داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیبای اتوبوس شبرو بخش 2

نيك اين كلمات را به محض ديدن اتوبوس مورد بحث كه در آن سوي ميدان ، مقابل

 

نشنال گالري ، توقف كرده بود ، بر زبان راند .

 

- كجا ؟

 

- آنجا !

 

نيك اشاره كر د و اتوبوس آن جا بو د، يك اتوبوس قديمي قرمز با سكويي كه بايد

 

روي آن بريد و بالا رفت كه در پشت آن كلمه ي جا دويي ريچموند با حروف سفيد

 

روي صفحه اي در بالاي كابين راننده نوشته شده بود. اتوبوس 722 ب بود.

 

مقصدهاي د يگرش در زير چاپ شده بود : 

سنت ماركس گ روو، پاليسر رو د ، فولهام

 

پالاس رود ، لورميل هيل رود و كليفورد اوني وو. دست كم دوتا از اسم ها براي نيك

 

آشنا بود ند. اتوبوس داشت به طرف غرب مي رفت . و آن ها براي بليط به اندازه ي

 

كافي پول داشتند .

 

- بيا !

 

جرمي دويد ، شنل خفاشي اش پشت سرش در اهتزاز بود نيك چنگكش را محكمتر

 

در مشت گرفت و دنبال برادر كوچكترش دويد ، و همزمان شاخهايش را كه داشتند از

 

روي سرش سر مي خوردند را گرفت .

 

آن ها به اتوبوس رسيدن د، سوار شدن د، و روي يك صندلي در وسط طبقه ي اول

 

نشستند . فقط بعد از آن كه نشستن د بود كه نيك متوجه شد اتوبوس نه چرا غ دارد،

 

نه مسافر ديگري، نه راننده و نه بليط فروش . با حالت انساني درحال غرق شدن

 

متوجه شد اين اتوبوس به هي چ جا نمي رود دست كم نه تا آينده ي نزديك . كنار او،

 

جرمي نفس زنان و با چشم هاي نيم بسته تكيه داده بود.

 

او به ساعتش نگاه كرد يازده و پنجاه و نه و شمرد . ده ثانيه به نيمه شب . به اين

 

نتيجه ر سيد شايد بهتر باشد دوباره سعي كنند تاكسي بگيرند . دير يا زود يك

 

تاكسي از ميدان ترافالگار عبور مي كرد .

 

او گفت :

 

- جري ....

 

و در همان لحظه چراغها روشن شدند ، موتور جان گرفت و غريد ، زنگ صدا داد و

 

اتوبوس تكاني خورد و جلو رفت .

 

نيك كمي نگران نگاهش را بالا آورد . چند دقيقه پيش اتوبوس خالي بود در اين

 

مورد اطمينان داشت . اما حالا مي توانست شانه هاي خميده و موهاي تيره راننده

 

را ، نشسته در كابين ببيند . وبليط فروشي در اتوبوس بود ، يونيفورم خاكستري

 

چروكيده اي پوشيده بود كه به نظر مي رسيد دست كم ده سال پيش از رده خارج

 

شده باشد و داشت نوار كاغذ را توي ماشين بليطش مي گذاشت .

 

نيك و جرمي تنها مسافرها بودند .

 

زمزمه كرد ،

 

- جرمي ... ؟

 

- چيه ؟

 

- تو ديدي راننده سوار شود ؟

 

_كدام راننده؟

 

جرمي نيمه خواب بود.

 

وقتي اتوبوس از هي ماركت به طرف بكادلي رفت جرمي از پنجره بيرون را نگاه

 

كرد. آن ها از دومين ايستگاه اتوبوس رد شدن د كه چند نفري در آن ايستاده بودن د اما

 

اتوبوس شب رو توقف نكرد. كساني هم كه ايستاده بودن د ظاهرأ متوجه عبور آن نشدن د.

 

نيك اولين نيشي هاي نا آرامي را حس كرد . اين سفر به كلي مثل رويا بود؟ اتوبوس

 

خالي كه توقف نمي كرد، راننده و بليط فروشي كه از هي چ جا پ يدايشان شده بود، حتي

 

جرمي و خودش، با اين لباس هاي مسخره اي كه تنشان بود، در حال عبور از لندن در

 

نيمه شب.

 

بليط فروش در اتوبوس به طرف آن ها آمد. كفت :

 

_ براي كجا؟

 

حالا كه مي توانست مرد را از نزديك ببين د ، بيشتر احساس ناراحتي ك رد. بليط فروش

 

بيشتر مرده به نظر مي رسيد تا زنده . صورتس كاملأ سفيد بود، با چشم هاي گود رفته

 

و موهاي سياه آويخته . به طرز ترسناكي لاغر بود . انگار روي د ست ه ايش كه ماشين

 

بليط را ن گه داشته بود تقريبأ گوشت نداشت؟ ماشين بليط يكي از آن مدل هاي جديد

 

نبود كه با برق ك ار مي كنند بلكه مدلي قديمي بود با يك چرخ كه بايد آن را مي

 

چرخانديد تا بليط بي رون بدهد . اما تمام اتوبوس كاملأ قديمي بود؟ طر ح ص ندلي ها،

 

مدل پنجره ها، ب ندي كه از سقف آويخته بود كه براي به صدا در آوردن زن گ بايد آن را

 

مي كش يديد، حتي پوست ر هاي روي ديوارها محصولا تي را تبليغ مي كرد كه او هرگز

 

اسمشان را نشنيده بود.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها