داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار بابا لنگ دراز قسمت24سپتامبر

یعنی دختري که در عمرش تجربه اي در خرج کردن و نگه داشتن پول نداشته تعیین کرده اند واقعا شاهانه است.

 

ایشان مفصل در این مورد برنامه ریزي کرده بودند و من رویم نمیشد بهشان پیشنهادي بکنم.قرار است تو تا آخر

 

تابستان همین جا بمانی تا خانم پریچارد کارهاي رفتنت را انجام بدهد.شهریه و مخارج زندگی ات را هم به طور مستقیم

 

به دانشکده میپردازند و در چهارسالی که آنجا هستی ماهی سی و پنج دلار پول تو جیبی میگیري.یعنی سطح زندگی ات

عینا مثل سایر دخترهاي دانشکده است.این پول را هرماه منشی مخصوص این آقا برایت میفرستد و تو هم درعوض

 

هرماه باید یک نامه به این آقا بنویسی.البته نه براي اینکه تشکر کنی چون این موضوع براي ایشان اصلا مهم

 

نیست،بلکه نامه مینویسی تا اورا از جزئیات زندگی و پیشرفت تحصیلی ات مطلع کنی،عینا مثل اینکه پدرو مادرت زنده

 

اند و تو دراین باره به آنها نامه مینویسی.این نامه هارا به واسطه ي منشی ایشان،براي آقاي جان اسمیت میفرستی.اسم

 

این آقا جان اسمیت نیست ولی ایشان ترجیح میدهد ناشناس بمانند.اما براي تو این آقا همیشه کسی نیست جز آقاي

 

جان اسمیت.علت این هم که میل دارند نامه ها را تو بنویسی این است که ایشان معتقدند هیچ چیز مثل نامه نگاري

 

نمیتواند استعداد ادبی آدم را شکوفا کند.از آنجا که تو خانواده اي نداري تا با آنها مکاتبه کنی این آقا میل دارند که تو

 

به ایشان نامه بنویسی.ضمنا به این ترتیب میخواهند پیشرفت تحصیلی ات را دنبال کنند.البته ایشان هرگز جوابی به نامه

 

هاي تو نمیدهند و اصلا اهمیت خاصی برایشان ندارد چون از نامه نگاري بدشان می آیدو نمیخواهندوقتشان را بگیرد.اما

 

اگر تصادفا نکته اي پیش بیاید که احتمالا احتیاج به جواب باشد مثلا اگر خدایی نکرده تورا از دانشکده اخراج کنند تو

 

باید به اقاي گریگز،منشی ایشان نامه بنویسی.نوشتن نامه هاي ماهانه از طرف تو تجباري است و تنها وسیله ي اداي

 

دین تو به اقاي اسمیت است بنابراین باید سرموقع مثل اینکه داري هرماه صورت حسابت را میدهی ان را بنویسی و

 

بفرستی.من امیدوارم که همیشه لحن مودبانه را در نامه هایت حفظ کنی تا نشان دهنده تربیت تو در اینجا باشد و یادت

 

نرود که داري به یکی از امناي موسسه جان گریر نامه مینویسی.

 

جروشا با اشتیاق تمام به در نگاه میکرد.افکارش از هیجان زیاد آشفته بود و میخواست از حرف هاي کلیشه اي خانم

 

لیپت فرار و فکرکند.از جایش بلند شد و یک قدم به عقب رفت ولی خانم لیپت با اشاره دست اورا نگه داشت و گفت:

 

امیدوارم از این شانس خوبی که به تو رو کرده شکر گزار باشی.براي دخترانی مثل تو کمتر چنین موقعیتی براي

 

پیشرفت توي دنیا پیش می آید.همیشه باید یادت باشد که...

 

-بله خانم؛متشکرم.اگر حرف دیگري ندارید به نظرم باید بروم شلوار فردي پرکینز را وصله کنم...

 

بعد در را پشت سرش بست و دهان خانم لیپت براي بقیه ي نطقی که میخواست بکند باز ماند.

 

نامه هاي جروشا به بابا لنگ دراز

 

شماره 215 ،فرگوسن هال

 

24 سپتامبر

 

آقاي عزیز عضو هیئت امنایی که یتیم هارا به دانشکده میفرستید

 

من رسیدم!دیروز سفرم با قطار چهارساعت طول کشید،احساس عجیبی داشتم نه؟چون تا حالا درعمرم سوار قطار نشده

 

بودم.دانشکده محیطی بزرگ و جاي خیلی گیج کننده اي است.هروقت از اتاقم بیرون می آیم گم میشوم.وقتی کمی از

 

این گیجی درآمدم از وضع این جا برایتان مینویسم.ازدرس هایم هم برایتان میگویم.الان شنبه شب است و کلاس ها

 

دوشنبه شروع میشوند.فعلا میخواستم فقط چندکلمه اي بنویسم تا با شما آشنا شوم.

 

نامه نوشتن به کسی که نمیشناسی به نظر عجیب می آید.اصلا کلا نامه نوشتن براي من عجیب غریب است.چون من

 

درعمرم بیشتراز سه چهاربار نامه ننوشته ام.براي همین ببخشید اگر نامه هاي من مثل نامه هاي درست و حسابی

 

نیست.دیروز صبح قبل از حرکت خانم لیپت خیلی جدي با من حرف زدو تکلیف رفتار و اخلاق بقیه عمرم را تعیین

 

کرد،مخصوصا راجع به رفتارم نسبت به آقاي مهربانی که اینقدر در حق من بزرگواري کرده خیلی سفارش کرد و گفت

 

باید خیلی احترامش را نگه دارم.ولی اخر شمارا به خدا من چطور به کسی که اسم خودش را جان اسمیت گذاشته

 

درست و حسابی احترام بگذارم؟چرا اسمی انتخاب نکردید که کمی باکلاس تر باشد؟پس در این صورت دیگر دلیلی

 

ندارد که آدم براي تیرك عزیز یا چوب لباسی عزیز نامه ننویسد.

 

تمام این تابستان من راجع به شما خیلی فکر کردم.بعداز این همه سال تنهایی از اینکه بالاخره یک نفر به من علاقه

 

پیداکرده احساس میکنم که خانواده اي پیداکرده ام والان بالاخره به کسی تعلق دارم واز این فکر واقعا احساس آرامش

 

میکنم.ولی متاسفانه باید بگویم که وقتی راجع به شما فکر میکنم قوه ي تخیلم خیلی کم به فعالیت می افتد.من فقط سه

 

چیز درباره ي شما میدانم:

 

1شما قد بلندید. .

 

2شما ثروتمندید. .

 

3شما از دخترها بیزارید. .

 

فکرکنم بهتر باشد بهتان بگویم آقاي عزیز از دخترها بیزار که البته این یک جور توهینی است به خودم.یا بگویم آقاي

 

ثروتمند عزیز اما این هم توهین به شماست،چون انگار مهمترین چیز شما فقط همان پولتان است.تازه ثروت ظاهري

 

ادم است.شاید شما تا آخر عمرتان ثروتمند نمانید.خیلی از آدم هاي بسیار باهوش در وال استریت خانه خراب شده

 

اند.براي همین هم من تصمیم گرفته ام که به شما بگویم بابا لنگ دراز.امیدوارم بهتان برنخورد.این فقط اسم خودمانی

 

شماست و به خانم لیپت هم نمیگوییم.

 

دو دقیقه ي دیگر زنگ ساعت ده را میزنند.روزهاي مارا زنگ هاي ساعت تقسیم میکنند و خوردن،خوابیدن و کلاس

 

رفتن ما همه با صداي زنگ اعلام میشود.خیلی زندگی پرجنب و جوشی است.همه اش احساس میکنم اسب کالسکه

 

آتش نشانی هستم.آهان چراغ ها خاموش شد!شب بخیر.

 

میبینید چه قدر دقیق قوانین را رعایت میکنم.به خاطر اینکه در پرورشگاه جان گریر بزرگ شده ام.

 

با تقدیم احترامات فراوان

 

از جروشا ابوت به آقاي بابا لنگ دراز اسمیت

 

اول اکتبر

 

بابا لنگ دراز عزیز

 

من عاشق دانشکده ام و عاشق شما که مرا به دانشکده فرستادید.خیلی خیلی خوشحالم.همیشه آنقدر هیجان زده ام که

 

خیلی کم خوابم میبرد.نمی دانید اینجا چقدر با پرورشگاه جان گریر فرق دارد در خواب هم نمیدیدم که توي دنیا

 

همچین جایی وجود داشته باشد.دلم براي کسانی که دختر نیستند و نمیتوانند به اینجا بیایند میسوزد.مطمئنم دانشکده

 

اي که شما موقع جوانی به آن می رفتید به این خوبی نبوده.

 

اتاق من توي یک برج است که قبل از ساختن بیمارستان جدید بیمارستان بوده.سه تا از دخترهاي دیگر هم درهمین

 

طبقه ي ما هستند.یکی از آنها سال اخر دانشکده است و عینک میزند و دائم به ما میگوید میشود کمی ساکت تر

 

باشید؟دونفر دیگر هم به اسم سالی مک براید و جولیا راتلج پندلتون سال اولی هستند.سالی موي سرخ و بینی سربالا

 

دارد و خودمانی است.جولیا از یک خانواده ي درجه یک نیویورك است و هنوز وجود مرا احساس نکرده.این دوتا هم

 

اتاق هستند و من و آن دانشجوي سال آخر اتاق تکی داریم.معمولا به دانشجویان سال اول اتاق تک نمیدهند مگر خیلی

 

کم.اما بدون اینکه من حتی تقاضا کنم به من اتاق تک داده اند.به نظرم رئیس اداره ي آموزش فکر کرده درست نیست

 

یک دختر پدر و مادر دارو با تربیت با یک دختر پرورشگاهی هم اتاق باشد.میبینید،گاهی یتیم بودن هم مزایایی دارد!

 

اتاق من در گوشه ي شمال غربی است و دو پنجره و یک چشم انداز دارد.وقتی آدم هجده سال با بیست نفر دیگر در

 

یک سالن خوابیده باشد تنها بودن خیلی کیف دارد.این اولین باري است که من مجبور شدم با جروشا ابوت آشنا

 

شوم.فکر کنم دارد ازش خوشم می آید.شما چطور؟

 

سه شنبه

 

دارند تیم بسکتبال سال اول را راه می اندازند شاید من هم انتخاب شوم.من ریزه میزه ام ولی در عوض خیلی تند و تیز

 

و قوي و محکم هستم و وقتی دیگران بالا میپرند من از زیر پاهایشان میروم و توپ را می قاپم!

 

عصرها تمرین در زمین ورزش که اطرافش را درخت هاي زرد و قرمز گرفته و بوي برگ هایی که میسوزد همه جارا

 

برداشته و صداي خنده و داد فریاد بچه ها می آید،خیلی کیف دارد.اینها خوشبخت ترین دخترهایی هستند که من تا

 

حالا دیده ام و من از همه ي آنها خوشبخت ترم.

 

میخواستم نامه اي طولانی بنویسم و همه چیزهایی که دارم یاد میگیرم به شما بگویم(خانم لیپت میگفت شما میل دارید

 

بدانید)ولی زنگ را زدند و تا ده دقیقه دیگر من باید لباس ورزش بپوشم و در زمین باشم.دعا نمیکنید من در تیم

 

بسکتبال انتخاب شوم؟

 

ارادتمند همیشگی شما،جروشا ابوت

 

بعد التحریر(ساعت 9 شب):الان سال مک براید سرش را کرد توي اتاق من و گفت:آنقدر دلم براي خانه مان تنگ شده

 

که دارم دق میکنم.تو چطور؟

 

لبخندي زدم و گفتم من نه.فکر کنم بتوانم تحمل کنم.دلتنگی براي خانه از آن بیماري هایی است که حداقل من در

 

برابر آن مصونیت دارم!چون تا حالا نشنیده ام کسی دلش براي پرورشگاه تنگ بشود.شما چطور،شنیده اید؟

 

10 اکتبر

 

بابا لنگ دراز عزیز،

 

اسم میکل آنژ به گوشتان آشناست؟

 

او نقاش مشهوري بوده که در قرون وسطی در ایتالیا زندگی میکرده.همه ي دانشجویان انگار موقع درس ادبیات

 

انگلیسی اورا میشناختند و چون من فکر میکردم او فرشته مقرب خداست همه ي کلاس به من خندیدند. به نظر هم

 

همین می آید نه؟

 

عیب دانشکده این است که همه توقع دارند خیلی از چیزهایی را که یاد نگرفته اي بدانی.این جور مواقع اعصاب آدم

 

خیلی خرد میشود. ولی الان دیگر وقتی که دخترها راجع به موضوعی صحبت میکنند که من نمیدانم همان جور ساکت

 

میمانم و بعدش در دانشنامه پیدایش میکنم و یاد میگرم.

 

روز اول اشتباه ناجوري کردم.یک نفر اسمی از موریس مترلینگ بود و من پرسیدم:از دخترهاي سال اول است؟و بعد

 

فوري این شوخی در تمام دانشکده پیچید.اما درهرحال الان من هم مثل دیگران،دانشجوي باهوشی هستم و حتی از

 

بعضی ها باهوش ترم!

 

میخواهید بدانید چه اسباب اثاثیه اي در اتاقم چیده ام؟ترکیبی از رنگ هاي زرد و قهوه اي.رنگ اتاقم ملایم است و من

 

پرده کتان و بالش ها،میز چوبی ماغون(دست دوم است،سه دلار خریدم)و صندلی از چوب راتان اتاقم را همه زرد رنگ

 

خریده ام.یک قالیچه قهوه اي هم خریده ام که وسطش یک لک جوهر دارد ولی صندلی را طوري رویش میگذارم که

 

معلوم نشود.

 

پنجره ها خیلی بالاست و از پاي پنجره نمیشود به طور عادي بیرون را دید.سالی مک براید به من کمک کرد تا این

 

اثاثیه رااز حراجی دانشجویان سال آخر بخرم.سالی در خانواده بزرگ شده و از مبل و اثاث سردر می آورد.شما

 

نمیدانید خرید کردن و پنج دلاري دادن و بقیه را پس گرفتن چه کیفی براي من داشت.براي اینکه من هیچوقت بیشتر

 

از چند سنت پول نداشته ام.آه بابا جونم!مطمئن باشید من قدر این ماهانه را خوب میدانم.

 

کنار سالی،واقعا به آدم خوش میگذرد،اما جولیا راتلج پندلتون کاملا برعکس است.عجیب است؛چه قدر این رئیس اداره

 

آموزش در انتخاب هم اتاق ها کج سلیقه است.سالی با مزه است و شوخی میکند.اما جولیا از همه چیز حوصله اش

 

سرمیرود و هیچوقت سعی نمیکند کمی خوب و دوست داشتنی باشد.در حقیقت معتقد است همین قدر که آدم از

 

خاندان پندلتون است بدون چون و چرا به بهشت میرود.انگار من و جولیا به دنیا آمده ایم تا دشمن همدیگر باشیم.

 

لابد حالا با بیتابی منتظرید ببینید من دارم چه چیزهایی یاد میگیرم:

 

1- لاتین:جنگ دوم رومی ها و کارتاژ.هانیبال و قوایش دیشب در کنار رودخانه ي ترازیمنوس اردو زدند.آنها سرراه

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها