داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

حکایت خواندنی و سرگرم کننده غوک و مار(کلیله و دمنه)

گفت غوكي در جوار ماري وطن داشت هر گاه غوك بچه كردي مار بخوردي و غوك با پنج پا يك* دوستي داشت. نزديك او رفت و گفت اي برادر تدبيري انديش كه مرا خصمي قوي و دشمني مستولي پيدا آمده است نه با او مقاومت مي‌توانم كرد و نه از اينجا تحويل كه موضعي خوش است و بقعتي نزه صحن آن مرصع بزمرد و مينا مكلل به بسد و كهربا.

آب وي آب زمزم و كوثر خاك وي جمله عنبر و كافور

 

شكل وي نابسوده دست صبا شبه وي ناسپرده باد دبور

 

پنچ پا يك گفت با دشمن غالبِ توانا جز به مكر دست نتوان يافت. فلان جا يكي راسو است ماهي چند بگير و بكش و از پيش سوراخ راسو تا جايگاه مار مي‌افكن تا يكان يكان مي‌خورد چون به مار رسد ترا از رنج او باز رهاند غوك بدين حيلت مار را هلاك كرد روزي چند بر آن بگذشت راسو عادت باز خواست كه خوگري از عاشقي بتر بود باري ديگر بطلب ماهي بر آن سمت مي‌رفت ماهي نيافت غوك را با جمله بچگان بخورد و اين افسانه بدان آورم تا بداني كه بسيار حيلت و كوشش بر خلق وبال گشته.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها