داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت کره ای روباه دختر و برادرش

در زمانهاي قديم پادشاهي ميزيست. او يك پسر داشت ولي دختر نداشت. پادشاه آرزو داشت كه

 

صاحب دختر شود، پول زيادي خرج ميكرد كه طالعبينان طالع او را ببينند و همچنين عابدهايي را، براي

 

دعا كردن، به معبد ميفرستاد. پس از چند سال نيايشهاي عابدهاي معبد جواب گرفت و دختري به دنياآمد. 

پدر و مادرش از او مانند جواهري نگهداري ميكردند. او سالم بود و هيچگاه بيمار نميشد.

 

هنگامي كه دختر پنج سالش شد، خانواده دچار مصيبتي شدند. آنها صاحب صدها گله گاو بودند، اما

 

هر شب يك گاوشان ميمرد. در بدن گاوها هيچ نشانهاي از بيماري و حتي اثري از زخم نبود. گلهدار به

 

اربابانش دربارهي اين مرگ پر رمز و راز گزارش داد.

 

بنابراين گله دار در گوشه گاوداني پنهان و منتظر شد. در نيمه شب دختر اربابش پنهاني به گاوداني آمد

 

و بالاي يك گاو رفت. او دستش را با روغن كنجد چرب كرد و توي شكم گاو فرو كرد. سپس دستش را

 

بيرون كشيد و گله دار ديد كه در دست دختر، جگر گاو است. دختر با رغبت بسيار آن را خورد، در حالي

 

كه گاو مرده روي زمين افتاد.

 

گله دار از ديدن اين منظره شگفتانگيز بسيار ترسيد. صبح فرداي آن روز گلهدار نزد اربابش رفت و

 

ماجرايي را كه ديد بود براي او تعريف كرد، اما ارباب سخنش را باور نكرد. او فرياد زد: بيمعني است!

 

اين حرف بيشرمانه است. دخترم در رؤيا هم همچنين كاري نميكند. تو بايستي بهاي اين اشتباهت را

 

بدهي. سپس او دستور قتل گله دار را داد.

 

ارباب دستور داد تا گلهداري ديگر برود و دربارهي مرگ راز آميز گاوها باخبر شود. اين خدمتكار نيز

 

ديد كه دختر جگر گاو را بيرون كشيد و خورد، اما هنگامي كه اين ماجرا را براي اربابش تعريف كرد او

 

باز باور نكرد و به دستور او، او نيز كشته شد. گلهدار سومي هم دقيقاً همان گزارش را براي ارباب آورد،

 

اما باز هم ارباب سخنش را باور نكرد. سپس هر شب، گاوي ميمرد. از آن پس ديگر حالا نه تنها گاوها،

 

بلكه اسبها و بزها هم ميمردند، با اين حال هر زماني كه گله دارها گزارش ميداند، باز كشته ميشدند،

 

طوري شد كه ديگر حتي يك گلهدار هم توي شهر وجود نداشت، چون هيچكسي راضي نميشد كه در

 

مزرعهي آن مرد ثروتمند استخدام شود.

 

بنابراين مرد ثروتمند تنها پسرش را فرستاد تا مراقب گله باشد. شبي او در طويله پنهان شد. او ديد كه

 

خواهرش آمد و جگر گاو را از شكمش بيرون كشيد و آن را خورد. او آمد و ماجرا را به پدرش گفت: اما__________

 

مادرش كه آنجا بود، او را سرزنش كرد و گفت: تو چرا اين حرف زشت را دربارهي خواهرت ميزني؟

 

همه به او حسادت ميكنند. من ديگر نميتوانم اين حرف را تحمل كنم.

 

پدر پسر را از خانه بيرون كرد و همهي عاطفه و مهربانياش را خرج دخترش كرد.

 

پس از اينكه همهي گاوها مردند دختر اهريمني آغاز به كشتن مردم به همان شيوه كرد. بنابراين

 

روستاييها ترسيدند و همهي آنها خانه و كاشانهي خود را رها كردند. در پايان پدر و مادرش همچنين

 

مرده پيدا شدند، بنابراين روستا به طور كامل خالي از سكنه شد و در تسخير ارواح مردگان در آمد.

 

اما بگوييم از پسر خانواده: وقتي از خانه بيرون انداخته شد، سرگردان در كوهستان ميگرديد. او موبد

 

بودايي پيري را ديد و با او دربارهي قوانين جادوگريي كه بر جهان ارواح حاكم است، چيزهاي ياد گرفت.

 

چند سال گذشت و روزي پسر دلش براي خانه تنگ شد و مشتاق ديدن پدر و مادرش شد و به سوي خانه

 

به راه افتاد. پيش از اينكه موبد بودايي را ترك كند، به او سه بتري داد، يكي سرخ، ديگري سفيد و يكي

 

ديگر آبي. او گفت: اينها براي آن است كه هنگامي كه گرفتار خطري شدي، از آن استفاده كني.

 

بنابراين پسر بتريها را زير لباسش قايم كرد و سوار بر اسبش شد و به سوي روستاي زادگاهش به

 

راه افتاد. وقتي به روستا رسيد ديد كه روستايش متروكه شده و خانهشان ويران شده است. او وارد

 

خانهي قديميشان شد و ديد كه پوشيده از سبزههاي انبوه شده است. خواهرش زير نور آفتاب نشسته

 

بود و داشت شپشها را ميگرفت و ميخورد. او با لبخندي شاديآميز از برادرش استقبال كرد. به نظر

 

ميرسيد كه خيلي گرسنهاش باشد و دنبال قرباني جديد ميگشت كه به چنگش بيفتد. او با قيافهاي عجيب

 

و غريب به برادرش نگاه كرد و از او پرسيد: برادر، تو اين همه سال كجا بودي ؟ من خيلي دلم برايت تنگ

 

شده بود.

 

برادرش پرسيد: پدر و مادر كجايند؟

 

او پاسخ داد: در گور هستند.

 

پسر به خواهرش مظنون شد و به كلهاش زد پيش از اينكه او هم كشته شود پا به فرار بگذارد، بنابراين

 

گفت: خواهر. من بسيار گرسنهام. نميخواهي براي من چيزي بپزي؟ اين تره فرنگيها كه در باغچهي حياط

 

است، به نظر خيلي خوشمزه ميرسند.

 

خواهرش يك قرقره نخ از جيبيش بيرون آورد و گفت: برادر، تو نبايد دوباره از دست من فرار كني.

 

خواهرش داد زد: وايستا! وايستا!

 

دختر تقريباً به اسب رسيد و دستش را دراز كرد تا دم اسب را بگيرد. بنابراين برادرش بتري سرخ را

 

از زير لباسش در آورد و مستقيم به سوي او پرتاب كرد. شيشه به تكههاي زيادي تبديل شد و او را

 

بهسختي سوزاند، اما دختر تلاش كرد تا از درون آن بگذرد و دوباره نزديك شد كه دم اسب را بگيرد. اين

 

بار پسر شيشهي سفيد را پرتاب كرد كه راه را پر از سوزن كرد. دختر تلاش كرد تا از اين مانع هم عبور

 

كند، بنابراين برادرش شيشهي آبي را به سوي او پرتاب كرد. درياي بزرگي در آنجا شكل گرفت و دختر

 

در آن غرق شد. وقتي بدن او روي آب شناور شد، پسر ديد كه خواهرش يك روباه بوده است كه خودش

 

را به شكل خواهرش درآورده بوده است.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها