت باعث شده بود قوه ادراکم رو از دست بدم , واقعا نمیتونستم بفهمم چی میگه

 

- البته تو دختر قوی ای هستی ولی شرط میبندم نهایتا یه سال دووم بیاری...بعدش

 

به عمد سکوت کرد و به صورت وحشت زده ام نگاه کرد . داشتم لذت رو تو نگاهش میدیدم , لذت نگاه کردن به دختر بزک کرده ای که مثلا داشت عروس میشد ولی از شدت ترس داشت میمرد

 

ادامه داد : بعدش خودت شرتو کم میکنی و میمیری

 

و باز خندید. آب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم . این واقعا یه آدم روانی بود

 

از اینکه قرار بود مثل یه موش آزمایشگاهی زیر دستش اسیر باشم و اون هر بلایی سرم بیاره تا بفهمه کی طاقتم تموم میشه و خودمو میکشم تمام وجودم به خشم اومد

 

داد زدم : عمرا .... میفهمی؟ ....عمرا اگه من دست به همچین حماقتی بزنم

 

- صبر داشته باش کوچولو , مطمینا تا قبل از یه سال فکرت عوض میشه

 

- این همه مطمین نباش , اگه من یه سال زیر دست تو دووم آوردم اون وقت چی؟

 

- اون وقت میذارم بری

 

یه دفعه یه بارقه امید تو قلبم تابید , اگه واقعا سر حرفش میموند ... من یه بار دیگه آزادیم رو بدست می آوردم

 

احساس میکردم یه نیروی مضاعف پیدا کردم , فقط یه سال , کافی بود یه سال دربرابرش مقاومت کنم .

 

با خوشحالی گفتم :

 

- قول میدی؟

 

پوزخندی زد و گفت : مجبور نیستم

 

وا رفتم , یعنی مسخره ام کرده بود؟ احساس تحقیر و خورد شدن میکردم

 

داشت از اتاق خارج میشد داد زدم

 

- ولی من به تو قول میدم تا یه سال دیگه نه تنها زنده بمونم که مجبورت کنم به پام بیوفتی و ازم عشق گدایی کنی

 

برگشت سمتم , باز ترس برم داشت . یعنی (این زبونم فقط وقتی روبروم نبود کار میکرد , چشم که به چشمش می افتاد لال میشدم )ولی قیافه اش عصبانی نبود برعکس خیلی هم سر کیف نشون میداد

 

- بهت قول میدم تا یه سال دیگه اگه یه بلایی سر خودت نیاورده باشی بذارم بری. قول من قوله

 

اینقدر محکم و جدی حرف زد که یه ذره هم شک نکردم دروغ میگه

 

خدایا ... متشکرم . متشکرم که بازم بهم رحم کردی و یه راه پیش پام گذاشتی ... متشکرم خدا جون

 

انگار که تازه متولد شده باشم , احساس سرخوشی میکردم , احساس آزادی

 

درسته این آزادی یه سال دیگه بدست می اومد اما برام مهم نبود

 

واقعا تنها چیزی که زندگی رو برای آدما آسون میکنه امیده و وقتی امیدت رو از دست بدی , زندگیتو از دست دادی

 

ایستادم و خودمو تو اینه تماشا کردم . چقدر این پسر بی احساس بود , خودم از زیبایی خودم لذت میبردم اما اون احمق مثل ماست وایستاد و برام خط و نشون کشید . دیوونه ی روانی

 

یه لحظه بعد غم عالم به دلم نشست . امروز مهمترین روز تو زندگی هر دختر بود اونوقت من به جای اینکه خوشحال باشم و به فرداهای روشن زندگیم فکر کنم به این فکر میکردم که کی یه سال تموم میشه و من آزادیم رو بدست میارم؟

 

از پشت پرده اشک دیگه خودمو خوشکل نمیدیدم. فقط یه دختر بدبخت رو میدیدم که ....

 

سرم رو به طرفین حرکت دادم و سعی کردم افکار موذی و ناراحت کننده رو از سرم دور کنم

 

تو اینه به خودم گفتم : تو میتونی دختر ... میتونی

 

*****************************

 

هنوز از فکر و خیال کاملا بیرون نیومده بودم که دوباره در باز شد.نمی دونستم باز چی کارم داره.همونطور که روبه آینه بودم از توی آینه دیدمش.یه کاسه ی چینی با یه بطری آب دستش بود.کامل برگشتم سمتش.جرقه ای که توی ذهنم زده شد حالمو بد کرد.خیلی بی تفاوت رفت سمت میز کنار تخت و درحالی که کاسه و بطری رو میذاشت روش گفت:چرا مثل مجسمه اونجا وایسادی...خودتو آماده کن!

 

با لکنت گفتم:آ...آ...آماده....کنم؟...واس ه چی ؟

 

_بهتره خودتو به خریت نزنی....

 

ودر حالی که دستش رو داخل ظرف می بردو چیزی رو که اصلا واسم مهم نبود چیه توی دهنش میذاشت اومد سمتمو گفت:یالله...

 

سفت خودمو به صندلی چسبوندمو گفتم:برو گم شو....من...من....این اتفاق....نباید....

 

پوزخندی زدو دستشو دراز کردو بازومو کشید سمت خودش .انقدر شتابش زیاد بود نزدیک بود نقش زمین بشم.با شرم و نفرت خودمو باز کشیدم عقب و گفتم:چه طور می تونی این طور رفتار کنی....

 

لبخند مسخره ای زدوگفت:چون تورو صیغه ت کردم...می فهمی که....

 

در حالی که کم کم لبخندش به یه اخم تبدیل ی شد رفت سمت تخت و گفت:داری حوصله مو سر می بری...نذار کاری باهات بکنم که این یک سالو نتونی راه بری!

 

نزدیک بود بیفتم گریه...توی یه جهنمی دست و پا میزدم که داشت آتیشم می زد....لبه ی تخت نشستو زل زد به صورتم....

 

نگامو از نگاش گرفتم و سرمو به زیر انداختم....اون لحظه به فکر اون یا رفتارش با خودم یا چیزای دیگه نبودم فقط داشتم از خجالت آب می شدم....

 

نفس بلندو صداداری کشیدو همزمان که بلند می شد گفت:مثل اینکه تو زبون ادمی زاد حالیت نمی شه....

 

اومد سمتم...ناخودآگاه بهش خیره شدمو بیشتر توی خودم جمع شدم....من تا شونه ش بودم....بلند بودو باریک....موهای مشکی کوتاهش برق می زد انگار خیس بود....و اون چین بین ابروهاش منو می نرسوند!

 

جلوم وایساد و خم شد سرشو آورد نزدیک گوشم خیلی آروم اما شمرده شمرده گفت:هر چه قدر بیشتر لج کنی بیشتر آزار می بینی...به فکر خودتم باش!

 

واقعا به اندازه ی کافی با همین جمله منو ترسوند....یخ زده بودم و در عین حال داغ داغ بودم....عقب عقب رفتو باز نشست لبه ی تخت...می دونستم چی می خواست...می خواست من با میل خودم برم طرفش...یعنی با پای خودم چون در هر صورتم باب میلم نبود....

 

اشکام همین طور روی گونه م می ریخت....طعم شورشو تو دهنم حس می کردم....زدم به سیم آخر....

 

با قدمای لرزون رفتم سمتش....جلوش که ایستادم سرشو بالا گرفت و نگام کرد...لبمو گاز گرفتم....

 

همونطور بی هدف جلوش وایساده بودم که آقا امر کنه و من مثل یه عروسک خواسته هاشو موبه مو اجرا کنم....

 

اشاره کرد بشینم رو پاش....داشتم می مردم...انقدر داغ شده بودم که حس می کردم حتی اونم داره گرمامو حس می کنه....وقتی دید کاری نمی کنم دستمو کشید....و ناغافل افتادم روپاش....تموم عضلاتم منقبض شده بود...نیم رخم سمتش بود موهامو که اون زن بالای سرم جمع کرده بودو باز کرد....یه لرزی نشست تو بدنم...خودمو کمی کشیدم عقب که بازمو محکم گرفت....دهنمو باز کردم که چیزی بگم....که گفت:هیسسسسس.....

 

دستشو زیر چونه م بردو صورتمو چرخوند سمت خودش لباش که نشست رو لبام بی هوا چشمامو بستم....تجربه ی اولین بوسه در اون شرایط وحشتناک بود....لب پایینمو که پاز گرفت چشمامو باز کردم اما چشمای اون بسته بود....و من به این فکر می کردم که چه قدر نفساش خنکه...

 

لباشو که از لبام جدا کرد چشماشم باز شد و من هنوز لبام نیمه باز بود.

 

پوخند گوشه ی لبش بهم فهموند زیادی مطیع بودم....اما نمی دونم وسوسه لباش چی بود که نگاهمو خیره کرده بود....قلبم تند تند می زد سعی می کردم تو ذهنم حرکات بعدیشو پیش بینی کنم.....نگاهم بین لباش و چشماش که خیلی سردو بی تفاوت روی صورتم افتاده بود پیچ می خورد....پس چرا باز به لبام بر نمی گشت و منو از اون برزخی که توش بودم رها نمی کرد...صورتمو بهش نزدیک کردم...قبل از اینکه لباشو به میل خودم ببوسم با یه حرکت پیش بینی نشده منو چرخوندو و خوابوندم روی تخت.....پس این بود....می خواست منو به میل خودم نرسونه می خواست حرف من نباشه.....می خواست خودش تصمیم گیرنده باشه...می خواست وقتایی که خودش می خواد منو ببوسه و اگر من خواستم بنا به میلم ببوسمش نذاره....حتی در اون لحظاتم می خواست آزارم بده.....تی شرت اسپرت مشکی تنشو خیلی سریع درآورد و من باشرم چشمامو بستم .چه قدر گرم بود و من به شدت به نفسای خنکش احتیاج داشتم که اون دریغ می کرد.فهمیده بود که از نفساش و بوسه هاش خوشم اومده....دستاش که از زیر لباس شکممو لمس کرد باعث شد نفسمو حبس کنم و...

 

نمی دونم چه قدر بعدش بود که زیر لب زمزمه کردم ((و این منم زنی تنها

 

در آستانه ی فصلی سرد))

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها