داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار زیر گنبد کبود2 بخش2

القصه: شیابلو در همه جا توسط مگس های سبز و شبپره ه ا ، جاسوس گذاشته بود و این دو گروه حشره بدجنس و

 

کثیف برای شیابلو فعالیت می کردن د . وقتی که باریان قصرش را ترک کرد خبر خارج شدن او به گوش شیابلو

 

رسید و شیابلو سریع چهار وزیرش را صدا کرد و گف ت : نقشه ای بکشید که رامتی ن ، برادر زن باریان به دام ما

 

بیاُفتد و به خانواده اش خیانت کند و یا فریب بخورد که این طوری کارها تا ح د ی برای ما راحت تر می شود بعد

 

که انگار فکر تاز ه ای به خاطرش رسیده باشد لبخند پلیدی بر روی لبانش نقش بست و رو به چهار عفریت کرد و

 

گفت: باید اردوی اصلی و نبرد نهایی و زندان و شکنجه گاه مرکزی د ر پایتخت سرزمین صحراها باش د . امّا کارها

 

را بین شما وزیران ستمکارم تقسیم می کن م . ماطاناتیس و مشاورش جنپرک که از همه باهوش تر و خونخوارترند،

 

مسئول سرزمین صحراها هستند و 

باید او و مشاو ر ش، وزیران و دیگر یاران ما را پوشش دهند و از هر کمکی که

 

به شکست آدمها می انجامد نبا ی د چشم پوشی ک ن ند و ارسطاتیس و مشاورش جینکه که بی رحم و جادوگ ر انی

 

زبردست هستند ، مسئول شکست دادن باریان و بدست آوردن سرزمی ن آماد و همسرش می باشند زیر ا من آن

 

بچۀ در شکم دل افروز را می خواه م . ارسطاتیس عفریت و مشاورش جینکه که تعجب کرده بودند گفتن د : قربان ،

 

شما نو زاد انسان را برای چه می خواهید؟ جینکه با بدجنسی گف ت : حتماً می خواهید از مغز سرش خوراکی برای

 

خود درست کنی د . شیابلو در جواب گف ت : این فضولی ها به شما نیامد ه ، بعداً دلیلش را خودتان می فهمی د فقط

 

یادتان باشد که آن نوزاد را سالم می خواهم و اگر آسیبی به آن نوزاد برسد، شما دو نفر مطمئن باشید که کشته

 

می شوید . بعد گفت : کاراماتیس و مشاورش جنگول ک که حریص و طماع و فریبکار هستن د ، مسئول سرزمین رگا و

 

به اسارت در آوردن و یا تسخیر سرزمین اردلان می باشند و آنها باید او را فریب د ه ن د تا با برادرانش دچار

 

اختلاف شود و رو کرد به آ نها و گف ت : بهتر است سعی کنید به طمع مال دنیا ومقام او را فریب دهید تا با ما همراه

 

شود چون از آنجایی که او جاودانه شده اس ت ، و از طرف ی جوان پر دل و جرئت و شجاعی اس ت خیلی به درد ما

 

میخورد و بعد رو کرد به سیریماتیس و مشاورش جن سرخک و گف ت : شما دو نفر هم که بسیا ر دورو و ریاکار و

 

شیاد هستید باید دادیار را شکست دهید و سر از تنش جدا کنید و یا او را تبدیل به یک حیوان نمایید و سرزمی ن

 

جنگل سبز و یا هما ن هیرکانیا را برایم تصاحب کنید و یا کاری کنید که او و همسرش در آتش خشم مردم

 

بسوزند. وقتی که شیابلو سخنانش تمام شد، دوبا ر ه لبخندی کر ی ح و زشت بر لبانش نقش بست و وزیران و

 

مشاوران خودش را به سوی کارهایی که دستورش را داده بود روانه کرد و خودش هم بالهایش را گشود و با

 

غرور و احساس خوشایندی که به او دست داده بود به سمت قصر هزار چش م دیارِ بَرهوت که در قسمتی از دوزخ

 

واقع بود پرواز ک رد و رف ت . خاصیت این قصر به گونه ا ی بود که از آنجا می شد تمام کارهای زشت و ظلم و ستم

 

های روی زمین و موجوداتش را دی د . به محض اینکه شیابلو به کار بد و یا آرزوهای زشت کسی پی می برد زود

 

یارانش را برای فریب آن موجود می فرستاد تا او را هم در جرگۀ یاران خود بیاور د . به همین خاطر است که

 

انسان های نیک صفت گفته ان د : مراقب سخنان و تصمیماتی که در زندگی می گیرید باشید و سعی کنید که

 

همیشه آرزوهای خوبی برای خود و دیگران کنید چون اگر دست به کار زشتی بزنید و یا سخنان گناه آلودی

 

بگویید و یا آرزوی بدی را برای دیگران در خواست ب ن مایید شیابلو خوشحال می شود و کم کم در جسم و روح

 

شما نفوذ کرده و شما را تسخیر می نماید.

 

خلاصه، ارسطاتیس عفریت به همراه مشاورش جینکه به سمت سرزمین آماد و قصر باریان حرکت نمودند و نقشه

 

ای کشیدند تا از راه فریب دادن رامتین، دل افروز و پارسۀ پیرمرد را اسیر کن ن د و قصر و سرزمین باریان را نیز

 

تصاحب نمایند.

 

حالا بشنوید از رامتین:

 

رامتین که به شکار آهوی گریزپا رفته بود یک دفعه آهو را در پشت بوته ا ی پر پشت و بلند دید و آنگا ه زود از

 

اسبش پیاده شد و کلاه جادویی را بر سرش گذاشت و نامرئی گشت و تیر و کمانش را برداشت و آ ر ام به طرف

 

آهو رفت . وقتی که به چند قدمی آهو رسید، تیر را در چلۀ کمان گذاشت و زه کمان را با تمام قدرت کشید و به

 

طرف آهو نشانه گیری کرد تا خواست که تیر را از چلۀ کمان رها کند، یک دفعه آهو به زبان آدمیان شروع به

 

صحبت کرد و گف ت : ای مرد شجاع، من می دانم که کلاه جادویی را بر سرت گذاشته ای بیا و از کشتن من

 

صرفنظر کن تا من برایت کاری کنم که از شوهر خواهرت، باریان هم معروفتر و ثروتمندتر شو ی . ولی رامتین به

 

حرف او توجهی نکرد و دوباره خواست که تیر را از چلۀ کمان رها کرده و آن را شکار کند، دوباره آهو به زبان

 

آمد و گف ت : تو فکر می کنی که من تو را نمی بینم؟ ما حیوانات حس ششمی بسیار قوی داریم که زو د تر خطر ر ا

 

احساس می کنیم و می دانیم که شکارچی در کجا ایستاد ه ، بیا و این دفعه از کشتن من دست بردار تا من راز

 

پادشاهی هفت سرزمین را به تو بگوی م . ولی باز رامتین به روی خودش نیاورد و ا ی ن دفعه مصمم بود که تیر را از

 

چلۀ کمان رها کند، که آهو یک دفعه تبدیل به دختری بسیار زیبا با چشمانی افسونگر ش د . رامتین که متعجب و

 

حیران شده بود با دیدن این صحن ه انگارکه جادویش کرده باشن د زود کلاهش را از سر بردا ش ت و تیر و کمانش

 

را جمع کرد و همینطور که به سمت دختر زیبا می رفت گف ت : تو جادوگری یا پری هستی و یا انسانی ؟ آن دخت ر

 

زیبا و دلرب ا گفت : من مدتی است که عاشق تو شده ام و همیشه می آمد م و از کنارت می گذشتم تا تو به دنبالم

 

بیایی و امروز فرصت را غنیمت شمردم و گفتم شاید تو با دیدن چهرۀ اصلی من عاشقم شو ی . رامتین ک ه سخت

 

مجذوب چهرۀ زیبا و شیرین زبانی او شده بود، یادش رفت که دوباره از او بپرسد که جادوگر است یا پری یا

 

انسان؟ به هر حال، سوار بر اسبش شد و آن دختر زیبا را هم سوار تَرک اسب خود نمود و هردو با خوشحالی به

 

سمت قصر حرکت کردن د . در حالی که به سمت قصر می رفتند در بین راه دختر زیبا گفت: رامتین عزیزم، کمی

 

سرم درد می کند چشمۀ آبی در این حوالی است، اگر موافق باشی به کنار چشمه برویم تا من کمی سر و صورتم

 

را با آب خنک آن چشمه بشویم شاید که سردردم خوب شود چون اگر با این حال به قصر بیایم در برخورد ا و لی

 

که با پدر و خواهرت خ و اهم داشت خوبیت ندارد که من را با این حال ببینن د . رامتین هم که سخت مجذوب و

 

عاشق زیبایی و شیرین گفتاری دختر شده بود، قبول کرد و به سمت چشمه ای که او نشان داده بود رف ت . بعد از

 

کمی راه رفت ن آن د و به کنار چشمه رسیدند و رامتین از اسبش پیاده شد و دست دختر را گر ف ت و او را هم آرام

 

و به نرمی از اسب به زیر آور د . دختر زیبا با مهربان ی گفت : تا من کمی دست و صورتم را با آب خنک چشمه می

 

شویم، تو هم کمی از این آب بخو ر چون آب این چشمه خاصیت جادویی دارد و عقل و هوش آدم را بسیار بالا می

 

برد. رامتین هم خوشحال و شاد، از او بابت ر اهنماییش تشکر کر د . وقتی که او داشت دست و صورتش را می

 

شست رامتین هم کنار چشمه رفت و تا خواست با کف دستش چند مشت آب بردارد و بخورد، دختر گف ت : نه

 

این طوری نمی شود، اگر با کف دست هایت آب بخوری عقل و هوشت را از دست می دهی باید زانوهایت را روی

 

زمین بگذاری و بعد کف دست هایت را کنار چشمه قراردهی و سرت را به سمت آب چشمه ببری و با دهانت

 

کمی از آن آب بنوشی آنوقت می بینی که چقدر باهوش و عاقل می شوی که هیچ انسانی در روی زمین نمی تواند

 

با تو در عقل و هوش برابری کن د . رامتین که سخت دل و عقلش را از دست داده بود بدون اینک ه ک می فکر کند

 

طبق راهنمایی ها ی آن دختر دس ت ، و زانوهایش را روی زمین گذاشت و مانند حیوانات با دهانش از آ ب چشمه

 

خورد که یک دفعه دید دختر زیبا تبدیل به عفریتی زشت و بدترکیب شده و در همان موقع از پشت درختا ن

 

تنومند نزدیک چشمه یک جن بدقیافه و کوتوله به کنار عفریت آ م د و گف ت : کارت بسیار عالی بود، فکر نمی

 

کردم که به این راحتی فریب بخور د . رامتین که تازه به خودش آمده بود، دید که تبدیل به شغالی سیا ه و بد

 

ترکیب شده و ریسمانی هم به محکم گردنش بسته شده اس ت . او از اینکه گول زیبایی و شیرین زبانی آن دختر را

 

خورده بود با پشیمانی و لعنت فرستادن بر خودش با گریه و زار ی به آنه ا التماس می کرد که آزادش کنند و او را

 

به شکل ا و لش درآورند ولی آه و ناله و التماس او دیگر فایده ای نداشت و گریه های ش اثری در دل سیاه

 

ارسطاتیس عفریت و مشاورش جینکه نم ی کرد تازه التماس ها و ناله های او آن دو زشت بد ک ار را به وجد می

 

آورد.

 

ارسطاتیس رامتین شغال را به جینکه سپرد و کلاه جادویی را برداشت و به او سفارش کرد که تا من برگردم و

 

دل افروز و پارسه را با خود بیاورم، تو او را یکصد ضرب ه تازیانه بزن به طوری که آب چشمۀ نادانی از خونش قرمز

 

شود. جینکه زود رامتین شغال را به درخت ی که د ر نزدیک ی چشمه بود بست و شروع به شلاق زد ن شغال نمود با

 

هر ضربه پوس ت بد نش شکافته می شد و خونش به اطراف می پاشید و رامتین با نالۀ جگرخراشی زوزه می کشید

 

و با التماس می گفت : هر کاری می کنید با من بکنید ولی خواهش می کنم با خواهر و پدرم کاری نداشته ب ا شید،

 

اگر باریان بفهمد مطمئن باشید که سر از تن شما جدا می کند. این جملات را می گفت و از درد نعره می کشید.

 

ارسطاتیس با دیدن زجر و ناله و التماس او داشت از خنده روده بر می شد همان طور با خنده رو به او کرد و

 

گفت: ای بدبخت بُلهوس و طمع کار، باریان حالا فکر می ک ند که تو به او خیانت کرده ای و مطمئن باش او به

 

دنبال تو می گردد تا سر از تنت جدا کن د . آدم طماع و هوس بازی مثل تو نه راه پس دارد و نه راه پی ش . عفریت

 

این را گفت و کلاه جادویی را بر سرش گذاشت و نامرئی شد و به سمت قصر حرکت کر د . چون ارسطاتیس

 

عفریت به خوبی می د انست که اگر تغییر قیافه بدهد اروا ح جنگجو و اسکلت های محافظ قصر سریع او را می

 

شناسند، و چون تعدادشان ه م خیلی زیاد است اگر بخواهد با آنها بجنگد حتماً شکست خواهد خور د . به همین

 

خاطر کلاه جادویی را بر سرش گذاشت و خودش را نامرئی کرد که از دید اسکلت ها و ارواح نگ ه بان در امان

 

باشد تا بتواند دل افروز و پارسه را به طریقی بدزدد و با خودش به سرزمین صحراها ببرد.

 

بالاخره، ارسطاتیس که حالا توسط کلاه جادویی نامرئی شده بود به قصر رسید و آهسته و آرام بدون اینکه صدایی

 

از خودش دربیاورد از کنار نگهبانان قصر که کاملاً حواسشان ج م ع بود مخفیانه به اتاق دل افروز رف ت ، دید که او

 

آرام در تخت خود خوابیده اس ت . ارسطاتیس گرد سیاهی که به همراه داشت را به صورت دل افروز پاشی د و

 

کلماتی را زیر لب زمزمه کر د و بعد کلید خزانه ها را برداشت و به اتاق پارسۀ پیرمرد رف ت ، دید که او هم کاملاً

 

در خوابی عم ی ق فرو رفته است و روی او را هم گرد سیاه پاشید و بعد به طرف خزانه رف ت . چشمش از دیدن آن

 

همه ثروت و گنجینه ها حیران مانده بود که یک دفعه چهار سیب نقره ای نظرش را جلب کرد و با شادمانی جلو

 

رفت و آرام آن چهار سیب را برداشت و در زیر لباسش مخفی نمو د . وقتی سیب ها ز ی ر لباس عفریت رفتند آنها

 

هم توسط کلاه جادویی نامرئی شدند و سپس او به اتاق دل افروز رفت و یک پارچۀ بزرگ از روی تخ ت ش

 

برداشت و آن را تبدیل به یک گونی کرد و دل افروز و پارسه را در آن گذاشت و گونی را زیر شنلش پنهان کرد

 

وقتی گونی را زیر شنلش گذاشت کلاه جادویی آن را هم نامرئی کر د . ارسطاتیس آرام و بی سر و صدا بدون

 

اینکه نگهبانان متوج ه چیزی شوند از قصر خارج شد و سریع خودش را به جینکه رساند و گف ت : کار بسیار

 

خطرناکی بود ، از قصر نگهبانان و اروا ح جنگجو و اسکلت های زیادی محافظت می کردند اگر این کلاه را به

 

دست نمی آوردم ن م ی توانستم دل افروز و پارسه را اسیر کنم و به اینجا بیاور م . جینکه ک ه از شلاق زد ن خسته

 

شده بود روی زمین نشست و گف ت : به تو تبریک می گویم بالاخره توانستیم به شیابلو ثابت کنیم که از همۀ

 

وزیران و مشاوران، بدجنس تر و پست تریم و شاید او ما را وزیر اعظم خود کند و ق ص ری بهتر از اینکه داریم

 

نصیب مان شو د و سپس ادامه دا د : این شغال هم مرا خسته کر د ه، تازه یکصد تازیانه اش تمام شد و همانطور که

 

گفتی آب چشمۀ نادانی را از خون او رنگین نمود م . سپس هر دو پیروزمندانه قهقهه سردادند و بیچاره رامتین

 

شغال در حالیکه پوست بدنش از ضربات م ح کم و بیرحمانۀ شلاق جینکه زخمی شده بود و همانطور از او خون می

 

رفت بیهوش بر زمین افتاده بو د . ارسطاتیس عفریت کنارش رفت و بر پوست بدنش فوتی کرد که یک دفعه تمام

 

زخمهایش خوب شد و او گف ت : زندۀ او بیشتر از مرده اش به دردمان می خور د . جینکه گفت : ارسطاتیس عزیز بیا

 

اینها را به زندان مرکزی در سرزمین صحراها ببریم و به شیابلو پیغام بدهیم که مأموریتمان را ب ه خوبی ب ه انجام

 

رسانیدیم. ارسطاتیس عفریت گف ت : باشد من حرفی ندارم چون باید به دستورات شیابلو گوش کنیم من هم دلم

 

نمی خواهد که با سرپیچی از فرمان او برای خودم دردسر ایجاد ک نم. سپس گفت : یادم رفت که به تو بگویم که

 

در خزانه های قصر ثروت فراوانی بود که در یکی از خزانه ها چشمم به چهار سیب نقره ای افتاد که آنها را هم

 

برداشتم و یکی را به تو می دهم که بخوری تا حسابی خستگیت از بین برود و بعد یکی از سیب ها را به مشاورش

 

جینکه داد ویکی را هم خودش خور د . آنها دل افروز و پارس ه ر ا که توسط گرد سیاه طلسم شده بودند و رامتین

 

شغال را که هنوز بیهوش بود به همراه کلاه جادویی برداشتند و به سمت سرزمین صحراها حرکت کردن د . از آنجا

 

تا شهر خشکاب پایتخت سرزمین صحراها برا ی عفریت و جن که تنوره کشان پرواز می کردند دو روز راه بود و

 

اگر انسانی می خواست به آنجا برود باید دوماه و اندی در راه باشد تا به آنجا برسد.

 

خب، حالا می رویم سر وقت باریان:

 

باریان وقتی که دست سرباز سوار کدوی جادویی را گرفت و با دل افروز و پارسه خداحافظی کرد، گردنبندش را

 

لمس نمود که یک دفعه ج لوی چشمان پارت راهب ظاهر شد . پارت به محض دیدن او با خوشحالی به سمتش

 

رفت و دستانش را به گرمی فشرد و گف ت : دوست من خوش آمد ی . باریان هم که کمی مضطرب و ناراحت بود

 

بعد از اینکه شانه های پارت را بوسید گف ت : با تو کاری داشتم که سرزده آمدم بیا تا برایت بگوی م . و آن د و

 

دوست با هم در گوشه ای از عبادتگاه نشستند و باریان کل ماجرا را برای او تعریف کرد و سرباز سوار کدوی

 

جادویی هم دوباره هر چه دیده و شنیده بود و هر اتفاقی که برایش رخ داده بود را با آب و تاب برای آن دو

 

تعریف کرد . وقتی که پارت راهب از ماجرا با خبر شد به باریا ن گفت : دوست عزیز، نگران نباش چون خداوند با

 

ماست و کمکمان می کن د . باریان به پارت گف ت : دوست من، باید از تمام فکر و هوشمان کمک بگیریم و از

 

خداوند طلب یاری نماییم و دوستان دلاورمان را هم با لشکریان سرزمین هایشان جمع کنیم و سپاهی متحد و

 

بزرگ تشکیل دهیم تا بتوان ی م بر اهریمنان چیره شوی م . پارت راهب هم گف ت : پس بیا از همین جا شروع کنی م . اوّل

 

به جنگل نزدیک عبادتگاه برویم تا من از پریان کمک بگیر م . باریان تا خواست دست روی گردنبندش بکشد تا

 

هر سه نفری به نزد پریان بروند، پارت راهب از این کار جلوگیری نمود و گف ت : پریان خوششا ن نمی آید که ما

 

سرزده به آنجا بروی م . بیا تبدیل به عقاب شویم و به آنجا بروی م .

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها