داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان  جذاب و دنباله دار مسافر قسمت یک

مسافر

 

چرا بايد پدرم توقف مي كرد ؟

 

من به او گفتم اين كار را نكند. مي دانستم فكر خوبي نيست. البته، او به من گوش نداد.

 

پدر مادرها هرگز اين كار را نمي كنند. اما اگر به مسيرش ادامه داده بود اين اتفاق هرگز

 

روي نمي داد.

 

آن روز بيرون رفته بوديم ، فقط خودمان سه نفر و چه روز عالي و واقعا شادي بود. تولد

 

پانزده سالگي من، و آنها مرا به ساوتوولد برده بودند .

 

شهر كوچكي در ساحل سافولك. درست سر ناهار آن جا رسيديم و تمام بعدازظهر را

به قدم

 

زدم در ساحل، تماشاي مغازه ها و پول خرج كردن در بازار درب و داغان پايين اسكله

 

گذرانديم .

 

خيلي ها فكر مي كنند ساوتوولد براي رفتن جاي مزخرفي است، بخصوص در روز تولدتان.

 

اما آن ها اشتباه مي كنند. واقعيت اين است كه آن جا محل خيلي خوبي است. از كلبه هاي

 

ساحل رنگارنگ كه احتمالا از زمان ملكه ويكتوريا در آن جا بوده گرفته تا توپ هاي روي

 

صخره كه مسلمأ از خيلي قبل تر آن جا بوده. آن جا يك فانوس دريا يي دارد و يك آبجو

 

سازي و يك چمنزار شيب دار دهكده كه همه انگار از توي داستان انيدبليتون بيرون آمده.

 

هيچكدام از مغازه ها به نظر نمي رسد چيزي بفروشند كه كسي واقعأ بخواهد و يكي هست، در

 

خيابان اصلي، كه اسباب بازي هاي فوق العاده ي چوبي را مي فروشد . يك سيرك كامل كه با

 

بيست پنس جان مي گيرد. و سر ناطق هوراشيو نلسون كه تلسكوپش را روي چشمي كه ندارد

 

مي گذارد و آواز مي خواند. شما در ساو توولد ماهي و سيب زميني حسابي مي خوريد.

 

ماهي اي كه وقتي داشتيد به طرف رستوران مي رانديد هنوز در حال شنا بوده.

 

پوديگ هاي چسبناك با كاستارد .لازم نيست ادامه بدهم. آن جا به حدي قديمي و انگليسي

 

است كه فقط باعث مي شود لبخند بزنيد .

 

ما حدود ساعت پنج راه افتاديم برگرديم. آسمان صورتي و خاكستري و آبي تيره بود و به

 

نحوي همه ي اين ها خيلي زياد به نظر مي رسيد. من روي صندلي عقب اتومبيل نشستم و

 

وقتي در محكم بسته شد احساس عجيبي پيدا كردم، احساس سنگيني كه در پايان يك روز

 

خوب به آن دچار مي شويد. از اين كه تمام شده غمگين بودم . اما شاد و خسته بودم،

 

خوشحال از اين كه تمام هم شده.

 

فقط حدود يك ساعت با اتومبيل راه بود و وقتي ما ساوتوولد را ترك كرديم باران گرفت.

 

a اين اصلأ عجيب نيست. در سافولك هوا اغلب به سرعت تغيير مي كند. وقتي به جاده 12

 

رسيديم باران سنگيني مي باريد، سوزن هاي خاكستري در نسيم به طور مورب پايين مي آمد.

 

و آنجا ، در جلوي ما در جاده، مردي بود. به سرعت راه مي رفت، با دست هايش دو طرف

 

كتش را گرفته و آن ها را دور خودش پيچيده بود. وقتي نزديك شديم او برنگشت اما احتمالأ

 

صداي نزديك شدن ما را شنيده بود. ناگهان دستش دراز شد. يك انگشت شست را رو به بالا

 

گرفته؟ علامت جهاني مسا فران بين راه، او مي خواست سوار شود.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها