داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان زیبا و جذاب هفت ستاره از شمال

زمانهاي قديم زن بيوهاي كه هفت پسر داشت در كلبهاي با هم زندگي ميكردند. هر سال زمستان

 

پسرها در كوه هيزم ميشكستند و آتش سوزاني را به طور مداوم زير كف خانهشان روشن نگه ميداشتند

 

تا مادر سالخوردهشان شبها در خانهي گرم بخوابد، اما مادرشان هميشه سرمازده و ناراحت به نظر

 

ميرسيد. با وجود اينكه پسرها چوب زيادي را ميسوزاندند، او هميشه احساس سرما ميكرد. در حقيقت

او هميشه حتي در گرمترين ماههاي تابستان از سرما شكايت ميكرد. يك شب پسر ارشد از خواب بيدار

 

شد و متوجه شد كه مادرش در اتاق نيست. در حاليكه وانمود ميكرد خواب است بسيار نگران بود و

 

منتظر بازگشت مادرش شد. قبل از سحر مادر به آهستگي بدون اينكه پسرها متوجه شوند به خانه

 

برگشت. فردا شب وقتي مادر بيرون رفت پسر ارشد يواشكي او را تعقيب كرد. وقتي مادر نزديك نهري

 

در حوالي دهكده رسيد دامنش را بالا گرفت و از وسط نهر رد شد؛ در حاليكه زير لب با خودش ميگفت:

 

خوب زمستان بود. پيرزن رفت و رفت تا رسيد به سمت كلبهي قديمي با سقف گالي «. اُه چقدر سرده »

 

پيرمردي از كلبه بيرون آمد «؟ پدر، خونهاي » : پوش در آن طرف رود خانه. پشت در كلبه ايستاد و صدا زد

 

و به او خوشآمد گفت. او بيوهي مرد فقيري بود كه از بافتن صندلهاي حصيري امرار معاش ميكرد.

 

پسر ارشد فهميده بود كه چه در قلب مادرش ميگذرد. با عجله به خانه رفت و برادرهايش را بيدار كرد و

 

آنچه را كه ديده بود براي آنها تعريف كرد. همگي بيرون رفتند و داخل نهر از سنگ جا پا درست كردند.

 

پسرها به خانه برگشتند و خوابيدند انگار كه هيچ اتفاقي نيافتاده است. در راه برگشت به خانه وقتي

 

مادرشان به نهر رسيد با ديدن جاپاهايي كه قبلاً وجود نداشت شگفت زده شد. اگرچه او نميدانست كه

 

پسرهايش جاپاها را درست كرده بودند. او از ته دل براي كسانيكه اين جاپاها را درست كرده بودند دعا

 

وقتي كه هفت «. خدايا كساييكه اين جاپاهاي سنگي رو درست كردند، هفت ستاره از شمال بشن » : كرد

 

پسر از دنيا رفتند همانطور كه مادرشان دعا كرده بود، به عنوان هفت ستاره از شمال به صورت صور

 

فلكي در آسمان قرار گرفتند. همانهايي كه در غرب معروف به دباكبر است.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها