داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

افسانه داروغه اعظم

در زمانهاي قديم مردي نيرومند و دليري به نام بگ در نزديكي دروازه شرقي سئول، زندگي ميكرد.

 

ماجراجويي در ذات او بود به همين خاطر به سفرهاي دور و دراز در سراسر كره ميرفت.

 

روزي داشت در مسير يك جادهي كوهستاني مسافرت ميكرد. او راهي طولاني را طي كرده بود و به

 

همين خاطر بسيار خسته شده بود. در حالي كه خيلي خوابآلود بود روي تخت سنگي كنار جاده دراز

 

كشيد. ناگهان

دستهاي از آدم كوتولهها خزيدند و در اطرافش جمع شدند. اصلاً به روي خودش نياورد كه

 

تعجب كرده و كنجكاو شده است، در سكوت دراز كشيد و منتظر ماند. او شنيد كه آنها دارند پچ پچ

 

ميكنند، سپس يكي از آنها گفت: من فكر ميكنم كه اين بدن يك مرده است. بياييد او را ببريم كنار رودخانه

 

و دفنش كنيم.

 

بگ مطمئن بود كه چنين موجودات ريز و كوچولويي نميتوانند او را كه به آن بزرگي بود جابهجا كنند، اما

 

چند تا از آنها نزديك او آمادند و آماده شدند كه بلندش كنند. بعضي از آنها گوشهايش را گرفتند و

 

بعضي ديگر انگشتانش را و بعضي هم دور بدنش جمع شدند و آمادهي بلند كردنش شدند. بهآرامي او را

 

از تخت سنگ پايين كشيدند و به سوي پايين روستا بردند. او از ديدن رفتار سنگين و با وقار كوتالهها و

 

همچنين نظمشان خيلي تعجب كرده بود، در همهي دنيا براي انجام مراسم خاكسپاري كارهايي مثل اين را

 

ميكنند. در پايان آنها به رودخانه رسيدند، و او را كنار ساحل ماسهاي گذاشتند، در حالي كه داشتند براي

 

گور او در زمين گودال مي كندند. ناگهان يكي از آنها فرياد زد: اگر باران بيايد بدن از اينجا ميرود و در

 

رودخانه شناور ميشود. بهتر است آن را با يك تخته سنگ بزرگ سنگين كنيم.

 

آنها تلاش زياد توانستند تخته سنگي را بياورند كه بگ را روي آن بگذارند. اين بار بگ ترسيد و از جايش

 

پريد. همهي آدم كوتولهها، پا به فرار گذاشتند، وقتي داشتند فرار ميكردند بگ شنيد كه دارند ميگويند:

 

فكر ميكرديم اين قهرمان واقعي است، اما اشتباه كرديم. با اين حال با اين بزرگي كسي جز داروغه

 

نميتواند باشد.

 

بگ روي تخته سنگ نشست و فهميد كه خواب ميديده است. با اين وجود خواب عجيبي بود. مدتي

 

نشست و انديشيد كه معني اين رويا بايد چه باشد. سپس بلند شد و راه افتاد و راهش را در جادهي

 

كوهستاني ادامه داد. در تاريكي به رودخانهاي رسيد كه در آنجا دختري زيبا داشت رخت ميشست، در

 

حالي كه داشت با چوبدستي به آنها ميكوبيد. مدت كوتاهي ايستاد و به دختر نگاه كرد تا اينكه تاريكي

 

زياد شد و ماه شروع كرد به درخشيدن. سپس دختر همهي لباسها را درون بقچه كرد و بقچه را روي

 

سرش گذاشته و بعد راه افتاد به سمت روستايي كه در آن نزديكي بود.

 

بگ دختر زيبا را دنبال كرد و ديد كه به درون خانهي بزرگي رفت. كمي منتظر ماند، بعد به كنار دروازه

 

رفت و چند بار در را كوبيد، ولي هيچكس پاسخ او را نداد. به همين خاطر او دروازه را به زحمت باز كرد

 

و وارد آنجا شد. به نظر ميآمد كه آنجا خانهي خانوادهاي پولدار باشد؛ چون خانه بزرگ بود و سقف

 

كاشي كاري شده داشت. هيچ صدايي از خانه نميآمد، به نظر متروكه ميآمد. مرد بيباك همينطور كه

 

داشت با علاقهي بسيار به اتاق نشيمن نگاه ميكرد، ناگهان چند جسد رنگ پريده را ديد. در همان لحظه

 

بوي بدي از گوشت گنديده به بينياش هجوم برد.

 

هرچند با ديدن آن صحنه ها ترسيده بود ولي به يكي از باورهايشان كه مي گفت بايد وقتي مردهاي را

 

ديدي حتما آن را به خاك بسپاري اعتقاد داشت، در غير اين صورت تا هميشه همان روح جلوي چشم او

 

ظاهر خواهد شد. بنابراين بگ بيرون به باغ رفت و قبري عميق و بزرگ درست كرد تا همهي جسدها را

 

درون آن خاك كند. از نزديكترين در شروع كرد و جسدها را با طناب بست. سرانجام در دورترين گوشهي

 

اتاق به دختري برخورد كه به دنبالش آمده بود. او نيز مرده بود، با وجود اين آرام در آنجا بود، انگار كه

 

خوابيده بود. بدنش هنوز به طور كامل سرد نشده بود و روي گونههايش كمي رنگ مانده بود، بنابراين

 

هنوز مثل وقتي كه او را در كنار رودخانه ديده بود، زيبا بود. در آغاز باور نميكرد كه او مرده باشد،

 

بنابراين مهر او در دلش زياد شد.به سختي توانست به خودش قبولاند كه او مرده است و بايستي چند

 

دقيقه پيش مرده باشد.

 

از روي بي ميلي بدن او را نيز با طناب بست و بنابراين همه جسدها را بيرون آورد و در گوري كه كنده

 

بود، به خاك سپرد. وظيفهاش به طور كامل تمام شد و آن خانه را ترك كرد و با شتاب به سوي روستاي

 

ديگري رفت. او خانهاي خالي پيدا كرد و بر آن شد تا آن شب را در آنجا بگذراند، چون تقريباً نيمه شب

 

فرا رسيده بود و او بسيار خسته بود ولي به خاطر تلاشهايي كه كرده بود، احساس لذت ميكرد. آن خانه

 

دور از هر روستايي بود و كسي در آن زندگي نميكرد. تاريكي روي كف اتاق را پوشاند، اما او در همان

 

لحظه كف اتاق خوابيد و استراحت كرد. چيزي نگذشت كه خوابش برد.

 

تازه خوابش برده بود كه صداي گامهايي نرم و آهسته، خوابش را پراند. به نظر ميرسيد صداي كفش-

 

هاي چرمي زني باشد. او از جايش بلند شد و از كنار پنجره تماشا كرد. به در نزديك و نزديكتر ميشد،

 

بگ توي دلش خودش را با هر خطري ميتوانست پيش بيايد آماده كرد. سپس صداي زني را شنيد كه به

 

آرامي او را صدا ميكرد: شب خوش آقا! ميتوانم داخل بيايم؟

 

بگ پاسخ نداد، پنجره بهآرامي باز شد. او دختري را ديد كه در آغاز كنار رودخانه ديده بود و سپس او

 

را مرده در خانه پيدا كرده و چند ساعت بعد به خاك سپرده بود. او بسيار شگفتزده شده بود، ب گمان

 

مي كرد خواب مي بيند. دختر لبخندزنان وارد اتاق شد و به مؤدب ترين شكل در برابر او تعظيم كرد و

 

گفت: من آمدم تا از شما سپاسگزاري كنم، آقاي بگ! من به خاطر اينكه شما همهي ما را به خاك سپرديد

 

بسيار حقشناس هستم.

 

بگ پرسيد: منظورت از اين حرفها چيست؟ تو زندهاي يا مرده؟ خواهش ميكنم به من راست بگو. هنگامي

 

كه مرا كنار رودخانه ديده بودي كه لباس ميشستم، زنده بودم، اما هنگامي كه مرا در خانه پيدا كردي،

 

مرده بودم. پدربزرگم به تب عجيبي دچار شد و تقريباً در همان موقع درگذشت. بيماري واگيردار بود و

 

چيزي نگذشت كه در پي آن مادربزرگم هم درگذشت. سپس پدر و مادرم هم از اين دنيا رفتند و سپس

 

برادران و خواهرانم. پزشكها هيچ راه درماني براي اين بيماري پيدا نكردند و همسايگان ميترسيدند كه

 

به ما نزديك شوند. با اين حال ما همهي تلاشمان را براي ريشهكن كردن اين بلاي عجيب به كار بستيم و

 

در پايان من بيپول و تنها شدم. هنگامي كه مرا ديديد من آخرين بازماندهي خانوادهام بودم، اما نشانهي

 

بيماري از پيش از آن، در من ظاهر شده بود و كمي پس از اينكه به خانه بازگشتم مردم. همهي داستان

 

غمانگيز خانوادهام همين بود و من از ته دل از اين خوش نيتي شما سپاسگزارم.

 

بگ فهميد كه او براي چه آمده و در برابرش ظاهر شده، ولي به سختي باورش ميشد كه آن دختر زيبا،

 

زنده نباشد. با تمام وجودش به دختر نزديك شد و تلاش كرد تا او را با دستش بگيرد، اما دختر بهنرمي

 

خودش را عقب كشيد و به او اجازه نداد و گفت: متأسفم آقاي بگ، اما من مردهام. با اين حال چيزي بايد

 

به شما بگويم كه پاسخ مهربانيتان را به جا آورده باشم. شما بايد به نصيحتهاي من به طور كامل گوش

 

كنيد.

 

دختر به او گفت كه فردا ظهر به بازار شهر اصلي برود. در بازار سنگ يادبوي هست و در كنار آن او

 

بايستي پيرمردي را ببيند كه موهاي بلندش را از پشت بسته. بدون درنگ بايد او را گير بياندازد.

 

روز ديگر او اين به اين دستورالعملها گوش كرد و به بازار رفت. در آنجا او بناي يادبود را ديد كه در

 

اطرافش چند بازرگان بساط پارچه فروشي گذاشته بودند. يك پير مرد با همان توصيفاتي كه دختر گفته

 

بود آنجا ايستاده بود. لحظهاي درنگ كرد كه مبادا اشتباه كند، ولي حتم داشت كه دختر راست گفته است.

 

بدون سوال و ترس جلوي او ايستاد و دستگيرش كرد. او دريافت كه پيرمرد مقدار زيادي پول از مغازهاي

 

باز دزديده است. خبر دستگيري او به زودي گسترش پيدا كرد. خيلي زود آوازهي هوشياري بگ در

 

سراسر شهر پيچيد.

 

از آن روز، روح دختر هر روز او را تنها ملاقات ميكرد و هر بار براي او خبرهاي ارزشمندي ميآورد.

 

به پيشنهاد او، يك بار مرد نجيبزادهاي را پيدا كرد كه داشت از شهر همسايه ميگذشت و دريافت كه او

 

قماربازي بدنام است. شهرت او روز به روز زيادتر شده بود و مردم شروع كردند به مراجعه به او براي

 

هر مشكل مربوط به گم شدن دارايي يا دزدي. او بدون هيچ دشواريي مشكل آنها را حل ميكرد. او

 

پيوسته ترفيع گرفت تا اينكه از داروغهي محلي به رييسپليس شهر ترفيع يافت و سرانجام رييس پليس كل

 

استان شد.

 

شبي دختر بسيار ديرتر از معمول به ملاقات او آمد، و هنگامي كه سرانجام سر و كلهاش پيدا شد خيلي

 

خسته و كوفته بود و از خستگي پاهايش را روي زمين ميكشيد. او بسيار بيحال و ناراحت بود، در حالي

 

كه اشك در ديدگانش ميدرخشيد. بگ او را حتي زيباتر از هميشه ديد، اما گيج شده بود و نميدانست كه

 

ماجرا چيست. دختر در حالي كه با وقار ميگريست گفت: اين آخرين باري است كه من ميتوانم تو را

 

ببينم. من دارم به جهان ديگر ميروم، جايي كه پدر و مادرم در آنجا چشم به راه من هستند. آمادهام تا از

 

تو خداحافظي كنم.

 

با سخنان او افسوس بگ را فرا گرفت. ديگر نميتوانست به زيبايي او نگاه كند و از آن مهمتر ديگر

 

نميتوانست از او خبرهاي ارزشمندي را كه مايهي شهرت او شده بود بگيرد. او به شدت گريه كرد و گفت:

 

اگر تو بروي من چه كار ميتوانم بكنم؟ نه تنها دلم براي تو تنگ خواهد شد، بلكه من هم ويران خواهم شد.

 

بدون تو من هيچ كاري نميتوانم بكنم. تلاش كرد تا او را در آغوش بكشد، اما او به آرامي عقب كشيد و با

 

گريه گفت: به من دست نزن! اين را يادت باشد كه من مردهام. دربارهي شهرتت هم ترسي نداشته باش؛

 

چون من حساسترين اطلاعات را به عنوان هديهي جداييام به تو ميدهم و تو از طريق روياهاي لجام

 

گسيخته كسب خواهي كرد.

 

بگ گفت: امشب چه كار خواهي كرد؟ مطمئنم كه تو مرا اين پايين تنها نميگذاري.

 

فردا جشن تولد همسر يك وزير است. دخترش همسر وزيري ديگر است. او با همراهان و ملازمانش، با

 

هديههاي فراوان به خانهي مادرش ميرود. خانهاش كمي با خانهي مادرش فاصله دارد و راهشان از ميان

 

كوهستان ميگذرد. تو آنها را خواهي ديد كه صبح خانهشان را ترك ميكنند. در آنجا مهماني بزرگي

 

برگزار خواهد شد و همه براي شركت در آن دعوت شدهاند. تو ميتواني اگر بخواهي در آن مراسم شركت

 

كني و هرچه كه بخواهي بخوري، ولي نبايد چيزي بنوشي. پس از آن در بالاي تپه مسابقهي تيراندازي

 

برگزار خواهد شد. بهترين كار اين است كه تو در آن شركت كني و از مزاياي آن بهره مند شوي ولي، بايد

 

آنجا را ترك كني و برگردي و لشكرت را خبر كني و حدود صد نفر را در كوهستان پنهان كني. سپس بايد

 

منتظر برگشت آنها باشي كه بايستي كمي پيش از غروب آفتاب باشد. وقتي رسيدند تو بايد به مردانت

 

دستور بدهي كه آنها را متوقف كنند.

 

بگ كمي جا خورد و با اعتراض گفت: من چه طور ميتوانم چنين دستهي مهمي را متوقف كنم؟ چرا بايد

 

اين كار را بكنم؟ وزيرها از دست من عصباني خواهند شد. تلاش نكن مرا فريب بدهي، تو كه نميخواهي

 

اين كار را انجام بدهي؟

 

دختر سرش را تكان داد و گفت: چه طور ميتواني چنين فكري را دربارهي من بكني؟ تو ولي نعمت من

 

هستي و من بايد دينم را به تو ادا كنم. من هيچگاه به تو چيزي را كه مايهي گرفتاريت شود نميگويم. تو

 

بايد آن دختر را از روي تخت روان بقاپي و برهنهاش كني. اين همهي آن چيزي است كه به تو گفتم،

 

اميدوارم كه اشتباه نكني.

 

بگ به سختي ميتوانست بفهمد كه دختر چه دارد ميگويد و با لحني گيج پرسيد: من اين كار را نميتوانم

 

بكنم. اين بيحرمتي تجاوزكارانه نسبت به يك خانم نجيبزاده است و اگر اين كار انجام بدهم، بعدش چه

 

ميشود؟ آنها بيگمان مرا اعدام ميكنند.

 

با اين حال دختر، بزدلي او را سرزنش كرد و از او خواست كه به صورت مرسوم تصميمش را بگيرد.

 

اين آخرين بخت من و تو براي ديدن همديگر است. خواهي ديد كه چه اتفاق ميافتد. بدرود، دوست من،

 

براي هميشه.

 

دختر ناپديد شد و بگ را تنها در غم از دست دادنش رها كرد. او از سرانجام انجام دادن نصيحت او

 

عصبي بود، ولي چارهي ديگري نداشت. پيروزي يا شكست، اين آخرين بخت او بود. اگر حتي به نصيحت

 

او گوش نميداد، برايش هيچ سودي نداشت؛ چون او پس از آن كسي را نداشت كه راهنمايي كند. چارهاي

 

نداشت جز اينكه در انجام اين نقشهي سنگين مصمم شود.

 

صبح كه شد به خانهي وزير رفت و با طي مسيري طولاني به دروازهي آنجا رسيد. همراهش اسبهاي

 

پيشتازي بودند كه با جعبهها سنگين شده بودند و پشت سر آنها كنيزاني بودند كه بقچههايي را بالاي

 

سرشان حمل ميكردند. در ميان همهي اينها كجاوهاي بر روي شانهي ملازمان بسياري بود، كه دختر

 

وزير درون آن كجاوه بود. مسير تغيير كرد و در طول جاده به آن طرف مسير رفتند. بگ آنها را دنبال

 

كرد و راه آنها درست به روستايي در مسيري ديگر رسيد. در آنجا مهماني بزرگي برگزار شد. جمعيت

 

روستاييان به آنجا آمدند و خود بگ هم در مهماني حضور پيدا كرد و مورد توجه قرار گرفت. هنگامي كه

 

خوراك به پايان رسيد. او از شركت در مسابقه تيراندازي روي تپه خودداري كرد و با شتاب از اين سو

 

به آن سوي مسير رفت.

 

همه چيز داشت به همان شكلي پيش ميرفت كه دختر پيش بيني كرده بود. بگ مردانش را فراخواند و

 

آنها را در مسير مستقر كرد تا منتظر آمدن آنها در مسير بازگشت باشند. هنگامي كه خورشيد به سوي

 

مغرب پايين ميآمد، آنها به بخش باريك جادهي كوهستاني نزديك شدند و هنگامي كه به بگ نزديك شدند

 

به مردانش دستور داد كه جاده را ببندند. آنها هجوم آوردند و همهي ملازمان را دستگير كردند. اين كار

 

انجام شد و زن جوان در كنار جاده ايستاد، دستانش به پشتش بسته شده بودند. رنگش خيلي پريده بود.

 

به خاطر بياحترامي كه به اوشده بود خيلي عصباني بود. همهي خدمتكاران و ملازمانش در اطرافش

 

ايستاده بودند و با خشمي ضعيف داشتند ميلرزيدند.

 

بگ درنگي كرد و حيران بود كه چه كار كند، اما به نظر ميرسيد كه كاري جز برهنه كردن او نميتواند

 

انجام دهد. بنابراين به مردانش دستور داد كه لباسش را در بياورند. همهي آنها از اين كار سر باز زدند،

 

اما آخرين مرد پير از سربازان بگ دل را زد به دريا و ژاكت روي او را درآورد. بگ دستورش را بارها و

 

بارها تكرار كرد و مرد ديگري دامن رويي او را درآورد. يكي به يكي جامههاي او را درآوردند تا اينكه تنها

 

يك دانه از آنها باقي ماند.

 

زن از بيچارگي به خود ميپيچيد و ملازمان با خشم زياد به بگ نگاه ميكردند، اما هيچ كاري نمي-

 

توانستند بكنند، مگر اينكه منتظر بمانند كه پس از اين چه اتفاقي خواهد افتاد. خود بگ در حالت تنش شديد

 

ذهني بود. او هنوز نميتوانست تصور كند كه چه اتفاقي ممكن است بيفتد و بسيار ميترسيد كه مبادا

 

چيزي جز تباهكاري عايد او شود، چون اين بار ميتوانست براي هميشه شكستي در زندگي او باشد. هيچ

 

چارهاي نداشت جز اينكه دستور دهد كه آخرين جامهي او را در بياورند.

 

يكي از مردان او كه پشتش ايستاده بود، لباسش را در آورد. هنوز به طور كامل برهنه نشده بود. همه

 

داشتند پچ پچ ميكردند و داشت آشوب به وجود ميآمد. سرانجام بگ با همهي نيرويش فرياد زد: تمامش

 

كنيد!

 

و بيدرنگ صدا فروكش كرد. بايستي بر بلاتكليفي فايق ميآمدند، اما هيچ يك از مردان بگ نميخواستند

 

براي اين كار مورد خطاب قرار بگيرد، اما در پايان، به نمايندهاش اشاره كرد، سرانجام او دختر را به طور

 

كامل برهنه كرد.

 

خاموشي مرگباري در كوهستان حاكم شده بود و همهي جمعيت گيج بودند كه يك رويداد شگفت انگيز

 

بايد اتفاق بيفتد. سرشان را به اين سوي و آن سوي ميچرخاندند و در سكوت ايستاده بودند. تقريباً

 

خورشيد داشت غروب ميكرد و آرامش در هواي گرگ و ميش موج ميزد. بگ هوشياريش را بازيافت و

 

به اطراف نگاه كرد.

 

چه ميديد؟ بيگمان اشتباهي رخ داده بود. بله به راستي همينگونه بود! دختر وزير زن نبود، بلكه مرد

 

بود! تقريباً معجزه اتفاق افتاده بود و هيچ چيزي كمتر از اين نبود. راز حل شد، بگ در دلش گفت: مسئلهاي

 

كه دختر گفت معنايش مشخص شد!

 

سپس دستور داد تا مردانش همهي ملازمان را بازرسي كنند، آنها دريافتند كه همهي خدمتكاران زنش

 

هم مرد هستند، بدون حتي يك زن در ميان آنها.

 

حالا دغل بازي آنها حيلهگريشان را بروز داد. آنها دستهاي راهزن بودند و آن كسي كه گمان ميكردند

 

دختر وزير باشد سردستهي آنها بود كه جوان، خوش تيپ و باهوش بود. بگ با شتاب به سوي كاخ وزير

 

تاخت، جايي كه جشن تولد در آنجا برگزار ميشد و دريافت كه همهي بانوان نجيبزاده و مهمانهايشان

 

كشته شدهاند و لباسهاي گرانقيمت و جواهر آلات آنها دزديده شده است. بانوي خانه و دختر وزير در

 

ميان مردگان بودند يعني روي تپه پشت خانهي همهي مردان مرده افتاده بودند.

 

صبح حقيقت ماجرا براي گروه بگ آشكار شد. دختر واقعي به جشن تولد مادرش آمده بود. اما راهزنان

 

هم به مهماني آمده بودند و خودشان را مهمانهاي معمولي جا زده بودند. آنها پيشنهاد مسابقهي

 

تيراندازي داده بودند، هنگامي كه مردان به بالاي تپه رفته بودند، آنها به سوي زنها حمله كرده بودند و

 

آن بيچارههاي بيدفاع را كشته بودند. سپس به طور غافلگيرانه به مردها حمله كرده بودند و يكي از آنها

 

را هم زنده نگذاشته بودند.

 

سپس لباسهاي قربانيان شان چه مرد و چه زن را در آورده بودند و به تن خودشان كرده بودند.

 

آنها با آن لباسهاي مبدل توانسته بودند خودشان را جاي دستهاي بگذارند كه قرار بود صبح از آنجا عبور

 

كنند كه از راه كوهستاني عبور كرده بودند. نقشهي آنها اين بود كه همهي جواهر آلات و زيور آلاتي را

 

كه از قربانيانشان چپاول كرده بودند با خودشان در كوهستان بياورند و در محلي مخفي منتقل كنند، اما

 

بگ چوب لاي چرخشان گذاشته شده بود.

 

اين بهراستي مهمترين پروندهاي بود كه در تمام آن سالها حل شده بود. با اين خدمت شاه بگ را به

 

بزرگترين مرتبه در بين كل داروغهها و پليسها در كشور ارتقا داد. بگ با « داروغگي اعظم » مرتبهي

 

اينحال تقريباً همان موقعها بازنشسته شد، ولي او به خاطر خدمتهاي مصرّانهاي كه انجام داده بود، بسيار

 

خسته و وامانده شده بود.

 

بگ هميشه به ياد آدم كوتولههايي ميافتاد كه ترفيع مقامش را پيش بيني كرده بودند و هيچگاه آن دختري

 

را كه به او مديون بود فراموش نميكرد و هميشه مشتاقانه ياد او را گرامي ميداشت.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها