داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان کمبود عشق فصل یک قسمت اول

مقدمه: حالا کره ی جغرافیای من داره می چرخه.اینبار مقصدش کجاست؟!شاید ایران خودمون باشه،ولی نه!چون هنوز زمانش فرا ترسیده.اون دختری که دنبالش می گردیم حالا تو ابن کرۀ خاکی و در این زمان خاص،در سرزمینی زندگی میکنه که هلند نام گرفته و اینکه چطور سرنوشتش بر خلاف اون چیزی که فکر می کنه به ایران پیوند می خوره،خودش حکایت به ظاهر دور ار ذهنی داره ولی من باورش کردم.چون

چون عقیده دارم،در حالیکه ما حتی نمی تونیم کلمه واقعیت رو درست معنا کنیم،پس چطور می تونیم هر چیز دور ار ذهنی رو غیر واقعی بدانیم.با این حال دوست دارم قبل از اینکه این کتابو بخونین،بدونین که اصلا اصراری ندارم تا نوشته هامو تمام وکمال بپذیرین.و مثل همیشه باور داشتن و نداشتن این داستان رو هم به خودتون واگذار می کنم. ف.ا.

 

فصل اول میلادی۲۰۰۲ آمستردام،هلند-سال پریا از گالری بیرون امد و در حایکه کوله اش را روی دوش می انداخت نفس عمیقی می کشید و هوای لطیف اواخر ماه اوریل را داخل ریه هایش فرو داد.به راستی شهرامستردام یکی از زیباترین فصل های سال را پشت سر می گذاشت. پسری که یک سروگردن از او بلندتر بود پشت سرش از گالری بیرون امد و پریا را به جلو راند: -خانوم جلوی راه دیگرون رو نگیر! پریا به او نگریست و به رویش لبخند زد.حالا هر دو کنار هم روی لبۀ جدول خیابان نشسته بودند و اسکیتهایشان را به پا می بستند.پریا به حرف در امد و گفت:

دیدی چه جای قشنگی اورده بودمت!هیچ وقت تابلوهای رنگ روغن به این زیبایی دیده بودی؟همشون شاهکار بود،به خصوص اون بچه گدا! اونقدر طبیعی کشیده شده بود که ادم فکر میکرد واقعا اشکاش داره از تابلو بیرون میریزه…. سپس رو به پسر افزود: -تونی یعنی میشه منم یه روز بتونم یه نقاشی تاثیر گذار بکشم؟ -بس کن دختر،به نظر من همش یه مشت اشغال بود که فقط به درد سوزوندن می خورد.این فکرای هنریتو بنداز دور.من که اینبار ترجیح میدم یه مسابقه مشت زنی برم تا یه جای خسته کننده ای مثل اینجا. پریا که از پوشیدن اسکیتها فارغ شده بود ست به کمر و با عصبانیت به پسر مو قرمز نگریست و فکر کرد او گاهی بیش از حد غیر قابل تحمل میشود. تونی یک پسر هلندی تبار بود که با هم در یک دبیرستان درس خوانده بودند و بعد از انکه پی بردند علاوه بر همکلاسی،همسایۀ دیوار به دیوار نیز هستند،رابطه ی صمیمانه بینشان برقرار شده بود و هنوز هم بعد از اتمام درسشان به ان دوستی پرفراز و نشیب ادامه می دادند.تونی هم اسکیت هایش را پوشید و بدون انکه متوجه عصبانیت پریا شود،در کنارش در پیاده رو شروع به سر خوردن کرد و ادامه داد: -یه نقاش لاغر مردنی به چه دردی میخوره؟خوبه ائم ورزشکار باشه با این هوا عضله روی بازوهاش. رو به پریا نشان داد:»این هوا عضله رو«و با دست -غیر از اون باید یه قد دو متری هم داشن تا مثل هرکول بشه.اخه این هرکول عشق منه!اگه مث اون بشی اونوقت یه مشت تو صورت طرف بزنی،عین همون تابلوهایی که دیدیم به دیوار می چسبه.تازه اشکاش هم وقعی تر در میاد و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.پریا که حسابی کفری شده بود بالاخره جوابش را داد: -اصلا تقصیر منه که توی بی مغز رو همراهم اوردم باید می دونستم که یه پسر موقرمز و بی کله ای مث تو هیچ وقت نمی تونه فکرای

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها