داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار انصافا جالب خواستگار قسمت خونه فریبا اینا قسمت پذیرایی

« پدر و دایی فریبا دارن باهاش صحبت می کنن. پدر فریبا عصبانیه »

 

پدر فریبا : دختر جون، از قدیم رسم بوده که دختر به سنی که رسید باید شوهر کنه.

 

فریبا : آره بابا جون اما چه سنی؟! منکه هنوز وقت شوهر کردنم نیس! حالا کو تا اون

 

سن؟!

 

« پدر فریبا داد می زنه و می گه »

 

اون سن و سالی که تو می خواي شوهر کنی، دیگه اسمت دختر جوون نیس که! می شی

 

پیرزن 1 براي پیرزنام که دیگه خواستگار نمی آد!

 

« بر می گرده طرف دایی فریبا و می گه »

خان دایی چرا ساکتی؟! تو یه چیزي بهش بگو آخه!

 

« خان دایی که لکنت زبون داره می گه »

 

ب ب ب ببین ف ف ف فدر فَریَبا : شبَ شد خان دایی! بگو دیگه!

 

فریبا : بابا جون ، زوده ! زوده!

 

پدر فریبا : این راهی یه که باید بري، حالا هر چه زودتر بهتر!

 

فریبا : بابا جون مگه سفر آخرته؟! این چع افکاریه که شما دارین؟ خان د ایی شما یه

 

چیزي بگین!

 

« خان دایی بر می گرده طرف پدر فریبا و می گه »

 

گوگوگوگوگوگوش ...

 

پدر فریبا : خان دایی من کار دارم باید برم! زودتر بگ دیگه! گوگوش چی؟! گوگوش باید

 

تو عروسی شون بخونه؟!

 

« فریبا که می بینه خان دایی تو حرف زدن گیر کرده می گه »

 

باباجون حالا یه سال دیگخ! مگه چی می شه؟

 

« پدر فریبا از عصبانیت داد می زنه »

 

حرف همونه که گفتم! امشب باید این خو استگار بیاد تو این خونه!

 

فریبام داد می زن ه: نه ! نه!

 

همونه خونه طبقه بالا اتاق فریبرز، برادر فریبا یه اتاق شیک

 

فریبرز با دوستش شایان، دارن با کامپیوتر کار می کنن. شاید پ شت کامپیوتر نشسته و »

 

فریبرزم کنارش. وارد چت شدن.

 

معلو م بشه. شایان در chat دوربن صفحه مانیتور رو نشون می ده، طوري که نوشته هاس

 

« حال کار کردن با کی بورد می گه

 

با چه اسمی و ارد بشم؟

 

فریبرز : عشرت!

 

« شایان یه نگاه با تعجب بهش می کنه و می گه »

 

اسم دیگه بلد نیستی؟!

 

فریبرز : چرا ! عفت!

 

شایان : این چه اسمایی یه! فریبرز : تو کار تو بکن! چی کار به این کارا دار! برو تو چ پ= ببینم!

 

« شایان روي کی بورد کار می کنه »

 

فریبرز : بزن، بچه ها من اومدم، یوهو!

 

« شایان چپ چپ نگاهش می کنه که فریبرز می گه »

 

به جون شایان اگ ه هر چی من می گم نز نی نه من نه تو!

 

شایان شروع می کنه به تایپ کردن. یه لحظه ب عد رو صفحه ما نیتور جوابش می آد. »

 

« نوشته می شه

 

Hi ESHRAT!! LoL

 

لول و در به گور پدرت! LoL فریبرز : بنویس

 

« شایان می نویسه . جواب می آد »

 

U VAGHEAN ESMET ESHRATE?!

 

شایان : می گه تو واقعا اسمت عشرته؟

 

فریبرز : بزن، نه! اسم اصلی م عصمته، اما همه جا خودمو عشرت معرفی می کنم!

 

« شایان می خنده و تایپ می کنه. جواب می آد. شایان می گه »

 

می گه خه عشرتم اسمه که رو خودت گذاشتی؟

 

فریبرز : پس رزیتا اسمه؟! عشرت خوبه دیگه

 

« بعد با حالت ناز و ادا، مثل دخترا خودشو لوس می کنه و می گه »

 

دلم می خواد به سن شوهر که رسیدم و عقدم کردن، وقتی آقام ون می آد خونه، از همون

 

دم صدا کنه ...

 

« یه دفعه صداشو کلفت می کنه و داد می زنه و می گه »

 

عشرت! عشرت! کجایی ضعیفه؟!

 

« دوباره صداشو نازك می کنه و با عشوه می گه »

 

منم بوئم تو حیاط و داد بزنم و بگم: اینجا عبسآقا( عباس آقا) خسته نباشین.

 

« شایان داره نگاهشمی کنه و می زنه زیر خنده »

 

زهر مار! تایپ کن اینایی که گفتم! »: فریبرز

 

شایان : این چرت و پرتا چیه می گی؟

 

فریبرز : تو تایپ کن!

 

شایان : منتظره! چی جوابشرو بدم؟

 

فربرز : بهش بگو برو گم شو بی سلیقه ي اکبیري!

 

« شایان می خنده و یه لحظه مانیتور رو نگاه می کنه و وباره می خنده و می گه »

 

ببین چه خبر شد! همه پسرا می خوان باهات حرف بزنن!

 

فریبرز : بنویس چه خبرتونه ندید بدید آ! اول نوبت بگیرین, بعد یکی یکی بیان تو

 

!CHAT Room

 

شایان : خجالت بکش فریبرز!

 

فریبرز : از خدا که پنهون نیست، چرا از خلق خدا پنهون باشه؟!

 

« دوتایی می زنن زیر خنده »

 

باشی، یه جمله حسابی از کسی نمی شنوي! VHAT فریبرز: تو اگه ده ساعت تو

 

یه دفعه از پایین صداي جیغ فریبا می آد! فریبرز اصلا توجه نمی کنه و چشمش به »

 

« صفحه مانیتوره. شایان یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه

 

صداي فریباس!

 

« فریبرز همونجور که حواسش به مانیتوره می گه »

 

چیزي نیس، داره حرف می زنه.

 

« صداي یه جیغ دیگه فریبا می آد »

 

شایان : فریبا جیغ می زنه!

 

« فریبرز با همون حالت می گه »

 

صداش اینطوریه! به دلت بد نیار.

 

این دفعه صداي جیغ ، همراه با صداي شکستن یه چیزي می آد. شایان ب ا حالت »

 

« ! دلشوره، در حالیکه می خواد از جاش بلند شه می گه

 

بابا پایین یه خبرایی یه! صداي شکستن یه چیزي م اومد!

 

« فریبرز با همون حالت گریه می گه »

 

بشین! اون موزیک متن جیغا شه!

 

بلافاصله یه صداي جیغ دیگه ، همراه با چند تا صداي شکستن می آد! شایان از جاش »

 

« می پره و می گه

 

تو چقدر بی خیالی فریبرز! حتما یه طوري شده فریبا! پاشو بریم دیگه!

 

« فریبرز همو نجور که از جاش بلند می شه می گه »

 

اي بی فریبا بشم الهی!

 

پایین ، سالن پذیرایی

 

بین فریبا و پدرش دعوا ادامه داره. دو ه ا گل دو و قام شکسته و خرده هاش ریخته زمین.

 

« فریبرز و شایان با عجله از پله ها می آن پایین

 

فریبرز : چه خبره بابا؟ صداتون از فت تا خونه اون ورتز می آد

 

« تا پدر فریبرز، فر یبرزو می بینه با عصبانیت و تحکم می گه »

 

همه ش تقصیر تو پدر سوخته س

 

فریرز: تقصیر من؟!

 

پدر فریبررز : من این حرفا حا لی م نیس باید این خو استگار بیاد خواستگاري

 

« فریبرز یه آن می خنده و با ذوق و خوشحالی می گه »

 

واسه من؟ جون بالاخره این بخت کور شده ام وا شد

 

« دستاشو می کوبه به هم و می گه »

 

من رفتم که حاضر شم

 

شایاین و فریبا و خان د ایی و کبري خانم که خ دمتکار ونهس می زنن زیر خنده. پدر »

 

« فریبرز چپ چپ بهش نگاه می کنه و آروم می گه

 

حالا وقت شوخیه کره خر؟

 

فریبرز : شما خودت ون گفتین قراره خو استگار برام بیاد! حالا بده ی ه بچه حرف گوش کن

 

پیدا شده؟

 

پدر فریبرز: دارم اون دخترو می گغن!

 

فریبرز : الهی اتی ش به ریشخ عمر ای ن دختره بگیره که هر چی قسمت مه، نصیب اون می

 

شه!

 

دوباره فریبا و شایان و خان دایی و کبري خانم می زنن زیر خنده. پدر فریبر ز بهش می »

 

« گه

 

آخه ناسلامتی تو داداش بزرگتري یه چیزي م تو بهش بگو

 

فریبرز : از بس که شماها لوسش کردین دیگه حرف گوش نمی ده که

 

پدر فریبرز : پس مردونگی تو کجا رفته ؟

 

فریبرز : ...! اِ

 

« برمی گرده طرف فریبا وهمونجور که دستاشو بحالت تهدید براش تکون می ده می گه »

 

گیس به سرت نمیذارم پدر سوخته!امشب سر تو میذارم لب باخچه! باید همین امب، شوهر

 

بکنی، بچه د ارم بشی، بچه تم بذاري مدرسه! تا فردا دیپلم گرفته تحویلش بدي!

 

دوباره همه می زنن زیر خنده! پدرش یه نگاهی به فریبرز می کنه و حرکت می کنه که »

 

« از خونه بره بیرون. فریبرز ت اینو می بینه می گه

 

ا...! با با! بابا! « بعد که می بینه پدرش توجه نمی کنه و به خان دایی می گه »

 

خان دایی صداش کن نذار بره!

 

خان دایی : ص ص ص ص صب ک ک ک ک ک ک ک ک کن آآآآآآآآآ.

 

فریبا : خان د ایی ول کن! با بام رسید دفترش!

 

« فریبرز بر می گرده به فریبا نگاه می کنه و با کمی عصبانیت می گه »

 

باز تو خونه رو ریختی بهم؟!

 

فریبا با لبخند سرشو میندازه پایین و هیچی نمی گه. فریبرز ح رکت می کنه که بره بشینه »

 

رو مبل. یه اشاره م به شایان کی کنه که اونم بره بشینه. خان دایی هنوز جلو پنجره، جایی

 

«! که مثلا به حیاط دید داره واستاده . مثلا داره پدر فریبا اینارو صدا می کنه

 

خان دای ی: آقا! کاکاکاکاکاکاکارت دا داد! ...

 

فریبرز از بغل خان د ایی که می خو اد رد بشه، د ستش رو می گیره و همونجور که با »

 

« خودش می بره می گه

 

چشمم کف پاش، صد تا جمله رو تو یه ثانیه مخابره می کنه بیا ولش کن خان د ایی!

 

« فریبرز و شایان و خان دایی می شینن و فریبرز به فریبا می گه »

 

ببین چه شري راه اند اختی! آخه تو چه مرگته دختر؟! همه دخترا سر خواستگار پیِدا نشدن

 

عزا می گیرن تو سر خواستگار پیدا شدن؟!

 

فریبا همونجا که واستاده، یه مرتبه دستاشو می گیره جلو صورتش و گریه می کنه. »

 

شایان نارحت می شه و به فریبرز نگاه می کنه. فریبرز یه نگاه به شایان می کنه و بعد بر

 

« می گرده طرف فریبا و می گه

 

دستت رو بند از پایین مرده شور اون جشماتو نشوره! براي منم آره؟!

 

« فریبا دستاشو از جلو صورتش ور می داره و معلوم می شه که گریه نکرده! بعد می گه »

 

داداش!!

 

فریبرز : داداش و خناق! این تیآرتا چیه در می آري؟

 

« فریبا می خنده و میره بغل فریبرز رو مبل می شینه و می گه »

 

داداش ترو خدا یه کاري بکن! بابا خیلی پیله کرده!

 

« فریبرز به کبري خانم می گه »

 

مبري خانم جون یه چند تا چایی بیار گلومون تازه شه!

 

« بعد به خان دایی می گه »

 

شمام که چایی می خوري؟

 

خان دایی : آآآآآآ...

 

فریبرز : واسه خان دایی با آبلیمو بیار!

 

« فریبا بغل گوش فریبرز داد می زنه »

 

داداش!!

 

« فریبرز از جاش می پره و می گه »

 

اِ مرضترسیدم!

 

فریبا : جون من یه کاري بکن فعلا بابا ول کنه.

 

فریبرز : بالاخره چی؟ گیرم یه سال دیگه شوهر نکردي! اصلا بگو ببینم تو با نفس

 

ازدواج مخالفی یا موافق؟

 

فریبا : موافق!

 

فریبرز : خب مبارکه ایشالا! زن یکی از همین گند گِهُ ها که می آن بشو برو دیگه! تو که

 

بیچاره رو سر یه سال سه تا سکته می دي! دیگه چه غصه اي داري؟!

 

« فریبا می خنده و می گه

 

داداش همون یه سال رو چه جوري تحمل کنم؟

 

« همه می زنن زیر خنده

 

فریبرز : ببین! بابا اولتیماتوم داده. اخلاق بابا رو هم که می دونی چیه!

 

فریبا : آخه ...

 

فریبرز : آخه بی آخه! پارسالم همین چیزا رو بهم گفتی! دیگه خرت نمی شم!َ حرف نزن!

 

« فریبا تا می آد دوباره یه چیزي بگه فریبرز زود می گه »

 

حرف نزن! حرف نزن! حرف نزن!

 

« شایان یه نگاهی به فریبا و بعدش به فریبرز می کنه و می گه »

 

حداقل اجازه بده که فریبا خانم، حرف شونو بزنن بعد تو مخالفت کن!

 

فریبرز ں£â_ؤ_أ__D:آخه تو این و نمی شناسی! این شروع کنه به حرف زدن، همه ما رو ایننجا خر می کنه!

 

« بعد بر می گرده طرف خان د ایی و می گه »

 

بلا نسبت شما!

 

خان دایی : خواخوا خوا خوا خوا ...

 

« فریبرز همو نجور تو دهن خان دایی رو نگاه می کنه و یه مرتبه می گه »

 

خاك بر سر ما کنن که مترجم زبا روسسی نداریم واسه ترجمه اظهارات شما!

 

« همه می خندن و فریبرز به فریبا می گه »

 

خب، حرف زن ببینم چی می گی!

 

« تو همین موقع کبري خانم با یه سینی چایی و ارد می شه و به همه تعارف می کنه »

 

فریبا : من با نفس خواستگایر مخالفم!

 

« فریبرز همو نجور که چایی ش رو از تو سینی ور می داره می گه »

 

یعنی یه کله بریم سر عقد و عروسی؟!

 

« فریبا می خنده و تا می آد حرف بزنه که صدا خان دایی بلند می شه »

 

قا قا قا قا

 

دوربین خان دایی رو می گیره. فنجون چا یی تو دست شه و با دست دیگ ه ش داره تو »

 

« فنجون رو نشون می ده و به کبري خانم هی می گه

 

قا قا قا قا قا قا ...

 

فریبا : انگار قا قا قا می خواد بریزه تو چایی ش هم بزنه!

 

فریبرز : نه! انگار همینجوري داره قار قار می کنه!

 

خان دایی : قا قا قا شق!

 

فریبرز : ببین خان دایی، این دفعه سومه که جلسه رو ریختی بهم آ!

 

کبري خانم می ره که قاشق براش بیاره. فریبرز ه مونجور که داره چایی ش رو می »

 

« خوره به فریبا می گه

 

می فرمودین!

 

فریبا : منظورم اینه که من نمی هوام شوهر کنم! می خوام مرد بگیرم!

 

تا اینو فریبا می گه، چایی می جه تو گلوي ف  ریبرز و فریبرزم پوف می کن ه تو صورت »

 

خان دایی! خان دایی م از هول ش فنجون چایی رو ول می ده رو شایان! همگی یه مرتبه

 

« از جاشون می پرن! فریبرز با تعجب زیاد می گه

 

چی گفتی؟!

 

فریبا : چرا باید ما دخترا همیشه، نهایتا از بین سه چهار نفر، یکی رو انتخاب کنیم اما شما

 

مردا حق دارین از بین ایم همه دختر انتخاب داشته باشین؟! کی این حق رو از ما گرفته؟!

 

من می خوام مرد زندگیم رو خودم انتخاب کنم! مثلا برم ت و خیابون و اگه از یه پسر

 

خوشم اومد ، راه بیافتم دنبالش و خونه شو یاد بگیرم و برم خواستگاریش! مثلا از د ر و

 

همسایه، آدرس و نشو نی یه پسر رو بگیرم و برم دم خونه ش واستم و وقتی اومد بیرون،

 

تعقیبش کنم و اگه از رفتارش خوشم اومد، بگیرمش! یا مثلا از دوستم بپرسم شهره تو، تو

 

فامیلاتون یه پسر خوب و نجیب سراغ نداري من بگیرمش؟!

 

فریبرز و شایان و خان دایی، همو نجور مات واستادن و دارن به فریبا نگاه می کنن که »

 

« فریبا می گه

 

آخه چه جوري برات بگم داداش! یعنی ازت خجالت می کشم!

 

فریبرز : قربون خواهرم برم که انقدر ماخود به حیاس! واقعا باعث خوشحالی و افتخاره و

 

که تو امنقدر خجالتی هستی! اما ببین، اِنقَدرم شر م و حیا خوب نیسا!

 

تو به گور پدرت می خندي « همه می زنن زیر خنده و که یه دفعه فریبرز با داد می گه »

 

که می خواي این بلا ها رو رسما پسرا دربیاري! حالا دیگه یه تک پام می خوایم از خونه

 

بیام بیرون، همه ش باید تن و بدن مون بلرزه که نکنه فلان دختره که خواستگارمونه، داره

 

پشت سرمون، سایه به سایه می آد که ببینه ما نجیبیم یا نانجیب؟! تا حالا تو خیابونا با

 

مامورا قایم موشک بازي می کردیم، از حالا باید با دخترا بکنیم که نکنه بهمون یه وصله

 

بچسبونن! دوره آخر زمون شده واله!

 

« بر می گرده طرف شایان و می گه »

 

مجشم کن صبح از خونه می آي بیرون که بري خبرت سر کار. می رسی سر کوچه که

 

سوار تاکسی بشی که یه دفعه یه دختر از بغلت رد می شه و یه متلک بهت می گه و احیانا

 

یه وشگون م از پر و پات می گیره و اتفاقا یکی از دخترا محل م می بینه! وا مصیبتا! مثل

 

توپ تو محل صدا می کنه که پسر فلانی م پالون ش کجه!

 

واي دیگه نمی تونیم سرمونو تو محل بلند کنیم! باید شبونه اسباب کشی کبنم و از محله

 

بذاریم بریم!

 

« شایان و فریبا و خان دایی می زنن زیر خنده. خان دایی به فریبا می گه »

 

آآآآآآآخهف ف ف ف ف ف ف ف ف فریبا با بابا با با با جو جو جو جو جو جو ...

 

« فریبرز زود به فریبا می گه »

 

ببین خان دایی چه نصایح مفیدي بهت کرد!

 

« همه می زنن زیر خنده و فریبا می گه »

 

در مورد جو جو صحبت کرد؟

 

« همه می خندن و فریبا جدي می شه و می گه »

 

داداش این بود شعار ایی که می دادي؟ مگه تو خوشبختی منو نمی خواي؟ مگه تو من

 

دوست نداري؟ مگه سعادت منو نمی خواي؟ دلت می خو اد که من شیش ماه بعد از شوهر

 

ک ردنم با یه بچه طلاق بگریم؟!

 

فریبرز : دل مم بخ واد نمی شه! نامزدي و عقد و عروسی و بچه دار شدن و طلاق گرفتن

 

هیچ جوري تو شیش ماه نمی شه!

 

فریبا : دادش

 

فریبرز : مرض! حرف همونه که بابا گفت !

 

« فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه »

 

باشه داداش. هر جوري که شناها بخواین. اما بعن وان یه برادر بزرگتر ازت بیشتر از اینا

 

انتظار داشتم! من شوهر می کنم اما همیشه حسرت رو دارم که می تونستم با مردي که

 

دوستش دارم زندگی بهتري رو داشته باشم! اگه افکار تحصیلکرده هامون اینطوریه، واي

 

به بیسوادامون! مادر داشتم! اگه الان مامان زنده بود، ازم حمایت می کرد و نمی ذاشت منو

 

اینطوري بزور شوهر بدین!

 

همه ساکت می شن. خان دایی اشک ت چشماش جمع می شه و می شینه. فریبرزم »

 

« ناراحت میشه و می شینه و آروم می گه

 

آخه خواهر جون یه خورده فکر کن! اینجا ایران ه! ماها همه فرهنگ خودمونو داریم! من

 

هنوز وقتی عطسه م می گیره، ی ه جا وایمیستم و تو آسمون دنبال خورشید می گردم! ماها

 

هنوز تا یکی قیچی رو بهم می زنه، بهش میگیم نزن دعوا می شه! ماها هن وز تو سال

 

2005 می گیم اگه به سگ آب بپاشی زیگیل دي می آري! ماها هنوز وقتی می خوایم

 

آبجوش بریزیم زمین، قبلش اجنه ها رو خبَر می کنیم که ردشن آبجوش روشون نریزه!

 

ماها هنوز اسیریم! اسیر این چیزا و هز ار تا خرافات دیگه!

 

حالا تو می خواي یه همچین جایی، راه بیافتی بري خواستگاري پسراي مردم!

 

فریبا : همیشه یه اولین باري هس!

 

فریبرز : حتمام این اولین بار نصیب ماي بدبخت شده؟!

 

شایان : فریبا خانم درست می گن. ما نباید حق انتخاب رو از ایشون بگیریم.

 

فریبرز : ببحشین آقاي ماندلا! هوا تاریک بود نشناختم تون!

 

شایان : در رو واکن فریبرز!

 

فریبرز : صداي زنگ نیومد که!

 

« بعد د اد می زنه »

 

کبري خانم! کبري خانم! انگار در می زنن!

 

« فریبرز با تعجب به شایان نگاه می کنه »! شایان : در قفس رو می گم

 

شایان : تو به عنوا ن یه انسان، یه آدم، الان می تو نی تو همین اجتماع کوچیک، از آزادي

 

همونوع ت دفاع کنی! چرا یه د ختر، بخاطر دختر بودنش تو یه خانوداه، همیشه باید تحت

 

فرمان باشه. تحت فرمان پدر! تحت فرمان برادر! حالا این برادر می تونه جاي اینکه

 

جلوش سد بشه، کمکش کنه!

 

« فریبرز یه خرده فکر می کنه و می گه »

 

گیرم من در این قفس رو وا کردم. این پرنده نمی تونه تو این هواي کثافت پرواز کنه!

 

جاش تو قفس امن تره! این آزادي به دردش نمی خوره!

 

شایان : تو کمکش کن. حالا یا م ی تونه از آزادیش استفاده بکنه یا نمی تونه! ا ون دیگه به

 

خودش مربوطه!

 

فریبرز یه نگاه به شایان می کنه و بعد فنجون چایی ش رو ور میداره و شروع می کنه »

 

به خوردنم. فریبام با یه حالت تعجب از طرز فکر شاین، بهش نگاه می کنه. یه خورده بعد

 

« فریبرز می گه

 

بابامو چیکار کنم؟! گیرم من راضی شدم، اون چی؟

 

شایان : تو اگه را ي ت باشه، همه رو می تونی راضی کنی! پاشو ، پا شو برو یه تلفن بهش

 

بکن که پس فردا به وجدان حودت بدهکار نباشی!

 

فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد همونجور که به حالت عصبا نی از جاش بلند می »

 

« شه، می گه

 

ف به گور بته پدر هر چی دخترِ اختیار سرخورده! حالا بای د اون یکی اره بدیم، تیشه

 

بگیریم!

 

منزل دیگر پدر فریبرز

 

« پدر فریبرز و فریبرز و زن پدر ، تو سالن نشستن

 

زن پدر : چه عجب فریبرز خان! راه گم کردین!

 

فریبرز : عجب جمال شماس. راه رو که خیلی وقته گم کردیم!

 

پدر فریبرز : حرف زدي؟!

 

فریبرز : خب ایشون یه چیزي گفتن، منم جواب دادم دیگه!

 

پدر فریبرز : دارم فریبا رو می گم!

 

فریبرز : آهان! بعله حرف زدم.

 

پدر فریبرز : راضی شد؟

 

فریبرز : بعله که راضی شد!

 

پدر فریبرز : خب الحمد الله.

 

فریبرز : یعنی با بد بختی راضی ش کردیم!

 

پدر فریبرز : خب، خدا رو شکر.

 

فریبرز : یعنی اولش می گفت اصلا اسمشو نیار! بعد کم کم ر اضی شد.

 

پدر فریبرز : خب الحمد الله.

 

فریبرز : خیلی سورواستاده بود اولش آ! ولی بعد ر اضی شد.

 

پدر فریبرز : خب شکر خدا.

 

فریبرز : خیاي یه دنده س آ! اما بالا خره راضی شد.

 

پدر فریبرز : خب الحمدالله.

 

فریبرز : یعنی ...

 

پدر فریبز : اِ ...! خفه م کردي! هرچی بود راضی شد دیگه!

 

فریبرز : بعله! یعنی اولش...

 

پدر فریبرز : بسمی کنی یا نه؟!

 

فریبرز : می خوام بگم اولش...

 

« پدر فریبرز با عصبانیت می گه »

 

بعله اولش لجباز و یه دنده بود اما بعدش راضی شد! درسته؟!

 

فریبرز : دقیقا! اول یه دنده و لجباز ، بعد راضی.

 

« پدر فریبرز چپ چپ نگاهشمی کنه و زن پدرش یواش می خنده »

 

پدر فریبرز : پس امشب خواستگارا بیان؟!

 

فریبرز : می خوان بیان بیان، فدم شون سر چشم. می شینیم چایی و شیرینی و میوه می

 

خوریم و حرف می زنیم و سرمون گرم می شه! اتفاقا خیلی م خوبه! آدم دور هم جمع می

 

شه و چهار نفر رو می شناسه و ...

 

پدر فریبرز : یعنی چی؟!

 

فریبرز : یعنی اینکه مهمون حبیب خداس دیگه!

 

پدر فریبرز : اینا مهمونی نمی آن که!

 

فریبرز : پسمی آن چی کار؟

 

پدر فریبرز یه چپ چپ نگاهشمی کنه و ي گه م »

 

می خوان بیان خواستگاري بنده!

 

فریبرز : ماشاالله به این قد و قامت و اشتهاتون! چند بار می خواي داماد بشی شما؟!

 

پدر فریبرز : می گم می خوان بیان خواستگاري فریبا!

 

فریبرز : اینو دیگه فکر نکنم راضی بشه!

 

پدر فریبرز : پس تو ک ره خر به چی ر اضی ش کردي که دو ساعته داري برام می گی و

 

من شکر خدا می کنم؟!

 

فریبرز : آدم باید د ر هر لحظه از زندگیش، شکر خدا رو بکنه! گیرم دو ت ا شکرم اضافه

 

کرد! راه دوري نمی ره که!

 

« پدرش با عصبانیت می گه »

 

می گم پس به چی ر اضی ش کردي؟!

 

فریبرز : به اینکه بره خواستگاري دیگه!

 

« پدرش اشتباهی حالی ش می شه و یه نفس راحت می کشه و می گه »

 

خی از اول همینو بگو دیگه!

 

فریبرز : خب همین!

 

پدر فریبرز : منم که از اول همینو گفتم! بالاخره فریبا راضی شد که بیان خواستگاري!

 

فریبرز : بعله، شما درست می فرمائین. جمله تقریا تمامش درسته با یه کلمه تفاوت!

 

پدر فریبرز : یعنی چه؟!

 

فریبرز : یعنی اینکه بالاخره فریبا راضی شد که بره خواستگاري!

 

پدر فریبرز : بیا خواستگاري!

 

فریبرز : برخ خواستگاري؟

 

پدر فریبرز : بیان !

 

فریبرز : بره!

 

« پدر فریبرز آروم می گه »

 

بیان!

 

فریبرز : بره.

 

« پدرش د اد می زنه می گه »

 

میگم بیان!

 

فریبرز : بره!

 

زن پدر : انقدر حرص نخور! براي قلبت خوب نیس!

 

فریبرز : خب راست می گن! انقدر بیا برو راه میندازي که قلبت نارحت می شه دیگه!

 

« زن پدر یه لیوان آب می ده به پدر فریبرز و اونم یه خرده می خوره و بعد می گه که »

 

آدم دو ساعت با این پسر حرف بزنه و یه جمله دستگیرش نمی شه! بچه جون، یه جمله

 

قشنگ می گم، تو ام قشنگ جواب بده! فریبا را ضی یه که اینا بیان خواستگاریش یا نه؟!

 

فریبرز : نه!

 

پدر فریبرز : یعنی چی؟!

 

فریبرز : بابا فریبا می خواد خودش بره خواستگاري ! همین!

 

« پدر فریبرز یه لحظه ساکت می شه و بعد آروم می گه »

 

یعنی ...

 

فریبرز : یعنی فریبا مثل یه مرد بلنمد میشه و لباس شیک می پوشه و با جنابعالی و خان

 

دایی و من، تشریف می بریم خواستگاري یه آقا پسر.

 

« پدرش داره تو مغزش این مساله رو تحلیل می کنه! یه لحظه بعد آروم می گه »

 

یعنی ماها همگی با همدیگه راه بیافتیم و بریم خواستگاري پسرا؟

 

فریبرز : بعله، ولی نه هر پسري! یه پسر خوب و نجیب و خونواده دار!

 

« پدر فریبرز در حال تحلیل قضیه براي خودش ، بازم آروم می گه »

 

گل و شیرین دستمون بگیریم و بریم خواستگاري پسرا!

 

فریبرز : گل و شیرین م می گیرم! خیلی م خوبه! اصلا خوب شد گفتین! ممکن بود یادمون

 

بره و یه دفعه دست خالی می رفتیم!

 

یه لحظه شکوت برقر ار می شه و بعد یه مرتبه پدر ش میز و هر چی رو که روش هست »

 

بلند می کنه و پرت می کنه یه طرف! بعد یه نگ اه با ع صبانیت زیاد به فریبرز می کنه وراه

 

« می افته طرف اتاقش. تا می خواد بره تو اتاقش فریبرز صداش می کنه و می گه

 

نگفتین! شمام تشریف می آرین یا نه؟!

 

پدرش لحظه آخر بر می گرده و بهش می گه : »

 

خفه شو الاغ!

 

همون جا

 

زن پدر میز رو درست کرده و هر چی از روش ریخته بود زمین، جمع می کرد ه. گلدونم »

 

مثلا می ذاره رو میز و همه جی شکل اولش رو پیدا می کنه. فریبرزم آ روم رو مبل نشسته

 

« و وقتی کار جمع و جور تموم می شه، فریبرز از جاش بلند می شه و می گه

 

باجازتون من برم.

 

زن پدر: ببخشین که بد شد!

 

فریبرز : براي شما خوب باشه، بدي ش مال ما! با اجازه.

 

زن پدر :یه دقیقه بشین کارت دارم.

 

فریبرز : نه دیگه.

 

زن پدر : خواهش می کنم!

 

« فریبرز یه نگاه بهش می کنه »

 

همون جا

 

« فریبز نشسته و زن پدر چایی براش آورد ه. بعد بهش سیگار تعارف می کنه »

 

فریبرز : نمی کشم.

 

زن پدر : بابات می دونه که می کشی.

 

فریبرز : جلوي بابا م نمی کشم!

 

زن پدر : بابات که حالا نیس!

 

فریبرز یه سیگار ور می داره و با فندك خودش، سیگار زن پدرشمروشن می کنه و بعد »

 

« مال خودش رو روشن می کنه. زن پدرش می شینه و می گه

 

شد شماها یه گوشه این زندگی م بدین به من؟

 

فریبرز : شما یه گوشه ، بودین!

 

زن پدر : اون گوشه رو نمی گم! یه گوشه ي بار زندگی رو می خواستم!

 

فریبرز : همین یه خرده پیشمی تونستین یه گوشه رم بگیرین!

 

زن پدر : اصلا حساببم نکردین ؟

 

« فریبرز دود سیگارش رو می ده بیرون و می گه »

 

از این حساب کتابا بلد نبودیم!

 

زن پدر : اگه حساب کتاب بلد بودین، این وقتا به دردتون می خوردم!

 

فریبرز : داره خودشو سبک می کنه! فریبا لجباز تر از اونه!

 

زن پدر : شد یه بار کاري بکنین که منم یه کوچولو احساس امنیت کنم؟

 

« فریبرز نگاهشمی کنه »

 

زن پدر : منم یه زن بودم! بدون حق انتخاب!بدون پشتوانه! بدون امنیت! با دو سه تا رقیب

 

قوي مثل شما!

 

فریبرز بازم نگاهش می کنه زن پدر قندون رو می گیره جلوش و یه لبخن می زنه و »

 

« می گه

 

من جاي مادر شمام!

 

« فریبرز یه قند ورمی داره و می گه »

 

چیزي از شما ندیدیم که کاري براتون بکنیم!

 

زن پدر : همین که بابا به این بداخلاقی رو براتون نگهداري می کنم بس نیس؟

 

« فریبرز نگاهشمی کنه و می گه »

 

نیت! 

 

« بعد مکث می کنه و می گه »

 

الان وقت شه که نیت تون رو نشون بدین!

 

زن پدر : اون وقت یه گوشه مال من می شه؟

 

فریبرز : دل ماها کثیر الاضلاع س! خیلی گوشه داره!

 

بعد یه لبخند بهش می زنه و سرشو می ندازه پاییت و فنجون چایی ش رو ور می داره. »

 

یه لحظه بعد صداي بز و بسته شدن در می آد.

 

« زن پدر رفته تو اتاق پدر فریبرز که باهاش حرف بزنه و راضی ش کنه

 

همون خون، دم در

 

فریبرز خوشحاله. داره خداحافظی می کنه و م ی ره. پدرش و زن پدرش دم در واستادن »

 

«

 

پدر فریبرز : اما یادت نره! فقط یه هفته ! همین!

 

فریبرز یه سري تکون می ده و بعد به زن پدر نگاه می کنه و بهش می خنده. اونم به ش »

 

« می خنده و می گه

 

یه گوشه مال من؟ فریبرز : مال شما.

 

« دوباره هر دو می خندن »

 

پدر فریبرز : گوشه چیه دیگه؟!

 

فریبرز : هیچی! یه گوشه ي کارو می گیم!

 

خونه فریبا اینا، داخل سالن

 

فریبا و شایان و خان دایی نشستن. فریبرز در حالی که آروم آؤوم داره براي خودش »

 

« شعر می خونه، از راهرو می آد تو سالن و می آد طرف اونهاي دیگه

 

دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش

 

ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش

 

شایان : چی شد؟!

 

فریبرز آروم می ره سر جاش می شینه و دو تا سیگار از تو پاکت در می آره و روشن »

 

« می کنه و یکی ش رو می ده دست شایان می گه

 

اصلا فکر نمی کردم بابام انقدر آدم خودداري باشه!

 

« فریبا با ذوق و شوق می گه »

 

چی گفت داداش؟!

 

فریبرز : وقتی حرفامو بهشزدم، فقط گفت خفه شو الاغ بعد گذاشت و رفت! خیلی یه ها

 

که یه پدر انقدر راحت و صمیمانه با پسرش ارتباط بر قرار کنه!

 

« همه یه لحظه خشکشون می زنه و بعد شایان می گه »

 

فقط همینو گفت ؟!

 

فریبرز : نه، خیلی چیزاي قشنگ دیگه م داشت بهم بگه اما نگفت! ناگفته هاش اکثرا پیام

 

بود! یعنی پیام رو به من می داد، اما مخاطبش تموم فک و فامیل و دوست و آشنا و در و

 

همسایه مون بودن! فقط خداپدر سپیده خانمو بیامرزه و بابام پیاما رو گذاش که تو خلوت

 

بهم بده!

 

شایان : بالاخره جواب چی بود؟!

 

« قریبرز یه لبخند می زنه به شایان و می گه »

 

می خواي تموم جواب رو بشنفی؟! بپر همین الان هنوز الان هنوز سر حاله، یه زنگ بزن

 

بهش!

 

ساساین : اِ ...! لوس نشو دیگه!

 

فریبرز : هیچی بابا! اول در سخنان پیش از دستور حسابی به تموم کسو کار من سلام

 

جداگانه و علیهده فرستاد! در دستورم گفت فقط یه هفته مهلت دارین! سر یه هفته باید یه

 

داماد بهش معرفی کنیم! بدیهی ست پس از موعد مقرر، در صورت عدم اعتراف صریح

 

یک نفر به دامادي، خودبخود وبصورت اتومات، یه داماد تسخیري، خودش برامون پیدا

 

می کنه و ور می داره می آره، خونه!

 

« یه لحظه سکوت بر قرار می شه و بعدش شایان می گه »

 

دیگه چیزي نگفت؟

 

« فریبرز یه نگاهی بهشمی کنه و می خنده و می گه »

 

گوشتو بیار، در گوش ت بگم دیگه چیا می گفت!

 

« شایان بهش چپ چپ نگاه می کنه که فریبا می گه »

 

یه هفته که خیلی کمه!

 

فریبرز : حکم قابل استیناف نیس!

 

فریبا : تو یه هفته من چیکار کنم داداش؟!

 

« فریبرز در حالیکه داره سیگارش رو خاموش می کنه می گه »

 

والا شرایط با شرایط فرق می کنه! اگه یه همچین ضرب العجلی به من می دادن، من همین

 

الان یه تک پا بلند می شدم می رفتم جلو یه دونه از این دانشگاه هاي آزاد، واحد

 

دخترونه! تعطیل شده نشده، از بین دویست سیصد نفر دختر، یه دونه شیذین و آبدار و

 

رسیده شو سوا می کردم و می ذاشتم تو پاکت و می آوردم خونه تحویل می دادم! اما

 

وضع تو با من فرق می کنه! من می تونم یه دختر دانشجو بگیرم اما تو نمی تونی یه پسر

 

دانشجو بگیري! سن ش به ازدواج نمی خوره!

 

« فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه »

 

من اصلا فکر این مهلت کم رو نکرده بودم!

 

« فریبرز یه نگاه به فریبا و بعدش یه نگاه به شایان می کنه ومی گه »

 

دیدي حالا اگه در قفسم واکنی، تو این هوا نمی شه پرواز کرد؟!

 

شایان : تو اگه بخواي می شه!

 

فریبرز : یه چیزي بهت می گم که هم آتّ بشه و هم نونت آ!!

 

شایان : جدا هیچ فکري، ایده اي تو کله ت نیس؟

 

فریبرز : ایده که دارم اما یه خرده سختع؟

 

« فریبا ذوق می کنه ومی گه »

 

باشه، تو فقط بگو داداش!

 

فریبرز : امروز مسایق هی فوتباله. چطوره بریم بلیت بگیریم و بریم استادیوم آزادي؟!

 

اونجا می تونی از بین صد هزار کاندیدا، دست یکی رو بگیري و زنش بشی یعنی مرد

 

بگیري! انتخاب از این بهتر نمی شه! از بین صد هزار نفر! والا که مردشم هستیم یه همچین

 

امکان خوبی در اختیارمو نیس!

 

« شایان و خان دایی می زنن زیر خنده. فریبا می ره تو فکر و می گه »

 

اتفاقا بدم نگفتی! حالا گیرم پنجاه شصت هزار نفرشون واجد شرایط نباشن. بازم می مونه

 

چهل هزار نفر! بد نیست!

 

فریبرز و شایان و خان دایی یه نگاهی به فریبا که هنوز تو فکره می کنن و فریبرز می »

 

« گه

 

رو تو برم! چهل هزار نفر! تازه بد نیس؟!

 

فریبا : نه نه ! یعنی خوبه!

 

فریبرز : اشتباه کردم! تا ده روز دیگه هیچ مسابقه اي برگزار نمی شه! مگه اینکه بریم

 

رئیس فدراسیون فوتبال رو ببینیم و ازش خواهش کنیم تو مدت قانونی ما، لطف کنه و یه

 

مسابقه برگزار کنه!

 

« فریبا همونجور که تو فکره یه مرتبه می گه »

 

مسابقه والیبال چی؟ والیبال م برگزار نمی شه تو این هفته؟!

 

فریبرز : نه اون فایده نداره! آخر آخرش، سالن پرم که باشه، می شه دو هزار نفر! ورزش

 

والیبال زیاد طرفدار نداره! باید یه فکر اساسی کرد!

 

« بعد یه نگاه به فریبا می کنه و می گه »

 

دختر جدي گرفتی حرف منو؟! همین یه کارمون مونده که بیفتیم بین تماشاچیا دنبال مرد!

 

« بعد یه دفعه می گه »

 

آهان! پیدا کردم!

 

« همه با هم می گن »

 

چی؟!

 

فریبرز : یه آگهی می دیم تو روزنامه واسه هنر پیشگی! می گیم مثلا احتیاج به یه هنرپیشه

 

ي مرد خوش تیپ و قیافه داریم که جلوي خانم ... بازي کنه! چطوره؟!

 

شب پشت بوم خونه فریبا اینا

 

فذیبا می ره لب پشت بوم بغلی و چند تا سوت، به حالت رمز می زنه و کمی بعد صداي »

 

« پا میاد و بعدش شهره پیداش می شه و تا می رسه و می گه

 

چقدر طول دادي؟! چی شد بالاخره!

 

دوستش یه هورا .(v) فریبا آروم می خنده و با دستش علامت پیروزي رو نشون می ده »

 

« می کشه و می گه

 

بذار مریمم صدا کنم!

 

تند می دوئه اون سر پشت بوم و چند تا سنگ میندازه تو حیاطشون و کمی بعد سر و »

 

کله مریمم پیدا می شه. بعدش صداي یه جیغ خوشحالی می آد و شهره و مریم می آن رو

 

« پشت بوم فریبا اینا و تا می رسن مریم با خوشحالی به فریبا می گه

 

چه جوري گول شون زدي و راضی شون کردي؟!

 

فریبا : گول شون نزدم! یعنی داداشمو نمی شه گول زد! خیلی زرنگه!

 

شهره : پس چیکارش کردي؟

 

فریبا : خرش کردم!

 

« سه تایی می زنن زیر خنده و یه خرده بعد شهره با حالت نرانی می گه »

 

حالا تو مطمئنی که این کار درسته؟

 

فریبا : هر کسی، هر وقت از حق و حقوقش استفاده کنه درسته!

 

شهره : یعنی می گم بعدش برات بد نشه!

 

فریبا : من کاری بدی نمی خوام بکنم فقط می خوام ھمسرم رو خ ودم انتخ اب بک نم!

 

ببین! خدا ماها رو آزاد آفریده! شماها به من بگین! فرق ما مثلا با خر و الاغ چیه؟

 

« مریم و شهره یه فکر می کنن و بعد می گن »

 

مریم : گوشاشون درازه!

 

شهره : دمم دارن!

 

فریبا : گم شین! دارم جدي حرف می زنم! فرق ما با اونا عقل مونه! من فقط تولدم به

 

اختیار و انتخاب خودم نبود! بقیه ش رو خودم انتخاب کردم! شیر __________خوردم چون برام خوب

 

بود! اگه بد بود نمی خوردم! غذا خوردم! اگه بد بود نمی خوردم! بازي کردم! اگه بد بود

 

نمی کردم! درس خوندم! اگه بد بود نمی خوندم! دانشگاه رفتم، تفریح کردم! موسیقی

 

گوش دادم! شاد بودم! همه اینا رو انجام دادم چون خوب بود!همه شم به انتخاب خودم

 

بود! حالا چه دلیل داره که انتخاب یکی دیگه شوهر بکنم؟! این یکی م می تونم خودم

 

انتخاب کنم!

 

« بعدش می ره تو فکر و می گه »

 

فقط می ترسم که نکنه همه جوانب رو در نظر نگرفته باشیم! ولی خب، مهلت کمه! فعلا با

 

همین اطلاعات و تدارکات کم شروع می کنیم! خب ، نقشه ها!

 

مریم بلافاصله سه چهار تا نقشه بزرگ لوله شده از یه گوشه پشت بوم می آره و پهن »

 

« می کنه رو پشت بوم و چند تا سنگ میندازه چهار طرفشو می گه

 

1) یک هزارمه. توش جزئیات دقیقا نشون داده شده. منطقه شهرك ⁄ همه نقشه ها ( 1000

 

قرمز (×) غرب، جردن، خیابون فرشته، زعفرانیه و فرمانیه. خونه هایی که با ضربرد

 

و با رنگ (×) مشخص شدن، در درجه اول اهمیت قرار دارن. خونه هاي با علامت

 

سبز،مرحله دوم.

 

ساکنین هر خونه با نقطه نمایش داده شدن. نقاط نارنجی مربوط می شن به پدر و مکادر،

 

نقاط زرد، دختر خونه، نقاط بنفشپسر تو خونه.

 

شهره یه چراغ در می آره و روشن می کنه و می گیره رو نقشه. هر سه تا شون رو نقشه »

 

« خم شده

 

فریبا : ما رفصت زیادي نداریم! فقط یک هفته!

 

مریم : قابل تمدیده؟

 

فریبا : فکر نکنم. باید اهداف گلچین بشن!

 

شهره : قبلا انجام شده.

 

« رو از یه جا می آره و بازش می کنهو می گه LABTAP یه »

 

مورد درجه اول.

 

« بعد با کامپیوتر کار می که و می گه »

 

خیابون فرشته، نام، سهیل. نام خانوادگی، تیموري. سن، سی سال. میزان تحصیلات،

 

لیسانس. شاغل. محل کار، کار خونه پدرش. تک فرزند خونواده س.

 

فریبا : روش مطاله شده؟

 

شهره : آره، وارد چت نمی شه. به تلفن هاي ناشناس جواب نمی ده. در مقابل فوت کردن

 

توگ وشی تلفن، تنها عکس العملش قطع کردن تلفنه. پسر خیلی خوبیه! منکه خیلی

 

چشمم گرفت تش!

 

« فریبا یه حالت پسرونه می گه »

 

جون شهره اگه خیلی چشمت گرفت تش، بی خیالش شیم!

 

« شهره با همون حالت جواب می ده »

 

نه تو نمیري! مبارك باشه، مفت چنگت!

 

فریبا : می گم اصلا بیا تو بگیرش! بی تعارف می گم والا!

 

شهره : فداي مرام ت! تو بگیریش انگار من گرفتم! چه فرقی می کنه؟

 

« سه تایی می زنن زیر خنده و فریبا می گه »

 

22 دقیقه. / ساعتا تونو میزون کنین. ساعت 15

 

« همه تنظیم می کنن »

 

فریبا : عملیات، فردا راس ساعت 8 صبح شروع می شه.

 

« بعد دستشرو می اره جلو و می گه »

 

به امید پیروزي!

 

همه دخترا دست راست شونو می ارن جلو و میذارن رو همدیگه. همه دستا ظریف و »

 

لاك زده، انگشتر و دستبند. بعد نوبت دست چپ می شه. به حالت علامت اتحاد. بعد فریبا

 

می زنه زیر خنده و با یه دستش، مجکم کی زنه رو آخرین دست! مثل نون ببر کباب بیار

 

« ! که صاحب دست یه جیغ می کشه و شروع می کنن به بازي و می خندن

 

بیرون داخل یه پژو

 

شهره پشت فرمون نشسته و فریباو مریمم، یکی جلو و یکی عقب نشستن. ماشین در »

 

« حال حرکته که یه مرتبه فریبا می گه

 

بگیر بغل!

 

شهره ماشین رو می آره سمت راست و می زنه رو ترمز! کمی جلوتر، یه پسر تو خیابون »

 

« واستاده منتظر تاکسی یه. فریبا پسره رو نشون می ده و می گه

 

چطوره بچه ها؟

 

مریم : بد نیست!

 

فریبا : برو جلو سوارش کنیم.

 

شهره حرکت می کنه و می ره جلو پسره می ایسته و فریبا شیشه رو می کشه پایین و به »

 

« پسره می گه

 

کجا تشریف می برین، برسونیم تون.

 

« پسره جا می خوره ومی گه »

 

خیلی ممنون، مزاحم نمی شم.

 

فریبا : چه مزاحمتی؟ بفرمائین خواهشمی کنم!

 

« پسره که تو صورتش حالت بلاتکلیفی معلومه، می گه »

 

خیلی ممنون ولی فکر نکنم مسیرمون یکی باشه!

 

مریم : اتفاقا برعکس! ماهام همونجا می ریم که شما می خواین برین!

 

فریبا : نترسین آقا پسر! فقط می خوایم کمک کنیم!

 

تا فریبا می گه نترسین پسره، انگار که بهش برخورده باشه، با اکراه در عقب رو وا می »

 

کنه و سوار می شه. شهره، با قفل مرکزي، درها رو قفل می کنه!تا ضامن در طرف پسره

 

می ره پایین، پسره وحشت می کنه اما هیچ نمی گی. شهره حرکت می کنه که فریبا به

 

« پسره می گه

 

ببخشین، حضرتعالی چند سال شونه؟

 

پسره حالت اضطراب داره. فریبا برگشته و نگاهش می کنه. مریمم همینطور. شهره م »

 

آینه رو رو طرف اون بر می گردونه و از تو آینه نگاهش می کنه. همه شونم یه لبخند

 

« ! خطرناك رو لب شونه

 

پسره : 29 سال.

 

« مریم آروم آروم سرشو بالا و پایین می بره و می گه »

 

ماشاله!ماشااله! ببخشین، متاهل تشریغ دارین؟

 

پسره : خیر، اما کم کم دیگه خیال شو دارم.

 

فریبام همونجور که برگشته و به پسره نگاه می کنه، آروم آروم سرشو بالا و پایین می »

 

« بره و می گه

 

ایشااله!ایشااله!

 

شهره : با پدر و مادرتون زندگی می کنین؟

 

پسره : بعله خانم!

 

« ! حالا دیگه پسره ترسیده »

 

فریبا : الان می خواي کجا بري پسر جون؟!

 

« پسره که دیگه کاملا ترسیده، با حالت التماس می گه »

 

ببخشین، شما، خ خ خفاش شب که نیستین؟!

 

« هر سه تا دخترا سراشونو به حالت منفی تکون می دن »

 

پسره : از این خانمام که پسرا رو می برن دل و روده شونو در می آرن و میفرستن خارجم

 

نیستین ؟

 

« بازم دخترا با لبخند سرشون تکون می دن. پسره که دیگه گریه شو گرفته می گه »

 

پس با من چیکار دارین؟!

 

فریبا : می خوایم برسونیمت پسر جون! نترس!

 

پسره : بخدا من از اوناش نیستم!

 

« فریبا باز آروم می گه »

 

می دونیم که نیستی، فقط می خوایم یه خرده باهات حرف بزنیم. بشرطی که بهمون راست

 

بگی!

 

پسره : چشم خانم!

 

فریبا : تو اگه ازدواج کنی، به همسرت خیانت می کنی؟

 

پسره : گه می خورم من خانم جون!

 

« دخترا همه با هم با حرکت سر می گن »

 

آفرین! آفرین!

 

فریبا : تو اگه یه روزي ازدواج کنی به همسرت زور می گی؟

 

پسره : من غلط می کنم خانم جون!

 

« دخترا همه با هم با حرکت می گن »

 

باریک اله! باریک اله!

 

فریبا : پسرجون بگو ببینم، تو فکر می کنی که مرد موجود برتره؟

 

پسره : به مرگ مادرم اگه من یه دفعه این فکرو کرده باشم!

 

« دخترا با حرکت سر و تائید می گن »

 

آفرین! آفرین!

 

فریبا : ببین عزیزم، تو خیال می کنی اگه یه دختر بیاد خواستگاري تو، کار بدي کرده؟

 

پسره : من به گور پدرم می خندم از این خیالا بکنم! اصلا باعث افتخار منه!

 

« بازم دخترا در حالیکه سرشونو تکون تکون می دن می گن »

 

باریک اله! باریک اله!

 

« فریبا در حالی که هنوز همونجور برگشته و پسرو رو نگاه می کنه می گه »

 

نه، خوبه!

 

شهره : آره، منم پسندیدمش!

 

« مریم که با نگاه خریدار پسره رو نگاه می کنه می گه »

 

همچین پرو و پیمون م هس!

 

« فریبا در حالی که چشمش به پسره س به مریم می گه »

 

می خواي این یکی رو تو ورش دار! من می رم سراغ بعدي.

 

« پسره که پاك قاغیه ر باخته، با حالت گریه به مریم نگاه می کنه و می گه »

 

شما قراره منو ردارین؟!

 

« مریم فقط بهش لبخند می زنه که پسره شروع می کنه به گریه کردن و می گه »

 

به قرآن من نون آور پدر و مادر و دو تا خواهرامم! برین تو محل بپرسین! از دیوار صدا

 

در می آد که از من در نمی آد! من تا حالا سرموتو محل بلند نرکدم! یه نفر از من شکایت

 

نداره! ترو خدا منو ور ندارین! من اصلا بدرد بخور نیستم! ولی یه دوس دارم خیلی به کار

 

شماها می آد! اگه بذارین من برم، هر جا خواستین می آرمشو تحویل تون می دم! دهن

 

مم قرص قرصه! به هیچ کس نمی گم شماها دارین چیکار می کنین! من اگه یه ساعت دیر

 

کنم مادرم سکته می کنه!

 

تو همین موقع ماشین می رسه پشت چراغ قرمز و تا م یایسته، پسره ضامن در رو می »

 

زنه بالا و خودشو پرت می کنه از ماشین بیرون! وقتی خیالشراحت می شه که در امانه،

 

« بلند می شه و با داد و فریاد می گه

 

مگه شماها خوار مادر ندارین؟ مگه شماها ناموس ندارین که می افتین دنبال ناموس

 

مردم؟! آي هوار! مردم برسین!

 

« تو همین موقع دو سه تا پسر جوون دیگه می آن دور و رش و هر کدوم ازش می پرن »

 

چی شده؟!

 

چیکارت کردن؟!

 

اذیتت کردن؟!

 

« پسره با حالت فریاد و گریه می گه »

 

به زور نشوندنم تو مکاشین و هی زیر گوشم پچ پچ می کردن!

 

« یکی از پسرا یه چیزي آروم در گوششمی گه و که پسره با همون حالت می گه »

 

نه الحمدلله! یعنی زود خودمو از ماشین پرت کردم بیرون!

 

« بعد شروع می کنه به گریه کردن. پسرا که متاثر شده ، ازش می پرسن »

 

آخه چی ازت می خواستن؟!

 

پسره : به هواي اینکه می خواین منو برسونن سوارم کردن و ازم خواستگاري کردن!

 

پسرا یه نگاه به این پسر می کنن و یه نگاه به فریبا اینا و بعد یه مرتبه همگی می دوئن »

 

می رن جلوتر، تو خیابون، جلوي ماشین فریبا اینا، کنار خیابون، مثل مسافرا می ایستن و

 

« به فریبا اینا می گن

 

ببخشین، مستقیم می خوره؟

 

ببخشین، لطفا همین چهار بعدي؟

 

عذر می خوام، پاي من درد می کنه، اگه می شه دو قدم اون طرف تر!

 

« ماشین فریبا اینا گاز می ده و می ره »

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها