داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جذاب و سرگرم کننده خرس و اژدها یا همان دوستی خاله خرسه معروف(مثنوی معنوی)

اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و ميخواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد ميكرد و كمك ميخواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو ميشوم و هر جا بروي با تو ميآيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و ميخواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا ميگذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه ميكند؟

 

پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.

 

مرد گفت: 

به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.

 

پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نميكند.

 

مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را ميفريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.

 

پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.

 

مرد گفت: دل من ميگويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي ميزند.

 

پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مينشست و خرس مگس را ميزد. باز مگس مينشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نميرفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.

 

دشمن دانا بلندت ميكند بر زمينت ميزند نادانِ دوست

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها