داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار جذاب مرغ دریایی فصل اول

فصل اول

 

صبح بود و آفتاب تازه بر آمده، انوار طلایی اش را بر چین و شکن دریاي آرام می پاشید. در یک میلی ساحل، قایق

 

ماهیگیري بر پهنه ي آب آرمیده بود و به این ترتیب پیغام در سراسر آسمان به فوج مرغان دریایی رسید و هزاران

 

مرغ آمدند تا بر سر تکه اي خوراکی با هم جدال کنند. آري، روز پرهیاهوي دیگري آغاز شده بود.

 

اما در آن دور دست، آن سوي قایق و ساحل، جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، تنها داشت تمرین می کرد. در اوج

صد پایی آسمان، پاهاي پره دارش را به زیر کشیده بود، منقارش را بالا گرفته بود، و تلاش می کرد قوسی تند و

 

دردناك به بالهایش بدهد. چنین قوسی به مفهوم پرواز با سرعت کم بود، و اکنون چنان سرعتش را کم کرده بود که

 

نوازش باد را بر چهره اش حس می کرد. چنان که پهنه اقیانوس، زیر بال هایش بی حرکت می نمود. چشم هایش را با

 

تمرکزي عمیق تنگ کرد و با نفسی حبس شده در سینه، سعی کرد قوس بیشتري به بال هایش دهد. اما، ناگهان

 

پرهایش ژولید و جاناتان از حرکت باز ماند و سرنگون شد.

 

می دانید که مرغان دریایی هنگام پرواز مکث نمی کنند و هرگز، حتی براي لحظه اي، بی حرکت نمی مانند. باز

 

ایستادن از پرواز براي مرغان دریایی زشت و شرم آور است.

 

اما جاناتان، این مرغ دریایی، بدون شرمساري بار دیگر آرام، قوس تندي به بالهایش داد و سرعتش را کمتر و کمتر

 

کرد و دوباره بی حرکت ماند. بله، او مرغی عادي نبود.

 

بیشتر مرغان دریایی، زخمتی بیش از آموختن ساده ترین اصول پرواز به خود نمی دهند. فقط یاد می گیرند چطور از

 

سواحل به سوي غذا پرواز کنند و چطور بازگردند. براي بسیاري از مرغان، تنها خوردن غذا مهم است و نه پرواز. اما

 

براي این مرغ دریایی، پرواز بود که ارزش داشت، نه غذا. جاناتان لیوینگستون بیش از هر چیز، عاشق پرواز بود.

 

دریافته بود با این طرز تفکر نمی تواند مورد لطف مرغان دیگر قرار گیرد. حتی والدینش هم نگران بودند که او

 

سراسر روز تک و تنها، بارها و بارها پرواز در ارتفاع پایین را تمرین و تجربه می کرد.

 

نمی دانست مثلا چرا وقتی در ارتفاعی کمتر از نصف فاصله بال هایش روي سطح آب می پرد، با تلاشی کمتر، مدت

 

بیشتري در هوا می ماند. پرواز او با داخل شدن پاهایش در آب پایان نمی گرفت و با پاهاي تنگ به شکم چسبیده

 

اش، ردي طولانی و گسترده بر سطح آب به جا می گذاشت. وقتی فرود را شروع می کرد و با پاهاي جمع شده اش سر

 

می خورد و مسیر ماسه اي را پشت سر می گذاشت، پدر و مادرش واقعا می ترسیدند.

 

چرا جان، چرا؟ چرا این قدر برایت سخت است که مثل بقیه باشی؟ چرا پرواز در ارتفاع »: یک روز مادرش پرسید

 

!» پایین را به پلیکان ها و آلباتروس ها نمی سپاري؟ چرا غذا نمی خوري؟ جان، از تو تنها پر و استخوان مانده

 

مادر، برایم مهم نیست که پر و استخوان شده باشم، فقط دوست دارم بدانم چه کارهایی را می توانم در هوا انجام «

 

.» بدهم و چه کارهایی را می توانم در هوا انجام بدهم و چه کارهایی را نمی توانم. فقط همین. فقط می خواهم بدانم

 

ببین جاناتان، زمستان نزدیک است، قایق ها کم می شوند و ماهی ها به عمق آب می روند. اگر »: پدر با مهربانی گفت

 

لازم است چیزي یاد بگیري، درباره غذا و راه هاي به دست آوردن آن یاد بگیر. بدان که پرواز بسیار خوب است، اما

 

.» فراموش نکن پرواز براي سیر کردن شکم است

 

جاناتان مطیعانه حرف هاي پدر را تأیید کرد و چند روزي سعی کرد رفتارش مثل مرغان دیگر باشد. واقعا تلاش کرد

 

و همانطور که در اطراف اسکله و قایق هاي ماهیگیري به طرف تکه هاي نان و ماهی شیرجه می زد، به جیغ و داد و

 

جدال با دیگر مرغان پرداخت، اما فایده اي نداشت.

 

یک ماهی کولی را که به سختی به دست آورده بود، به میل خود براي مرغ پیر و گرسنه اي انداخت که به دنبال آن

 

چه بیهوده! می توانستم این همه وقت را صرف یاد گرفتن پرواز کنم. چیزهایی زیادي براي یاد گرفتن »: بود، فکر کرد

 

.» وجود دارد

 

طولی نکشید که دوباره به خلوت خود در دور دست ها بازگشت. تمرین، دانسته هایش در این باره بیشتر از تیزبال

 

ترین مرغ دریایی جهان بود.

 

در ارتفاع هزارپایی، همان طور که بالهایش را با شدت هر چه تمام به هم می زد، به سوي امواج شیرجه زد. آن گاه پی

 

برد که چرا مرغان دریایی هیچ وقت شیرجه هاي پر قدرت و تند انجام نمی دهند.

 

فقط در عرض شش ثانیه، با سرعت صد کیلومتر در ساعت در حال پرواز بود، سرعتی که در آن، بال هایش بی ثبات

 

رو به بالا کشیده می شد.

 

با اینکه همه توانش را به کار برد و تا حد امکان محتاط عمل کرد، در سرعت بالا مهارش را از دست داد و این موضوع

 

بارها و بارها تکرار شد.

 

تا ارتفاع هزار پایی اوج گرفت. نخست با همه توان، مستقیم پیش رفت، انگاه شیرجه عمودي پر قدرتی را آغاز کرد.

 

هر گاه بال چپش بر اثر فشار رو به بالا از حرکت می ماند، با شدت به چپ کشیده می شد. آنگاه براي جبران، بال

 

راستش را بی حرکت نگاه می داشت و مانند شعله اي در میان باد وحشی به راست می پیچید.

 

محتاط بودن در آن فشار شدید چندان آسان نبود. ده بار تلاش کرد و هر ده بار، وقتی سرعتش از صد کیلومتر در

 

ساعت می گذشت، مهارش را از دست می داد و به شکل توده اي از پر، به شدت در آب سقوط می کرد.

 

در حالب که آب از سر و رویش می چکید، سرانجام به این نتیجه رسید که شگرد کار این است که در سرعت بالا بال

 

هایش را بی حرکت نگه دارد. بله، سرعت خود را تا پنجاه کیلومتر در ساعت برساند و بعد بال هایش را بی حرکت

 

نگه دارد.

 

بار دیگر در ارتفاع دو هزار پایی تلاش کرد. چرخی زد و حالت شیرجه به خود گرفت. درست در لحظه اي که

 

سرعتش از هشتاد کیلومتر می گذشت، منقارش را مستقیم به سمت پایین گرفت و بال هایش را با صلابت گشود. این

 

کار تمام توانش را می طلبید، اما کارساز بود. در عرض ده ثانیه به سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت رسید. حالا

 

در میان مرغان دریایی به رکوردي جهانی دست یافته بود.

 

اما این پیروزي دیري نپایید، چون درست در لحظه اي که زاویه بال هایش را تغییر داد، ناگهان همان فاجعه

 

وحشتناك و مهارناپذیر تکرار شد و در سرعت صد و پنجاه کیلومتر در ساعت، با ضربه اي انفجار گونه مواجه شد.

 

جاناتان، مرغ دریایی، انگار میان هوا و زمین منفجر شد و به شدت به سطح آب دریا خورد که چون سنگفرش سخت

 

می نمود.

 

وقتی به خود آمد، مدتی از تاریکی هوا گذشته بود. زیر نور ماه بر سطح اقیانوس شناور بود و بال هایش چون دو قطعه

 

سرب، سخت و سنگین بود. اما بار شکست بر دوشش، از آن هم سنگین تر بود. با درماندگی آرزو کرد کاش سنگینی

 

شکست آن قدر زیاد بود که او را آرام آرام به قعر دریا می فرستاد و همه چیز را پایان می بخشید.

 

چاره اي نیست، من مرغ دریایی ام و »: همان طور که در آب فرو می رفت، صداي غریب و ژرف از درونش برخاست

 

محدود به طبیعت خویش، اگر قرار بود با سرعت پرواز کنم، باید بال هایی به کوتاهی بال هاي شاهین داشتم و به

 

جاي ماهی، موش می خوردم. پدرم حق داشت. باید دست از حماقت بردارم. باید به خانه و نزد مرغان دیگر برگردم و

 

.» به آنچه هستم راضی باشم، یک مرغ دریایی بینوا و محدود

 

صدا خاموش شد و جاناتان همه چیز را پذیرفت. جاي یک مرغ دریایی هنگام شب، ساحل است. با خود پیمان بست از

 

این لحظه به بعد یک مرغ عادي باشد. با این کار همه را خوشحال می کرد.

 

خسته و فرسوده از آب تیره جدا شد و به سوي خشکی پرواز کرد. خوشحال بود که درباره پرواز در ارتفاع پایین

 

چیزهایی آموخته است.

 

اما نه، به پایان راه رسیده ام، تمام چیزهایی که آموخته ام دیگر تمام شد. من یک مرغ دریایی مثل »: با خود اندیشید

 

آنگاه با رنجی افزون تا ارتفاع صد پایی اوج گرفت و همان طور که به «. مرغان دیگرم و مثل آن ها پرواز می کنم

 

سختی بال هایش را بر هم می زد، به سمت ساحل پرواز کرد.

 

حال تصمیم گرفته بود مانند مرغان دیگر باشد، احساس بهتري داشت. دیگر با آن نیرویی که او را به سوي آموختن

 

می کشاند، پیوندي احساس نمی کرد. دیگر تلاش و شکستی در کار نخواهد بود. آه، چه زیبا بود! پرواز در دل

 

تاریکی، رها از هر اندیشه اي و پیش به سوي نوري که بر فراز ساحل پرتو انداخته بود.

 

!» مرغان دریایی هرگز در تاریکی پرواز نمی کنند »: همان صداي ژرف و مبهم به نشانه هشدار بلند شد «! تاریکی «

 

چه زیباست! نور ماه و چراغ ها روي آب می درخشید و ردي از شعاع نور »: جاناتان توجهی به صدا نکرد. فکر کرد

 

...» فانوس دریایی کوچک در تاریکی شب به جاي می ماند. همه چیز چه آرام و دلنشین است

 

فرود بیا! مرغان دریایی هرگز در تاریکی پرواز نمی کنند! اگر بنا بود در تاریکی پرواز کنی، باید چشمان جغد می

 

داشتی! باید مغزي پیشرفته تر می داشتی! بال هاي کوتاه شاهین باید از آن تو می بود!

 

جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی، آنجا در دل شب، در ارتفاع صد پایی پلک هایش را بر هم زد. درد و رنج، و

 

تصمیمی که گرفته بود ناپدید شد.

 

» بال هاي کوتاه، بال هاي کوتاه شاهین «

 

چقدر احمق بودم! تنها چیزي که نیاز دارم بال هاي کوچک و کوتاه است، کافی است پرهایم را » ! بله، راه حل همین بود

 

!» بیشتر جمع کنم و تنها با نوك بال هایم بپرم! بال هاي کوتاه

 

تا ارتفاع دو هزار پایی بر فراز دریاي تیره اوج گرفت و بی آنکه لحظه اي به شکست یا مرگ بیندیشد، پرهاي جلویی

 

را به بدن چسباند و تنها بخش نیزه اي نوك بال هایش را در برابر باد گسترد و حالت شیرجه به خود گرفت.

 

صداي باد در سرش غرشی سهمناك داشت. صد کیلومتر، صد و پنجاه کیلومتر، دویست کیلومتر در ساعت... و باز هم

 

بیشتر و بیشتر. حالا فشاري که در سرعت دویست کیلومتر در ساعت احساس می کرد، به دشواري سرعت صد

 

کیلومتر در گذشته نبود. با دادن انحنایی ظریف به نوك بال هایش، شیرجه را متوقف کرد و زیر نور ماه، بر فراز امواج

 

چون گلوله توپی خاکستري جهید.

 

دویست کیلومتر در ساعت! و کاملا » . چشم هایش را بست تا در مقابل هجوم باد در امان باشد و سرشار از سرور شد

 

...!» مهار شده! اگر به جاي ارتفاع دو هزارپایی از ارتفاع پنج هزارپایی بپرم، به چه سرعتی می رسم

 

عهد و پیمانی که همین چند لحظه پیش با خود بسته بود، همه از یاد رفت و همراه باد به دوردست ها رسید. اما از

 

پیمان شکنی خود پروایی نداشت. این پیمان فقط به درد مرغانی می خورد که عادي بودن را پذیرفته اند. کسی که به

 

اوج آموخته هایش می رسد، نیازي به این عهد و پیمان ها ندارد.

 

با طلوع آفتاب، تمرینش را از سر گرفت. قایق ماهیگیري از ارتفاع پنج هزارپایی به نقطه اي روي پهنه آبی دریا می

 

مانست. فوج مرغان همچون مهی از ذرات خاك می چرخیدند.

 

زنده بود و از شعف، ارتعاشی دلنشین در خود احساس می کرد و از اینکه بر ترسش فائق آمده بود، به خود می بالید.

 

آنگاه بی هیچ طرح و برنامه خاصی، پرهاي جلویی بال هایش را به بدن چسباند و در حالی که پرهاي کوتاه و زاویه

 

دارش را می گسترد، مستقیم به سوي دریا هجوم برد. زمانی که ارتفاع چهارهزار پایی را پشت سر گذاشت، به سرعت

 

نهایی خود رسیده بود. باد چون دیوار صوتی محکم و کوبنده اي، راه را بر شتاب او می بست. حال با سرعت سیصد و

 

پنجاه کیلومتر در ساعت، مستقیم به طرف پایین پرواز می کرد. آب دهانش را فرو می داد و می دانست اگر بال

 

هایش در آن سرعت جمع نشود، ریز ریز می شود. اما سرعت، قدرت بود. سرعت لذت بخش بود و زیبایی ناب.

 

تلاشش را در ارتفاع هزارپایی از سر گرفت. نوك بال هایش در هجوم باد مهیب، مرتعش بود. قایق و فوج مرغان با

 

سرعتی شهاب گونه به سویش هجوم می آوردند و نزدیک و نزدیک تر می شدند.

 

نمی توانست از حرکت بایستد، حتی نمی دانست در آن سرعت چطور بچرخد.

 

تصادم به معناي مرگ آنی بود.

 

پس چشمانش را بست.

 

در آن صبحگاه، درست پس از طلوع آفتاب بود که آن واقعه رخ داد و جاناتان لیوینگستون، با چشمانی بسته و

 

سرعتی معادل سیصد و پنجاه کیلومتر در ساعت، در میان غرش مهیب باد و پر، به سوي فوج مرغان سرازیر شد. این

 

بار هماي سعادت بر او لبخند زد و هیچ کس کشته نشد.

 

زمانی که منقارش را به سوي آسمان گرفته بود، هنوز دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت سرعت داشت و وقتی

 

سرعتش را به سی کیلومتر کاهش داد و سرانجام دوباره بال هایش را گشود، قایق در آن ارتفاع چهارهزار پایی چون

 

ذره اي بر پهنه دریا به نظر می رسید.

 

سرانجام پیروز شده بود. سرعت نهایی! یک مرغ دریایی با سرعت سیصد و پنجاه کیلومتر در ساعت! موفقیت عظیمی

 

بود، باشکوه ترین لحظه در تاریخ مرغان دریایی! و گشوده شدن عصري تازه در برابر جاناتان. همان طور که به سوي

 

جایگاه خلوت تمرین خود پرواز می کرد، بال هایش را براي شیرجه از ارتفاع هشت هزارپایی جمع کرد. همان موقع

 

تصمیم گرفت نحوه دور زدن را کشف کند.

 

پی برد اگر تنها یکی از پرهاي نوك بالش را به اندازه کمتر از سه سانتی متر حرکت دهد، در آن سرعت شگرف،

 

چرخشی تند و انعطاف پذیر خواهد داشت. هر چند پیش از آموختن این درس پی برده بود که دادن بیش از یک پر

 

در آن سرعت، می تواند او را چون گلوله اي به چرخش وادارد... و جاناتان نخستین مرغ دریایی روي زمین بود که به

 

چنین شگردهایی در پرواز دست یافته بود.

 

آن روز هیچ وقتی را براي گفتگو با سایر مرغان صرف نکرد، تا بعد از غروب آفتاب پرواز کرد و چرخ زدن، غلتیدن

 

آرام، غلتیدن درجا، چرخش وارونه و چرخش فرفره اي را یاد گرفت.

 

زمانی که در ساحل به مرغان پیوست، تاریکی همه جا را گرفته بود. خسته و گیج بود. اما براي فرود، شادمانه چرخی

 

زد، چرخشی ناگهانی و درست پیش از لمس زمین. فکر کرد اگر مرغان ماجراي پیروزي غیر منتظره او را بشوند،

 

سرشار از وجد و سرور می شوند. حال، چه بسیار چیزها که پیش روي زندگی وجود دارد! به جاي این تقلاهاي کسالت

 

بار دور و اطراف قایق ماهیگیري، حال دلیلی براي زیستن هست! حال می توانیم به فراسوي جهالت گام بگذاریم، می

 

توانیم خود را موجوداتی هوشمند، با مهارت و برتر ببینیم! می توانیم پرواز را بیاموزیم .

 

نوید سالهاي آینده پیش رویش می درخشید و ندایی خوش سر می داد.

 

هنگامی که فرود آمد، گویا مدتی از تشکیل شوراي مرغان می گذشت، در واقع منتظر جاناتان بودند.

 

!» جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی! وسط بایست «

 

کلام مرغ ارشد، لحنی بسیار رسمی داشت. در وسط ایستادن تنها به معناي ننگ و شرمی بزرگ بود، در وسط ایستادن

 

به موجب افتخار نیز راهی بود که از آن طریق رهبران پیشرو فوج معرفی می شدند. جاناتان اندیشید:

 

حتما فوج امروز صبح شاهد موفقیت غیرمنتظره من بوده است! اما من افتخار نمی خواهم. آرزوي رهبري فوج را هم «

 

ندارم. فقط می خواهم آنچه را یاد گرفته ام با آنان در میان بگذارم تا افقی را که پیش روي همه ماست، نشانشان

 

گامی به پیش برداشت. «. دهم

 

!» مرغ دریایی، جاناتان لیوینگستون! به خاطر این ننگ، مقابل فوج مرغان در وسط بایست »: مرغ ارشد گفت

 

در وسط »: انگار ضربه اي بر او وارد آمد. زانوانش سست شد. پرهایش فرو افتاد و همهمه اي در گوشش پیچید

 

!.» ایستادن به خاطر ننگ؟ غیر ممکن است! آن پیروزي بزرگ! متوجه نیستند! اشتباه می کنند، اشتباه می کنند

 

زیر پا ...»: صدایی خشک و رسمی با بر زبان جاري ساختن این کلمات بلند شد «... به دلیل وظیفه ناشناسی وقیحانه «

 

...» نهاندن اصالت و سنت خانواده مرغان

 

ایستادن در وسط به دلیل ننگ، به مفهوم طرد شدن از جامعه مرغان و تبعید بود، زندگی در انزوا در میان صخره هاي

 

دوردست.

 

جاناتان لیوونگستون، روزي فراخواهی گرفت که بی مسئولیتی سودي ندارد. زندگی ناشناخته است و قابل شناخت «

 

.» هم نیست، همین را می دانیم که به دنیا آمده ایم تا غذا بخوریم و تا زمانی که می توانیم، زنده بمانیم

 

بی مسئولیتی؟ »: مرغ دریایی هرگز در پیشگاه شوراي مرغان پاسخی نمی دهد، اما جاناتان به سخن در آمد و گفت

 

چه کسی مسئول تر از آن مرغ دریایی که به دنبال مفهوم و هدف عالی زندگی است و »: فریاد برآورد «...! برادران من

 

آن را یافته؟ هزاران سال است که در تکاپوي یافتن کله ماهی بوده ایم. ولی حالا دلیلی براي زندگی، براي آموختن،

 

براي کشف و براي آزاد بودن داریم! به من تنها یک فرصت دیگر بدهید، اجازه بدهید آنچه یافته ام به شما نشان

 

...» دهم

 

اما گروه مرغان همچون سنگ شده بودند.

 

و در یک حرکت هماهنگ گوش هاي خود را گرفتند و به او «. برادري مان از هم گسسته است »: همه یک صدا گفتند

 

پشت کردند.

 

جاناتان باقی روزهاي زندگی اش را در تنهایی سپري کرد، اما آن سوي صخره هاي دور دست نیز پرواز کرد. اندوه او

 

تنها به خاطر تنهایی نبود، به خاطر این هم بود که مرغان دیگر نخواسته بودند پرواز شکوهنمدي را که انتظارشان را

 

می کشید، باور کنند. نخواسته بودند چشمان خود را بگشایند و حقیقت را ببینند.

 

هر روز چیزهاي بیشتري یاد می گرفت. فهمید با شیرجه هاي تند در سرعت بالا می تواند به ماهی هاي کمیاب و

 

خوشمزه اي که در عمق سه متري آب گرد می آمدند، دست یابد. به این ترتیب دیگر براي بقا نیازي به قایق هاي

 

ماهیگیري و نان پسمانده نداشت. آموخت در هوا بخوابد و شب هنگام در امتداد باد ساحلی پرواز کند و از غروب تا

 

طلوع آفتاب مسافتی صد و شصت کیلومتري را بپیماید. با همان تسلط درونی اش، می توانست در میان مه غلیظ دریا

 

پرواز کند، از مه بگذرد و به آسمان درخشان و زیبا برسد... در حالی که در همان زمان سایر مرغان، روي زمین به سر

 

می بردند و جز مه و باران نصیبی نداشتند. او آموخت سوار بر بادهاي مرتفع، بر فراز سرزمین هاي دور، پرواز و از

 

حشرات لذیذ تغذیه کند.

 

آنچه روزي براي فوج مرغان آرزو داشت، حال خود به تنهایی به دست آورده بود. پرواز را آموخت و افسوس بهایی

 

را که براي آن پرداخته بود، نمی خورد. جاناتان دریافت که یکنواختی، ترس و خشم دلیل کوتاهی عمر مرغان است و

 

با بیرون راندن این پندارها از ذهنش، به واقع زندگی طولانی و مسرت بخشی را براي خود رقم زد.

 

آنگاه در آن شامگاه، آن دو آمدند و جاناتان را در آسمان محبوب خود در حال پروازي دلنشین یافتند. دو مرغی که

 

کنار بال هاي او پدیدار شدند، چون نور ستارگان درخشان بودند و نوري که از آن ها می تابید، در آسمان باشکوه

 

شب، تلالویی دلپذیر و محبت آمیز داشت. اما زیباتر از همه، مهارتشان در پرواز بود. نوك بال هایشان درست در سه

 

سانتیمتري نوك بال هاي او قرار داشت.

 

جاناتان، بدون هیچ کلامی آنان را آزمود، آزمونی که تا به حال هیچ مرغی از سر نگذرانده بود. بال هایش را چرخاند و

 

قبل از اینکه بی حرکت بماند، سرعتش را تا یک کیلومتر در ساعت کاهش داد. دو مرغ نورانی همراه او به نرمی

 

سرعتشان را کم کردند و در جا بی حرکت ماندند. آنان پرواز آرام را بلد بودند.

 

جاناتان بال هایش را جمع کرد، چرخید و به حالت شیرجه با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت درآمد. آن دو نیز با

 

آرایشی بی نقص، به سرعت همراه او سرازیر شدند.

 

سرانجام جاناتان با همان سرعت، حرکت مستقیم خود به سوي بالا را تبدیل به چرخش عمودي ممتدي کرد. آن دو

 

نیز همراه او چرخیدند و لبخند زدند.

 

بسیار عالی! »: جاناتان جالت عادي پرواز به خود گرفت و پیش از آنکه سخنی بگوید، مدتی خاموش ماند. آنگاه گفت

 

»؟ شما کی هستید

 

...» ما از فوج توییم جاناتان، ما برادران توییم «

 

صدایشان آرام و استوار بود.

 

.» آمده ایم تو را بالا ببریم، به خانه «...

 

پرواز می کنیم. دیگر نمی توانم این تن « باد کوهستان کبیر » من خانه ندارم. فوج ندارم. مطرودم. اکنون بر فراز قله «

 

.» فرسوده را از ارتفاع چند صد پایی بالاتر ببرم

 

چرا، می توانی جاناتان! چون بالا رفتن را آموخته اي. یک دوره از درس هایت به پایان رسیده و وقت آن است دوره «

 

.» دیگري را آغاز کنی

 

جاناتان، مرغ دریایی، سراسر زندگی گذشته اش را به وضوح پیش چشمانش دید، آنگاه آن لحظه را کاملا درك کرد.

 

بله حق با آن ها بود، می توانست بالاتر اوج بگیرد، وقت آن بود که به خانه برود.

 

.» حاضرم »: سرانجام گفت

 

آنگاه همراه با دو مرغ ستاره گون اوج گرفت و در تاریکی مطلق آسمان ناپدید شد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها