داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار مزاحم همیشگی فصل دوم

_الوووووووووووو؟

 

زیبا:آنی کدوم گوری غیب شدی یهو؟خب چه میدونستم ناراحت میشی؟

 

_آرش برای من مرده!میفهمی!مردهههه!!!!

 

زیبا:خب حالا چرا داد میزنی!منم نمیدونستم مثه اینکه تازه از اسپانیا اومده .

 

به لحن مسخره ای گفتم:اه؟خوش بحااالش!

 

زیبا:بیا بابا ببینه تو سالم و سلامتی ضایع میشه!

 

_آره امشب قرار بود برم پیش فرزاد شاید بیاد باهامون!

 

زیبا:چه خوب پس ساعت 5 منتظریماااا

 

_اوکی میام.بای

 

زیبا:بای!

 

هه!کجای این قصه بودم؟میدونی بعضی قصه ها رو میگن تا آدم بخوابه...اما قصه من قصه بیداریه...قصه ایه که خوابت نمیبره وقتی حتی بهش فکر کنی که یه لحظه خودتو جای من بذاری!

 

آره من رستگارم!مریم رستگار!کسی که نمیخواس بدنیا بیاد ،مریمی که میخواست مثه همه آدمای دنیا حداقل پاک بدنیا میومد!اما افسوس که از همون اول نحس بود ...حروم بود!....کثیف بود!...شایدم تو طالعش ...ای رو حک کرده بودن!مریمی وقتی بدنیا اومد

خواس پاک بمونه...اما.....نذاشتن که بمونه!

 

مریم تنها......مریم!....مریمی که حداقل ها خواستش بود!اما همون حداقل ها رو هم واسش ارزش قائل نشدن.

 

مریمی که نه پدر داشت نه مادر!...نه برادر ...ونه خواهر!

 

دختر بدبختی که تا چشم وا کرد بجای پدر مادرش چندتا زن بدکاره بالا سرش بودن...صبحها بجای اینکه صبحونه بخوره...سیگار دادن دستش!ظهرا بجای اینکه با خانوادش بخنده ...صدای قهقه های مردای هرزه و هوسبازو از تو اتاقا میشنید!

 

و شبا بجای اینکه پیش خواهرش بخوابه ...پیش یه دختر فراری میخوابید!

 

آخ اگه همه دخترا میدونستن که بدبختایی مثه ما وجود دارن هیچ وقت ادعای غم و غصه نمیکردن!

 

هیچ وقت پدر مادرشونو اذیت نمیکردن!..هیچوقت از دست پدر مادرشون عصبانی نمیشدن و سرشون داد نمیکشیدن!

 

پدر مادر هر دوتاشون گنجن واسه ما بدبختا که همون یه دونشم رو هم نداریم!سایه آرامش پدر...که بالا سر ما نبود،بجای سایه آرامش سایه پلیس و نیرو انتظامی و ارشاد مثه شبح دنبالمون بود و وقتی گیرمون میاورد عین یه قاتل ،عین یه تیکه آشغال باهامون رفتار کنن!...چون ما خانواده نداشتیم ...چون پدر مادر بالا سرمون نبود آره جرممون همین بود!به جرم اینکه اومدیم به این دنیا ...

 

به جرم اینکه حتی ازمون نمیپرسیدن چرا کارت به اینجا کشید؟؟هییی خدا!

 

تقه ای به شیشه ماشین خورد،افسر راهنمایی رانندگی بود،افسر:کارت ماشین گواهینامه؟

 

_سلام!

 

افسر:سلام، کارت ماشین گواهینامه؟

 

_بفرمایید

 

افسر :زیر تابلوی پارک ممنوع توقف کردین،حرکت کنین بفرمایید اینم مدارکتون!

 

_مرسی

 

هندز فری گذاشتم تو گوشم و زنگ زدم به فرزاد

 

_الو سلام فرزاد خوفی گلم؟

 

فرزاد:به!خانوم گل چطوری؟خبری ازت نیس؟

 

_هستیم زیر سایه شما

 

فرزاد:اه؟پس چرا یه ....

 

حالم ازش بهم میخورد عوضی!دندون قروچه ای کردم و گفتم:امشب پیشتم دیگه

 

فرزاد:مهمونم دارم به بچه ها هر کی بیکار بود بگو بیاد!

 

_باشه حالا!با دوستان میخوایم بریم کلکچال میای؟

 

فرزاد:چی شده خانوم دست و دلباز شدن؟کی میرین حالا؟

 

_ساعت 5

 

فرزاد با یه لحن شلی گفت :تا 5 مهمون من باش باهم میریم...

 

_اومدم

 

و دور زدم رفتم سمت سعادت آباد!بچه پولدار بی درد!

 

تو آیینه ماشین خودمو نگاه کردم ،ابروهای شیطونی کوتاه،دماغ عملی ،پوست برنزه و رژ مات صورتی،موهای پر پشت مشکی که رگه هایی از رنگ شکلاتی فندقی توش بود....و چشمای سیاهی که مثه بختم بود...عینک دودی ام رو زدم به چشمم ،از چشمام بدم میومد....

 

خوشگل بودم مثه همه دخترای ایرونی اما بقول قدیمیا خدا اقبال آدمو زیبا کنه صورت زیبا بدون پیشونی بلند بدرد قاب روی دیوار سرداب میخوره!

 

کار من از کجا شروع شد؟ اولین پارتی ای نبود که تو اون خونه بود ولی اولین باری بود که من توش شرکت میکردم و......شب قبلش که...

 

تقریبا 13 یا 14 سالم شده بود که شادی صدام کرد ،موهاشو شرابی کرده بود که به صورت سفیدش میومد قیافش شبیه این دختر چینی ژاپنیا بود،یه لباس تنگ چسبون هم پوشیده بودبا یه دامن کوتاه و پاشو روی اون یکی پاش انداخته بود و سیگار میکشید البته....بوش شبیه بوی سیگار نبود...

 

_سلام خانوم.و سرمو انداختم پایین .

 

با لحن کشیده ای گفت:سلام آنی خانوم...برا خودت خانومی شدیاااا!

 

با خودم گفتم مگه این هرروز منو نمیبینه چش شده؟

 

_مرسی

 

شادی:صدات کردم اینجا تا یه سری حقایقو بدونی خودت خوب میدونی من اهل مقدمه چینی نیستم،و رک حرف میزنم!خرج خورد و خوراک و تحصیلتو که من فلورا میدیم،اما این هفته...

 

از روی مبل بلند شد و به سمت پنجره رفت و پک عمیقی به سیگارش زدو گفت:جمعه این هفته سه تا دختر هم سن و سال تو میان اینجا و...تو هم باید شروع کنی...اولش یه کم سخته ولی بعد عادت میکنی و لذتشو میبری!و خنده چندش آوری کرد.

 

_من نمیفهمم

 

شادی لبخند از رو لباش رفت و گفت:معنیش واضحه تا جمعه این هفته باید خوتو آماده کنی بری سرکار!

 

_ینی ...ینی چی؟

 

شادی سرشو به معنای کلافگی تکون داد و گفت:ینی تا آخر این هفته باید خوتو برای شغل شریف ...گی آماده کنی!حالا فهمیدی؟؟؟

 

گریه ام گرفته بود با این حال گفتم:اما..اما من دوس ندارم...

 

شادی بسمت من اومد و جلوی پام زانو زد و تو چشام زل زد و گفت:تو درستو ادامه میدی...و زندگیتو میکنی..میدونی زندگی سخته،تو باید کار کنی تا پول در بیاری ..

 

_اما من ...مگه هر دفه با اون راننده سرویسم که میرفتم نمیگفتید کیفتو بده بهش مگه توش مواد نبود؟مگه من برا شما کار نمیکردم؟حالا هر چقدر بخواین براتون کیف میبرم تورو خدا نذارینننننن...من من نمیخوام... اشک میریختم ...

 

شادی :نمیشه فعلا بد جور بگیر بگیره،روسپی گری هم یه نوع شغله!و تو همون جور که از وضع خونه به دوستات چیزی نگفتی الان هم از شغلت به کسی چیزی نمیگی؟و بعد با لبخندی ادامه داد:دوس نداری شغل مامان جونتو ادامه بدی؟

 

_نه...نهه..

 

شادی عصبی شد وفریاد زد:تو گه میخوریییییی!رئیس این خونه منم وهرچی میگم یه دستوره و تو هم باید اجراش کنی!!!فهمیدییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جواب ندادم.

 

ایندفه بلندتر داد زد:فهمیدیییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها