داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

 داستان دنباله دار سرگرم کننده و جذاب  خاطرات دور فصل دوم

وارد پذیرایی که شدم همه از جاشون بلند شدن . سلام کردم و تعارفات معمول و بعد ازتعارف چای یه جا نزدیک مانی نشستم .

 

یه نگاه کلی به جمع انداختم . مامانش زن جذابی بود و البته جدی ! اینو به راحتی از چهره اش می شد خوند . پدرش هم خیلی خوشتیپ بود و مشخص بود علی شباهت زیادی به پدرش داره و کوچکترین شباهتی به مامانش نداشت مثل اینکه هر چی ژن داشته رو از باباش به ارث برده بود ! اما برادرش که نشون می داد فاصله سنی کمی با علی داره و خواهرش که به دختر های دوم – سوم دبیرستانی می خورد خیلی شبیه مامانش بودن .

 

بعد از صحبت های معمولی

معمولی کم کم حرفا کشیده شد به خواستگاری و ازدواج . اونها شرایطشونو گفتن و علی هم که تا بنا گوش قرمز شده بود ( چقدر این پسرا گناه دارن تو خواستگاری ! اما بعدش کم کم اون روی خودشونو نشون می دن ! ) توضیحات بیشتری راجع به خودش داد به خانواده ام . پدرش هم گفت که پشت پسرش هست و برای پیشرفت بیشتر اون هر کاری می کنه و با پشتوانه مالی که داره از هیچی دریغ نمی کنه تا ما زودتر بریم سر خونه و زندگیمون . علی همونجا از پدرش تشکر کرد اما گفت که بیشتر مایله رو پای خودش وایسه و البته دوران نامزدی حداقل یکی دو ساله ای داشته باشیم تا هم من به درسم لطمه نخوره و خودش هم مقطع لیسانسو تموم کنه ، کار و بارشو درست کنه و پیش پدر مشغول بشه .

 

از صحبت های اولیه معلوم بود که طرفین راضین .

 

بعد از رفتنشون بابا ابراز رضایت کرد و گفت که از علی خوشش اومده و نشون داده که پسر مستقلیه . البته یه جورایی در خلال صحبت ها نشونی دفتر پدرش و حوالی منزلشون رو هم گرفته بود تا برای تحقیق راجع به علی اقدام کنه .

 

چند روز دیگه هم سپری شد . تو این مدت بابا تحقیقاتشو کرده بود و متوجه شده بود که خانواده علی و خودش آدمای شریف و آرومی هستن ، خلاصه اینکه کسی ازشون ناراضی نبود و کلی هم تعریفشونو کرده بودن .

 

کم کم قرار خواستگاری و بله برون گذاشته شد و قرار شد چند نفر از بزرگترای فامیل ما و اونها هم حضور داشته باشن تا دیگه کار یه سره بشه !!!! خوشـــــحال بودم !

 

تو تعطیلات اعیادی که پیش اومده بود یه شب اومدن خونه مون . خدا رو شکر خانواده ها و فامیل به هم می خوردن و از این بابت نگرانی وجود نداشت . پدر بزرگ و مادر بزرگا حضور داشتن و کلی به خاطر نوه هاشون خوشحال بودن .

 

تا قبل از اومدن اونا چقدر پدر جون و مانی سر به سر من گذاشتن و باعث خنده بقیه شدن . منم از فرق سر تا نوک پا غرق در خجالت ، تو یه موقعیت مناسب به مانی گفتم حسابشو بعدا تسویه می کنم !!!! اونم غش غش خندید ! پررو !

 

وقتی رسیدن بعد از گپ و گفت و بگو بخند و پذیرایی ، پدر بزرگ علی گفت :

 

خوب اگه اجازه بدید دیگه کم کم بریم سرسخن خوش دوست و به من و علی اشاره کرد !

 

ماها هم سرمونو انداختیم پایین و هی چیلیک چیلیک عرق ریختیم و قرمز و ارغوانی و آبی شدیم !

 

پدر بزرگ علی اجازه خواست مدتی من و اونو به هم محرم کنه تا کم کم بساط مراسم نامزدی و عقد رو بچینن .

 

طبیعتا بزرگترا هم با شرط موقتی بودن این موضوع موافقتشونو اعلام کردن .

 

وقتی صیغه محرمیت رو جاری کردن یه حس گرم و لذت بخش تو رگای بدنم به جریان افتاد . شیرین بود .

 

همون لحظه یه نگاه به علی انداختم دیدم یه لبخند قشنگ رو لباشه و داره منو دید می زنه !

 

مامان علی بعد از تموم شدن خطبه به طرفم اومد و صورتم و بوسید و برام آرزوی خوشبختی کرد و البته یه انگشتر خیلی سنگین ( که من کلی ذوق کردم و کلی هم تلاش برای سرکوبش ، که نگن وا، این دختره خوبه نمی خواست ازدواج کنه و الان انقدر ذوق داره ! ) رو دستم کرد . خواهرش هم جلو اومد و یه کادو که ( بعد از باز کردنش فهمیدیم ! ) توش یه پارچه خیلی ناز و ابریشمی بود رو بهم داد . از اون هم تشکر کردم و صورت همو بوسیدیم .

 

بقیه هم کلی به من و علی تبریک گفتن .

 

بعد از یکی دو ساعت که دور هم نشستن وخوش و بش کردن که من و علی هم از خجالتمون اصلا به هم کاری نداشتیم و فقط در طول اون زمان یکی دو بار گذری با یه لبخند و کلی شرمساری به هم نگاه کردیم عزم رفتن کردن . بعد ازدوباره یه سری ماچ و بوسه ! و تبریک و تهنیت ! به من و علی دیگه جدی جدی پا شدن که برن !

 

مامان کلی اصرار برای اینکه شام بمونن کرد اما گذاشتن برای یه فرصت مناسب و جلو جلو رفتن تا از هم خدافظی کنن تا من و علی هم به اصطلاح دو کلوم با هم حرف بزنیم .

 

ما هم که شوت_ شوت ، با همون خجالت وسر سنگینی دانشگاه با هم خدافظی کردیم و تقریبا از مهلکه فرار کردیم !

 

وقتی اونا رفتن ، خانواده خودم دونه دونه ! منو تو آغوش پر محبتشون گرفتن و کلی حال دادن بهم . منم دیگه آخر ذوق !!!

 

مادرجونم یه انگشتر قدیمی رو از انگشتش درآورد و گفت که آرزو داشته اونو که هدیه مادرش بوده تو مراسم عروسی من بهم بده اما همون موقع هم از سر ذوق و هم اینکه نکنه یه وقت ما رو تنها بذاره و عروسی منو نبینه اونو تو انگشتم کرد و پیشونیمو بوسید . منم که دیگه هیجانم به اوج رسیده بود با این حرف مادرجون زدم زیر گریه و گفتم خدا نکنه و ... !

 

بعد از شام مهمونای خودمون هم رفتن و ما روتنها گذاشتن .

 

رفتم تو اتاقم ، مانی هم اومد دنبالم و درو بست .

 

- اومدم تسویه حساب ! و یه لبخند شیطنت آمیز هم زد !

 

- ا ... خوب شد یادم انداختی ! تو خجالت نمی کشی خواهرتو جلو همه هی دست میندازی هر هر بهش می خندی ؟! شیطونه می گه همچین بزنمش فکش بیاد پایین ! نگاه توروخدا همیشه نیشش بازه !

 

- نه به جون تو ... انقدر اذیت کردن اینو اون حال می ده ، با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نیست !

 

- مانی به خدا یه بار دیگه از این کارا بکنی من می دونم و تو !

 

- چیه لابد می خوای اون شوهر قلچماقتو بندازی به جون من !

 

با این حرفش یه دفعه لبو شدم !

 

- مانی واقعا که ، خجالت نمی کشی ! تو مثلا داداشمی ها ! یکم اون رگ غیرتت رو بذار به حال خوش بلکه دوزار غیرتت زنده شه !

 

- حالا که اون شازده نیس و خودمونیم ! به جان خودت چپ نگات کنه کلی ازش تشکر می کنم ! الهی شکر که یکی پیدا شد ور داره ببرتت ما از دستت خلاص شیم !

 

- مــــــــــانـــــــــی ! اولا جون خودت ! دوما باشه حالا دارم برات ! می رم از مادر فولاد زره _ شوهرمرده برات خواستگار می کنم تا اون حالتو جا بیاره ...

 

- اوا آبجی کوچیکه ناراحت شدی ، عیبی نداره کم کم عادت می کنی ! هر هر هر ...

 

با این حرفش اومد طرفم که با اون حرکت مسخره چرخوندنشو تکرار کنه که زودی خودمو از چنگش درآوردم و یه مشت زدم تو بازوش ! با این کار دست خودم حسابی درد گرفت و اونم با دیدن قیافم کلی بهم خندید .

 

بعد از عمری جدی شد ، واقعا بغلم کرد و پیشونیمو بوسید و گفت : جرات داره این شازده اذیتت کنه ، با من طرفه . یه دونه خواهرمو که از سر راه نیاوردم .

 

محکم منو به خودش فشردو رفت ، وقتی داشت از اتاقم بیرون می رفت برق اشکو تو چشماش دیدم . الهی من فدای داداش ماهم بشم .

 

لباس خوابمو پوشیدم ، تا اومدم رو تختم دراز بکشم دیدم گوشیم که رو پاتختی گذاشته بودمش داره زنگ می خوره ! خدا رو شکر رو حالت سکوت بود و زیاد سر و صدا نکرد این وقت شب . همونطور که حدس می زدم خودش بود ...

 

- سلام

 

- سلام خانوم خانوما ، احوال شما ؟ خواب که نبودی !؟

 

- نه خواب نبودم ، خوبم مرسی . ما که همین دو سه ساعت پیش از هم جدا شدیم ، شما هم می دونید که خوبم ...

 

- نکنه ناراحت شدی بهت زنگ زدم ؟

 

- نه داشتم شوخی می کردم ، دیگه کم کم باید عادت کنید به این اذیتای من !

 

- توام باید به یه چیزی عادت کنی ؟

 

- به چی ؟!

 

- به این که الان دیگه نامزد هستیم و باید با من صمیمی تر برخورد کنی !

 

یه تاب به صدام دادم و گفتم : چشم علی آقا !

 

- یکم صمیمی تر !

 

- چشم علی خان !

 

- بدون خان و آقا صمیمی تره ! اسممو صدا کن !

 

خنده ام گرفته بود ، نصفه شبی بازیش گرفته بد جنس !

 

- ... علی !

 

- جانم !

 

یه لحظه قلبم زیر و رو شد ، فکر نمی کردم انقدر با هم بودن شیرین باشه .

 

خواستم یکم جو رو تغییر بدم ، آخه کلی خجالت کشیده بودم . من تا حالا اینجور حرفا رو از یه جنس مخالف با این احساس نشنیده بودم !

 

- یه سوال دارم ؟

 

- بپرس عزیزم ؟

 

نخیر، این دیگه از این حسی که توشه در نمیاد !

 

- ... خوابت برد ؟

 

- نه ... الان چه حسی داری ؟

 

- حس پرواز ! فکر نمی کردم به این آرزو دست پیدا کنم ! رسیدن به تو خیلی شیرینه ، شیرین ترین چیزی که تا حالا داشتم .

 

غرق شده بودم تو لذت و خوشی ...

 

- می شه اعتراف کنم ؟

 

- به چی ؟

 

- به این که ... خیلی دوستت دارم عزیز دلم . بیشتر از هر چیزی که تو این دنیا هست ... خوابای خواب ببینی . مشتاق دیدارتم ، به امید دیدار ...

 

و گوشی رو گذاشت .

 

دیگه دلم دست خودم نبود ، دوست داشتم منم قشنگترین اعتراف زندگیمو براش بکنم

 

براش اس ام اس زدم : دوستت دارم !

 

و بعد تو یه خواب شیرین و رویایی فرو رفتم ...

 

صبح با اشتیاق و عشق از خواب پا شدم ، یه صبحونه مفصل خوردم و شروع کردم درس خوندن که حداقل به خاطر این مراسم و کارایی که پیش اومد از درس عقب نیفتم .

 

بعد از نهار داشتم ظرفا رو می شستم که موبایلم زنگ خورد .

 

علی بود ، میخواست اگه درس ندارم از بابا اجازه بگیره که با هم بریم بیرون یه دور بزنیم .منم گفتم تا عصر تموم می کنم درسامو . چند دقیقه بعد زنگ زد و با بابا صحبت کرد ، بابا هم بهش اجازه داد .

 

تا نزدیک ساعت پنج حسابی خوندم و بعد حاضر شدم ، وقتی علی رسید مامان دعوتش کرد داخل اما عذر خواهی کرد و اجازه گرفت یه چرخ بیرون بزنیم و زود برگردیم .

 

تو ماشین که نشستیم ، بعد از چند دقیقه حس کردم دستم گرم شد . نگاه کردم دیدم علی دستمو گرفته . خیلی دقیق حواسش به جلو بود و یه لبخند زیبا رو لبهاش ، آهسته دستمو کشید و زیر دستش رو دنده گذاشت .

 

عاشق این کار بودم ، وقتی تو ماشین می شستیم و بابا دست مامان و می گرفت و رو دنده زیر دست خودش می ذاشت ، واقعا خوشم می اومد و حالا خودم داشتم تجربه اش می کردم . لذتبخش بود ، اینکه فکر کنی یکی هس که بی نهایت دوستت داره .

 

لبخند صدا داری زدم و سرمو تکون دادم و به بیرون خیره شدم ، اونم آهسته دستمو فشرد .

 

یکی دو ساعت که چرخیدیم و تو یه پارک قدم زدیم و رفتیم تو یه کافی شاپ کلی به شکممون رسیدیم ! ، منو برگردوند خونه ، موقع خداحافظی بهم خیره شده بود ، من با لبخند تو چشماش نگاه می کردم . آهسته گفت دوستت دارم !

 

لبخندم غلیظ تر شد .

 

خم شد جلو ، یه آن سکته کردم ! پریدم عقب !

 

خنده اش گرفته بود ولی خیلی سعی می کرد نخنده ! بیشتر خم شد ، داشبورد کوچیک ماشینو باز کرد و یه جعبه کوکوچلو از توش درآورد . جعبه رو گذاشت کف دست راستش و با یه حالت نمایشی و با مزه گرفت سمت من !

 

از اشتباه خودم خجالت زده شدم ، سرمو انداختم پایین و جعبه رو از کف دستش برداشتم . آروم بازش کردم . توش یه گردنبند ظریف بود .

 

سرمو بالا گرفتم و تو چشماش خیره شدم ، تا حالا هدایای زیادی گرفته بودم اما این یه مزه دیگه داشت . بوی عشق و دل دادگی می داد .

 

- به خاطر اس ام اس قشنگ دیشبت ممنونم .

 

- .. منم به خاطر هدیه قشنگ الانت ممنونم ، هیچ وقت از خودم دورش نمی کنم .

 

دستشو دارز کرد باهام دست بده منم با خجالت دستشو گرفتم ، آهسته دستمو کشید و به طرف لبهاش و بوسه کوچکی رو دستم کاشت .

 

دیگه داشتم منفجر می شدم ، آروم از ماشین پیاده شدم و زنگ زدم ، مامان هم درو باز کرد ، برگشتم و دیدمش که تو ماشین داره با لبخند به من نگاه می کنه . براش دست تکون دادم ، اونم سشو خم کرد ، آخرین لبخندو بهم هدیه کرد و رفت .

 

زمان گذشت و گذشت ، به تعطیلات عید نزدیک می شدیم ، تا اون موقع دو سه بار ما خونه اونا رفته بودیم و اونا خونه ما اومده بودن . روابط خانواده ها خیلی خوب بود و من خوشحال از این همه خوشی و عشق . خواهرش رو خیلی دوست داشتم . دختر مهربون و خونگرمی بود ، تا جایی که می تونستم بهش کمک می کردم تو درساش ، هر چند که درس خون و زرنگ بود ( مثل خودم ! ) .

 

علی اخر بهمن ماه مقطع لیسانسوتموم کرد و تو شرکت پدرش مشغول به کار شده بود ، قصد داشت کنار کارش خوب بخونه تا بتونه تو آزمون سراسری سال بعد یه دانشگاه خوب برای فوق قبول شه .

 

کم کم بوی عید می اومد و شادی مردم تو اون سالگرد باستانی .

 

پدر علی دعوتمون کرد به ویلاشون تو یکی از مناطق خوش آب و هوای شمال . منم خیلی خوشحال بودم که می تونم حداقل نیمی از عیدو پیش علی باشم .

 

تو چند روز آخر سال علی یکم گرفته بود ، چیزی نمیگفت و خیلی سعی می کرد من متوجه این حالتش نشم اما چندان موفق نبود . تو دار بود و نمی شد چیزی ازش درآورد .

 

با این خیال که چیزی نیست و خستگی کاره و کم کم برطرف می شه روزا رو می گذروندم تا عید رسید .

 

برای اینکه تو ترافیک سنگین ابتدای عید جاده ی شمال گیر نیفتیم تصمیم گرفتیم یکی دو روز زودتر حرکت کنیم .

 

از قضا اون سال چهارشنبه سوری افتاده بود دقیقا به روز قبل از عید .

 

بعد از کلی شوخی و خنده و سربه سر گذاشتن هم توی راه رسیدیم ویلا . کسی نا نداشت از جاش تکون بخوره ، پس سه چهار ساعتی همه به خودشون رسیدن و دوش گرفتن و یه خواب حسابی کردن و کم کم شروع کردن به لذت بردن از طبیعت زیبای اونجا . مامانا هم که طبق همیشه و مثل همه ی مامانای دیگه افتادن دنبال صحبت کردن و رسیدگی به شکم ماها و خود ویلا !

 

مانی و عطا ، داداش علی با هم حسابی جور شده بودن و کلی سر به سر بقیه می ذاشتن ، بعد از استراحتشون رفته بودن دنبال چوب جمع کردن برای شلوغ بازی چهارشنبه سوری ! البته مانی با علی هم خیلی خوب و دوستانه برخورد می کرد ولی اون هم فهمیده بود علی این روزا زیاد دل و دماغ نداره .

 

منم دیدم خوبه تو این موقعیت خودمو بیشتر تو دل مامان علی جا کنم در نتیجه به کمک مادران گرامی شتافتم !!!!

 

غروب آخرین شب سال هم رسید ، با هم کنار دریا جمع شدیم و بعد از کلی ای وای دیدی چه زود گذشت و انگار همین دیروز بود که عید شده بود و ... به استقبال چهارشنبه سوری رفتیم .

 

مانی و عطا تا تونستن آتیشو بزرگتر کردن ( ای خدا چرا این پسرا فکر می کنن فقط تو چهار شنبه سوری می تونن شجاعتشونو به رخ بکشن ! ) و من و لیلا رو اذیت کردن ! ما هم از هیچ اذیتی برای جبران کارای اونا فروگذار نکردیم !

 

علی هم بیشتر تماشا می کرد و هرازگاهی با پسرا دست به یکی می کرد و مارو اذیت می کرد . تا من بهش چشم غره می رفتم اونم لبخند شیطنت آمیزی همراه با یه چشمک برام می فرستاد . اما قشنگ رفتارش نشون می داد داره نقش بازی می کنه !

 

تا یکم از این پسرا غافل می شدیم یه سیگارت مینداختن زیر پامون و جیغ ما می رفت هوا ! امان امان ...

 

آخر شب با یه شام خوشمزه که مامانا مهمونمون کردن ، به سلامتی و خوشی و میمنت مراسمو تموم کردیم .

 

تقریبا یه ساعتی بود که بقیه خوابیده بودن اما من خوابم نمی برد ، داشتم به علی فکر می کردم . با صدای آهسته ی در که فقط تو اون سکوت شنیده می شد از جام بلند شدم تا ببینم کی این وقت شب نخوابیده ؟

 

از گوشه پنجره یواشکی تو باغچه بزرگ ویلا رو دید زدم ، بله ، نامزد گرامیه ! پیش خودم گفتم بهترین موقع اس که ببینم چشه ؟ و با این فکر خواستم از اتاق برم بیرون که لیلا که با هم هم اتاقی بودیم تکون خورد ! وای سکته ناقص زدم دختر !

 

خدا رو شکر در حد همون تکون خوردن بود ، از خواب بیدار نشد ! آخیش ... پوف !

 

یواش یواش بدون اینکه سروصدا کنم زدم بیرون و رفتم همون سمتی که علی رفته بود . از در پشتی ویلا زده بود بیرون ، یکم ترسیدم اما وقتی دیدم اون بیرونه نگرانش شدم و منم دنبالش رفتم . محوطه جلو ویلا که فاصله زیادی هم تا دریا نداشت رو طی کردم . تا یه جاهایی به کمک چراغای دور ویلا روشن بود و دید داشت . همینطور که آروم آروم می رفتم جلو دور و برم رو نگاه می کردم ببینم علی رو پیدا می کنم یا نه ؟!

 

همینطور هم محیط اطراف تاریک تر می شد .

 

جلو تر که رفتم دیدم یه سایه رو شنای ساحل نشسته و دستاشو دور پاهاش حلقه کرده .

 

علی با حالت خاصی محو دریا شده بود .

 

برای اینکه نترسه آروم جلو رفتم و سلام کردم .

 

- تویی ملیکا ؟ چرا اینجا اومدی عزیزم ؟ از سر و صدای من بیدار شدی ؟

 

- نه ، خوابم نمی برد وقتی دیدم اومدی بیرون منم اومدم پیشت .

 

- اوهوم ... بیا بشین . و با دست به کنار خودش اشاره کرد .

 

- علی چی شده ؟ چرا نخوابیدی ؟ چرا چند وقته انقدر گرفته ای ؟

 

- چیزی نیست !

 

- دروغ نگو ، تو علی همیشگی نیستی ! چرا چیزی نمی گی ؟ مشکلی پیش اومد ؟

 

- نه چیز مهمی نیست !

 

- هر چیزی که به تو مربوط بشه برا من مهمه ، می فهمی ؟ خواهش می کنم بگو ! تو هنوز منو شریک رازهای خودت نمی دونی ؟

 

- البته که می دونم ، اما دلم نمی خواد اینطوری تموم بشه ؟

 

- چی تموم بشه ، داری از چی حرف می زنی ؟

 

- از عشق بین من و خودت !

 

- مگه قرار تموم بشه ؟ علی نصفه جونم کردی ! می گی یا نه ؟

 

- قول بده درکم کنی ، من نمی خوام بد رفتاری کنم یا تو رو از خودم برنجونم !

 

- قول می دم ! حالا بگو .

 

- این چند وقت که تو شرکت بابا کار می کنم طبیعتا به خاطر پسر رئیس شرکت بودنم و جایگاهی که دارم به تمام مدارک شرکت و پدر دسترسی دارم ...

 

- خوب ؟

 

- ... من ... من مدارکی رو پیدا کردم که ... که نشون می ده من بچه واقعی پدر و مادرم نیستم !

 

- چی ؟ از کجا انقدر مطمئنی ؟ ولی تو و پدرت خیلی شبیه همین ؟

 

- درسته ! اما من شناسنامه عمو و در واقع پدر واقعیم رو پیدا کردم ! اون و مادرم بعد از به دنیا اومدن من تصادف کردن و مردن . تمام مدار تصادفشون اونجا بود ...

 

- خیلی متاسفم ، خیلی سخته می دونم !

 

- نه نمی دونی ... نمی دونی ! و با این حرف اشک های مردونه اش رو صورتش رها شد .

 

خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم ، نا خودآگاه سرش رو تو آغوش کشیدم و به نوازشش پرداختم اونم خوشو تو بغلم رها کرد ، سرش رو روی شونه ام گذاشت و تلخ گریست . خودم هم اشک هام رو که با دیدن ترکیدن بغض علی سرازیر شده بودن نمی تونستم کنترل کنم .

 

- علی من کنارت می مونم . کی گفته با به وجود اومدن همچین مشکلی باید کنار بکشیم و بذاریم روزگار هر بلایی می خواد سرمون بیاره ؟ من همیشه کنارت می مونم قول می دم . هیچی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه ، هیچی نمی تونه عشق ما رو از بین ببره ! مطمئن باش .

 

نیم سات طول کشید تا آروم شدیم . اما هنوز تو بغل هم بودیم با این تفاوت که حالا من سرم رو روی سینه مردونه اون گذاشته بودم . نمی دونم چرا اما دلهره داشتم . نکنه اتفاقی بیفته ؟! اه .. این فکرا چیه ... هیچ اتفاقی نمی افته ... هیچی ... من نمی خوام از دست بدمش ... حالا دیگه نه ...

 

از خودم لجم گرفته بود ، مثلا من اومده بودم ببینم اون چش شده و دلداریش بدم ! حالا اون داشت منو نوازش می کرد و آروم ...

 

شالم از سرم افتاده بود رو شونه هام و دستای گرم اون تو موهام می رفت و سرم رو نوازش می کرد .

 

کم کم از حالت خیرگی که به دریا داشت بیرون اومد و از این که اونطور منو در آغوش داشت خجالت کشیدیم . انگار تازه فهمیده بودیم وضعیت چیه ؟

 

از هم فاصله گرفتیم و بدون گفتن حرفی از جا بلند شدیم و به سمت ویلا راه افتادیم .

 

جلوی در ویلا دستم رو گرفت و بوسید و معذرت خواست . من هم با لبخند بهش گفتم خوش رو اذیت نکنه و سعی کنه بهش خوش بگذره تو این سفر تا از این حال و هوا بیاد بیرون .

 

با هم قرار گذاشته بودیم تا با پدرش فقط درباره این موضوع صحبت کنیم و بقیه از این ماجرا بویی نبرن .

 

نزدیک سال تحویل بود ، کنار هم نشسته بودیم و منتظر شروع سال نو .

 

به محض آغاز سال نو بازار ماچ و بوسه داغ شد ، همه به هم تبریک گفتن و بزرگترا بعد از عیدی دادن به ما مشغول گپ زدن با هم شدن .

 

ما به اصطلاح جوون ترا هم بعد از یکم پیش بزرگترا نشستن اجازه گرفتیم و رفتیم لب دریا .

 

مانی از تو ماشین توپ والیبالو برداشت . یه بازی حسابی هم لب دریا کردیم ، یکم قدم زدیم و برگشتیم .

 

مامان و بابا ها آماده شده بودن برن یه چرخی اطراف بزن و تا اون موقع منتظر ما بودن که با دیدن قیافه های خسته و عرق کرده ما پشیمون شدن و گفتن به یاد ایام جوانی ، دوتایی با همسرای دلبندشون می رن .

 

با اون خستگی که ما داشتیم هر کسی به محض رفتن والدین عزیزمون یه گوشه ولو شد . من هم سریع رفتم تو اتاقمون و یه دوش مختصر گرفتم و رو تختم دراز کشیدم .

 

بعد از فکر کنم حدود نیم ساعت با حرکت دستی که آروم گونه مو نوازش می کرد از خواب ناز بیرون اومدم . دیدم علی با موهای نم دار با لبخند بالای سرم نشسته و به من خیره شده . سریع نیم خیز شدم که اونم از خواب خرگوشیش بیدار شد و گفت :

 

- ترسیدی ؟ معذرت می خوام ! انقدر ناز خوابیده بودی که ...

 

- کاری داشتی علی جان ؟

 

- نه عزیزم ، فقط می خواستم اینو بهت تقدیم کنم ! ببخش یکم دیر شد !

 

و یه جعبه کشیده رو به سمتم گرفت .

 

جعبه رو باز کردم . یه دستبند فانتزی و شیک بود .

 

- وای ، مرسی ... چقدر قشنگه . ممنون خیلی زحمت کشیدی .

 

- قابل شما رو نداره عزیزکم .

 

- می شه برام دور مچم ببندیش ؟

 

- البته ، بده ببینم اون مچ کوچولوتو !

 

دستم رو جلو بردم ، اونم دستبندو دور مچم بست . خواستم دستمو عقب بیارم که گرفتش . آهسته به سمت لبهاش برد و بوسیدش .

 

- عیدت مبارک ملیکا جان ، امیدوارم سال های بعد دوتایی باهم عیدو جشن بگیریم . تو خونه خودمون .

 

بهش لبخند زدم و آرزوش رو از ته دل دوباره تو دلم تکرار کردم .

 

- عید تو هم مبارک . بازم ممنونم . خیلی زیباس ... آها راستی تا یادم نرفته ! عیدی شما رو بدم یوقت نگی این ملیکا چقدر خسیسه !

 

و رفتم سراغ چمدونم و عطر گرون قیمتی که براش خریده بودم و تو بسته زیبایی گذاشته بودم درآوردم و به سمتش گرفتم .

 

- ممنونم عزیزم ، واو چه عطر خوشبویی . راضی به زحمتت نبودم !

 

- وظیفه بود جناب . این حرفا چیه .

 

از قیافه ای که گرفته بودم خنده اش گرفت . دوباره تشکر کرد و گفت کم کم برم تو پذیرایی پیش اونا و از اتاق رفت بیرون .

 

وقتی بزرگترا از بیرون برگشتن علی چند دقیقه با پدرش تو حیاط مشغول صحبت شد و بعد از چند دقیقه صحبت کردن اومدن داخل .

 

بچه ها و باباها مشغول تلوزیون دیدن بودن ، من و علی و مامانا هم مشغول چیدن میز شام .

 

علی در حین چیدن میز ، آروم طوری که بقیه متوجه نشن گفت که با پدرش قرار گذاشته امشب که همه خوابیدن بریم کنار ساحل تا با هم صحبت کنیم .

 

ساعت نزدیک دوازده و نیم بود که علی با یه اس ام اس اطلاع داد کنار ساحل با پدرش منتظر من هستن .

 

دوباره مثل شب قبل آروم آروم از ویلا خارج شدم و به سمت نقطه ای که اونا ایستاده بودن حرکت کردم . عجب کاراگاه بازی شده بود !

 

- سلام پدر جون ( و به سمت علی برگشتم ) سلام !

 

- سلام دختر گلم

 

- سلام

 

- خوب بچه ها بهتره بریم سر اصل مطلب ، دیر وقته !

 

- پدر خواهش می کنم درکم کنید اما ... ببینید من یه مطالبی رو متوجه شدم که ...

 

- چی پسرم ؟ چرا انقدر هول شدی ؟ طوری شده !

 

- راستش بله ، اما خواهش می کنم نگران نشید ! و سعی کنید آرامشتون رو حفظ کنید !

 

- باشه بگو ببینم ! چی شده ؟

 

- پدر من مدارکی رو پیدا کردم که نشون می ده ... من ... پسر شما نیستم !

 

یه لحظه پدرش خشک شد . علی دستش رو روی شونه پدرش گذاشت تا اونو از حالت بهت دربیاره .

 

- پدر ... خواهش می کنم ... من قدر تمام محبت های شما رو می دونم ... منو درک کنید ، فقط می خوام حقیقتو بدونم ... پدر ؟!

 

- ... باشه علی جان ... بهت توضیح می دم ! فقط چند دقیقه تنهام بذارید تا فکرم رو جمع و جور کنم !

 

- اگه سختتونه می خواید ادامه ندیم ؟

 

- نه پسرم ! فقط چند دقیقه ...

 

با علی کمی از پدر دور شدیم . خیره شده بود به دریا ...

 

- علی چرا انقدر یه دفعه ای موضوعو مطرح کردی ؟

 

- نمی دونستم چطور باید شروع کنم ... لعنت به من !

 

- این حرفو نزن ، حالا کاریه که شده .

 

چند دقیقه بدون حرف ایستادیم و به دریا نگاه کردیم تا اینکه پدر اشاره کرد به سمتش بریم .

 

- ببینید بچه ها ! من خیلی کوتاه می گم چون واقعا صحبت راجع به این موضوع ناراحتم می کنه .

 

- بفرمایید پدر جون ...

 

- برادر بزرگتر من ایمان پدر تو بود علی . اسم مادرت سمیرا بود و البته هست !

 

علی شک زده به پدرش نگاه کرد : هست ؟؟

 

- لطفا وسط حرفم نپر ، بله هست ! پدر و مادرت وقتی تو 10 ماهه بودی تصمیم گرفته بودن با ماشین تازه شون برن مسافرت که تو راه برگشت با یه کامیون تصادف کردن . چون ضربه از سمت راننده و خیلی شدید و محکم وارد شده بود پدرت در جا تموم کرده بود اما مادرت به خاطر صدمه ای که به ستون فقراتش وارد شد توانایی حرکتش رو از دست داد . تو که تو بغل مادرت بودی هم به طرز واقعا معجزه آسایی نجات پیدا کردی و هیچ آسیبی بهت وارد نشد . مادرت بعد از این که توی بیمارستان به هوش اومده بود مدام سراغ تو و پدرت رو می گرفت . وقتی موضوع رو فهمید خیلی شکه و دچار افسردگی حاد شد ، اون و پدرت واقعا عاشق هم بودن . پدر بزرگت که از افسر های ارتش قبل از ان*قلاب بود به خاطر نفوذی که داشت تصمیم گرفت که مادرت رو آمریکا ببره برای معالجه و به خاطر شرایط مادرت و این که تک فرزند بود و تقریبا تو ایران فامیلی نداشتن جز چندتا از فامیل های دورشون تو رو به ما سپردن تا زمانی که مادرت سلامتی جسمی و روحیش رو بدست بیاره تا توانایی حمایت و نگهداری از تو رو داشته باشه . من هم که تقریبا 6 – 7 ماه بود ازدواج کرده بودم و البته ماهنوش هم که تو رو دوست داشت موافقت کردیم و با آغوش باز پذیرای تو شدیم .

 

وقتی مادرت از ایران رفت تقریبا بعد از دو یا سه ماه پدر بزرگت گفت که مادرت تا حد کمی توانایی جسمیش رو بدست آورده اما به خاطر وضعیت سخت روحیش تو یه بیمارستان روانی بستری شده . مادرت اونقدر عاشق پدرت بود که دچار افسردگی شدید شد و حافظه اش رو به خاطر شکی که بهش وارد شد از دست داد و از اون زمان تا حالا من با پدر بزرگت در تماس هستم ، هر از چند گاهی براشون تعدادی عکس از تو می فرستم اما هم اونها هم ما به خاطر این که تو تحت فشار روحی قرار نگیری و البته اینکه ما ، من و ماهنوش خیلی حتی از بچه های خودمون هم بیشتر به تو علاقمند بودیم تصمیم گرفتیم موضوع مسکوت بمونه اما حالا که همه چیز رو فهمیدی خواهش می کنم درست تصمیم بگیر ، ما رو درک کن . ما به خاطر تو و همینطور خودمون مجبور بودیم ...

 

علی سرش رو بین دستاش گرفته بود و به کفش هاش خیره شده بود .

 

- علی جان ما به تصمیم تو ، هر چی که باشه احترام می ذاریم پسرم .

 

با این حرف علی به پدرش نگاه کرد و بلند شد و اونو در آغوش گرفت .

 

- من همیشه مدیون محبت های شما هستم بابا . شما و مامان ماهنوش برای من خیلی زحمت کشیدید ، ازتون ممنونم .

 

و بغضش شکست و به هق هق افتاد . پدرش هم پشت علی رو نوازش می کرد و مردونه اشک می ریخت . بعد از چند دقیقه پیشونی علی رو بوسید و اونو از خودش جدا کرد . به سمت من برگشتن . دیدن که من هم همپای اونها اشک ریختم .

 

پدر علی جلو اومد و پیشونی من رو هم بوسید و رو به علی گفت :

 

- پسر ببین چطور اشک دختر نازم رو درآوردی ؟

 

- معذرت می خوام پدر جون ولی نتونستم خودمو کنترل کنم . صحنه زیبایی بود .

 

- دختر گلم . می دونم داشتم شوخی می کردم . می دونم دلت مثل برگ گل نازکه . بهت تبریک می گم علی ، همسر مهربونی داری . راستی دخترم من با پدرت در این مورد صحبت کرده بودم ، ایشون هم به مادرت اطلاع دادن اما به خاطر شرایط خاص علی و با اینکه پسر واقعی ما نبود ما پشتیبانش بودیم قرار گذاشتیم شما در جریان قرار نگیرید تا زندگیتون تحت شعاع قرار نگیره . ببخش ما رو ...

 

- این چه حرفیه پدر جون ؟ من علی رو هر طور که باشه دوست دارم و هیچ وقت تنهاش نمی ذارم .

 

و سرم رو پایین انداختم .

 

پدر هم خنده کوتاهی کرد و گفت : قدر هم رو بدونید و به سمت ویلا راه افتاد . اواسط راه بلند تر گفت : زود بیاید ، بیرون سرده .

 

ما هم گفتیم چشم و به سمت هم برگشتیم .

 

- ملیکا ، هنوز هم با من هستی ؟

 

- من دیشب هم بهت گفتم که هیچ وقت تنهات نمی ذارم !

 

- ممنونم عزیزم . ممنونم ...

 

عید فوق العاده ای بود . خیلی خوش گذشت . بعد از گذروندن هفته اول تو ویلای اونها برگشتیم تا دید و بازدیدهای عید رو هم انجام بدیم و سری به فامیل ها بزنیم . در این بین سعی می کردم تلفنی با علی در تماس باشم چون به هر حال کلی درس هم داشتم که باید می خوندم .

 

بعد از پایان عید نوروز دوباره درس و دانشگاه شروع شد . علی که مشغول کار شده بود و می خوند برای کنکور ارشد منم درگیر درسای خودم بودم .

 

تقریبا اوایل اردیبهشت بود که زمزمه های برگزاری مراسم عقد به گوش می رسید و به خصوص مادربزرگ و پدربزرگم خیلی اصرار داشتن که از این بلاتکلیفی ما رو در بیارن . اونها هم دیگه معتقد بود اگه نظر به شناخت بوده که ما حتما بعد از گذشت سه چهار ماه و با داشتن یک سفر ، برای رسمی شدن موضوع همو شناختیم .

 

هر چند من خودم هم خیلی دوست داشتم که همسر قانونی هم باشیم ولی تا حدی اجبارمون کردن . در هر حال مهلت خواستیم تا من امتحان هام رو بدم و با خیال راحت بیفتیم دنبال مراسم .

 

تو این بحبوحه علی تصمیم راسخ گرفته بود که بره آمریکا و مادرش رو ببینه . می دونست اون چیزی رو به یاد نمیاره و حتی به رفتن علی توجهی نشون نمی ده ، اما خیلی سرسخت روی این موضوع پا فشاری می کرد و می خواست هم مادرش و هم پدر و مادر مادرش رو ببینه . پدرش هم خیلی قاطع و محکم بهش گفت تا بعد از برگزاری مراسم عقد حق خروج از کشور رو نداره .

 

با پایان امتحانای من خیلی جدی و سریع مشغول مهیا کردن شرایط مراسم شدیم .

 

خرید های مهم رو کردیم و به این خاطر که می خواستیم تقریبا یه مراسم خودمونی با حضور فامیل های نزدیک داشته باشیم قرار شد عقد رو تو خونه ی خودمون برگزار کنیم .

 

بالاخره روز عقد فرارسید . تقریبا آخرای کار آرایش گر بود . اون وسط کلی هم قربون صدقه کاسب شدم !

 

از صبح رو یه صندلی نشسته بودم ، برای دختری مثل من که تقریبا فعال حساب می شدم و پر جنب و جوش مثل جون کندن بود . آخراش دیگه صدای آرایشگره هم دراومده بود و هی چشم غره می رفت ! منم خنده ام گرفته بود شدید ، بیچاره فکر کنم دیگه پشت دستشو داغ کرد عروس مثل من بپذیره !

 

با پایان کار آرایشگر ازم خواستن برم لباسمو بپوشم . وقتی با لباسم که لباس پوشیده و در عین حال خیلی زیبایی بود برگشتم همه زل زده بودن بهم ! منم هم که از قیافه مات همه روده بر شده بودم ( پیش خودم گفتم الان می گن این چه عروس سرخوشیه ! خبر نداشتن چه شکلی شده بودن !!!! ) ! با خنده من به خودشون اومدن . مادر علی یه دسته پول نو ریخت رو سرم و چندتا از خانومایی که تو آرایشگاه بودن کل کشیدن و بقیه هم دست زدن ، از همه تشکر کردم و تازه تو آینه یه نگاه به خودم انداختم ، خودمم دهنم باز مونده بود . با این که خودم تقریبا دختر قشنگی بودم اما کار آرایشگره هم عالی بود و به خاطر گریم غلیظ اما محوی که انجام داده بود یه حالت رویایی رو صورتم ساخته بود . خودم که کلی کیف کردم و تو دلم گفتم بیچاره علی ! جواب خودمم دادم ! ای دختر بی حیای پررو !

 

به خاطر ممنوعیتی که خانوم آرایشگر گذاشته بود کسی جز جناب داماد حق نزدیک (!) شدن به منو نداشت !

 

خلاصه بعد کلی تبریک و قربون صدقه این جناب داماد هم رسید و قرار شد ما زودتر بریم آتلیه تا چندتا عکس ناب بندازیم و بعد بریم خونه . تو این فاصله مامانا هم می رفتن خونه تا به کارا و مهمونا برسن . علی که اومد من محو قد و بالای همسر آینده گرامیم شدم انصافا داماد تکی شده بود و از این نظر کلی ذوق نمودم اما با بدجنسی هرچی اصرار کرد زیر بار نرفتم تا تور و تشکیلات و بزنم بالا تا یه نظر صورت ما رو ببینه ! اونم که جلوی مامان اینا خجالت می کشید زیاد پاپی نشد .

 

سرمو انداختم پایین و می خندیدم ! تا دم ماشین هی غر زد و هی یه چیزایی زیر لب گفت منم هر هر خندیدم !

 

تو ماشین که نشستیم بعد از رد کردن دو سه تا کوچه تو یه کوچه خلوت پیچید و برگشت سمت من و با شیطنت گفت :

 

- خانوم کوچولو اگه سرکار اون تور خوشگلتونو نزنید بالا تا من یه نگاه کوچولو به اون صورت علی کشتون بندازم ، عمرا اگه به مراسم برسیم چون من از اینجا جم نمی خورم ! انتخاب با خودته !

 

با این حرفش دیگه منفجر شدم از خنده !

 

اونم فکر کرد کوتاه اومدم !

 

تا دستش اومد جلو یدونه آروم زدم رو دستش !

 

- دستت بیاد جلو خودت می دونی ! تا وقتی بله رونگم عمرا اگه بذارم صورتمو ببینی ! الانم یا برو یا خودم میرم سر خیابون یه تاکسی دربست می گیرم می رم آتلیه عکسامو میندازم ، یه بستنی برا خودم می خرم و کلی خودمو تشویق می کنم بعدم می رم تنهایی عقد می کنم و می گم داماد نیومد ! تو کوچه مونده ! برم ؟ انتخاب با خودته !

 

یه خنده کوتاه کرد و بعدم با تظاهر به عصبانیت که در واقع کلی هم قیافشو بامزده کرده بود گفت :

 

- ملیکا خانوم خیلی بدجنسی ! میدونستی ؟

 

- بله ! فقط شما نمی دونستی که الان خدا رو شکر دیگه می دونی !

 

بعدم زدم زیر خنده !

 

ماشینو روشن کرد و گفت :

 

- ای خدا ... منو از دست این نجات بده ! می دونه ما یه دل بیشتر نداشتینم اونم دادیم به خودش هی ناز میاد !

 

- هنوز دیر نشده ها !

 

- برا چی ؟

 

- برای نجات !

 

- ابدا ! من خودم این دختر بازیگوشو انتخاب کردم ! خودمم چاکرشم ! عمرا هم نمی خوام از دستش بدم . الهی من فدای اون صورت ماهت ، ندیده ، بشم !

 

خندیدم بهش و گفتم :

 

- خیلی خوب کشتی منو ! برو دیر شد !

 

- به چشم فقط لطفا سرکار دست گلشونو مرحمت کنن !

 

بعد دستشو گرفت طرفم ، منم دستمو گذاشتم تو دستش . اونم پشت دستمو بوسید و گرفتش زیر دستش رو دنده !

 

- پیش به سوی آتلیه !

 

وقتی رسیدیم عکاس داخل آتلیه آماده بود ، یه نفر دیگه رو هم فرستاده بود برای مراسم تو خونه تا خودش کارای آتلیه ی ما رو بکنه و بیاد .

 

چند لحظه ما رو تنها گذاشت تا دوربینش رو بیاره . علی اومد طرفم و با شیطنت گفت :

 

- خــــــوب اینجا دیگه نمی تونی از دستم فرار کنی ! با تور که نمی شه عکس انداخت ! عکاسه دعوات می کنه ها شیطون کوچولو !

 

- من که هنوز بله نگفتم !

 

- خوب الان می گی ؟ آیا بنده وکیلم تا داماد بیچاره رو از این انتظار دربیارم ؟

 

- دیوونه !

 

- خیلی ممنون از این همه لطفتون ! این تو فرهنگ لغت شما به معنی بله اس ؟

 

با کلی ناز و افاده گفتم : بـــــله !

 

تا اومد تورمو بزنه بالا عکاسه رسید ، بیچاره با دیدن عکاس مثل مجرما دستشو کشید و پرید عقب !

 

با این کارش دیگه من غش کردم از خنده !

 

خوشو عکاسه هم خنده اشون گرفته بود حسابی . بعد خنده هاشون عکاسه برگشت گفت :

 

- آقای داماد تورو بزن بالا که حسابی دیر شد .

 

علی هم تا تورو زد بالا مثل مامان اینا ماتش برد ، عکاسه هم سریع از فرصت استفاده کرد و از قیافه مات علی یه عکس انداخت ! با فلاش دوربین علی به خودش اومد ، یه لبخند ناب زد و گفت :

 

- خیلی زیبا شدی عزیزم . بدجنس خودتم می دونستی چه خبره که اذیت می کردی ، آره ؟

 

- اولا من زیبا بودم دوما م ...

 

عکاسه یه سرفه کوتاه کرد وبا لبخند گفت :

 

- می خواید چند دقیقه تنهاتون بذارم ! از قضا آقای داماد تازه موفق به دیدن چهره شما شدن !

 

سریع گفتم : نه دیگه خیلی دیر می شه !

 

رو به علی ابروهامو انداختم بالا و پایین !

 

علی هم آروم طوری که فقط من بشنوم گفت :

 

- حسابمو بعدا باهات تسویه می کنم ! و یه لبخند بد جنسانه زد !

 

چندتا عکس تو حالت های مختلف انداختیم که من سه تاشونو بیشتر از همه دوست داشتم .

 

یکی تو حالتی که علی از پشت دستشو انداخته بود دور کمرم و با دست دیگه اش دور شونه هامو گرفته بود و چشماشو بسته بود ، یکی تو حالت رقص دو نفره خارجکی (!) که من سرم رو به شونه اش تکیه داده یودم و لبخند می زدم و این دفعه چشمای من بسته بود و یکی هم طوری که علی خم شده بود و صورت هامون در جهت مخالف هم و لب هامون رو به روی هم و به هم نزدیک بود و غرق چشم های هم بودیم . هنوز هم این سه عکس رو دارم ...

 

کلی عکس دیگه هم انداختیم و به سمت منزل حرکت کردیم .

 

بار سوم خطبه عقد خونده شد و من بله رو گفتم . علی هم که بار اول محکم و رسا جواب داد . یه نفس راحت کشیدم از این که دیگه مال همیم .

 

مراسم خیلی دوست داشتنی شده بود اما دوست ندارم اون همه حس عاشقانه رو بیاد بیارم ! چقدر خوش خیال بودم ! هه ...

 

بعد از پایان مراسم و رفتن مهمونا چند دقیقه ای یه گوشه با علی صحبت کردم .

 

- فردا طرفای ساعت ده میام دنبالت با هم یه پیک نیک عاشقانه ی دو نفره می ریم ، نظرت چیه ؟

 

- عالیه !

 

- بله که عالیه ! فردا اون بدهی جابعالی هم صاف می کنیم !

 

- من نمیام !

 

- خیلی خوب حالا تا فردا ببینم چی می شه ! شاید از خیر این بدهی شما هم گذشتم !

 

مامان اینا کلی اصرار کردن تا علی بمونه که با کلی تشکر و خجالت دعوتو رد کرد و رفتن .

 

بعدش هم که تبریکات گرم و صمیمانه (!) پدر و مادر عزیزم و برادر مهربونم مانی !

 

بعدم یه دوش گرم و یه خواب راحت پر از من و علی .

 

صبح روز بعد با کلی نشاط از خواب پا شدم و یه صبحانه حسابی خوردم و کلی به خودم رسیدم .

 

علی که اومد چند دقیقه نشست و بعد هم از بابا اجازه گرفت که تا عصر بیرون باشیم .

 

بابا هم که طبق معمول با مهربونی و متانت گفت : ملیکا دیگه همسر خودته علی جان ، هر طور که دوست دارید پسرم . در امان خدا ... ما رو راهی کرد .

 

مامان یه سری میوه و غذا گذاشته بود برامون با یه فلاسک آب جوش و چای کیسه ای و نسکافه و کلی مخلفات دیگه .

 

- مامان ما که نمی خوایم بریم مسافرت !

 

- تو به این کارا چی کار داری ! پسر مردمو که نمی خوای گشنه ببری بیاری !

 

- مگه من می خوام ببرمش ! پسر مردم دست تو جیبش کنه منو ببره رستوران !

 

- امان از دست تو و این زبونت ! بیچاره علی ! بیا برو ببینم ! د _ ...

 

علی هم که با دیدن اون همه خوراکی کلی ذوق کرده بود و کلی از مامان تشکر کرد شکمو !

 

رفتیم تو یه پارک جنگلی و یه گوشه رو که چمن روییده بود و یه آب زلال از نزدیکش رد می شد انتخاب کردیم و نشستیم . خدا رو شکر اوایل تابستون بود و روز جمعه ، مردم هم مثل اینکه تخت زیر کولرهای خنک خونه اشون خوابیده بودن و اونجا خلوت بود . من زیاد جاهای شلوغ رو دوست نداشتم . دلم می خواست زمانی که می ریم به دامن طبیعت از آرامشش نهایت لذت رو ببرم تا اعصاب زندگی تو شهر شلوغ و پر از دودمو داشته باشم .

 

یه میان وعده خوردیم و مشغول صحبت شدیم .

 

- خوب وقت تسویه حسابه ! دیروز یادته چقدر اذیت کردی ! کلی شیطون شده بودی !

 

- علی می دوام میرما ! اصلا بگو چقدر شده تا باهات حساب کنم ! و دستوم کردم تو جیب مانتوم ...

 

- خیلی خوب اصلا نخواستم !

 

- میای بریم قدم بزنیم .

 

- بریم .

 

- چقدر تو حرف گوش کنی

 

- خوب یکم تو از من یاد بگیر .

 

با لحن بچگونه گفتم :

 

- چشم بابا جونم

 

- چشمت بی بلا دخملکم !

 

چند دقیقه بی حرف در حالی دست همو گرفته بودیم قدم زدیم تا اینکه علی با یه حالت جدی گفت :

 

- ملیکا می خوام یه چیزی بهت بگم !

 

- بفرمایید ؟!

 

- ازت می خوام درکم کنی !

 

- چیزی شده ؟

 

- راستش آره ... من هفته دیگه عازم آلمانم ... از اونجا هم مستقیم می رم آمریکا !

 

با یه حالت شک زده و نگران برگشتم سمتش و گفتم :

 

- چرا انقدر زود علی ؟ تو بری من چی کار کنم ؟

 

- باور کن این فکر که مادرمو ببینم برام یه آرزو شده ، به نظرت من حق ندارم کسی که منو به این دنیا آورده ببینم ؟

 

- چرا ... اما ... آخه ...

 

و کم کم بغض کردمو اشکام جاری شدن .

 

- چرا گریه می کنی عزیزدلم ؟ من که برای همیشه اونجا نمی مونم ! بعد از دوهفته بلیت برگشت دارم ! گریه نکن خانومی ...

 

و همونطور که داشت دلداریم می داد اومد طرفم و منو تو آغوش پر مهرش گرفت .

 

وقتی گرمای بدنشو حس کردم به هق هق افتادم .

 

چند دقیقه چیزی نگفت و منو نوازش کرد . سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت :

 

- برای من هم خیلی سخته اما خواهش می کنم از این سخت ترش نکن ، من باید مادرمو ببینم . اون تنها یادگار منه از خانواده واقعیم ...

 

از گرمای نفسهاش داغ شدم و صورتم رو به طرف بالا گرفتم و تو چشماش خیره شدم . آره اون حق داشت مادرشو ببینه ، من نباید خودخواه باشم ...

 

دستشو انداخت دور کمرم و فقط چند سانتیمتر از فاصله گرفت . دست دیگه اش رو کنار صورتم گذاشت و گونه ام رو نوازش کرد و بعد آهسته خم شد و ...

 

شیرین ترین لحظه زندگیم رو حس کردم . چشم هام رو بستم و باهاش همراه شدم تو جاده رویاها ...

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها