داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار جذاب و عالی چگونه برگردم قسمت یک

شب سخت و عجیبی بود . فکرش هم نمی کردم آقای دکتر جدی و شق و رق یه همچین بعد شخصیتی ای هم داشته باشه !

 

صبح یا بهتر بگم ظهر ، با صدای شرشر آب از حمام اتاق خوابمون بیدار شدم . کمی کش قس اومدم و دوباره ولو شدم تو تخت . چشمام رو بستم و به اتفاقات این چند وقت اخیر فکر کردم که با تماس لبم با یه چیز نرم به خودم اومدم . چشمام رو باز کردم و صورت پدرام رو در حالی که لبخند زیبایی رو لبهاش بود در چند سانتی متری صورت خودم دیدم .

- ظهر شما بخیر تنبل خانوم ! نمی خوای یه فکری به حال شکم ما بکنی ؟

 

از قیافه ی معصومانه ای که به خودش گرفته بود خندم گرفت و گفتم :

 

- ظهر شما هم بخیر پدرام خان . چرا اتفاقا دیگه قصد داشتم بلند بشم .

 

دوباره خم شد رو صورتم و اینبار پیشونیمو بوسید و آهسته تو گوشم گفت : ممنونم ملیکا . تو فوق العاده ای عزیزم !

 

با این تعریفش سرخی مطبوعی رو گونه هام نشست . اون هم با لبخند به شرم من نگاه می کرد و لبخند می زد .

 

در حالی که می رفت سراغ دراور تا لباس مناسبی پیدا کنه و بپوشه به من گفت :

 

عزیزم من قبل از رفتن به حمام با بیمارستان تماس گرفتم و از مسعود ( دوستش که رئیس بیمارستان هم بود ) خواستم برای هر دومون مرخصی رد کنه . اگه مشکل خاصی نداری ، عازم شمال هستیم !

 

- نه پدرام جان . من مشکلی ندارم ، فقط تا عصر فرصت می خوام تا وسایلمون رو جمع کنم و به مامان و بابای تو و خودم اطلاع بدم . چند روز می خوای ما رو مهمون کنی جناب ؟

 

- تقریبا یه هفته تا ده روز . بیشتر از این دیگه نمی شد . مسعود واسه یدونه دوستش یکم پارتی بازی نکرد نامرد !

 

- هورا ده روز عشق و حال ! مرسسسسسسسسسسییییییییی !

 

پدرام درحالی که به ذوقی که من میکردم میخندید با لحن خاصی گفت :

 

- اون عشق و حالو عالی اومدی عزیزدلم !!

 

و بعد بلند به عکس العمل من که سرخ شدن صورت و گزیده شدن لب هام با دندونام بود خندید .

 

بعد از جمع و جور کردن وسایل مختصری که برای این چند روز نیاز داشتیم و اطلاع دادن به مادر و پدرا راه افتادیم سمت شمال کشور .

 

*********

 

- عزیزم یه چایی ، نسکافه ای ، چیزی به من میدی ؟ راه خیلی خسته ام کرده !

 

- پدرام خان بذار برسیم اول جاده ی شمال ، بعد خسته شو ! هرچند ، شما جراح تشریف دارید و ابعاد کارتون میلیمتریه ، مسلما این راه بسیار طولانی به چشم اومده !

 

- آفرین ملیکا خانوم ! عزیزم حالا من اگه بخوام یه چایی از دست های مهربون شما بخورم ایرادی داره ؟

 

- چه ایرادی ؟ چشم الان میریزم .

 

- دست گلت درد نکنه .

 

**********

 

تقریبا یک سوم راه رو طی کرده بودیم که پدرام ماشینو کنار جاده پارک کرد تا هم یه نفسی تازه کنیم و هم یه عصرونه حسابی کنار رودخونه بخوریم .

 

- اوه چه کدبانو !

 

- لطف دای عزیزم .

 

- نه حقیقته . معلومه اونجا حسابی خوش می گذره !

 

- البته یه نکته رو اینجا جا داره که بگم : مامان گفت چیا بردارم ! من تا حالا تجربه سفر دونفره نداشتم !

 

- دست مادرزن عزیزم هم درد نکنه . شما هم از این به بعد از این تجربه ها زیاد خواهی داشت ، چون من عاشق سفرم !

 

- ااااا .... پس من چی ؟

 

- اون که البته . شما جای خود دارید خانوم خانوما !

 

بعد از اینکه عصرونه رو با هزار شوخی و چاشنی عاشقانه خوردیم ، پدرام کمک کرد تا وسایل رو جمع کنیم . بعد در ماشین رو قفل کرد و گفت :

 

- ملیکا بیا یه چرخی این اطراف بزنیم .

 

- باشه اما دیر میشه ها !

 

- عزیزم تمام خوش گذشتن سفر به این چیزاشه . اگه برای رانندگی تو شب ناراحتی که لازم نیست بگم چون خودت می دونی اما من به این شب نخوابیدنا عادت دارم .

 

- آره خوب پزشکی برای ما هیچی نداشته باشه ، این خوبی رو داره !

 

دستم رو به دست های گرم پدرام سپردم و حدود نیم ساعت اون دور و اطراف رو گشتیم . در آخر هم کنار رودخونه چندتا جوون رو دیدیم که اهل اطراف همون منطقه بودن و ازشون خواستیم با دوربینی که پدرام همراهش آورده بود ازمون چندتا عکس بگیرن . اونها هم خیلی گرم برخورد کردن و بعد از اینکه فهمیدن تازه ازدواج کردیم کلی تبریک گفتن بهمون و برامون آرزوی خوشبختی کردن .

 

************

 

به محض رسیدن به شهر مورد نظر اول به یه رستوران رفتیم و با یه کته کبابی خوشمزه دلی از عزا درآوردیم و بعدش هم که دیگه هر دومون از خستگی راه ، نای رو پا ایستادن برامون نمونده بود به سمت ویلای پدرام راه افتادیم .

 

ساعت دوازده و ربع بود که رسیدیم ویلا . من که چشمام دیگه باز نمی شد ، بدون توجه به اطراف گفتم :

 

- پدرام تو رو خدا فقط بگو اتاق خواب کجاس که الان اگه نرم بخوابم همینجا ولو میشم .

 

- من رانندگی کردم ، تو داری ولو میشی ؟

 

- اذیت نکن دیگه !

 

- خوب ببخشید عزیزم ، سه تا اتاق خواب طبقه دومه . برو هر کدوم رو که دوست داری انتخاب کن .

 

- ممنون

 

اصلا کاری نداشتم کدوم خوشگلتره فقط می خواستم بخوابم . پس مانتو و شالم رو درآوردم و خودم رو انداختم رو یکی از تخت خوابا و خوابیدم .

 

***********

 

چشمام رو که باز کردم پدرام رو کنارم دیدم . سرمای صبحگاهی باعث شده بود پتو رو کامل دور خودم بپیچم و پدرام بیچاره که پتو از روش کنار رفته بود از سرما خودش رو جمع کنه . آخی ، دلم سوخت ! پتو رو از دور خودم برداشتم و روی پدرام انداختم و آهسته طوری که متوجه نشه گونه اش رو بوسیدم و از تخت بیرون اومدم .

 

حالا که خستگیم برطرف شده بود می تونستم با آسودگی اطرافم رو کندوکاو کنم ! ویلای بزرگ و زیبایی بود که البته دقیقا همون اتاقی که انتخاب کرده بودم زیباترین اتاق بود . هر چند که بقیه اتاق ها هم خیلی شیک و زیبا بودن اما من اون اتاق دلباز رو با دکوراسیون چوبی و شکلاتی رنگش به بقیه ترجیح میدادم .

 

پدرام بیچاره تمام وسایل رو با همون خستگی دیشب جابه جا کرده بود . از خودم خجالت کشیدم که چرا کمکش نکردم . باید ازش عذر خواهی کنم !

 

رفتم سراغ لباس هام . لباس راحت و شیکی رو که به رنگ آبی آسمانی بود برداشتم و به آویز حمام آویزون کردم .

 

رفتم تو آشپز خونه و تو یخچال رو نگاه کردم . همه چیز کامل بود . خرید های دیشب رو هم پدرام تو یخچال چیده بود .

 

بعد از یه دوش کوتاه که حسابی هم چسبید ، یه آرایش خیلی مختصر و سریع کردم و رفتم وسایل صبحانه رو آماده کنم . کتری رو پر از آب کردم تا آب جوش می اومد منم پدرام رو بیدار می کردم و برمیگشتم .

 

رفتم سراغ پدرام که بیدارش کنم تا با هم صبحانه بخوریم .

 

کنارش رو تخت نشستم . آهسته دستم رو تو موهاش فرو می بردم و سرش رو نوازش می کردم تا از خواب بیدار شه .

 

بعد از دو سه دقیقه کم کم چشماش رو باز کرد ...

 

- سلام

 

- سلام

 

- صبح قشنگت بخیر

 

- صبح توام بخیر عزیزم ، راحت خوابیدی ؟ خستگیت برطرف شد خانومی ؟

 

- آره عالی بود . پدرام ببخش من دیشب بهت کمک نکردم . شرمنده به خدا ، تو با اون همه خستگی مجبور شدی همه وسایلو تنها جا به جا کنی . ببخشید !

 

- ملیکا ! چی داری میگی تو ؟ مگه من دلم میومد با اون همه خستگی ازت کار بکشم ؟ اینطوری نگو !

 

- آخه ...

 

- آخه نداره دیگه !

 

- پس پاشو بریم یه صبحانه لذیذ بخوریم

 

- باشه عزیزم ، تا تو بری پایین ، من سریع یه دوش بگیرم و بیام .

 

- منتظرم زود بیا

 

********************

 

مشغول درست کردن قهوه بودم و صدای قدم های پدرام رو از پشت سر شنیدم . همچنان به کار خودم مشغول بودم که حس کردم از پشت بهم نزدیک شد و آهسته روی موهامو بوسید و با دستش فشار اندکی به بازوی راستم وارد کرد و رفت پشت میز نشست . برگشتم بهش لبخند عاشقانه ای زدم و دیدم که اون هم من رو زیر نظر گرفته و به کارهایی که انجام میدم با لبخند محوی نگاه میکنه .

 

- خـــــــــــوب ... اینم از قهوه ی شما !

 

- متشکرم عزیزم ، اینم از اولین لقمه ی صبحانه ی شما !

 

- مرسی ، لوسم میکنیا !

 

- من عاشق لوس شدنتم !

 

- اوه چه شوهر مهربونی دارم من !

 

- بــــــــله خانوم ! کجاشو دیدی ؟!

 

- ... پدرام جان ، برنامه امروز چیه ؟

 

- چطور دوست داری باشه عزیزدلم ؟

 

- نمی دونم ، می گم بیا یه چیز سبک برداریم برای نهار و بریم کمی تو جنگلی که اونطرف جاده ای که می اومدیم بود ، بچرخیم .

 

- باشه ، فکر خوبیه ! اتفاقا خودم هم می خواستم این پیشنهاد رو بدم ! غروب هم بریم ساحل جلوی ویلا . یه آتیش حسابی هم روشن میکنیم ! کلی خوش می گذره .

 

- واااای آره ، من عاشق دیدن غروب خوشید تو ساحل دریام . از الان منتظر غروبم !

 

- پس صبحانه تو بخور ، بعد لوازمی که می خوای به اضافه یه غذای سبک بردار . منم وسایل ضروری رو بذارم تو کوله پشتی خودم و راه بیفتیم .

 

- باشه عزیزم .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها