داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار جذاب زیر گنبد کبود1 بخش2

و با صدایی لرزان از بغض و شوق گفت: دخترم این همه مدت کجا بودی؟ ما چند سال است که

 

به دنبال تو میگردی م خودت که می بینی از دوری تو پیر شده ام و چشمانم کم سو شده است . راستی این جوان

 

کیست، اورا به ما معرفی نکرد ی ؟ ماندانا ماجرای خودش و دادیار را برای پدرش تعریف کر د . پادشاه وقتی فهمید

 

که دادیار چقدر به دخترش کمک کرده با ازدواج دخترش با او موافقت کر د . پادشاه می خواست برای آن دو

 

زوج خوشبخت هفت شبانه روز جشن بگیرد که دادیار چون جا ن عمویش را در خطر می دید و از طرفی می

 

ترسید که 

به موقع به نزد پری رودخانه نرسد از پدر ماندانا تقاضا کرد که مدت عروسی را سه روز و سه شب

 

کنند. پادشاه هم وقتی وفای به عهد و مهربانی دادیار را دید قبول کرد و سه روز و سه شب جش ن باشکوه ی

 

گرفتند و بعد از آن پادشاه اسب بالدار سفید خودش را به دادیار و دخترش داد که میوه های جادویی را زودتر به

 

نزد پری رودخانه ببرند تا عموی دادیار نجات پیدا کن د . پادشاه گفت : این اسب، راه چهار روزه را در یک روز طی

 

می کند . ماندانا و دادیار به رسم سپاسگزاری دست پادشاه جنگل را بوسیدند و سوار اسب سفید بالدار شدند و به

 

سمت سرزمین رِگا حرکت کردند و قول دادند که وقتی عموی دادیار خوب شد دوباره به نزد پادشاه جنگل

 

برگردند و تا آخر عمر پیش او زندگی کنند چون پادشاه به جز این دختر فرزند دیگری نداش ت وبعد از م دّ تها

 

فرزندش را دوباره میدید.

 

القصه: حالا بشنوید از سرنوشت اردلان، برادر وسطی که شجاع و دلیر بود.

 

اردلان وقتی از برادرهایش جدا شد به سمت کوه قاف حرکت کر د . او از نیزارها، باتلاقها، دشتهای سبز، صحراهای

 

سوزان، گردنه های تنگ و باریکِ کوهای بلند، عبور کرد و رفت و رفت و رفت تا به بیابانی رسید همینطور که

 

براهش ادامه می داد یک دفع ه احساس کرد که هوا تاریک و شب ش د ه است او پیش خودش گف ت : خب، الآن ک ه

 

آسمان و زمین تاریک و شب شد ه و مسیرم را خوب نمیتوانم ببینم و پیدا کن م ، بهتراست زیر این بوتۀ خشک که

 

جلوی پایم است استراح ت ی کنم تا صب ح ، دوباره به سفرم ادامه ده م . همین که به طرف بوتۀ خشک یک قد م

 

برداشت که استراحت ی کند ناگهان در گودالی عمیق افتاد او هر چه سعی کرد نتوانست که از گودال بیرون بیاید،

 

سپس خسته و نا امید در تاریکی ته گودال نشست همینطورکه در فکر بود چیز عجیبی نظرش را جلب کر د . در ته

 

گودال روزنه ای دید که از آن نور ب ی رون می آ مد، اول فکر کرد که کرم شبتاب است ولی وقتی که خوب دقت

 

کرد دید که حرکتی نمی کند با عجله به طرف روزنه و آن نور رفت و شروع به کندن کرد . وقتی که سوراخ

 

بزرگی کند، نور هم بیشتر شده بود و چشمش را در تاریکی می آزرد بطوریکه نمی توانست خوب ببیند او با

 

زحمت فر اوان از سوراخی که کنده بود، عبور کرد و با کمال تعجب دید انگار وارد سرزمین جدیدی شده اس ت .

 

هوای آنجا بسیار خوب بود و آسمان آبی و خورشی د ، بالای سرش در وسط آسمان بو د . او همانطور به راهش ادامه

 

داد با دقت به اطرافش نگاه می کرد و متوجه شد که زمین خشک و ترک خورده است و درختانش نیز خشکیده

 

شده و هیچ سرسبزی و پرندۀ آوازه خوانی در آنجا وجود ندارد درآن سرزمین عجیب و غریب از دور دید که یک

 

نفر در جلوی کلبه ای نشسته و حصیر می بافد با عجله جلو رف ت و با منظ ر ۀ دلخراش و چندش آوری روبرو ش د .

 

آن شخص نیمی از بدنش گوشت داشت و نیمی از بدنش اسکلت بود و لباسی از کنف زبر بر تن داشت که پاره

 

پاره بود ولی از آنجایی که اردلان جوانی شجاع و دلیر بود جلو رفت و با کمال ادب و احترام سلام کرد و پرسی د :

 

ببخشید که مزاحم کارتان می شوم ممکن است بگویید که نام این سرزمین چیست؟ آن شخص هم که با تعجب

 

به ار دلان نگاه می کرد جواب دا د : غریبه، تو چگونه وارد این سرزمین شده ای؟ نامت چیست؟ اردلان سر

 

گذشتش را برای او شرح داد و آن شخص گف ت : حتماً حکمتی در این کار بوده است تا تو وارد سرزمین ما شو ی .

 

نام این سرزمین، سرزمین مردگان است وقتی که اردلان این را شنید کمی ترسید و فکر کرد که او هم مرده

 

است، پس زود به اندام خود نگاهی کرد و دید که بدنش سالم است و مشکلی ندارد سریع چاقویش را برداشت و

 

انگشتش را کمی برید، دید که از انگشتش هم خون می آید و بعد خیالش که جمع شد زنده است و نمرده، با

 

خودش گفت : شاید که خواب می بینم، چند بار ب ه خودش سیلی زد و خودش را به این طرف و آن طرف پرتاب

 

کرد بعد از اینکه خسته شد فهمید که خوا ب هم نمی بیند و همۀ اینها واقعیت اس ت . دوباره پیش آن موجود زشت

 

وحشتناک حصیر باف رفت و گف ت : آیا شما می دانید که چگونه می توانم از این سرزمین خارج شوم؟ حصیر باف

 

گفت: من نمی دانم ولی اگر تو دانه های ذرتی که روی زمین ریخته است را برایم جمع کنی، به تو می گویم که

 

راز خارج شدن از این سرزمین پیش چه کسی اس ت . اردلان قبول کرد و مدتی طولانی وقتش برای جمع کردن

 

دانه های ذرت گرفته ش د . وقتی که همۀ دانه ها را جمع کرد به حصیرباف داد و او د انه ها را در ترازویی گذاشت

 

و هم وزن آن به اردلان گوهرهای رنگین بسیار زیبایی داد که در بین آن گوهرها یکی از همه زیباتر بو د . اردلان

 

آنها را گرفت و از حصیرباف تشکر کرد و حصیربا ف گفت: روزی اینها بدردت می خورد، مقداری از این گوهرها

 

را ببرپشت آ ن تپه ها و به پاد ش اه سرزمین مردگان هدیه کن و ماجرای خودت را نیز برایش تعریف کن که کلید

 

حل معمای تو در نزد اوس ت . اردلان از آن شخص حصیرباف زشت وحشتناک تشکر و خداحافظی کرد و به سوی

 

راهی که او نشان داده بود حرکت کر د . بعد از مدتی از دور قصری باشکوه دید و با عجله خود را به قصر رس اند

 

ولی با منظره ای عجیب تر روبرو ش د . نگهبانان قصر، چند اسکلت بودند که نیمی از بدنشان گوشت و ماهیچه

 

داشت و نیمی دیگر اسکلتی خالی بود که چند تکه گوشت از لابه لای استخوانهایشان آویزان بو د . سر یکی از

 

اسکلت ها گاو بود و بدنش شبیه به شیر پرنده و یکی دیگر سرش س گ بود و بدنش مانند آدم و آن یکی هم

 

سرش آدم بود ولی بدنش شبیه به عقا ب . اردلان که هم ترسیده بود و هم متعجب مانده بود با ترس و لرز جلو

 

رفت و گف ت : برای پادشاه سرزمین مردگان هدیه ای آورده ام اجازه بدهید بروم او را ببین م . وقتی نگهبانان او را

 

دیدند با ناباوری و م ت عجّب از او پرسیدند: تو اینجا چکار میکن ی !؟ بعد از اینکه خوب وراندازش کردند دوباره

 

گفتند: تو که نمرده ا ی !؟ بعد هر سه نگهبان با هم مشورت کردند و یکی از آنها با سرعت به داخل قصر رفت و

 

بعد از مدت زمانی کوتاه برگشت و دروازه های قصر را باز کرد و اردلان را به داخ ل قصر راهنمایی نمود و گف ت :

 

پادشاه قبول کرده که تو را ببین د . اردلان که حالا کمی جرئت پیدا کرده بود به همراه نگهبانی که کلۀ گاو داشت

 

و بدنش مانند شیر پرنده بو د ، از راه سنگفرشی که از وسط ب ا غ خشک ی که روی درختانش اسکلت های پرندگان

 

زیادی آویزان بود گذشت و از راه ر وهای تنگ و تاریک و از جلو ی نگهبانان اسکلت ی ، که کلاه خودی بر سر و

 

سپر و نیزه ای دردست داشتند عبور کرد تا به تالار اصلی قصر وارد شد و درآنجا تخت سلطنتی بزرگی دید که از

 

زیرآن جوی آب سیاه رنگی به حوض وسط تالار می ریخت ولی آب سیاه حوض سرریز نمی شد در همین هنگا م

 

چیزی نظرش را جلب کرد که دید روی همان تخت باشکوه یک نفر با روپوشی کلاهدار به رنگ سیاه، درآنجا

 

ظاهر شد و نشست، ولی صورت و دست و پاهایش نامرئی است و به چشم دیده نمی شو د . اردلان با تعجب بسیار

 

زیاد در مقابلش زانو زد و تعظیمی کرد و سپس نصف گوهرهایی را که شخص ح ص یرباف به او هدیه داده بود را

 

به پادشاه سرزمین مردگان هدیه کر د . صدایی از روپوش کلاهدار سیاه رنگ بیرون آمد و گف ت : تو چگونه وارد

 

اینجا شد ه ای ؟ چه می خواهی؟ اردلان هم همۀ ماجرای خودش را برای پادشاه سرزمین مردگان تعریف کر د .

 

پادشاه گفت : من شجاعت و صداقت و دلی ر مردی را در چشمانت و در لحن گفتارت میبینم و احساس میکنم که

 

مصمم هستی تا به هدف و مقصودی که در پیش داری برسی و این را بدان که سرنوشت تو با سرنوشت این

 

سرزمین گره خورده است و تنها راه نجات تو این است که بروی سه کار بسیار سخت را برای من انجام بده ی .

 

اردلان با ش ج اعت تمام بلند شد و ایستاد و گف ت : هر چه باشد برایتان انجام می ده م . پادشاه گف ت : یعنی تو

 

اینقدرمطمئنی که هنوز سخنانم را نشنیده آماد ه هستی؟ باشد، سه کاری که باید انجام دهی را به تو می گوی م :

 

اوّل، باید بروی اژدهای سیاه را در غا ر تاریک کوه دود بکشی و خنجر جادویی را که طلسمی بر روی تیغۀ طلایی

 

آن نوشته شده است از غار اژدهای سیاه بیاور ی ، نگهبان قصر تا نیمه راه بهمراه تو می آید تا راهی که منتهی به

 

کوه دود میشود را به تو نشان ده د . دوّم، باید از داخل غار اژده ا ی سیاه راهی به دریاچۀ آتش پیدا کنی و به آنجا

 

بروی و غول دری ا چۀ آتش را بکشی و نابود کنی و چشم طلایی او را که در پیشانیش است برایم بیاور ی . سوّم، باید

 

از سوراخی که در تنۀ درخت سنگی که در دریاچۀ آتش است به داخل بروی تا به سرزمین تاریکی ها برسی و

 

عفریت سیاه را در ظلمات و تاریکی پیدا کنی و سر از تنش جدا نمایی و خونش را د ر شیشه ای بریزی و آنرا

 

برایم بیاوری . اگر این سه کار را با مؤفقیت انجام دادی من هم تو را به آرزویت می رسانم و کمکت میکنم که به

 

هدفت برسی . پادشاه سرزمین مردگان این را گفت و رفت همینطورکه داشت می رفت گف ت : صبرکن همانطورکه

 

گفتم یکی از نگهبانانم تو را به سمت کو ه دود راهنمایی می کند و اردلان هم از پادشاه خداحافظی کرد و به همراه

 

نگهبانی که کلۀ گاو داشت و بدنش مانند شیر پرنده بود از قصر بیرون آمد و آن یکی نگهبان که سرآدم داشت و

 

بدنش مثل عقاب بود اردلان را به سمت کوه دود راهنمایی کرد و تا نیمه راه با او رفت و بعد از اردلان جدا شد و

 

به قصر برگش ت . اردلان خیلی شجاع و نترس بود ا م ا این بار کمی ترسیده بود چو ن که دست خالی نم ی توانست

 

به جنگ اژدهای سیاه برو د . همینطورکه غمگین و ناراحت به راهش ادامه م ی داد و در فکر بود پیرمردی با ریش

 

بلند و سفید جلوی چشمش ظاهر شد و گف ت : من برای کمک به تو آمده ام، پری رودخانه در گوی شیشه ای اش

 

تو را دید که غمگینی و مرا فرستاد که پیغامی را به تو برسانم جلوترکه رفتی سوسکی می بینی که تمام بدنش

 

نقره ای و سری طلایی دارد او تمام سلاح ها و زره ها و سپرهای جادویی را می سازد او را بگیر و بگو که به تو

 

سپری ضد آتش بدهد و زرهی سرد و بازو بند قدرت و یک دستمال جادویی که از پشت آن بتوانی در تاریکی

 

ببینی و از او یک شمشیر هم بگیر که چهار ارواح کوهستا ن ، بیابان، جنگل و دریا با هم آنرا ساخته باشند . پیرمرد

 

تا این را گف ت : از جلوی چشمانش ناپدید شد و رف ت . اردلان امیدوار ت ر از گذشته به راه خود ادامه دا د . در

 

نزدیکی های کوه دود، دید سوسکی که پیرمرد نشانی هایش را داده بود، دارد با سرعت می رود و او هم دوید و

 

در یک چشم بر هم زدن خود را روی سوسک نقره ای انداخت و او را در مشتش گرف ت . سوسک نقرهای که

 

دیگر راه فراری نداشت و در چنگ ار د لان اسیر شده بود گف ت : تو از من چه می خواهی؟ چرا مرا اسیر کرده ای؟

 

اردلان به سوسک گف ت : اگر می خواهی آزادت کنم، چند وسیله از تو می خواهم در صورتیکه آنها را به من بدهی،

 

آزادی که بروی و سپس همۀ چیزهایی را که پیرمرد دستورش را داده بود به سوسک نقره ای گف ت . آنگا ه

 

سوسک رو به او کرد و گف ت : من هم به شر ط ی اینها را در اختیارت می گذارم که وقتی اژدهای سیاه و غول

 

دریاچۀ آتش را کشتی، سر راهت که بر می گردی از هر کدام از آنها برایم یک ناخن بکنی و بیاور ی . در ضمن،

 

باید سوگند بخوری که این کار را برایم می کنی تا من همۀ چیزهایی ر ا که می خواهی در اختیارت بگذار م .

 

اردلان قسم خورد که این کار را برایش می کن د . سپس سوسک نقره ای گفت: حالا مرا آزاد کن تا هر چه را که

 

گفتی در یک چشم بر هم زدن برایت حاضر کن م . به محض اینکه اردلان او را آرام بر زمین گذاشت، ناگهان در

 

جلوی چشمانش همۀ چیزهایی را ک ه می خواست دید و از سوسک نقره ای تشکرکر د . زره سرد را پوشید و بازو

 

بند قدرت را به بازویش بست، به محض اینکه بازو بند قدرت را به بازویش بست احساس نیروی بسیار زیادی

 

کرد انگار که قدرتش هزار برابر شده بود و دستمال جادویی را در جیبش گذاشت و شمشیری که چهار ارواح

 

کوهستان، بیابان، جنگل و دری ا با هم ساخته بودند را به کمرش بست و سپر ضد آتش را هم به دستش

 

گرفت.وقتی اردلان از سوسک نقره ای خدا حافظی نمو د و به طرف کوه دود حرکت کر د کمی راه نرفته بود که

 

به در غار رسید از داخل غار دو چشم زر د رنگ او را نگاه می کردن د . اردلان با یک دست شمشیرش را کشید و با

 

دست دیگرش سپر ضد آتش را جلوی صورت و بدنش نگ ه داشت و تا خواست که وارد غار شود صدایی از او

 

پرسید: تو کیستی؟ چرا به اینجا آمدی؟ مگر از جانت سیر شده ای؟ اردلان که فهمیده بود این اژدهاست که از

 

داخل غار از او سؤال می پرسد به او گف ت : ای اژدهای سیاه من اردلان هستم و آمده ام که مردانه با تو بجنگم و

 

تو را نابود کنم آمادۀ نبرد با ش . آنگاه به داخل غار حمله ور شد و اژدها که حالا چشمانش سرخ شده بود هر

 

کاری کرد که اردلان را با آتشی که از ده ا نش خارج می شد بسوزاند، نتوانست و اردلان به کمک سپر و زر ه

 

جادویی اش جلو رفت، وقتی که دید اژدها خسته شده و به نفس نفس زدن افتاده سریع به هوا پرید و با یک

 

ضربۀ محکم و کاری سر از تن اژدها جدا کرد و جسد بزرگ و سنگین اژدها بر زمین افتا د و خون زیادی از

 

بدنش جاری شد . اردلان نزدیک تر رفت و با شمشیرش یک ضربه به ناخن دست اژدها زد و آن ر ا از جسد بی

 

جان اژدها کند و در شال کمرش گذاشت، اندازۀ ناخن اژدها به اندازۀ یک خنجر بزرگ بود، اردلا ن که کارش با

 

جسد بیجان او تمام شد خوشحال از غلبه بر اژدهای سیاه به طرف صندوقی رفت که در انتهای غار بو د . وقتی که

 

او در صندوق را باز کرد، دید که در ته جعبه یک خنجر طلایی که طلسمی بر روی تیغۀ آن حک شد ه ، قرار دارد

 

او خم شد و خنجر را برداشت که ناگهان از انتهای جعبه راه پله ا ی مارپیچ و بدون نرد ه به پایین غار باز شد انگار

 

که راه مخفی بود و او فهمید که این راه به دریاچۀ آتش می رسد و بلافاصله به داخل جعب ه رفت و از پله های

 

مارپیچ آنجا پایین رف ت .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها