داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار جذاب بازگشت چوپان قسمت 2

گله داستان ما بزرگ ترین گله روستا است. در واقع تنها ترین و بزرگ ترین گله روستا. یک روز اهالی روستا

 

جمع شدند و تصمیم گرفتند؛ گله های کوچکشان را یکی کنند و یک نفر را به عنوان چوپان انتخاب کنند، به

 

همین خاطر اعلام کردند؛ جوان هایی که می خواهند شغل چوپانی را به عهده بگیرند؛ برای آزمون و گزینش

 

نزد کد خدای روستا مراجعه کنند.

 

چوپان داستان هم مثل همه جوان های روستا، در به در بدنبال کار می گشت و تصمیم گرفت؛ صبح خروس

 

خوان، بلند شود و برود تا نفر اول باشد. اما

اشتباه فکر می کرد؛ چون وقتی رفت؛ متوجه شد 01 نفر از دیشب،

 

سر صف خوابیده بودند. اما اصلاً نگران نبود. چون کد خدای شهر می گفت؛ شایسته سالار است و چوپان هم به

 

خودش ایمان داشت که شایسته ترین فرد است. ولی باز اشتباه کرد؛ چون نوه کد خدا که هم مدرسه را رها

 

کرده بود و هم ساعت 12 ظهر به صف پیوسته و آخرین نفر بود؛ قبول شد و چوپان دست از پا دراز تر به خانه

 

برگشت.

 

هر روز فامیل کدخدا گله را می چراند. تا اینکه بعد از چند روز حملات گرگ ها آغاز شد. هفته ای دو سه تا

 

بز و گوسفند دزدیده می شد. بعد ها متوجه شدند که بعد از حمله گرگ ها، فامیل کدخدا نیز یکی از گوسفندها

 

را به اسم گرگ سر می برد و کبابی درست کرده و دلی از عزا در می آورد. قضیه هم این طور لو رفت که یکی

 

از صاحبان گله، به تنهایی اسلحه بر می دارد و در کمین گرگ ها می نشیند و چون نمی خواسته کسی را در

 

موفقیت شکار گرگ ها، شریک کند؛ به چوپان گله هم نمی گوید. وقتی گرگ ها حمله می کنند؛ اسلحه اش

 

را به سمت یکی از گرگ ها نشانه می برد اما هر چه ماشه تفنگ را می چکاند؛ اسلحه شلیک نمی کند؛ چرا که

 

اسلحه اش تیر نداشته و با اسلحه خالی آمده بود. البته اگر تیر هم می آورد؛ اتفاقی نمی افتاد؛ چون به جای اینکه

 

تفنگ شکاری خودش را بردارد؛ تفنگ بادی پسرش را برده بود. تفنگی که گربه های روستا هم ازش حساب

 

نمی بردند.

 

وقتی گرگ ها می روند؛ شخص روستایی با کمال ناباوری می بیند؛ چوپان کاردی را زیر گردن بره بیچاره

 

می گیرد و سرش را می برد و آن را کباب کرده و می خورد. شب هم که بر می گردد؛ به آمار گوسفند ها

 

دزدیده شده؛ یکی اضافه می کند. او نیز موضوع را با چند تن از اهالی روستا مطرح می کند و دفعه بعد چند

 

نفری می روند و ماجرا را از نزدیک می بینند و ماجرا را برای اهالی تعریف می کنند. اهالی روستا هم کدخدا و

 

بهتر است « : چوپانش را عوض می کنند و به چه کنم؛ چه کنم؛ می افتند. هر کس نظری می دهد. یکی می گوید

 

آن ». بهتر است سگ های قوی تری آموزش دهیم « : دیگری می گوید ». هر کسی گله خودش را بیرون ببرد

 

همینطور هر کس نظری می دهد. ولی نظرات به » چند نفر را برای محافظت گله به کار بگیریم « : یکی می گوید

 

بهانه ای رد می شود. یکی به این دلیل که اگر خودمان گله را هر روز بچرانیم؛ پس کِی وقت می کنیم؛ مزارع

 

مان را بچرخانیم. در ثانی خطر گرگ ها همیشه وجود دارد؛ چه یک گله و چه چند گله و باید فکر اساسی

 

کنیم. دلیل دیگری نیز که غیر از سگ پیر، بقیه جوان هستند و تا چند روز دیگه بزرگ و قوی می شوند؛ رد

 

شد. البته نظر به کار گرفتن چند محافظ برای گله کمی موافق داشت که به دلیل هزینه بر بودن آن، مورد

 

اختلاف واقع شد.

 

هر یک از دلایل به بهانه ای رد شد و بحث بر سر راه حل جایگزین بالا گرفت. در همین میان چوپان داستان بلند

 

شد و گفت: بوقی بسازیم که صدایش تا روستا بیاید. هر بار که گرگی حمله کرد؛ در بوق دمیده شود و اهالی

 

روستا سر برسند؛ مخصوصاً اینکه خیلی از شما ها در آن موقع در مزارع خودتان و اطراف گله هستند و سریعاً

 

با چوب و چماق سر می رسید. این طوری هم عده محافظین بیشتر میشود و هم هزینه ندارد. خود من هم

 

حاضرم؛ بوقش را بسازم.

 

پیشنهاد چوپان با استقبال زیادی مواجه گشت و مورد موافقت همه قرار گرفت و خود او نیز به عنوان چوپان

 

جدید انتخاب شد. چوپان نیز بوقی از شاخ گاو ساخت که صدایش سرتاسر روستا شنیده می شد.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها