داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان سرگرم کننده و دنباله دار مرغ دریایی فصل دوم

فصل دوم

 

!» پس بهشت این است »: اندیشید

 

آنگاه به خود خندید. اصلا شایسته نبود درست در همان لحظه اي که اوج گرفته بود تا وارد بهشت شود، آن را تجزیه

 

و تحلیل کند.

 

در همان حال که بر فراز ابرها و در هماهنگی کامل با دو مرغ نورانی از زمین فاصله می گرفت، دریافت که بدنش

 

مانند آنان نورانی می شود. حقیقت داشت، بله، این همان جاناتان جوان، مرغ دریایی بود که همواره فراسوي چشمان

 

طلایی اش زیسته بود، اما حالا کالبد ظاهري اش تغییر کرده بود.

 

چزور است که »: همان احساس کالبد مرغ دریایی را داشت، اما بسیار بهتر از کالبد پیشین پرواز می کرد. فکر کرد

»؟ حالا با نصف تلاش پیشین می توانم دو برابر سریع تر از بهترین پروازهاي قبلی بپرم

 

پرهایش اکنون با نور سفید درخشانی تابیدن گرفته بود و بال هایش چون سطوح جلا یافته نقره، نرم و زیبا می نمود.

 

شادمانه شروع به شناسایی بال هاي تازه اش کرد تا به آنها نیرو ببخشد.

 

وقتی سرعتش به چهارصد کیلومتر در ساعت رسید، احساس کرد به حد نهایی سرعتش نزدیک می شود. و وقتی به

 

چهارصد و چهل کیلومتر رسید، تصور کرد دیگر به نهایت توانایی اش در پرواز رسیده است. اندکی احساس نومیدي

 

کرد. توانایی کالبد تازه اش هم محدودیتی داشت. گرچه از بالاترین حد پرواز پیشینش بسیار سریعتر پرواز می کرد،

 

در »: اما به هر حال باز هم محدودیتی وجود داشت که براي شکستن این محدودیت نیاز به تلاش زیادي بود. فکر کرد

 

.» بهشت نباید محدودیتی وجود داشته باشد

 

و در هوا ناپدید شدند. «! خوش آمدي جاناتان »: ابرها از هم شکافت و همراهانش ندا دادند

 

بر فراز دریایی مشرف به ساحلی ناهموار در حال پرواز بود. چند مرغ دریایی بالاي صخره ها مشغول تمرین پرواز رو

 

به بالا بودند. در افق دور دست شمال نیز چند مرغ دیگر پرواز می کردند. دیدگاه هاي نو، اندیشه هاي نو و پرسش

 

چرا تعداد مرغان این قدر کم است؟ بهشت باید پر از مرغان باشد! و چرا من یکباره این قدر »: هاي نو در سر داشت

 

.» خسته شده ام؟ در بهشت مرغان نباید خسته یا خواب آلود باشند

 

این را کجا شنیده بود؟ خاطرات زندگی اش روي زمین، کم کم از ذهنش محو می شد. زمین جایی بود که درس هاي

 

بسیاري در آن آموخته بود، اطمینان داشت، اما جزئیات آن محو و مبهم بود، جزئیاتی درباره جدال بر سر غذا و تبعید

 

شدن.

 

دوازده مرغ کنار ساحل به دیدارش آمدند. هیچ کدام سخن نمی گفتند، فقط احساس می کرد در جمعشان پذیرفته

 

شده و اکنون در خانه است. روز بزرگی براي او بود، روزي که سپیده دم آن را دیگر به خاطر نمی آورد.

 

چرخی زد تا در ساحل فرود آید. بال هایش را چنان بر هم زد که در فاصله سه سانتیمتري زمین توقفی کند. آنگاه

 

سبکبالانه روي ماسه ها فرود آمد. مرغان دیگر نیز فرود آمدند، اما هیچ یک حتی یک پرشان را هم بر هم نزدند. با

 

بال هایی گسترده، بر باد شناور بودند. آنگاه قوس پرهایشان را تغییر دادند تا در همان فاصله اي که پاهایشان زمین

 

را لمس کرده بود، ایستادند. مهار زیبایی بود، اما جاناتان خسته تر از آن بود که بخواهد امتحانش کند. همان طور که

 

در ساحل ایستاده بود، همچنان بدون هیچ کلامی به خواب رفت.

 

در روزهایی که سپري می شد، جاناتان دریافت در اینجا نیز به همان اندازه زندگی پیشینش، چیزهایی در مورد پرواز

 

براي آموختن وجود دارد. با این تفاوت که مرغانی وجود داشتند که با او همفکر بودند. براي هر یک از آنان، مهم

 

ترین چیز در زندگی رسیدن و لمس کمال مطلوب بود که بیشتر از هر چیز عاشق آن بودند، و این کمال مطلوب همانا

 

پرواز بود. مرغان شگفت انگیزي بودند، همه شان. هر روز، ساعت ها در پی هم پرواز را تمرین می کردند و حرکات

 

هوایی پیشرفته را می آزمودند.

 

جاناتان براي مدتی طولانی دنیایی را که از آن آمده بود از یاد برد، جایی که در آن مرغان فوج چشمان خود را کاملا به

 

روي شعف پرواز بسته بودند و از بال هایشان تنها براي یافتن غذا و جدال بر سر آن استفاده می کردند. اما گاهگاه،

 

تنها براي لحظه اي آن را به خاطر می آورد.

 

سحرگاه یک روز که با مربی خود بود، هنگامی که پس از یک جلسه تمرین دور زدن با بال هاي بسته کنار ساحل

 

آرمیده بودند، یادش آمد.

 

اکنون که با شیوه ارتباطی ساده تله پاتی آشنا شده بود، شیوه اي که مرغان به جاي جیغ و داد به کار می بردند، در

 

...» سالیوان، بقیه کجا هستند؟ چرا مرغان بیشتري اینجا نیستند؟ چرا جایی که من از آن آمده ام »: سکوت پرسید

 

نه آن مرغان و نه هزاران هزار مرغی که من می شناسم... تنها پاسخی که می یابم ...»: سالیوان سري جنباند و پاسخ داد

 

جاناتان، این است که واقعا از میان یک میلیون پرنده تنها یکی مثل تو پیدا می شود. بیشتر ما از این هم کندتر راه را

 

پیمودیم. از یک جهان به جهانی دیگر شبیه آن رفتیم و از یاد بردیم از کجا آمده ایم و اهمیتی هم ندادیم چه جهانی

 

را در پیش داریم و براي لحظه زیستیم. می توانی تصور کنی پیش از آنکه براي نخستین بار به این اندیشه برسیم که

 

جز زیستن، خوردن، جنگیدن و یا قدرت یافتن در فوج هدفی والاتر نیز وجود دارد، چند زندگی را پشت سر گذاشته

 

ایم؟ هزار زندگی، ده هزار زندگی جان! و آنگاه صد سال دیگر تا بفهمیم چیزي به مفهوم کمال وجود دارد، و باز هم

 

صد زندگی دیگر تا به این برسیم که هدف از زندگی، یافتن آن کمال و متجلی کردن آن است. همان قانون، اکنون نیز

 

بر ما حاکم است. بدیهی است جهان بعدي را بر اساس آنچه در این جهان می آموزیم، انتخاب می کنیم. اگر چیزي

 

نیاموزیم، جهان بعدي نیز مانند همین جهان خواهد بود، با همان محدودیت ها و بارهاي سنگینی که باید از عهده شان

 

.» برآییم

 

اما جان، تو یکباره آن قدر درس آموختی که »: آنگاه بال هایش را گشود و چرخی زد تا با باد رودررو شود و ادامه داد

 

.» نیاز نداشتی هزاران بار زندگی کنی تا به این مرحله برسی

 

در یک آن، هر دو دوباره در پرواز بودند و تمرین می کردند. در جا غلتیدن دشوار بود، چون جاناتان باید در نیمه راه

 

وارونه شدن، به بازگشت به سوي بالا می اندیشید، قوس بالش را معکوس می کرد و دقیقا هماهنگ با مربی اش.

 

!» بیا دوباره امتحان کنیم »: سالیوان بارها و بارها تکرار کرد «... بیا دوباره امتحان کنیم «

 

آنگاه شروع به چرخش رو به بیرون کردند. «. خوب است »: و سر انجام گفت

 

غروب یک روز مرغان که پرواز شبانه نداشتند، روي ماسه ها دور هم گرد آمده و به تامل و اندیشه سرگرم بودند.

 

جاناتان تمام شهامتش را جمع کرد و به سمت مرغ فرزانه رفت که گفته می شد به زودي به وراي این جهان خواهد

 

رفت.

 

!» چیانگ »: کمی دستپاچه گفت

 

»؟ بله پسرم »: مرغ دریایی کهنسال با مهربانی به او نگریست و گفت

 

گذر عمر به جاي آنکه موجب فرتوت شدن مرغ فرزانه شود، بر هیبتش افزوده بود. او می توانست فراتر از همه

 

مرغان فوج پرواز کند و مهارت هایی کسب کرده بود که دیگر مرغان اندك اندك در حال آموختنشان بودند.

 

»؟ چیانگ، این جهان اصلا بهشت نیست، مگر نه «

 

!» باز هم در حال آموختن چیزهاي تازه اي جاناتان »: مرغ فرزانه زیر نور ماه لبخند زد و گفت

 

»؟ خوب، از این پس چه خواهد شد؟ به کجا می رویم؟ آیا جایی به نام بهشت وجود دارد «

 

لحظه اي «. نه جاناتان، چنین جایی وجود ندارد. بهشت مکان نیست، زمان هم نیست. بهشت رسیدن به کمال است «

 

»؟ تو پرنده بسیار تیزپروازي هستی، مگر نه »: خاموش ماند و بعد ادامه داد

 

.» من... از سرعت لذت می برم »: جاناتان یکه خورد، اما از اینکه مرغ فرزانه به او توجه کرده بود احساس غرور کرد

 

جاناتان، درست در لحظه اي که به سرعت کامل برسی، به بهشت دست یافته اي؛ و سرعت کامل، پرواز با سرعت «

 

هزار کیلومتر یا میلیون کیلومتر در ساعت نیست، یا حتی پرواز با سرعت نور، زیرا هر عددي محدود است، و تکامل

 

.» حد و مرزي ندارد. پسرم، سرعت کامل یعنی آنجا بودن

 

چیانگ یکباره به شکلی غیر منتظره ناپدید شد و بیست متر آن طرف تر کنار آب ظاهر شد. این کار در یک لحظه رخ

 

.» تقریبا یک جور تفریح است »: داد و بعد دوباره ناپدید شد و در یک میلیونیم ثانیه کنار جاناتان قرار گرفت. گفت

 

جاناتان مبهوت مانده بود. فراموش کرد درباره بهشت بپرسید:

 

»؟ چطور این کار را می کنی؟ چه حسی داري؟ تا چه مسافتی می توانی بروي «

 

می توانی به هر مکانی و زمانی که اراده کنی بروي. من به هر جا و هر زمانی که بتوانم به آن »: مرغ فرزانه گفت

 

.» بیندیشم، رفته ام

 

به سوي دریا نگریست و ادامه داد:

 

عجیب است، مرغانی که کمال را به خاطر سفر حقیر می شمارند، به کندي نیز به جایی نمی رسند. اما آنانی که سفر را «

 

به خاطر کمال کنار می گذارند، یکباره به همه جا می رسند. به خاطر داشته باش جاناتان، بهشت مکان یا زمان نیست،

 

...» زیرا مکان و زمان بسیار بی معنی است. بهشت

 

جاناتان مرغ دریایی که براي کشف ناشناخته دیگري به هیجان آمده بود، پرسید:

 

»؟ می توانی به من هم یاد بدهی این طور پرواز کنم «

 

.» اگر دوست داشته باشی البته «

 

»؟ می خواهم یاد بگیرم، کی می توانیم شروع کنیم «

 

.» اگر بخواهی همین حالا «

 

.» می خواهم این طور پرواز کردن را یاد بگیرم »: جاناتان گفت

 

!» به من بگو چه کنم »: درخششی عجیب در چشمانش بود، ادامه داد

 

براي اینکه با سرعت اندیشه »: چیانگ آرام سخن می گفت و با دقت تمام مرغ دریایی جوان را زیر نظر داشت.گفت

 

!.» به هر کجا که می خواهی، پرواز کنی، باید با این آگاهی شروع کنی که همین حالا به آنجا رسیده اي

 

بنا به گفته چیانگ، شگرد کار این بود که دیگر خود را چون موجودي محبوس در کالبدي محدود با بال هایی به

 

وسعت یک متر نبیند که تنها در چهار چوب معینی آزادي عمل دارد. شگرد کار دانستن این بود که ماهیت حقیقی او

 

چون عددي نانوشته، کامل است و هر جا در گستره زمان و مکان موجودیت دارد.

 

جاناتان هر روز قبل از طلوع آفتاب تا پاسی از نیمه شب سخت تمرین می کرد. با وجود تمام تلاش هایش، حتی

 

نتوانست به اندازه یک پر از جایش بجنبد.

 

ایمان را فراموش کن! براي پرواز نیازي به ایمان نداشتی. نیاز داشتی پرواز را درك کنی. »: چیانگ بارها و بارها گفت

 

...!» این هم همان است، حالا باز تلاش کن

 

بله، »: روزي جاناتان در ساحل ایستاده بود و با چشمان بسته در حال تمرکز بودکه یکباره منظور چیانگ را فهمید

 

از شعف سرشار شد. «! حقیقت دارد! من کاملم، یک مرغ دریایی نامحدود

 

!» آفرین »: چیانگ که پیروزي در صدایش موج می زد، گفت

 

جاناتان چشم هایش را گشود. او و مرغ فرزانه بر کرانه دیگري از دریا ایستاده بودند. درختان تا سطح آب سر خم

 

کرده بودند و دو خورشید، همزمان بر فراز سرشان در گردش بودند.

 

...» سرانجام متوجه شدي، اما براي مهار خویش، هنوز نیاز به اندکی کار داري »: چیانگ گفت

 

»؟ کجاییم »: جاناتان مبهوت بود

 

این طور که پیداست در سیاره اي دیگریم، سیاره اي با »: مرغ فرزانه کاملا رها از همه تاثیرات پیرامونی پاسخ داد

 

.» آسمانی سبز و دو خورشید

 

شدنی »: جاناتان فریادي از شادي کشید، و این فریاد اولین صدایی بود که از زمان ترك زمین از او شنیده شده بود

 

!» است

 

...» البته که شدنی است جان. اگر بدانی چه می کنی، همیشه شدنی خواهد بود. حال براي مهار خودت »: چیانگ گفت

 

وقتی برگشتند، هوا تاریک شده بود. سایر مرغان با احترامی عمیق در چشمانشان به جاناتان می نگریستند، چرا که

 

شاهد بودند که او چطور از جایی که دیر زمانی بر آن میخکوب شده بود، ناپدید شد.

 

من اینجا تازه »: جاناتان به سختی تبریکات و تهنیت هاي آنان را براي مدتی کمتر از یک دقیقه تاب آورد و گفت

 

!» واردم! تازه شروع کرده ام! منم که باید از شما بیاموزم

 

در شگفتم جاناتان، تو کمتر از تمام مرغ هاي دیگري که در این ده »: سالیوان که همان نزدیکی ایستاده بود، گفت

 

فوج در سکوت فرو رفت و جاناتان از خجالت بی قرار شد. «. هزار سال دیده ام، از آموختن چیزهاي جدید بیم داري

 

اگر بخواهی می توانیم تمرین در زمان را شروع کنیم تا بتوانی در گذشته و آینده پرواز کنی. آنگاه »: چیانگ گفت

 

آماده اي تا دشوارترین، پرقدرت ترین و لذت بخش ترین مقوله را آغاز کنی،پرواز به سوي اوج و درك مفهوم

 

.» مهربانی و عشق

 

یک ماه گذشت، یا مدتی که به نظر یک ماه می آمد، و جاناتان با سرعتی عجیب فرا می گرفت. همیشه از تجربه هاي

 

معمولی به سرعت درس می گرفت و حالا در مقام شاگرد ویژه مرغ فرزانه، درس هاي تازه اش را مانند رایانه اي از

 

جنس پر، به سرعت در خود می پذیرفت.

 

آنگاه روزي رسید که چیانگ ناپدید شد. آرام با همه آنان سخن گفت و تشویقشان کرد که هرگز از آموختن و

 

تمرین، و تلاش براي درك هر چه بیشتر اصل نادیدنی و کامل سراسر زندگی دست بر ندارند. سپس همان گونه که

 

سخن می گفت، پرهایش تابناك و تابناك تر شد و سرانجام چنان درخشیدن گرفت که هیچ مرغی را یاراي نگریستن

 

نماند. گفت:

 

!» جاناتان «

 

و این آخرین کلمات او بود.

 

!» همواره با عشق عمل کن «

 

زمانی که دوباره توان نگریستن یافتند، چیانگ رفته بود.

 

همچنان که روزها سپري می شد، جاناتان بارها و بارها خویش را در حال اندیشیدن به زمینی یافت که از آن آمده بود.

 

اگر فقط یک دهم_ یا حتی یک صدم_ از آنچه را در اینجا فهمیده بود، در آن هنگام که روي زمین بود درك می کرد،

 

زندگی چقدر پر معناتر می شد. روي شن ها ایستاد و در شگفت ماند که آیا ممکن بود مرغی آنجا باشد که سعی کند

 

محدودیت هایش را در هم بشکند و مفهوم پرواز را، فراسوي تقلا براي به چنگ آوردن تکه اي نان از یک قایق، درك

 

کند؟ شاید حتی مرغی نیز باشد که به خاطر سخن گفتن از حقیقت پیش روي فوج، در تبعید باشد. جاناتان هر چه

 

بیشتر درس هاي مهربانی را تمرین می کرد و هر چه بیشتر تلاش می کرد ماهیت عشق را دریابد، بیشتر مشتاق

 

بازگشت به زمین می شد. چرا که با وجود گذشته اي تنها، جاناتان، این مرغ دریایی، به دنیا آمده بود تا آموزگار باشد

 

و شیوه خاص او براي تجلی این عشق، بخشیدن قسمتی از حقیقت خودیافته به آن مرغی بود که فرصتی براي درك

 

حقیقت می جست.

 

سالیوان که اکنون در پرواز با سرعت اندیشه مهارت یافته بود و به دیگران نیز در یاد گرفتنش کمک می کرد، تردید

 

داشت. گفت:

 

جان، تو خودت زمانی تبعیدي بودي. چرا تصور می کنی شاید یکی از آن مرغ ها حالا به حرف هایت گوش بدهد؟ «

 

این ضرب المثل را شنیده اي که " مرغی که بالاتر پرواز کند، دورتر را خواهد دید"، و می دانی که حقیقت دارد. آن

 

مرغانی که تو از میانشان آمده اي، روي زمین مانده اند و بر سر هم فریاد می کشند و با هم جدال می کنند. هزار

 

فرسنگ از بهشت دورند و تو می گویی که می خواهی از همان جا که هستند، بهشت را نشانشان بدهی! جان، آن ها

 

حتی تا نوك بالهاي خودشان را هم نمی بینند! همین جا بمان و به مرغان تازه وارد کمک کن، آن هایی که آن قدر اوج

 

اگر چیانگ به جهان هاي پیشین »: لحظه اي سکوت کرد و ادامه داد «. گرفته اند تا مفهوم حرف هاي تو را درك کنند

 

»؟ خود بازگشته بود، تو امروز کجا بودي

 

». مرغی که بالاتر پرواز کند، دورتر را خواهد دید ». سخن آخر موثر بود و سالیوان حق داشت

 

جاناتان آنجا ماند و با مرغان تازه واردي که با استعداد و مشتاق آموختن درس هاي خود بودند، به کار پرداخت. اما

 

پس از مدتی احساس قبلی برگشت. دیگر نمی توانست فارغ از فکر یکی دو مرغی که ممکن بود روي زمین توانایی

 

آموختن را داشته باشند، به کارش ادامه بدهد. اگر آن روزها که تبعید شده بود، چیانگ روي زمین آمده بود، چه بسا

 

بسشتر می آموخت!

 

سالی، من باید برگردم، شاگردان تو خوب پیشرفت می کنند و به زودي می توانند براي »: سرانجام رو به سالیوان گفت

 

.» آموزش تازه واردها کمکت کنند

 

.» فکر می کنم دلم برایت تنگ شود جاناتان »: سالیوان آهی کشید، اما مخالفت نکرد. تنها گفت

 

سالی، شرم آور است! ما هر روز چه چیزي را تمرین می کنیم؟ اگر دوستی مان در قید چیزهایی »: جاناتان پاسخ داد

 

چون زمان و مکان باشد، پس هنگامی که سرانجام بر زمان و مکان چیره شویم، برادري مان را نابود کرده ایم. اما غلبه

 

» ست. غلبه بر زمان و تمام آنچه پشت سر گذاشته ایم، همین « اینجا »، بر مکان و تمام آنچه پشت سر گذاشته ایم

 

»؟ تصور نمی کنی ممکن است هراز گاهی همدیگر را ببینیم ،« اینجا و اکنون » است. و در این بحبوحه « اکنون

 

مرغ دیوانه، اگر کسی باشد که بتواند به مرغی روي »: سالیوان مرغ دریایی، بی آنکه بخواهد خندید و با مهربانی گفت

 

آنگاه به ماسه ها چشم دوخت و «. زمین یاد دهد که چطور فرسنگ ها دورتر را ببیند، همانا جاناتان لیوینگیستون است

 

.» خداحافظ دوست من، خداحافظ جان »: گفت

 

جاناتان با این سخن، تصویري از فوج عطیم مرغان را در ساحل زمانی «. خداحافظ سالی. باز همدیگر را می بینیم «

 

دیگر به ذهن آورد. به لطف تمرین هایش می دانست استخوان و پر نیست، تجلی کاملی از آزادي و پرواز است که

 

محدودیتی ندارد.

 

فلیچر لیند، مرغ دریایی، هنوز خیلی جوان بود، اما می دانست تاکنون از سوي فوج با هیچ پرنده اي چنین رفتار تند و

 

غیر عادلانه اي نشده است.

 

در همان حال که به سوي صخره هاي دوردست پرواز می کرد، «. برایم مهم نیست چه می گویند »: با خشم فکر کرد

 

پرواز که تنها از اینجا به آنجا پریدن نیست، این که از پشه ها هم برمی » . تصویري که در ذهن داشت تار و مبهم شد

 

آید! فقط یک چرخ کوچک_آن هم براي تفریح_ دور مرغ ارشد زدم و حالا تبعیدي ام! کورند؟ نمی بینند؟ تصورش

 

را ندارند که چه شکوهی در پرواز واقعی نهفته است؟

 

اهمیت نمی دهم چطور فکر می کنند. نشانشان نی دهم پرواز چیست! اگر چیزي که می خواهند این است، پس یاغی «

 

...» تمام عیار می شوم. کاري می کنم که چنان افسوس بخورند

 

در این هنگام صدایی در سرش پیچید. با اینکه صدا خیلی نرم و آرام بود، یکه خورد و تعادلش را از دست داد.

 

فیلیچر، مرغ دریایی، بر آنان سخت نگیر! با تبعید کردن تو، تنها به خودشان لطمه زده اند و روزي متوجه خواهند «

 

!» شد. روزي آنچه را تو فهمیده اي، خواهند فهمید. آنها را ببخش و کمکشان کن بفهمند

 

درخشان ترین مرغ سپید دریایی در سراسر دنیا، به فاصله سه سانتیمتري بال راستش پرواز می کرد و بی هیچ تلاشی،

 

بدون حرکت دادن حتی یک پر، با سرعتی تقریبا معادل بالاترین سرعت فلیچر، همراه او پیش می آمد.

 

مرغ جوان لحظه اي آشفته شد:

 

»؟ چه خبر است؟ دیوانه شده ام؟ مرده ام؟ این چیست «

 

»؟ فلیچر لیند، می خواهی به پرواز درآیی »: صدا، آرام و ملایم در ذهنش پیچید، صدایی که در انتظار پاسخی بود

 

!» بله، می خواهم پرواز کنم «

 

فلیچر لیند، مرغ دریایی، می خواهی آن قدر اوج بگیري که فوج را ببخشی، و بیاموزي، آنگاه روزي به سوي آنان «

 

»؟ بازگردي و کمکشان کنی تا بفهمند

 

رودرروي چنین موجودي با شکوه و توانمند، دادن پاسخی دروغین امکان نداشت و مهم نبود فلیچر تا چه حد مغرور و

 

آزرده خاطر بود.

 

.» بله، می خواهم »: نرم پاسخ داد

 

...» پس بیا با پرواز هم سطح شروع کنیم »: موجود درخشان با صدایی بسیار پر مهر گفت

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها