داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان پریان کره ای کلاه جادویی

ميگفتند، آنها نيرويي « هورانگ گامته » ديوهاي كره عادت داشتند كلاه جادويي بپوشند، به اين كلاهها

 

داشتند كه باعث ناپديد شدن ديوها ميشد.

 

اكنون در آنجا مردي زندگي ميكرد كه در نيايش براي روان درگذشتگانش كوشاترين بود. او هميشه

 

در يادبود پدرانش با دست و دلبازي خوراك و نوشيندنيهاي خوشمزه درست ميكرد. روزي، هنگامي كه

 

او به برگزاري مراسم بزرگداشت درگذشتگانش مي پرداخت، گروهي از ديوها به خانهي او آمدند و همهي

 

چيزهاي خوبي كه او در قربانگاه گذاشته بود، خوردند و در موارد ديگر همان كار را انجام دادند. روشن

 

است كه آنها ديده نميشدند، چون كلاه جادويي داشتند، بنابراين 

تنها خودشان را به صورت ناپديد نشان

 

ميدادند. مرد نخست بسيار خوشنود بود كه ميديد خوراكيهايي كه او براي رفتگانش پيشكش و نذر

 

كرده بود خورده ميشدند، چون به نظر مي آمد مردگان از پذيرايي خوششان آمده. بنابراين او پول

 

بيشتري براي سور و سات داد تا اينكه تقريباً ورشكست شد.

 

در پايان زنش از ولخرجيش گلايه كرد و گفت: اينجا يك مشكلي وجود دارد، روحهاي درگذشتگانمان نبايد

 

هرگز اينقدر بخورند كه ورشكست شويم. بايد دزدهايي باشند كه وقتي كه ما مشغول برگزاري مراسم

 

هستيم و سرمان را در قربانگاه فرود ميآوريم، خوراكيها را ميدزدند. فكر ميكنم بعدها بايد خيلي مراقب

 

باشيم.

 

بنابراين يك شب، مرد (شوهر آن زن) پشت پردهي قربانگاه پنهان شد. او سفت چماقي در دستش گرفت.

 

نيمههاي شب صداي پچپچي شنيد و خوراكي خورده شد. او دزدكي به آن سوي پرده رفت و ديد كه

 

خوراكي در بشقابها دارد به طور يكنواخت ناپديد ميشود. هنوز او نميتوانست كسي را كنار ميز ببيند.

 

بنابراين همه اينها ناگهان اتفاق افتاد، مرد با شتاب بيرون آمد در حاليكه چماقش را تاب ميداد و دور

 

قربانگاه با شتاب ميچرخيد و به همهي گوشههاي اتاق ميدويد. از ترس يورش خشن او ديوها پا به فرار

 

گذاشتند، اما چماق مرد به يكي از ديوها خورد و باعث شد كلاه آن ديو روي زمين بيفتد. وقتي ديوها رفته

 

بودند مرد كلاهي قرمز ديد كه روي زمين افتاده بود، كلاه به گونهاي بود كه تا آن موقع مانند آن را نديده

 

بود. با كنجاوي آن را برداشت و روي سرش گذاشت و شروع كرد به داد زدن: دزد! دزد!

 

زنش فرياد او را شنيد و به سالن پذيرايي آمد، اما او نتوانست شوهرش را ببيند، اگرچه تنها صداي

 

نفسنفس زدن او را كنار خودش ميشنيد، گفت: دزد فرار كرد، ولي كلاه عجيبي از خودش باقي گذاشت،

 

نميبيني؟

 

زنش همينطوري گيج جلوش ايستاد و گفت: اما تو كجايي عزيزم؟ من نميتوانم ببينمت.

 

شوهرش دستش را گرفت و گفت: من اينجام، چه مشكلي پيش آمده؟

 

زن احساس كرد كه شوهر او را گرفته و تلاش كرد توي بغلش بگيردش. زن الآ بختكي دستش خورد به

 

كلاه كه روي سر شوهرش بود و چيزي نگذشت كه كلاه روي زمين افتاد و زن شوهرش را در كنار

 

خودش ديد. زن كلاه را برداشت و گفت: اين همون كلاهي است كه ميگفتي؟ بايد همين باعث ناپديد شدن

 

تو بوده باشد. بنابراين چه طور دزد متوجه نشده. بگذار من امتحانش كنم.

 

هورانگ » زن آن را روي سرش گذاشت و ناگهان ناپديد شد. زن از روي شگفتي فرياد زد و گفت: اين بايد

 

كلاه جادويي باشد. من مطمئنم كه همين است. دزد آدم نيست، بلكه يه ديو است. « گامته

 

با فهميدن اين مسئلهي مهم و برجسته آنها مصمم شدند كه ميتوانند از كلاه براي سود خودشان به

 

كار ببرند. از آن روز به بعد، آنها در روستا از خانهاي به خانه ي ديگر ميرفتند و هرچه كه به دستشان

 

ميآمد، ميدزديدند. شكايتهاي بسياري به آدمهاي صاحب قدرت شد، اما اگرچه هيچ نشانهاي استوار و

 

قابل اتّكا پيدا نشده بود، بنابراين به طور پيوسته مرتكب دزدي ميشدند.

 

آنها كارشان را بيش از يك سال ادامه دادند و بسيار پولدار شدند، اما روزي آن مرد به مغازهي جواهر

 

فروشي رفته بود. مغازه هنوز باز نشده بود، بنابراين او كنار در منتظر ماند. در فرصت كوتاهي

 

جواهرفروش جلو آمد و در را باز كرد، دزد از پشت سر او به نرمي حركت كرد. جواهرفروش پولش را از

 

جاي امن برداشت و آغاز به شمردن آن كرد. در حاليكه پولها را ميشمرد، باشگفتي دريافت كه سكّهها،

 

يكي پس از ديگري، دارند ناپديد ميشوند. او همهي مغازهها را جستجو كرد، روي زمين و همهي گوشههاي

 

مغازه را هم گشت، اما نتوانست هيچ نشانهاي پيدا كند. ناگهان يك تكّهي رشته ديد كه آرام روي هوا حركت

 

ميكرد. او آن را با انگشتانش گرفت، چيزي روي زمين افتاد و در آنجا مردي را كنار خودش ديد. كلاه

 

جادويي شروع به خراب شدن كرد و يك رشته از آن درزها باز شد.

 

جواهرفروش او را با دو دستش محكم گرفت، مرد صاحب كلاه همهي پولهايي را كه دزيده بود به

 

طلافروش برگرداند و پيشنهاد كرد كلاه جادويي را به او بدهد تا بگذارد كه او برود. سپس جواهرفروش

 

كار خودش را رها كرد و شروع كرد به استفاده از كلاه، همانطوري كه ديگران استفاده ميكردند. روزي

 

زمان برداشت محصول به خانهي يك كشاورز پولدار رفت، در حاليكه كلاه جادويي را روي سرش گذاشته

 

بود. حياط پر از كارگراني بود كه برنج را با خرمنهايش از پوست بيرون ميكشيدند. همانطوري كه آن

 

مرد از حياط يكي از خرمنها ميگذشت، كلاه را از سرش انداخت، كلاه روي زمين تكه تكه شد، بنابراين

 

او به شتاب شناسايي و دستگير شد.

 

او به سزاي كردار زشتش رسيد، آن مرد و آن زن هم همينطور. آنها همهشان به زندان محكوم شدند

 

و كمي بعد در زندان مردند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها