داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جذاب و سوزناک و دنباله دار عشق دردناک فصل دوم

واقعا در هم شکسته بودم. یک بغض لعنتی تو گلوم نشسته بود که نفس کشیدن رو برام دردناک میکرد و چشمه اشکی که خشکیده بود و منو برای کم کردن دردم یاری نمیکرد

 

با صدای در که به شدت باز شد و و با دیوار پشتش برخورد کرد از خواب پریدم

 

گیج و منگ به کوهستان که در چهارچوب در ایستاده بود و دست به کمر زل زده بود نگاه کردم

 

یه پوزخند کجکی زد و گفت : پاشو صبحانمو حاضر کن دیرم شده

 

- چی؟

- میگم پاشو صبحانمو حاضر کن , مثل اینکه دیشب زیادی بهت خوش گذشته یادت رفته من کیم و تو کی هستی

 

دستپاچه پتو رو دور خودم پیچیدم , واقعا یه لحظه همه چیز فراموشم شده بود

 

با صدای بلند خندید و بدون حرفی رفت پایین

 

با یاد اوری دیشب باز بغضم گرفت , اما 

صدای فریادش که از پایین میومد اجازه فرو ریختن اشکام رو نداد

 

با عجله همون لباسای دیروزی رو پوشیدم و فقط صورتم رو ( که مثل تابلوهای نقاشی به سبک مدرن شده بود ) شستم

 

همونطور که از پله ها میرفتم پایین موهامو با کلیپس بالای سرم جمع کردم

 

وارد آشپزخونه شدم , چه آشفته بازاری بود اونجا. شتر بابارش گم میشد

 

به هزار بدبختی وسایل چای رو پیدا کردم اما در عوض یخچالش پروپیمون بود و برای آماده کردن بقیه صبحانه دچار مشکل نشدم همونطور که داشتم میز رو میچیدم اومد پشت میز نشست

 

دستاش رو در هم قفل کرد و ستون چونه اش کرد و بهم زل زد

 

در حالیکه باز با بغض لعنتیم سرو کله میزدم براش چای ریختم و گذاشتم رو میز و خواستم از آشپزخونه خارج بشم که پاش رو مانع بین میز و در کرد و راه رفتنم رو سد کرد

 

- بشین

 

خیلی محکم , خیلی جدی , جرات نداشتم مخالفت کنم

 

بیصدا نشستم. سرم پایین بود وفقط سعی میکردم اشکم روونه نشه

 

- من تا غروب بیرونم , فقط بفهمم فکر فرار به سرت زده باشه کاری میکنم که روزی هزار بار به غلط کردن بیوفتی . پدر خودتو باباتو در میارم ... فهمیدی؟

 

سرم رو به علامت فهمیدن تکون دادم

 

دستش آورد زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد

 

- زبونتو موش خورده؟

 

دیگه نتونستم مقاومت کنم , یه قطره اشک از گوشه چشمام سر خورد . نفس عمیقی کشیدم تا بقیه اشکام جاری نشه

 

بوی عطرش ناخواسته بهم آرامش داد , بوی عطر رامین بود , همون که خیلی دوست داشتم...

 

دستشو کشید عقب , دوباره سرم رو انداختم پایین

 

اینبار کمی ملایمتر گفت : چرا نمیخوری؟

 

با صدایی که به خاطر بغض کمی خش دار بود گفتم سیرم

 

با بیخیالی شونه بالا انداخت و با اشتها به خوردنش ادامه داد

 

زیر چشمی نگاش کردم . اصلاح کرده و مرتب بود . لباس بیرون تنش بود که کاملا برازنده اش بود

 

کلیدشو برداشت از خونه خارج شد

 

یه نفس عمیق دیگه کششیدم و باقی مونده بوی عطرشو فرو دادم

 

حالا که رفته بود جرات داشتم به اطراف نگاه کنم .

 

آشپزخونه اش بزرگ و مجهز بود با پنجره ای رو به باغ که حسابی دلبازش کرده بود

 

خواستم به بقیه قسمتا سرک بکشم که احساس درد و ضعف بهم غالب شد . انگار که تمام انرژیم یکهو ته کشیده باشه

 

یه نگاه به میز صبحانه کردم و مثل قحطی زده ها افتادم به جونش

 

یه لقمه بزرگ کره و عسل گرفته بودم که هر کار میکردم زیر نمیرفت آب پرتقال ریختم تا بهتر قورتش بدم با ولع نصف لیوان رو سر کشیده بودم که یهو خشکم زد

 

کوهستان در حالیکه کنار در ورودی ایستاده بود داشت نگاهم میکرد

 

آب پرتقال پرید تو حلقم و باعث شد به شدت سرفه کنم , راه نفسم بسته بود و اشکام جاری بود واقعا نزدیک بود خفه شم

 

حتی به خودش زحمت نداد یه دستی پشت کمرم بکشه

 

با هزار بدبختی راه نفسمو آزاد کردم

 

باز به کوهستان نگاه کردم , درحالیکه به زور لباشو جمع کرده بود تا نخنده رفت سمت راحتی ها کیفش رو برداشت و دوباره به سمت در خروجی حرکت کرد

 

- حالا خوبه سیر بود , اگه گشنه بود منو هم قورت میداد

 

هرچی خورده بودم به دلم کوفت شد انگار که زهر هلاهل خورده باشم . کثافت آشغال

 

با عجله به سمت اتاقم دویدم و خودمو رو تخت انداختم و به بدبختی خودم تا میتونستم گریه کردم

 

حالم اصلا خوب نبود , استخوان درد و ضعف و سردرد و کوفتگی با هم به سراغم آمده بودند

 

چه خوش خیال بودم من احمق که فکر میکردم یه سال زود میگذره تو یه روزش مونده بودم و احساس میکردم دیگه توان ادامه اش رو ندارم

 

دوباره رفتم پایین و از یخچال مسکن و پروفن برداشتم و با آب خوردم و برگشتم اتاقم

 

یه خورده بعد قرصا اثر کرد و به خواب رفتم

 

وحشتزده از خواب پریدم و به اطراف نگاه کردم

 

هوا نیمه تاریک بود و من عرق کرده بودم رفتم پایین دیدم کسی نیست و چراغا هم خاموشه

 

معلوم نبود چند ساعت خوابیده بودم ولی دیگه اثری از سر درد و کوفتگی نبود

 

چراغا رو روشن کردم و رفتم تو اتاق تا دوش بگیرم

 

یه دوش طولانی گرفتم تا هر چی خستگی و ناراحتیه از تنم در بره و منو برای ادامه راه آماده کنه

 

همونطور که موهامو دور حوله میپیچیدم به خودم گفتم خانوم دکتر تو میتونی از پسش بربیایی

 

یه خورده روحیه ام رو بدست آوردم با سرحالی از پله ها سرازیر شدم و همونطور که زیر لب یه شعر رو زمزمه میکردم وارد آشپزخونه شدم . وسایل صبحانه هنوز رو میز بود کره آب شده بود و پنیر کمی تیره شده بود با بی خیالی شونه بالا انداختم و بطری آب پرتقال رو سر کشیدم , نچسبید , خنک نبود

 

برگشتم برم سمت حال که یه دفعه از وحشت جیغ کشیدم

 

کوهستان رو راحتی حال لم داده بود و اشراف کامل به تمام آشپزخونه داشت

 

واقعا ترسیده بودم , انتظار هر چیزی رو داشتم الا اینو

 

- بد نگذره !

 

زبونم بند اومده بود , چی باید میگفتم

 

از جاش بلند شد و اومد سمتم . ای بخشکی شانس . کاملا به دیوار چسبیده بودم و کز کرده بودم

 

از کنارم گذشت و وسط آشپزخونه یه چرخی دور خودش زد و گفت

 

- میشه بپرسم از صبح تا حالا چه غلطی میکردی؟

 

شرمزده سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم

 

- نشنیدم...

 

- حالم خوب نبود

 

- کاملا پیداست که حالت خوب نیست و باز پوزخند زد

 

با خشم روبروم قرار گرفت و گفت : اینجا خونه بابا نیستا, باید تمام کارهای خونه رو خودت انجام بدی..... فهمیدی؟

 

سرم رو به نشونه بله تکون دادم

 

داد زد نشنیدم

 

- بله

 

- خوبه , تا من لباس عوض میکنم شامو بکش

 

و به طرف بالا رفت . شامو بکشم؟ کدوم شامو؟ من که چیزی آماده نکرده بودم

 

دیدم وقت واسه فکر کردن نیست یه نگاه به یخچال کردم , یه بسته سوسیس برداشتم و تو تابه حلقه حلقه کردم و کمی که سرخ شد بهش نمک و فلفل زدم و چند تا تخم مرغ روش شکوندم

 

نون رو هم تو مایکرو فر گرم کردم .

 

در حالیکه تند تند داشتم میز رو از بساط صبحانه خلوت میکردم دیدم وارد آشپز خونه شد

 

اخماشو تو هم کرد و گفت :از صبح تا حالا برای شام سوسیس درست کردی؟ من سوسیس دوست ندارم

 

دیگه داشتم به انفجار میرسیدم , خیر سرم مثلا تازه عروس بودم به جای اینکه حالم رو درک کنه همش داشت دستور میداد

 

- اگه دوست نداشتی پس چرا خریدی؟

 

یه لحظه مکث کرد مچشو گرفته بودم بچه پررو ,

 

- من برا شب دوست ندارم سوسیس بخورم

 

دروغ میگفت عین.... تو یخچالش پره سوسیس و کالباس بود

 

ترجیح دادم سکوت کنم و اون روی سگشو بالا نیارم

 

شام با سکوت صرف شد .بعد از شام رفت سمت یکی از اتاقا و بدون اینکه تشکر کنه دستور چایی داد

 

تو فرصتی که چای آماده میکردم یه سرو سامانی به آشپزخونه دادم و چایی رو براش بردم تو اتاق

 

نشسته بود و یه سری ارقام رو حسابرسی میکرد

 

حرفی بینمون رد و بدل نشد و منم سریع رفتم تو اتاقم و خوابیدم از ترس اینکه بیاد سراغم سعی کردم به زور هم که شده بخوابم

 

وقتی از خواب بیدار شدم هوا گرگ و میش بود . ماشاالله دیروز چقدر خوابیده بودم .خبری هم از کوهستان نبود

 

یه آب به صورتم زدم و بی سرو صدا رفتم تو آشپزخونه و افتادم به جونش . بعد دو ساعت کرده بودمش عین گل . میز رو با حوصله چیدم و چون هنوز وقت داشتم رفتم تو باغ .

 

خدا میدونه چند وقت بود هوای تازه استنشاق نکرده بودم یه نفس عمیق کشیدم و بعد با یادآوریه یه موضوع خندیدم

 

امروز روز سوم بود , یعنی من دو روز رو پشت سر گذاشته بودم

 

ترجیح دادم زودتر برگردم داخل ساختمون . آروم درو باز کردم وبه داخل سرک کشیدم

 

ظاهرا همه چیز امن بود . درو بستم و خواستم وارد آشپزخونه بشم که دیدم آقا داره از پله ها میاد پایین . به روی خودم نیاوردم وداخل شدم .اونم پشت سرم اومد , یه نگاه به میز آماده کرد و بی هیچ حرفی پشت میز نشست

 

زیاد سرحال نبود برعکس من که همون 5 دقیقه رفتن به باغ سرحالم کرده بود

 

براش چای ریختم و گذاشتم رو میز , خواستم بشینم که اخماش تو هم رفت و گفت : من قهوه میخوام

 

با حوصله وسایل قهوه رو اماده کردم ( دیگه به تمام سوراخ سنبه های آشپزخونه وارد بودم )

 

فنجون قهوه رو مقابلش گذاشتم و نشستم . باز اخماش تو هم رفت و گفت : شیر

 

از جام بلند شدم و شیر رو هم براش گذاشتم سر میز

 

تو هر شرایط دیگه ای بودم منفجر میشدم وطرفم رو آدم میکردم

 

اما وقتی نگام به قیافه در هم و کلافه اش می افتاد یک آرامش و صبر عجیب پیدا میکردم . انگار هرچی من خونسرد تر بودم اون کفری تر و عصبی تر میشد و همین آرومم میکرد

 

یه لقمه کوچیک نون پنیر گرفتم و مشغول شدم که صداش به گوشم نشست:

 

- وقتی برمیگردم میخوام خونه عین دسته گل باشه , لباسامو هم میشوری و همشو اتو میکنی .... شیرفهم شد؟

 

به طور غیر ارادی سرم رو تکون دادم

 

با عصبانیت گفت : نشنیدم

 

آروم گفتم : بله

 

بلند شدو رفت . وقتی مطمین شدم رفته با حرص اداشو در آوردم "خونه رو عین دسته گل میکنی ... شیر فهم شد؟"

 

با نفرت ادامه دادم "برو بمیر "

 

بعد دوباره صدامو کلفت کردم " نشنیدم "

 

با صدای نسبتا بلندی داد زدم " برو بمیر روانی"

 

یه لحظه احساس کردم پشت سرم وایساده و داره نگام میکنه

 

با وحشت برگشتم و نگاه کردم ........... نفسی از سر آسودگی کشیدم

 

حتی از خیال این مردک روانی هم وحشت داشتم

 

میز رو که جمع میکردم دیدم لب به قهوه اش نزده , فقط میخواست منو اذیت کنه ..

 

باید دست به کار میشدم و خونه رو تمیز تمیز میکردم تا گزک دست این عقده ایه روانی نیوفته

 

تا حالا به داخل خونه دقت نکرده بودم . سبک معماری خونه مدرن بود

 

یه حال کوچیک داشت که سمت راستش آشپزخونه اوپن بود و از کنار آشپزخونه یه پله مارپیچی به طبقه بالا ختم میشد و سمت چپش هم با چند تا پله به سالن متصل بود

 

از کنار دیوار سالن هم 6تا پله عریض میخورد به پایین . اون زیر یه راهرو کوچیک بود که سه تا در میخورد . سرویس بهداشتی و اتاقی که کوهستان دیشب توش حساب کتاب میکرد و یه اتاق دیگه که درش قفل بود

 

از همون اتاق کار کوهستان شروع کردم. وقت واسه فضولی کردن نداشتم و اتاقش هم خیلی معمولی بود منم دیگه کنجکاوی نکردم

 

بعدش مشغول نظافت سرویس بهداشتی شدم , روشوییش تزیینات خوشکلی داشت اما نه واسه منی که مثل کلفتا داشتم کف اونجا رو میسابیدم

 

کثافت عقده ایه روانی اونقدر کار رو سرم ریخته بود که وقت نمیکردم به حال خودم زار بزنم

 

نزدیک ظهر بود و من حسابی خسته , اما تازه طبقه پایین تمیز شده بود . دلم ضعف میرفت و بدنم کوفته بود اما مثل بچه های سرتق و لجوج فقط میخواستم کارم رو تموم کنم تا وقتی کوهستان برگشت تیرش به سنگ بخوره و بهانه ای برای نق زدن و سرکوفت نداشته باشه

 

طبقه بالا هم دو اتاق داشت با یه نشیمن کوچولو که منظره اش فوق العاده بود .

 

اتاقی که مثلا مال خودمون بود تمیز بود اما اتاق دومی که فکر کنم اتاق مجردی کوهستان بود افتضاح بود ...هر چیزی یه طرف افتاده بود

 

یه خروار ظرف قاطی لباسها و آشغالها پیدا کردم و البته یه چیز ارزشمند هم بود... کوله پشتیم !

 

اما حیف که الان وقت وارسی اون نبود , زیر تخت خودم قایمش کردم تا سر فرصت برم سراغش

 

با اینکه اواسط پاییز بود اما احساس گرما میکردم , پنجره اتاقها رو باز کردم و برای لحظاتی به منظره باغ خیره شدم , اگه یه رهگذر بودم به حال خانم این خونه غبطه میخوردم ..

 

پوزخندی زدم و گفتم : خانم خونه؟! فعلا که حال و روزم شبیه کوزت شده

 

وای خدا کمرم داشت میترکید . تو عمرم اینهمه خرحمالی نکرده بودم . پدرم در اومد تا اتاقش تمیز شد یک سبد پر از لباس کثیف انداختم تو ماشین , فقط شانس آوردم که ماشین لباسشوییش اتومات بود

 

تو مدتی که لباسها شسته میشد مشغول شستن ظرفهای کثیف کشف شده از اتاق کوهستان شدم

 

حالا برای شام باید چی درست میکردم ؟ اگه به من بود که با تمام گرسنگی ام میرفتم میخوابیدم !

 

تازه هنوز لباساشو اتو نزده بودم .... ای خدا

 

نه دیگه بیشتر از این نمیکشیدم , واقعا استخونام درد میکرد . واسه منی که عادت به کار کردن نداشتم اینهمه کار کافی بود تا منو از پا بندازه

 

با این تصور که عجز و ناتوانی من هدف کوهستانه و اگه یه کار رو انجام ندم کافیه تا آقا دادو هوار کنه دوباره بلند شدم

 

بوی عرق میدادم و موهام به هم چسبیده شده بود , نباید کوهستان منو اینجوری میدید , شبیه زنهای خسته و ذلیل شده

 

وان حمام اتاقمو پر آب گرم کردم , خواستم لباس بردارم اما کدوم لباس؟ منکه لباسی نداشتم

 

با حرص لباسهامو در آوردم و یه تیشرت از میون لباسای کوهستان پوشیدم و تند تند لباسامو شستم و انداختم رو نرده بالکن اتاق و حوله بدنی کوهستان رو برداشتم و رفتم حمام .

 

وای چه کیفی داشت , انگار که صد ساله تو وان نخوابیده بودم دلم میخواست اونقدر اونجا بمونم تا دیگه هیچ خستگی ای تو تنم نمونده باشه , اما وقت نداشتم

 

به همین اندازه قناعت کردم و از حمام اومدم بیرون هنوز لباسام خشک نشده بود , ولی باد می اومد و مطمین بودم زود خشک میشه

 

بعد از اونهمه کار و اون دوش آب گرم بدنم کرخت و بی حال شده بود دلم یه خواب میخواست حتی اگه شده نیم ساعت

 

نتونستم از اون وسوسه دل بکنم

 

همونطور با حوله خودم رو رو تخت انداختم و چشمامو رو هم گذاشتم , فقط نیم ساعت دختر خوب ... فقط نیم ساعت

 

از هرم نفسهایی که به صورتم میخورد چشمام رو باز کردم

 

نگاهم تو نگاه کوهستان قفل شد , من چقدر خوابیده بودم مگه؟ نمیدونستم , فقط میفهمیدم حالم اصلا خوش نیست و واسه یه دقیقه بیشتر خوابیدن حاضرم هر چیزی رو به جون بخرم

 

باز چشامو بستم .... به خودم نهیب زدم پاشو دختر , اینهمه جون نکندی که حالا کم بیاری

 

نه نمیتونستم ... با به یاد آوردن یه چیز دوباره چشمامو باز کردم

 

از این عکس العمل من کوهستان تعجب کرد و کمی عقب کشید

 

غیر ارادی دستم رو گذاشتم رو قفسه سینه ام خدای من , حوله کوهستان هنوز تنم بود

 

با شتاب سرجام نشستم , حالا کوهستان راست ایستاده بود و از کارای من تعجب میکرد

 

مغزم کم کم داشت کار می افتاد , شام درست نکرده بودم , لباسارو اتو نزده بودم , وای ... چرا سرم مثل یه وزنه سنگینه؟ چرا احساس میکنم دارم میسوزم؟ پنجره که بازه و باد هم داره میاد!چرا گرممه؟

 

تمام توانم رو جمع کردم تا بایستم , سرم رو نمیتونستم صاف نگه دارم و گلوم میسوخت

 

زانوهام لرزید , قبل از اینکه بیوفتم چنگ زدم به بازوی کوهستان بازم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم

 

احساس سقوط میکردم که دستاش دور کمرم حلقه شد ...

 

یه کم که حالم جا اومد دستاشو جدا کرد و گفت:قرص؟

 

ابروهام گره خورد با استفهام نگاهش کردم.

 

بدون این که به نگاه پر سوالم توجه کنه ادامه داد:سم؟

 

خیره شدم توی اون سیاهی مطلق:چی می گی؟

 

نفس بلندی کشید وگفت:فکر کردم دارم بازی رو می برم....اما خب از یه جهتم خیلی زود بود که بازی تموم شه....

 

نیشخندی زد و گفت:هنوز به اندازه ی کافی کیف نکردم....

 

کلمه ی کیف رو کشدار گفت.

 

زل زدم به قامتش که ازم دور می شد و از اتاق بیرون می رفت...وقتی از چارچوب در می گذشت بلند گفت:حوله ی منوهم نبینم دیگه بپوشی....گرفتی که؟

 

با نفرت اداشو در آوردم:گرفتی که....چندش....

 

لباسامو از روی طناب جمع کردم و آوردم توی اتاق و سریع عوض کردم...باید یه فکری هم واسه لباسام می کردم.هیچ لباس دیگه ای نداشتم...یاد کوله پشتیم افتادم به سرعت از زیر تختم بیرونش کشیدم....توی اون لحظه یه چیز آشنا حتی یه کوله پشتی شادم می کرد.

 

زیپ کوله مو با هیجان باز کردم...اول از همه نگام به کیف پولم افتاد بازش کردم با حظ به عکس مامان خیره شدم اشکامو که روی گونه م بی اختیار سرازیر بودو نمی تونستم پنهون کنم...چه قدر دلم مامانو می خواست بعد هم نگام به عکس سه در چهار رامین افتاد که روزای آخر رفتنش انداخته بود.چشمای عسلیش...چه قدر دلم برای چشماش و صداش تنگ شده بود...

 

فکرم حول گوشیم چرخید...تموم جیب های کیفمو وارسی کردم اما نبود اگر بود باید تعجب می کردم...کوله مو دوباره زیر تخت قایم کردم....نمی دونم چرا...

 

دیگه حوصله ی فضای تکراری اتاق رو نداشتم حاضر بودم چهره ی یخ زده و منجمد کوهستانو تحمل کنم اما هم چنان توی اون اتا ق نمونم...از اتاق که خارج شدم فهمیدم نا ندارم...فهمیدم چه قدر حالم بده...فهمیدم چه قدر داغم....و گلوم می سوزه...با تکیه به نرده های محافظ پایین میومدم که صدای کوهستانو شنیدم....داشت با تلفن حرف می زد و اونم کردی.... چیزی نمی فهمیدم مگه بعضی جمله های ساده اونم به خاطر زن عمو م که کرد بود....حتی نگام نکرد اما می فهمیدم حرفاش خیلی جدیه حتی یه جاهایی ولوم صداش تا یه حدی بالا می رفت...

 

بی توجه رفتم آشپزخونه ....باید یه جوری این گلوی دردناکو درمون می کردم و تنها چیزی که به ذهنم رسید آب جوش بود پشت میز نشتم و منتظر موندم تا آب کتری به جوش بیاد...دستمو زیر چونه م گداشته بودم و به روبه روم نگاه می کردم...

 

_لباسامو اتو نکردی؟

 

تن صدای بلندش از جا پروندم...

 

چند لحظه مکث لازم بود تا به خودم بیام....

 

_با تو ام...

 

صدای فریادش که نشست تو گوشم گفتم:نشد...

 

طلبکارانه براندازم کرد و گفت:میشه بگی نشد یعنی چی؟....نه واقعا توضیح بده...من نمی فهممم

 

خیره شدم به ناخنام...

 

_حالم خوش نیست...واقعا نمی فهمی مریضم؟

 

نگاش کردم که کمی ترحمو تو چشماش ببینم اما به جای ترحم تمسخر بود:

 

برام مهم نیست که مریضی یا داری می میری....الانم می ری همه شونو اتو می زنی...

 

مهمونش کردم....مهمونش کردم به یه لبخند تلخ خیلی تلخ....می خواستم تلخیش جودشو به درد بیاره....اما اون اگ آدم بود!!

 

وقتی از کنارش رد می شدم گفتم:اما تو واقعا مریضی....

 

یواش گفتم...چون واقعا ازش خوف داشتم...

 

خدا می دونه چه قدر سخت تونستم در برابر وسوسه ی سوزوندن لباساش خودمو کنترل کنم.

 

اتو زدنم که تموم شد خواستم برم توی اتاقم که یاد آب جوشم افتادم با قدم های سستم رفتم آشپزخونه نشسته بود و داشت نسکافه می خورد رفتم سمت کتری برقی که دیدم خالیه خالیه...عصبی بودم...حس می کردم الانه که آتیش از گوشام بزنه بیرون با عصبانیت زل زدم بهش که با آرامش نشسته بودو ارباب منشانه داشت فنجانو تو حلقومش خالی می کرد...

 

نگاه خیره مو که حس کرد گستاخانه گفت:چیه؟امری داری...

 

ناخنامو محکم به کف دستم فشار می دادم....سوزش گلوم باعث شد اخمام بدتر توی هم بره و صورتمو جمع کنم...

 

_در ضمن شامو زود حاضرکن....

 

وای....نزدیک بود پس بیفتم....نفرت انگیز بود....لعنتی....

 

نتونستم بیش از این تحمل کنم رفتم جلوش طرف دیگه ی میز و دستامو به میز تکیه دادم.

 

_خیلی نفرت انگیزی....

 

برگشتم که از آشپزخونه برم بیرون که سریع مچمو گرفت...

 

با ابروهای بالا داده زل زد تو چشام:نشنیدی چی گفتم...خانوم دوست ىاشتني!

 

جمله ى اخرشو با تمسخر گفت.

 

خودت هم دست داری هم پا بلند شو و برای خودت یه چیزی درست کن لزومی نمی بینم واسه تو خودمو به کشتن بدم.

 

بلند شد و ایستاد از ترس به قدم رفتم عقب.

 

_مثل اینکه هنوز حالیت نشده جایگاهت تو این جهنم کجاس!

 

هم می ترسیدم و هم درجه ی جسارتم زده بود بالا!

 

چشامو ریز کردمو تو چشاش خیره شدم....و اون سیاهی مطلق...

 

_جایگاه تو کجاست....واقعا جایگاه تو توی این جهنم کجاس؟....سگ سه سر در جهنم؟

 

عصبیش کرده بودم واسه همین خوش حال بودم...

 

_بهتره خفه شی...و کاری رو که گفتم انجام بدی...

 

_خفه نمی شم و کاری رو که گفتی انجام نمی دم....

 

با اینکه داشتم از ترس می مردم اما جمله مو خیلی شمرده و خونسرد گفتم...

 

نمی دونم یه دفه چی شد که با کنار دستش محکم زد به فنجان و باعث شد فنجان با نسکافه ی دستش روی زمین متلاشی بشه....صدای شکستن فنجان چشمامو بست....

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها