داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار جذاب واحساسی و خواندنی مزاحم همیشگی فصل اول

یکی بود یکی نبود!غیر از خدا هیچکس ....هیچکس؟آره هیچچچچچچچ کس نبود!!مثه همه قصه های خوب که با آدمای خوب شروع میشه ایندفه...میخوام با آدم بدای قصه شروع کنم مثه شوکا مثه شادی مثه ...مثه من!مثه آرش ..

 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو ...سادگی؟ینی همش تقصیر من بود؟

 

آره غیر از خدا هیچکس نبود یه دختری ...یه دختر بدی بود به اسم مریم!مریم رستگار!هه رستگاررررر!ولی آنیتا صداش میکردن شیما صداش میکردن سوده صداش میکردن! خلاصه هزارتا اسم داشت و خودش میون اینهمه اسم سرگردون بود!یه دختری بود که نمیخواس بد باشه اما شد ... درس نیس اول قصه با آدمای بد شروع شه ولی همه چی که مثه فیلمای هندی نیس !حقیقته بقول یه شاعر که میگفت: یادت میاد یکی میگفت حقیقتم مصیبته؟

یه زنی بود به اسم شوکا!که تو خونه فساد زندگی میکرد اسم مادر واسش نجس بود ولی اون مادر من بود،من نطفه حرومی بودم از این زن و یه پسر 18 ساله عاشق به اسم پویا که باباش تاجر بود ازون بچه مایه دارا که بابا ننش فقط 45 دیقه وقت واسه تربیت کردنش گذاشتن بقیه وقتا پول ریختن تو جیبش تا آقا خوش بگذرونه.

 

از قضا پویای قصه ما عاشق شوکا میشه و...من....هه خنده داره میبینی؟از اولشم کثیف بودم!نجس بودم!حروم بودم!

 

شوکا میخواسته از ایران بره ولی پویا نمیذاره عقدش میکنه پنهونی و باهاش قرار میذاره که من بدنیا بیام بعد هری!هر جایی میخواد بره خلاصه من بدنیا میام شوکا میره...و پویا منو بزرگ میکنه تا1 سالگی که قصد ازدواج مجدد به سرشون میزنه!وقتی منتظر بچه میشن با خانومشون!میبینن که بعلههههه از شوکا خانوم رو دس خوردن و پویا بچه دار نمیشه!

 

و من.... تنها شدم!مثه همیشههههه!!!!پویا منو پس داد به خانوم رئیس!اون رئیس خونه فسادی بود که شوکا توش کار میکرد،منو انداخت سرشو رفت دنبال خوشیش!

 

حالا نه پدر داشتم نه مادر!نه خواهر ونه برادر.... هیچی!و اونموقع بود که فهمیدم غیر از خدا هیچ کس نبود!وهیشکی فکر نکرد زندگی کردن تو یه خونه فساد با 4 تا زن بدکاره چه عاقبتی واسه من میسازه!

 

شادی:آنی آنی!داری چه غلطی میکنی عوضی؟برو بچه ها رو صدا کن جلسه اس!

 

سرمو به نشانه فهمیدن تکون دادمو رفتم تو اتاق.

 

_پاشید شادی کارمون داره !جلسه اس!

 

سونیا سیگارشو تو جاسیگاری خاموش کرد و گفت:اههههههههههه!عجب حالی داره این شادی!

 

مینا که داشت آرایششو غلیظ میکرد گفت:چیکار داره خیر سرش؟؟؟

 

دلارام:درس صحبت کنا !مثه اینکه یادت رفت همین شادی خانوم بود که بهت پناه داد!

 

_خبه حالا بسه بلندشین بحث نکنین!

 

همه دور میز بزرگی که تو اتاق شادی بود نشستیم،البته همه که نبودن بعضیا سر پست بودن!

 

شادی دو سه تا روزنامه پرت کرد وسط میز،همه با تعجب همدیگه رو نگاه کردیم که شادی با صدای ضعیفی گفت:برید صفحه حوادث...

 

توی صفحه حوادث با تیتر درشتی زده بودن بدنبال پرونده قتل کلاغ ها!

 

سونیا:خب این ینی چی؟

 

شادی با لحن تلخی گفت:دیشب صدف و زیبا رو سلاخی کردن.همه با بهت همدیگه رو نگاه کردیم،ناهید اشکی از چشاش پایین اومد و گفت:این امکان نداره!!

 

شادی:چرا امکان داره !

 

دلارام:کجا این اتفاق افتاده؟!

 

شادی: یه دیوونه روانی که احتمالا مرد هم بوده،چندتا زن هرزه که دوتاشون زیبا وصدف بودن رو سلاخی کرده و قطعه قطعه های بدنشونو توی کیسه زباله انداخته!همه رو هم یه جا ننداخته.. ..توی مناطق مختلف شهر!

 

خواستم بگم مواظب خودتون باشید فعلا یه چند وقتی پارتی مارتی تعطیل،همه تون میدونید اردشیر یه شغل جدید براتون پیدا کرده،آنی با گیلدا که تو دانشگاهن ساقین،بقیه بچه ها به مشتریای آشنا مواد میدن تا خطر بگذره،لباسای تابلو نپوشیدن یه مدت...فلورا تو با مینا با ماشین تو خیابونا وپارکا گشت میزنید و دختر فراری پیدا میکنید....خلاصه حواستون باشه.... تو این جعبه وسایل گذاشتم استفاده کنین!

 

من همینطور که روزنامه دستم بود بلند شدم هنوز تو بهت بودم .مینا:حواست کجاس؟شادی صدات میکنه!

 

_بله؟

 

شادی:نظرت چیه؟

 

بچه ها داشتن سر وسایل دفاعی که شادی براشون گذاشته بود دعوا میکردن،نگامو ازشون گرفتمو گفتم:راجع به؟

 

شادی:ساقی دانشگاتون میشی؟

 

_نه من رابط میشم.

 

شادی :فرزاد دیشب زنگید تو و مینا رو رزرو کرد گفت مهمونی الف داره!

 

_ خصوصی عشق و حالی؟

 

شادی:آره دیگه...راستی دارم خونه رو هم عوض میکنم،اردشیر آمار داد مثه اینکه خونه تحت نظره!

 

_خب باشه .

 

رفتم تو اتاقم.بفرما اینم از آخر و عاقبت ما!داشتم سکته میکردم،نکنه سراغ ما هم بیاد؟قتل کلاغ ها!کلاغ..بنظر من باید مینوشت جغد ها...جغد های شوم....هه!

 

تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد،_بله؟

 

*سلام خوشگله!

 

_ سلام شما؟

 

*بی معرفت نشناختی؟

 

_سیما تویی؟؟؟؟؟؟؟

 

سیما:بیشعور!بیام لهت کنم ؟حالا دیگه منو بجا نمیاری؟

 

_ ببخشید تو جو بودم!

 

سیما:چرا؟ آیس * زدی؟

 

_نه بآوووووو!آیسم کجا بود؟شه خبر؟تازه از دوبی اومدی؟

 

سیما:آره کشتی رو خالی کردم !

 

_محموله بسلامت رسید؟

 

سیما:آره بابا تاجره کلی حال کرد صد هزارتا اضاف بر مالیاتم داد!(خندید)

 

_چندتا لباس بود؟

 

سیما: سی تایی میشدن!جون تو یکی از یکی آس تر!

 

_بنجل که ننداختی بهشون؟

 

سیما: بنجل کدومه؟همه تازه از تولیدی در اومده بودن

 

_ای بابا! دس وردار این کار عاقبت نداره...

 

سیما:چیه ؟حتما میخوای بیام تو کار تو که صادرات ملحفه و رو تختی دو نفرس!

 

خندیدم و گفتم:آخه ...دهن منو وا نکن یه چیزی برمیگردم بهت میگم 48 ساعت بری تو کما ها!

 

سیما:جووووووووون!کتک خوردتیم لوتی!

 

_ میگم یه قرار بذار همدیگرو نبینیم!

 

سیما:اوکی!کی کجا؟

 

_فردا ساعت پنج با افشین و تی تی و برو بچز میخوایم بریم د در!

 

سیما:باشه میام.کاری باری؟

 

_قربانت ،انقدر جنس بنجل به مردم ننداز!

 

سیما:.....!!

 

_فحش نده دیوانه!باشه خب

 

سیما:بای

 

_بای

 

بدو بدو رسیدم به کلاس و در زدم...درو باز کردم هیشکی نبود.یکی از پشت گفت:سلام خانوم رستگار بچه ها تو آمفی تآترن!

 

_ سلام مرسی.

 

بسمت ساختمون آمفی تآتر داشتم میرفتم که سهیل صدام کرد!

 

سهیل:سلام خانوم خوشگله تحویل نمیگیری!

 

_آخه میمون تحویل گرفتن داره!

 

تو دانشگاه بچه خوبی بودم و با هیچ پسری دوس نبودم،درست بود که شغلم ... بود ولی از مردا ،کلا جنس مذکر متنفر بودم!

 

سهیل:با ما به ازین باش که با دوستاتی !

 

_ چو خروسی تو که وقتی نشناسی ورنه!من به هر عربده ای بی محلی ساخته ام!

 

سهیل:شنیده بودم ادبیاتت خوبه!اما نه تا این حد!

 

دیگه جوابشو ندادم تا وسطای راه رو مخ من بود که یکی صداش کرد!

 

نیما:سهیل میای؟شاهین کارت داشت؟

 

سهیل: اومدم اومدم!

 

_هیییی!خدارو شکر رفت!

 

نیما خندید و گفت:منم فهمیدم اذیتتون کرد نه؟

 

_ای بابا

 

یه دفه یه جیغ بلند شنیدم و دستایی که رو سروکولم پریدن!_چه خبره؟؟؟

 

سمیرا:وای استاد نمیاد!کلاس تشکیل نمیشه!!!!!!یوهووووووو!

 

_خب حالا ساکت باشین مرسی آقا نیما

 

نیما رفت و بچه ها ریختن سرم.زهرا:چی شده با این بچه اسگله ریختی رو هم؟

 

سهیلا:ها؟ها؟ها؟

 

شمیم:زود تند سریع اعتراف کن!

 

نرگس:منتظریم!

 

_ بابا هیچی نیس!اون گورش کجا بود که کفنش باشه!

 

زیبا:وای بچه ها نبودین!رضایی سعیدی رو سوار کرد رفت!

 

شمیم:بعد اونوقت جفتشون میگن متاهلن!

 

سهیلا:آره همشم با هم میپرن!

 

_زیبا میای؟دارم میرم.

 

زیبا:ماشین اوردی؟

 

_اوهوم.بچه ها فعلا

 

از بچه ها خدافظی کردیم و دور شدیم،_میای؟

 

زیبا:آره زنگیدم به امیر اونم میاد!

 

اه؟پس بالاخره دست از نازو نوز برداشتن؟

 

زیبا:گفت آرشم میاد...

 

وایسادم و تو چشاش زل زدمفزیبا:خب چیه؟چرا اینجوری نگا میکنی؟من دعوتش نکردم که!

 

با سرعت سوار ماشین شدم،درو بستم و تخته گاز بسمت خونه رفتم.......

 

اشک من خودتو نگه دار نیا پایین...منو رسوا میکنی تو...آخه غم!تو میون جمعی چرا تنها منو پیدا میکنی تو؟؟؟؟میشکنی منوبا نگاهت پیش مردم!آخه ای چشم سیاه خون قلب منو هرشب ...

 

گریه مهلت نداد،گوشه ای ماشینو پارک کردمو سرمو گذاشتم رو فرمون....

 

یه ده دقیقه گذشت که گوشیم زنگ خورد

 

اه این کیه دیگهههههه!

 

آیس:شیشه یا MDMAکه در غرب به Iceمعروفه

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها