داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار اسرار یک شکنجه گر فصل دوم

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پاشدم اما چه پاشدنی،تا صبح کابوس میدیدم .تمام تنم درد میکرد . توی رختخواب گیج و ویج نشستمو چشامو مالوندم و دوباره همونجور نشسته چشامو بستم .

 

یهو عین مار گزیده ها پریدم . تازه یادم افتاد چه بلایی سرم اومده.

 

−کتابام،حالا چه بلایی سرم میاد؟میشه یعنی پیداش کنم ؟ اگه بگیرنم ...نرم بهتره .... آره نرم مدرسه بهتره.خودمو بزنم به مریضی بهتره

 

اما بدبختی اینه که هیچ رقم نمیشه سر مادرم کلاه بذارم . بارها به هر شکل ممکن فیلم اومدم اما فهمیده. یه جمله داره که همیشه اینجور موقع ها میگه :

بمیری و بمونی باید بری مدرسه.

 

از تو رختخواب با زور و غصه پاشدم .بغضم گرفته بود انگار میخواستم برم زیر چوبهءدار .

 

لباسمو پوشیدم مسواکمو زدم و چندتا دفترو کتاب دیگه رو برداشتم که مادرم بهم شک نکنه و نگه کتابات کو.رفتم که از در خارج بشم که مادرم گفت: صبحونه نمیخوری؟

 

با غصه گفتم :نه تو مدرسه یه چیزی میخورم

 

مادرم با دلخوری گفت:انقدر این هله هوله های بیرونو نخور بیا بشین صبحونه تو بخور

 

گفتم دیرم شده نمیرسم

 

گفت خوب بیا برات یه لقمه.....

 

سریع از در زدم بیرون که فکر کنه صداشو نشنیدم . دویدم و اومدم تو کوچه .

 

تا بحال انقدر وحشتزده و نگران نبودم ،فقط سوز سرمای صبح نبود که دندونامو مدام بهم میکوبوند بلکه ترسی شدید که گاهی با بغض قاطی میشد تمام تنمو میلرزوند

 

تمام خونه تا مدرسه رو با وحشت از توی پیاده رو و لابلای ماشینهایی که گوشهءخیابون پارک شده بود ، با حالتی کز کرده طی کردم .لبهء یقهءکاپشنمو داده بودم بالا که مثلا کسی نبین ،اما خودم بودم که عین کبک هیچ جایی رو نمیدیدم .

 

رسیده بودم به نزدیک مدرسه ، اومدم برم اونور خیابون که صدای بوق بلندی دومتر از جا پروندم .مرد راننده سرشو از توی پنجره ماشین آورد بیرون و گفت:توله سگ مواظب باش ،دوروبرتو نگاه کن .بزنم بهت بمیری که صدتا ننه بابا پیدا میکنی . بعد گاز ماشینو گرفت و رفت .

 

با عجله دویدم اونور خیابون و چپیدم توی مدرسه . بلافاصله بعد از ورودم زنگ خورد و باز با صدای زنگ تمام وجودم لرزید . عجب روز شومی بود مثل مستها چشم مینداختم اینور اونور تا بلکه سعیدو پیدا کنم .

 

اما انگار اثری ازش نبود .

 

صدای ناظم از پشت بلنگو بلند شد که:اون کیه که عین بُز داره دور خودش میچرخه؟مگه کری؟صدای زنگو نشنیدی؟ گمشو بیا سر صف .

 

با عجله رفتم تو صف کلاسمون . حاضر بودم بمیرم و انقدر دچار ترس نشم .عجب روز لعنتی ای بود .

 

اول که طبق معمول با دعا و نیایش صبحگاهی شروع شد . من هم طوطی وار آمین میگفتم و رونوک پا بلند میشدم و سرمو عین رادار میچرخوندم و دنبال سعید میگشتم.

 

بعد (انجزه انجزه انجزه وعده )یا یه همچین چیزایی رو خوندیم که هیچکس جز الله اکبر خمینی رهبر آخرش نمیتونست کلمات دیگه رو تلفظ کنه . حالا معنیش بماند .

 

همهءدعا ها و نیایش ها تموم شد و آقای ناظم عین خطیب نماز جمعه اومد پشت میکرفون و شروع کرد به افشای نقشه های پلید امریکا و شوروی و انگلیس و اسرائیل .

 

اون زمونا با خودم میگفتم این آقا ناظم ما طفلک چه مرد زحمت کشیه از یه طرف به نظم مدرسه رسیدگی میکنه از طرف دیگه نقشه های استکبار جهانی رو کشف میکنه . اما اونروز انقدر ترس تو دلم بود که به این چیزا فکر نمیکردم.

 

مدام سرمو میچرخوندم و آقای ناظم هم کماکان مشغول سخنرانی بود:امریکا و اسرائیل واسه شماها نقشه چیدن ، میخوان شماهارو.....آی مرادی ،مثل آدم وایسا نیشتو ببند...میخوان شماهارو از انقلاب دور کنن .

 

انگلیس این روباه مکار دسیسه چیده که انقلاب مارو از بین ببره شما با نظمتون و با درس خوندنتون باید مشتی به دهان اینا بزنید که بفهمن یک نوجوون رشید ایرانی با ادبش با نزاکتش با....کره خر جلوییتو هول نده میام این چوبو تو سرت خورد میکنما....

 

به همین ترتیب بیست دقیقه ای سخنرانی کرد . و بعد طبق معمول از صف کلاس اول شروع کرد و بچه هارو فرستاد تو کلاساشون .دوست داشتم هرچه سریعتر برمسر کلاس ،نهایتش این بود که سر نیاوردن کتاب و دفترم یه کتک مفصل میخوردم . هرچی بود از این حالی که داشتم بهتر بود .

 

یهو حس کردم کسی زد پشتم . برگشتم دیدم سعید با لبخند ایستاده . تا اومدم چیزی بگم کتابامو داد دستم و سریع رفت

 

آخ که آدم قتی سالها از سنش میگذره و به گذشته نگاه میکنه ،غرور بچگیش به نظرمضحک و خنده دار میاد .

 

اون چیزایی که یه زمانی مهم بود و حکم حیثیتی داشت امروز مایهءخندس . یادمه اونروز که زنگ آخر مدرسه خورد هم همین حالت غرور و مردونگیو داشتم . قیافهءآدمای عصبانیو بخودم گرفته بودم .

 

البته واقعاًهم عصبانی بودم .بعد از اینکه در سه زنگ متوالی اون هم ۳ بار از معلمم به جرم انجام ندادن تکالیف کتک خوردم و دراول زنگ هم هرچی چشم انداختم سعیدو ندیدم با خودم عهد بستم که اگه دیدمش محل سگش هم نذارم.

 

یادمه وقتی خانوم ذاکری معلمم زنگ اول گفت :تکلیفاتونو بذارید رو میز انگار که تو قلبم داشتن طبل میزدن .نفسم از ترس بند اومده بود .

 

خانوم ذاکری از میز اول شروع کرد .دفترنفر اولو ورق زد و گفت:خطتو درست کن این چیه دیگه؟بذاریش تو آفتاب راه میره .

 

تودلم آرزو کردم کاش به من اینو میگفت ،حاضربودم سرزنششو بشنوم اما کتک نخورم .

 

نفردوم دفترشو داد ، شروع کرد به ورق زدن و باز با عصبانیت گفت :توهم که خرچنگ قورباغه نوشتی ،دفعهءبعد مثل آدم ننویسی سیاه و کبودت میکنما .دفترو پرت کرد رو سرش

 

قلبم تندتروتندتر میزد ،عجب سکوتی تو کلاس حکمفرمابود کسی جیکش درنمیومد .انگار همه حس کرده بودن که خانوم معلم انروز دنبال بهانه میگرده تا یکیو نفله کنه .اما شکارش کی بود؟هیچکس نمیدونست جز من فلک زده

 

دفتر نفرسومو گرفت تا بازش کرد محکم کوبوند تو سرش و جیغ بنفشی کشید که:خاک تو اون سرتون کنن این چه دست خطیه ؟کی میخواین آدم بشین گوساله ها .

 

گوش پسررو گرفت و پیچوند و ادامه داد:دفعه بعد مثل آدم مینویسی فهمیدی؟

 

نمیدونم چی شد که عین برق گرفته ها از جام پریدم و گفتم :اجازه خانوم میشه بریم دستشویی؟

 

جیغ زد که:بتمرگ سرجات ،هنوزنیومده عین بچه کودکستانیا جیشش گرفته .

 

عین گنجیشک که رو هوا تیر میخوره ترپ افتادم سرجام و با وحشت بهش خیره شدم .

 

رفت سراغ میز بعدی . دفتر شاگردو نگاه کرد و یه امضاکرد و با قیافهء اخمالو دفتر بغل دستیشو گرفت ،بازش کرد و یهو رفت طرف تخته و چوب یه متریشو آورد و گفت :دستتو بیار بالا ،پسره گفت چراخانوم؟

 

جیغ زد و گفت:‌احمق واسه من تکلیفتو جا میندازی فکر میکنی نمیفهمم دستتو بیار بالا .

 

هر ضربه ای که به دست پسره میزد انگار یه تیر تو قلب من میزدن از وحشت داشتم میمردم . به پسره گفت:پوستت کلفت شده نه؟ پشت دستتو بیار .چندتا با لبه چوب زد پشت دستش بطوری که پسره از حال داشت میرفت.

 

دیگه داشت چشام سیایی میرفت دوباره بالرز پاشدم انگشتمو آوردم بالا وگفتم:اجازه خانوم .حالمون بده داریم بالا میاریم میشه بریم بیرون دستشویی؟

 

چوبو آهسته مدام زد کف دستش و اومد طرفم و به چشام خیره شد .عین جوجه ماشینی که ثانیه ای قبل از مرگش جلوی عقاب ایستاده باشه با نگاهی ملتمسانه به چشماش نگاه کردم

 

گفت تکلیفتو بده بعد برو. سرمو انداختم پایین . چوبی که دستش بود رو گذاشت زیر چونم و سرمو آورد بالا .

 

انگار شکارشو پیدا کرده بود .چشاش برق میزد ،لبخندی نفرت انگیز روی لباش نقش بست و گفت:ننوشتی؟؟

 

با تته پته گفتم:خانوم ،خانوم بخدا

 

دیگه نفهمیدم چی شد ،فقط متعجبم چطوری اون چوب رو تنم نشکست . هرجایی که دید باچوبش کوبوند روش .

 

فرستادم گوشه کلاس و گفت رو به دیوار یه پاتو بیار بالا .از همون روز تا الان هروقت یکی میگه روم به دیوار من یاد دیوار کلاسمون میفتم .

 

خلاصه تکلیف تک تک بچه هارو دید و دوسه تا دیگه رو هم بجرم بد خطی و جا انداختن باچوب زد و اومد شروع کرد به درس دادن . من هم همچنان رو به دیوار یه لنگه پا ایستاده بودم و جای ضربه های چوب که خنکیشو به سوزش میداد نالمو دراورده بود .

 

قدم میزد و درس میداد و هراز چندگاهی میومد کنار من و با چوبش میزد رو کمرم و میگفت:درست وایسا الدنگ ،پاتو بیار بالاتر تا نشکستمش

 

زنگ اول خورد به همه گفت برن اما منو گفت همونجور بایستم

 

بعداز رفتنش از کلاس پامو آوردم پایین ،روی زمین نشستم و پاهام که تقریباً کرخت شده بودو مالوندم

 

همه جام میسوخت .زمان خیلی سریع گذشت زنگ دوم ریاضی داشتیم .سریع ،قبل از اینکه کسی بیاد تو رو به دیوار ایستادمهرکی رد میشد یه متلکی مینداخت و منم زیر لب بهشون فحش میدادم . خانوم معلم اومد تو .چند دقیقه ای نگذشت که اومد پشتم و پرسید .تکلیف ریاضیتم ننوشتی؟

 

گفتم :خانوم ...بخدا....بخدا ..

 

دوبامبی زد تو سرم و گفت:خفه شو خاک تو سرت . بعد رفت و مثل زنگ اول همه تکلیفارو خط زد و باز تا از کنارم رد میشد باچوبش میزد پشتمو میگفت :درست وایسا کره خر .

 

پام سر شده بود ولی جرأت پایین آوردنشو نداشتم .باخودم گفتم اگه نوشته های روی دیوارو بخونم وقتم زودتر میگذره.شروع کردم به نگاه کردن دیوار

 

دیوار گچی نم کرفته که ده بار رنگ روی رنگ زده بودن و ده بار رنگا کنده شده بود با جای مشت بچه هایی که علاقه داشتن روی دیوار نرم مرطوب جای مشتشون بمونه . نوشته ها و نقاشیهای خرچنگ قورباغه ای روی دیوار پر بود اما من زوم کرده بودم روی شعری که نصفه نیمه روی دیوار نوشته شده بود و درست روبروی چشمم بود .که یهو حس کردم یه تیکه گچ خورد تو سرم و جیغ بلند معلمو شنیدم که گفت:مگه کری ،چرا جواب نمیدی؟

 

از خدا خواسته سریع برگشتم و گفتم:بله خانوم؟که یهو افتادم زمین و صدای هر هر بچه ها بلندشد

 

پام سر شده بود و وقتی گذاشتمش زمین افتادم .

 

خانوم ذاکری معلم گفت اینو که الان درس دادم حلش کن .

 

با پایی لنگون رفتم دم تخته و هرچی معلم گفت بر وبر نگاهش کردم ،آخه اصلا حواسم بهش نبود .

 

باز لبخند نفرت انگیزی رو لبش نشست و گفت:گوش نکردی به درس نه؟تا اومدم بگم خانوم...بخدا ،حس کردم عین توپ بسکتبال دارم میخورم زمین و بلند میشم . هنوزم موندم که با اون هیکل نحیفش چه زوری داشت که منو عین رخت میچلوند .

 

همونطور که کتکم میزد به نفس نفس افتاد و شروع کرد ،همزمان با زدن من بهم فحش دادن .اول توله سگ و تخم جن بعد یواش یواش شد :بیشرف من بیخاصیتم؟من بی کس وکارم؟

 

علاوه بر درد تعجب هم کردم .گفتم خانوم ما کی گفتیم شما بی کس و ....آآآآی

 

ادامه داد ،اگه خواهر دهاتیت تا آرنجش النگو میندازه و جلو من چسی میاد ....

 

دیگه داشتم میمردم با فریاد و گریه گفتم خانوم بخدا ما اصلا خواهرنداریم که النگو بندازه

 

یهو ایستاد بهم خیره شد و گفت :برو گمشو بشین سرجات

 

نالون و گریون رفتم تمرگیدم سر جام .زنگ دوم دیگه احتیاجی نبود بهم بگه بمونم تو کلاس چون خودم یه گوشه عین جسد افتاده بودم .

 

زنگ دوم هم سریع گذشت و همه اومدن تو .مرتضی که بغلدستم مینشست به علامت دلسوزی دستشو گذاشت روی کتفم که نوازشم کنه اما با عربده من که ناشی از درد کتفم بود دستشو کشید عقب و آهسته گفت:اگه تکلیف هندسه رو هم ننوشتی خودت برو دم در روی یه پات وایسا که دوباره نزنت .

 

با ناله از جام پاشدم و رفتم دم در و تا صدای قدم خانوم معلمو شنیدم یه پامو بردم بالا

 

خانوم ذاکری وارد شد و اصلا بمن توجهی نکرد و یه راس رفت سر درس دادن . عجیب بود .از هیچکس تکلیف نخواست .

 

دوباره شروع کردم به خوندن نوشته های روی دیوار یه چیزی نوشته شده بود که نمیتونستم درست بخونم و مدام کلنجار میرفتم تا بفهمم اون نوشته چیه. انگار بر اثر کنده شدن گچ دیوار قسمتهایی از نوشته کنده شده بود

 

....به چشت....م به ابروت .......کی میپید روت . هرچی فکر کردم جای خالی کلماتو نمیتونستم با واژه ای پر کنم یهو متوجه شدم که کنار شعر نقاشی یه الاغ کشیده شده و ......

 

با توام ....تو که تکلیفتو نوشتی پس چرا نگفتی؟صدای خانوم معلم از پشت سرم میومد و من با وحشتی وصف نشدنی به نقاشی الاغی که رو دیوار بود خیره شده بودم .

 

صدای تنفس خانوم ذاکری رو بغل گوشم حس کردم که خم شده بود . گفت به چی ماتت برده و بعد صورتشو آورد کنار صورتم و به دیوار نگاه کرد که ببینه من به چی خیره شدم .

 

یه نگاهی با نقاشی الاغ که روی پالونش نوشته شده بود (بابای خانوم معلم) کردم و یه نگاهی از سر ترس به چهرهءکبود وخون گرفتهءخانوم ذاکری که داشت به الاغه نگاه میکرد .

 

چرا من اینو اول ندیده بودم که برم اونورتر وایسم؟کی کشیدش؟نمیدونستم .

 

حتی فرصت گفتن خانوم بخدا رو هم بهم نداد . چشم باز کردم دیدم دوتا از بچه ها جسدمو دارن میکشن و میبرن بندازنم روی نیمکت

 

لابلای ناله هام صدای مرتضی رو شنیدم که‌آروم میگفت:من دفترتو دیدم ،،،،،،تکلیفتو نوشته بودی،،،،چرا نشون خانوم ندادی؟،،،،من بهش گفتم ،،،،نشونش دادم ،،،،،میخواس ببخشت ....این چه کاری بود کردی؟

 

تو دلم گفتم:مرده شور ببرت سعید .چرا نگفتی مشقای منو نوشتی؟کاش یه نگاهی بهش مینداختم .آآآآآآی

 

........

 

بله عرض میکردم .زنگ آخر که خورد عین برج زهرمار از مدرسه اومدم بیرون . عصبانی بودم اما نمیدونستم باید عصبانی باشم یا ممنون سعید که مشقامو نوشته بود.

 

صدای سعید منو بخودم آورد که گفت:سلام آقا

 

باهمون لحن گفتم:زهر مار آقا ،برو گمشو ،طرف منم نیا .سریع راهمو گرفتم که برم .

 

چند دقیقه ای نگذشته بود که حس کردم صدای دویدن کسی رو از پشت سرم میشنوم ،تا خواستم برگردم دیدم سعید بدون اینکه حتی نگاهم کنه بسرعت دستمو گرفت و گفت بدو بریم ،دم مدرسن

 

باتعجب وعصبانیت دستمو کشیدم و گفتم:کیا دم مدرسن

 

گفت:همون پسرا که دیروز باهاشون دعوا کردیم بدو ،بدو

 

هردو پا بفرار گذاشتیم.

 

دوون دوون مثل برق و باد با سعید پا بفرار گذاشتم . از لای پیاده روها و لابلای ماشینها .یه جورایی احساس جیمز باندی بهم دست داده بود

 

نفس نفس زنان گفتم:کجا داریم میریم؟

 

سعیدکه جلو میدوید بدون اینکه سرشو برگردونه بلند گفت:دارم میرم دنبال لاله.

 

حدس زدم که لاله باید خواهرش باشه،همون دختر کوچولویی که باهاش تو ساندویچی هوشنگ خان دیدم

 

باز پرسیدم :پس چرا اینوری میری؟مدرسشون مگه خیابون ششم نیست؟

 

باز هم بدون اینکه سزشو برگردونه گفت :بهش گفتم بیاد دم نونوایی خیابون سوم .

 

باز حدس زدم که شاید از ترس اون پسرا با خواهرش سر خیابون سوم قرار گذاشته

 

−−−−−

 

بلاخره بعد از دویدن مصافتی طولانی رسیدیم سرخیابون سوم . جلوی صف نونوایی بودیم .

 

سعید سرشو باکنجکاوی به اینرف و اونطرف چرخوند تا بلکه لاله رو پیدا کنه ،چشماش داشت حالت وحشتزده بخودش میگرفت.

 

یهو حس کردم نتهای صف طویل نونوایی یه دختربچهءکوچیک رو به دیوار نشسته .

 

به سعید گفتم ببین اون نیست؟

 

سعید با شتاب دوید بطرف انتهای صف منم دنباش رفتم

 

لاله تا سعیدو دید هول هولکی پرید تو بغلش .انگار از چیزی میترسید

 

سعید لاله رو با دستاش برد عقب و گفت:اون چیه تو دستت ؟

 

لاله به دست راستش نگاه کرد و یهو وحشت کرد .تکه نون کوچکی که تو دستش بود رو از هولش انداخت زمین و توی چشمای سعید خیره شد .

 

سعید گفت:کی اینو بهت داد؟مگه نگفتم از غریبه ها چیزی نگیر ؟

 

یه زن نسبتاًچاقی به سعید نزدیک شد و در حالی که تو یه دستش پر نون بود و تو دست دیگش سبزی و با دندون چادورشو گرفته بود . از لای دندونش بطوری که چادرش نیفته گفت:چیکارش داری پسر .من بهش نون دادم .دم صف ایستاده طفل معصوم بوی نون بهش خورد داشت ضعف میکرد .

 

بعد اون دستش که توش پر نون بود رو آورد جلوی لاله و گفت:بیا دخترم ،بیا بخور

 

سعید بدون اینکه چیزی بگه دست لاله رو که به نونها خیره شده بود کشید و بردش

 

زن همونجور که خم شده بود باز از لای دندوناش گفت:وااا!!!؟؟خدا بدور ،بیا و صواب کن

 

سعید داشت با خواهرش میرفت . باخودم گفتم به ندازهءکافی از خونه دور شدم بیخودی دنبال این راه افتادم

 

داشتم میرفتم بطرف خونه که حس کردم یکی از پشت صدام کرد برگشتم دیدم سعیده .

 

باعجله اومد طرفم و گفت :خونتون کجاست؟بدون اینکه منتظر جوابم بشه ادامه داد:اگه خواستی از این ببعد میام سرخیابونتون و باهم میریم مدرسه.

 

باز بدون اینکه منتظر جوابم بشه راهشو کشید و رفت . از پشت میدیدمش که داره میره بطرف لاله . یک آن چشمای لاله رو دیدم که انگار از دور به من خیره شده بود .نمیدونم ،هیچوقت نتونستم چشمشو،،،رنگ چشمش رو وصف کنم هیچوقت ،حتی سالها بعد ،حتی....

 

چرخیدم و رفتم طرف خونه

 

−−−−

 

صبح روز بعد با صدای ساعت شماته دار از جام خواستم بلندشم که با صدای جیغ خودم چارچنگولی تو رختخواب عین اسب شطرنج خشکم زد

 

تمام تنم بشدت درد میکرد ،دلیلشو میدونستم همش آثار کتکی بود که روز قبل ،از خانوم معلمم خورده بودم .

 

صدای مادرم اومد که :کاوه ،کاااوه!؟چت شده؟

 

از ترس اینکه مبادا بفهمه چه اتفاقی افتاده بلند گفتم :پام رفت روی مدادتراشم .

 

مادرم گفت:خوب مادر جلوی چشتو نگاه کن.

 

بزور گفتم :چشم

 

با بدبختی ،در حالی که سعی میکردم صدای آه ونالم بلند نشه لباسامو پوشیدم و یواشکی و نوک پا رفتم مسواک زدم و دست و رومو شستم و رفتم از خونه بیرون .

 

بطرف مدرسه رفتم. هرچی قدم میزدم حس میکردم دردم کمتر میشه . یهو سرجام ایستادم .یاد حرف سعید افتادم که گفت:گه خواستی از این ببعد میام سرخیابونتون و باهم میریم مدرسه

 

باخودم گفتم نکنه سر خیابون منتظرم باشه .اما یادم افتاد که اصلا بهم مهلت نداد آدرسو بهش بدم ،از کجا میدونه خونمون کجاست .

 

دوباره سرموانداختم و به طرف مدرسه براه افتادم ،هوای سرد ولی تازهءصبح تو صورتم میخورد .رفت و آمد رهگذرهای صبحگاحی در سکوت مثل همیشه برام حال و هوای خودشو داشت . به دکه های بستهءهله هوله فروشی که یه قفل بزرگ و کهنه رو درشون زده بودن نگاه میکردم .میدونستم تا ۴−۵ساعت دیگه باز میشن و جلوشون بچه ها از سروکول هم بالامیرن .

 

همینطور داشتم میرفتم که ضربهءمحکمی پس کلّم حس کردم ،یهو یکی از پشت محکم گرفتم ،سرمو بالا آوردم دیدم سه تا پسری که پنج شش سال ازم بزرگترن، با لبخند اومدن طرفم .خواستم برگردم ببینم کی از پشت گرفتم که یهو طرف پرتم کرد طرف اون سه تا پسر .

 

داشتم میفتادم که یکیشون بین زمین و هواپشت کاپشنمو گرفت و بلندم کرد .

 

با ترس سرمو بلند کردم دیدم اون که پرتم کرد با سری باند پیچی شده روبروم ایستاده.خودش بود . همونکه سرشو شکسته بودم .

 

بلند گفت:بچه .... انچوچک حالا میزنی و در میری؟الان یه بلایی سرت بیارم .

 

گفتم:کی؟من نبودم بخدا

 

اون که پشت سرم بود یکی زد تو سرم وگفت:آره ارواح شیکمت تو نبودی؟خودم دیدمت

 

رنگم پریده بود ،باخودم گفتم الانه که تیکه تیکم کنن

 

نمیدونستم چی بگم .عین یه گله گرگ گرسنه بودن که یه موش رو محاصره کرده باشن ،راه به هیچ جایی نداشتم . پسره هم فهمیده بود . با لبخند تو چشام نگاه میکرد انگار دوست داشت اول حسابی بترسونم بعد بزنم .آهسته اومد طرفم .یقمو گرفت .اونای دیگه هر هر میخندیدن

 

همونجور که یقهءلباسم تو دستش بود کشیدم بالا و گفت:اونیکی تخم سگ کجاس؟ها؟

 

باوحشت تو چشاش خیره شده بودم . بوی نفس ترشیدهء چایی شیرینی که خورده بود داشت نفسمو بند میاورد.سعی میکردم که گریه کنم بلکه ولم کنه اما نمیشد .هیچوقت هنرپیشهءخوبی نبودم

 

یه صدایی از پشت سرش بلند گفت:هی ولش کن

 

سعید بود .پسره برگشت وبا دیدن سعید همونجور که یقهءمن تو دستش بود گفت:به به ،تو هم که پیدات شد.ولش کنم ؟واقعا میخوای ولش کنم ؟بیا از دستم درش بیار .

 

سعید دور ایستاده بود . سه تا رفیقای پسره آروم اومدن که بگیرنش . سعید عقب عقب میرفت . صدای لاله از پشت یک پیکان که اونور خیابون پارک شده بود اومد که داداش مواظب باش . سعید جاخورد و داد زد :تو برو

 

پسره که هنوز یقهءمن تو دستش بود با خنده گفت:اِاِاِ آبجیتم که .....آآییی

 

نمیدونم چی شد ،چطور شد و با چه جرأتی ،با تمام قوا لگدی به بیضش کوبوندم و بزور مثل برق از دستش در رفتم .رفیقاش دویدن دنبالم.

 

سعید دوید طرف خواهرش و منم با سرعت از کنارش رد شدم ،فکر کردم اونا هم الانه که پشت سرم بیان اما باصدای جیغ لاله برگشتم و دیدم سعیدو گیر انداختن

 

ایستادم . دیدم پسره افتاده زمین و رفیقاش لاله و سعیدو دارن میکشن

 

برگشتم . دوباره یکیشون اومد دنبالم و باز دویدم عقب . پسره که دید دارم در میرم باز برگشت طرف سعید .

 

اون پسره که لگدش زدم هم لنگون لنگون خودشو رسوند به سعید که بزنش .یهو باز صدای عربدهءپسره بلند شد و افتاد زمین دوستاش رفتن طرفش .یکی دیگشون هم دادی زد و سرشو گرفت و نشست رو زمین .

 

باتعجب رفتم نزدیکتر که ببینم چه خبره .دوتا دیگه از رفیقاش که سرپابودن با ترس و حالت تدافعی ایستاده بودن و به دیوار بلندی که کنار خیابون بود نگاه میکردن ، دیوار نسبتاًبلند قبرستان قدیمی در خیابون ششم

 

به دیوار نگاه کردم .بالای دیوار مرتضی همکلاسیمو دیدم که داره هدف میگیره تا سنگ بطرفشون پرت کنه . منم از زمین سنگی برداشتم و بطرفشون پرت کردم . سعید و لاله دویدن بطرف من . دوتا پسرا ، هم سنگ برداشتن تا مرتضی رو بزنن .اما مرتضی لای شاخه های درخت که از بالای دیوار بیرون زده بود اینور و اونور میپرید .

 

چندتا سنگ پرت کردن اما به مرتضی نخورد . دوباره مرتضی سنگی پرت کرد و صدای عربدهء اون یکی پسره هم دراومد ،سنگ به مچ پاش خورده بود . اون یکی رفیقشون از ترس رفت پشت ماشین سنگر گرفت و سه تای دیگه هم هرکدوم گوشه ای سنگر گرفتن . من ولاله و سعید دویدیم بطرف سرخیابون چون میدونستم تنها راه خروج از اون مهلکه اونوره قبرستونه که در خیابون پنجمه و صددرصد مرتضی هم از اونو میاد بیرون .

 

سرخیابون که رسیدیم سعید به لاله گفت:یه راس بدو برو مدرست .باهیچکس هم سلام علیک هم نکن و یه را برو تو

 

لاله دوید بسمت مدرسش سعید با چشمای نگرانش نگاهش کرد تا دور شد

 

بعد باهم رفتیم طرف خیابون پنجم هنوز به در خروجی قبرستون نرسیده بودیم که دیدم مرتضی با عجله از دیوار پرید پایین . صداش کردم ،تادیدم با وحشت دادزد پشتتونن ،پشتتونن ،برگشتم دیدم هر چهارتاشون دارن میان بطرفمون

 

هرسه عین برق دویدیم ....دویدیم .....و دویدیم .....انگار توی ابرومهی که توی فیلما نشون میدادن فرو رفتیم .چشم باز کردیم و دیدیم پنج سال هر روز باهمیم و رفاقتمون پنج ساله که ادامه داره

 

از اینجا بود که یواش یواش با اون شکنجه گر و اسرارش آشنا شدیم.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها