داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار چگونه برگردم فصل دوم

درام ماشین رو یه جا نزدیک همون جنگل پارک کرد . وسایلی رو که آماده کرده بودیم برداشتیم و راه افتادیم . جالب بود ، احتمالا اهالی یا جنگلبان های منطقه توی جنگل حالتی مثل یه جاده رو ایجاد کرده بودن تا اگه کسی مثل ما هوس جنگل نوردی به سرش زد ، راه برگشت رو گم نکنه .

 

تقریبا چهل و پنج دقیقه ای رو راه رفتیم تا وسط جنگل با یه منظره رویایی رو به رو شدیم .

یه چشمه ی خیلی زیبا وسط یه منطقه بیضی شکل بود که دور تا دورش مقداری سبزه روییده بود و بلافاصله بعد از چمن ها پر بود از گلهای سفید و صورتی رنگ . فکر نمی کنم دیگه تو زندگیم با همچین منظره رویایی رو به رو بشم !

 

از شوق دیدن اون چشمه و گلهای زیبا بالا و پایین می پریدم ، مثل بچه ها ، فارغ از دنیای اطراف و چشم هایی که با لبخند به این خوشحالی نگاه می کردن . وقتی به خودم اومدم تازه متوجه پدرام شدم که زل زده به من . دویدم طرفش و خودم رو تو آغوش مهربونش غرق کردم و در همون حال گفتم :

 

- وااااااااااااااااااای چه جای خوشگلیه پدرام !

 

- آره عزیزم ، می خواستم تو هم اینجا رو ببینی . درست مثل خودت زیباس !

 

- لطف داری اما مگه قبلا هم اینجا اومده بودی ؟

 

- فکر کنم بار سومی که بعد از خرید ویلا اومده بودم شمال ، تو گشت و گذارام اطراف ویلا اینجا رو پیدا کردم . همیشه دوست داشتم تو رو هم بیارم اینجا تا ببینیش .

 

- خیلی قشنگه ! نمیشه دیگه نریم ویلا ؟

 

با این حرفم پدارم یه خنده بلند کرد و و من رو محکم تر تو آغوشش فشرد و زیر لب زمزمه کرد :

 

درست مثل بچه ها ...

 

و پیشونیم رو بوسید . من هم برای تشکر دوباره ازش ، گونه اش رو بوسیدم .

 

*****************

 

بعد از نیم ساعت وارسی چشمه و کمی گپ زدن را جع به اون ، زیر اندازمون رو رو چمن ها پهن کردیم و نهارمون رو خوردیم و چقدر بهمون خوش گذشت .

 

بعد از جمع و جور وسایل پدرام دراز کشید رو زید انداز و من هم مشغول درست کردن یه تاج گل شدم . بعد از اتمام اون رفتم کنار پدرام نشستم ،

 

- پدرام ، میشه بشینی تا ببینم این تاج گل بهت میاد یا نه ؟

 

- بدش ببینم !

 

- می خوای چی کارش کنی ؟

 

- بده ...

 

- ...

 

و تاج گل رو گذاشت رو سر خودم و گونه ام رو بوسید .

 

- این به تو خیلی بیشتر میاد !

 

از کارش خنده ام گرفت و گفتم : دیوونه ! مرسی ، تو خیلی مهربونی ...

 

- تو هم مهربونی !

 

و لب هاش رو به لب هام نزدیک کرد و لبخند زد ، من هم با زرنگی سرم رو سریع چرخوندم و لپم رو چسبوندم به لب هاش و قهقه ی بلندی زدم .

 

از ظهر تقریبا سه ساعتی گذشته بود که برگشتیم ویلا و تا نزدیک غروب استراحت کردیم .

 

یک ساعت مونده به غروب ، وسایل شام رو آماده کردم و رفتم پدرام رو صدا زدم تا بریم ساحل .

 

تو حیاط ویلا پدرام از پشت ماشینش یه گیتار بیرون آورد که باعث تعجب من شد .

 

- مگه تو گیتارم می زنی پدرام ؟

 

- با اجازه شما !

 

- چه باحال ! پس امشب اگه یه خانوم محترم ازت بخواد حتما براش می زنی دیگه ؟

 

- البته ، ( و یه حالت متفکر به خودش گرفت و گفت ) حالا این خانوم محترم کی هست ؟

 

- ااااااا ... مگه غیر من اینجا خانوم محترم دیگه ای هم هست ؟

 

با حالت بد جنسی گفت : نمــــــی دونم ! و لبخند شیطنت باری زد و شروع کرد به دویدن .

 

- دیوونه ! حیف که این همه وسیله دستمه وگرنه می دونستم چی کار کنم !

 

**************

 

تا جایی که چشم کار می کرد هیچ کس تو ساحل نبود و اینطوری ما خیلی راحت تر می تونستیم کنار هم باشیم .

 

وسایل رو یه گوشه گذاشتیم و مشغول جمع کردن چوب شدیم تا آتش درست کنیم .

 

چندتا سیب زمینی رو که آورده بودم به سیخ زدم و توی آتش گذاشتم ، مسلما خیلی می چسبید .

 

زمان غروب با پدرام جلوی دریا ایستادیم طوری که امواج دریا پاهامون رو نوازش می کردن .

 

پدرام دستش رو دور کمر من انداخت و من رو به خودش نزدیک تر کرد ، من هم سرم رو به سینه مردونه اش تکیه دادم و نظاره گر غروب خورشید شدم .

 

انقدر ایستادیم تا دیگه هوا تاریک شده بود و چراغ های اطراف ویلا و آتشی که روشن کرده بودیم اطراف رو تا حدی قابل دیدن می کرد .

 

با هم رفتیم و نزدیک آتش نشستیم .

 

- پدرام میشه خواهش کنم یه آهنگ قشنگ و خاطره انگیز برام بزنی ؟

 

- بـــله ، الکی که گیتارمو نیاوردم . می خواستم برای خانوم خوشگل خودم بنوازم !

 

- خوب استاد بنواز ببینم !

 

با شروع آهنگ یه لبخند عمیق رو صورتم جا خوش کرد چون از آهنگ هایی بود که خیلی دوستش داشتم ، خودم هم شروع کردم آهسته با پدرام همراهی کردم .

 

آسمان چشم او آیینه ی کیست

 

آنکه چون آیینه با من روبرو بود

 

درد و نفرین

 

درد و نفرین بر سفر باد

 

سرنوشت این جدایی دست او بود

 

آه

 

گریه مکن که سرنوشت

 

گر مر از تو جدا کرد

 

عاقبت دلهای ما

 

با غم هم آشنا کرد

 

با غم هم آشنا کرد

 

ای شکسته خاطر من

 

روزگارت شادمان باد

 

ای درخت پرگل من

 

نو بهارت ارغوان باد

 

ای دلت خورشيد خندان

 

سينه تاريک من

 

سنگ قبر آرزو بود

 

سنگ قبر آرزو بود

 

آنچه کردی با دل من

 

قصهُ سنگ و سبو بود

 

من گلی پژمرده بودم

 

گر تو را صد رنگ و بو بود

 

ای دلت خورشيد خندان

 

سينه تاريک من

 

سنگ قبر آرزو بود

 

سنگ قبر آرزو بود

 

ای شکسته خاطر من

 

روزگارت شادمان باد

 

ای درخت پرگل من

 

نو بهارت ارغوان باد

 

ای دلت خورشيد خندان

 

سينه تاريک من

 

سنگ قبر آرزو بود

 

سنگ قبر آرزو بود

 

سنگ قبر آرزو بود

 

سنگ قبر آرزو بود

 

- مرســـی من عاشق این آهنگم ، درضمن پنجه های توانایی داری آقای دکتر !

 

- نظر لطف شماس بانو ملیکا

 

- چون خیلی پسر خوبی بودی و یه آهنگ قشنگ برای من زدی بیا از سیب زمینی هایی که آوردم بخور که آتیشیه آتیشی شدن . تو این سرما خیلی مزه میده !

 

با شوخی و خنده مشغول خوردن سیب زمینی ها شدیم .

 

*************

 

تکه ای میوه تو دهانم بود که ناگهان با دیدن کسی که تقریبا چسبیده بود به دیوار ویلا و ما رو نگاه می کرد ، تو گلوم پرید و شروع به سرفه کردم .

 

پدرام اومد جلو آهسته چندبار به پشتم زد .

 

- چی شد ملیکا ؟

 

- ...

 

- حالت خوبه ؟

 

سرم رو تکون دادم و با دستم به سینه اش فشار آوردم تا دیگه به پشتم ضربه نزنه !

 

پدرام متوجه علت سرفه ی من نشد چون تقریبا پشت به ویلا و رو به من نشسته بود ، من هم نتونستم چیزی بگم ، اصلا شاید اشتباه کرده بودم چون بلافاصله اوون شخص ناپدید شد و پدرام فکر می کرد حتما خیالاتی شدم اما ...

 

درسته تاریک بود و مخصوصا صورتش با کلاهی که روی سرش بود و روش حروف سی – ای – تی به صورت درشت حک شده بود قابل دیدن نبود اما ... اما مگه میشد اشتباه کرده باشم ؟ من اون شخص رو با اون قد و قامت و هیکل می شناختم !

 

پدرام توی پذیرایی مشغول تماشا کردن تلوزیون بود . من هم با اظهار خستگی ، شب بخیر گفتم و رفتم به اتاق خوابمون . لباس خوابم رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم اما هر چی از این دنده به اون دنده شدم خوابم نبرد .

 

یعنی درست دیده بودم ؟ آخه امکان نداره ؟!

 

آخر از سر کلافگی بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن توی اتاق . رفتم سمت پنجره ، پنجره اتاق ما رو به کوچه باز میشد . بیست متر جلوتر از ساختمون ویلا یه 206 پارک شده بود ، به نظرم کسی داخلش نشسته بود ... نکنه ... !

 

سعی کردم دقیق تر نگاه کنم و کمی سرم رو بیرون از پنجره بردم . با این حرکت من انگار راننده متوجه آگاهی من از حضورش شده بود چون بلافاصله ماشین رو روشن کرد و دنده عقب گرفت و به سرعت از کوچه خارج شد !

 

چراغ اتاق روشن شد و پدرام داخل اتاق اومد .

 

- چی کار داری می کنی ملیکا ؟

 

- هی ... هیچی ...

 

- پس چرا جلوی پنجره ای ؟

 

- داشتم بیرونو نگاه می کردم

 

- مشکلی پیش اومده ؟

 

- نـــه ! ... این ... سوالا برای ... چیه ؟

 

با اخمی که توصورتش دیده می شد و حاکی از نگرانی و کنجکاویش بود گفت :

 

- آخه ... رنگت پریده یکم !

 

- رنگم ... ( و دستم رو به صورتم کشیدم و با حالتی که می شد وحشت رو از نگاهم خوند به پدرام خیره شدم )

 

پدرام با چند قدم فاصله اش رو با من به حداقل رسوند و گفت :

 

- چی شده عزیزم ، حالت خوب نیست ؟ تو چرا از یک ساعت پیش اینطوری شدی ؟

 

- نمی ... نمی دونم ... پدرام ؟

 

- جونم ؟ بگو به من ! چیزی شده ؟

 

- من می ترسم !

 

پدرام با این حرف من رو که لرزش اندکی تو اندامم مشهود بود به سمت خودش کشید .

 

- چرا ؟

 

- فک ... فک ... فکر می کنم ک ... ک ... کسی تعقیبمون می ... کنه !

 

- چی میگی ؟ مگه ما چی کار کردیم ؟

 

- نمی دونم اما ...

 

- یعنی چی ؟ از کجا به این نتیجه رسیدی ؟

 

- آخه ... آخه وقتی ... کنار آتیش هم نشسته بودیم از دور ... داشت نگاهمون می کرد !

 

- چی میگی تو ؟ ( پشت دستش رو گذاشت رو پیشونیم ) تبم که نداری بگم داری هذیون میگی !

 

- هذیون نمی گم ! الان فکر کنم همونو تو یه ماشین تو کوچه دیدم ... وقتی فهمید دارم نگاش می کنم سریع ماشینو روشن کرد و رفت !

 

من رو از خودش جدا کرد و به صورت وحشت زده ام خیره شد .

 

- شاید اشتباده کرده باشی ؟

 

- نمی دونم ... دلم شور میزنه !

 

- صبر کن ببینم !

 

به سمت پنجره رفت و چند بار سرش رو این طرفو اون طرف کرد .

 

- الان که کسی نیست اما صبح میرم از همسایه های اطراف می پرسم ببینم شخص مشکوکی رو این اطراف دیدن یا نه ؟ ... تو چرا انقدر ناراحتی حالا ؟ ( و با لبخندی که سعی می کرد ارامش رو به من برگردونه ادامه داد ) ... معلوم نیست اصلا خبری باشــــه ! خودتو بیخود آزار نده . بیا دراز بکش رو تخت ...

 

بازوی من رو گرفت و من رو به سمت تخت هدایت کرد و کمک کرد تا دراز بکشم . خودش هم لباس راحتیش رو برداشت و چراغ رو خاموش کرد و مشغول پوشین لباس شد . اومد و کنار من دراز کشید چون هنوز حس میکرد من پریشون هستم ، بازوم رو گرفت و به سمت خودش کشید .

 

سرم رو تو سینه اش پنهان کردم ، اون هم سعی می کرد با حرفاش بهم آرامش رو برگردونه که با نوازش دست هاش متوجه نشدم کی خوابم برد .

 

**************

 

روز بعد پدرام از همسایه های اطراف پرس و جو کرد اما هیچ کس چیزی نمی دونست و چنین شخصی رو این اطراف ندیده بود .

 

خلاصه اون روز گذشت و وقتی دیدم که از اون مرد خبری نیست ، جواب سوال هام رو به پای این گذاشتم که حتما خیالاتی شدم !

 

**************

 

روز سوم سفرمون بود ، صبحانه و نهار رو در سکوت خوردیم . پدرام هم که میدید هنوز می رم توی فکر یا بدقلقی می کنم زیاد کاری به کارم نداشت و سعی می کرد خودش رو با مطالعه و تلوزیون سرگرم کنه .

 

عصر بود و کم کم آفتاب داشت می رفت و من مشغول آب دادن به گل ها و درخت های حیاط بودم .

 

با خودم فکر می کردم که بهتره این تصورات پوچ و بی مورد رو از خودم دور کنم و سفری که برای ما ماه عسل حساب میشد رو به کام پدرام و خودم مثل زهر تلخ نکنم .

 

چند نفس عمیق کشیدم و آبی به سر و روم پاشیدم و احساس تازگی رو باز زیر پوستم حس کردم . بعد از تموم کردن کارم شیلنگ رو نزدیک شیر آب جمع کردم و دست هام رو شستم و رفتم داخل .

 

پدرام پایین نبود . رفتم تو آشپزخونه و دو لیوان آب پرتقال ریختم و با مقداری بیسکوییت توی یه سینی گذاشتم و رفتم بالا تا انرژی رو که گرفته بودم به اون هم انتقال بدم . در اتاق خوابمون بسته بود . با این تصور که پدرام داخل اتاق_ در رو باز کردم که دیدم پدرام نشسته روی تخت و در حالی که سرش رو بین دستاش گرفته توی فکره .

 

با صدای در متوجه حضورم شده بود ، سرش رو بالا آورد و زل زد تو چشمام . چشماش قرمز شده بود . با لحن خشنی گفت :

 

- چرا وایسادی ؟ بیا تو !

 

سعی کردم تعجبم رو به خاطر برخوردش پنهان کنم و رفتم جلوتر .

 

سینی رو روی پاتختی گذاشتم و وقتی برگشتم سمت تخت تازه متوجه وضعیتی که توش بودم شدم .

 

دفتر خاطراتم رو که توی چمدون گذاشته بودم تا خاطرات سفرم رو بنویسم با سه تا از عکس هایی که تو آتلیه قبل از مراسم عقدمون با علی انداخته بودیم ، دیدم . فراموش کرده بودم اون عکس ها رو از لای دفتر بردارم . پدرام حالا با دیدن این عکس ها چه فکرایی با خودش کرده ؟!!

 

برگشتم سمت پدرام و به چشماش نگاه کردم . با اخم خیره شده بود تو صورتم .

 

- چی داری که بگی ؟ تو هنوزم داری به نامزد قبلیت فکر می کنی ؟ آره ؟!

 

- نه به خد ...

 

فریاد کشید :

 

- قسم نخور لعنتی ! چطور تونستم دوباره بهت اطمینان کنم ؟ چرا انقدر احمق بودم ؟

 

- داری اشتباه میکنی ، من فقط ...

 

- تو فقط چی ؟ هان ؟ تو فقط چی ؟ تو فقط منو خر حساب کردی ! آره ؟ کی احمق تر از من !

 

سرم رو انداختم پایین . اشک هام از گوشه چشمام سر می خورد پایین و جلوی پام روی زمین می افتاد . احساس می کردم زیر پام خالی شده . پدرام به من شک کرده بود .

 

اومد سمتم و فریاد کشید :

 

- بیخود اشک تمساح برای من نریز ؟ همتون همینطورید . هر کار دلتون می خواد می کنید آخرشم با یکم اشک و آه طرفتونو خر میکنید بره پی کارش !

 

- خواهش می کنم پدرام . بذار بهت توضیح بدم ...

 

- نوضیح نمی خوام ، برو بیرون دیگه نمی خوام ببینمت !

 

- صب ...

 

هنوز کلمه کامل از دهانم خارج نشده بود که با سیلیش صورتم به جهت مخالف کشیده شد .

 

- گمشو بیرون ...

 

دستم رو با ناباوری ناشی از این کار پدرام روی گونه ام گذاشتم و بعد از لحظه ای که با تعجب زل زده بودم تو صورت پدرام و عصبانیتش که لحظه به لحظه بیشتر میشد رو می دیدم با بغض گفتم :

 

- باشه الان میرم اما وقتی آروم شدی برمیگردم و توضیح می دم ، اونوقت خودت میبینی که اشتباه قضاوت کردی !

 

- برو بیرون بهت گفتم ، نذاربیشتر از این دستم روت بلند شه ...

 

- ...

 

برگشتم و از اتاق اومدم بیرون . همینطور که اشکام از روی گونه هام سرازیر بود ، دویدم سمت در ویلا که رو به ساحل باز می شد و بدون بستنش رفتم بیرون ... انقدر رفتم که کلی از ویلا دور شدم .

 

******************

 

نباید بهم شک می کرد ، مگه حرکت خاصی تو این مدت از من دیده بود ؟

 

چرا تا میام معنی خوشبختی رو بفهمم این بلاها سرم میاد ؟

 

اصلا تقصیر خودم بود . حماقت کردم ! باید اون عکس ها رو دور می انداختم . نباید نگه شون می داشتم ...

 

آخ ، خدایا . چقدر احمقم ...

 

بهش می گم اشتباه کرده . عکسا رو جلوی خودش آتیش می زنم . بهش می گم داره غلط فکر می کنه . نمی ذارم زندگیم هنوز شروع نشده از هم بپاشه ... نمی ذارم !

 

*****************

 

کلی با خودم کلنجار رفتم و آخر تصمیم گرفتم تمام افکار منفی و بدی رو که نسبت به خودم در ذهن پدرام رسوخ کرده بود از بین ببرم .

 

به ساعتم نگاه کردم . سی و پنج دقیقه گذشته بود . تصمیم گرفتم برگردم .

 

راه رفته رو برگشتم . تو کوچه کناری ویلا که از ساحل هم دید داشت همون پژو رو دیدم . با دیدنش قلبم یک آن از حرکت ایستاد ... دویدم و از دری که بازش گذاشته بودم رفتم داخل .

 

پذیرایی یکم نامرتب شده بود . چند جای کفش خاکی هم روی سنگ های کف قابل دیدن بود ، دوست نداشتم فکر پوچ و بی معنی تو خودم راه بدم اما ...

 

- پدرام ... پدرام ... کجایی ؟

 

حتما از به خاطر ناراحتیش_ که جواب نمی ده ! اما ... پس اون بهم ریختگی و جای پاهای خاکی ... نه شاید اشتباه می کنم ...

 

رفتم بالا ! تک تک اتاقا رو نگاه کردم ، نبود . شاید تو حمام باشه ! یا دستشویی ؟

 

اونجا رو هم دیدم ... نبود ! نبود !

 

- پـــــــــدرام ؟ کجایی ؟

 

رفتم طبقه اول . تو حیاط رو نگاه کردم ، نبود !

 

رفتم تو آشپز خونه ... که از تلفن اونجا با گوشیش تماس بگیرم .

 

جیغ بلندی کشیدم !

 

- واااااااای پدرام ؟ خدایا ! چی شده ؟ چه بلایی سرت اومده ؟

 

زخمی و خون آلود رو زمین افتاده بود . دویدم و کنارش نشستم .

 

متوجه پهلوش شدم که خونریزی داشت ! و دستش بی حال روی اون افتاده بود .

 

آهسته می زدم تو صورتش ،

 

- عزیزم چشماتو باز کن ! ... پدرام تو رو خدا ! چشماتو باز کن ... کی این بلا رو سرت آورده ... تو رو خدا پاشو ! پدرامم ؟ ببخش ... ببخشید . به خدا تمام اون عکسا رو آتیش میزنم . تو رو خدا بیدار شو ... پدراااااام

 

تند تند روی سرش و گونه هاش رو می بوسیدم . سرش رو روی پام گذاشتم . دست می کشیدم توی موهاش ،

 

- پاشو پدرام ! تو رو خدا پاشو

 

داشتم زار می زدم ، نمی تونستم درست فکر کنم . فقط صداش می زدم ،

 

بعد از چند دقیقه ناله و جیغ و فریاد به خودم اومدم ، عقلم دوباره به کار افتاد ، نبضش رو گرفتم . هنوز میزد .

 

باید یه کاری می کردم ! باید اول جلوی خونریزیش رو می گرفتم . کیف پزشکیش و جعبه ی کمک های اولیه توی ماشین بود ، باید اونا رو می آوردم .

 

شالم رو از سرم درآوردم و گلوله اش گردم و گذاشتم زمین . سرش رو از روی پام بلند کردم و گذاشتم رو شال .

 

- الان برمیگردم و زنگ می زنم به اورژانس ... تو رو خدا طاقت بیار ...

 

خواستم با عجله از آشپزخونه بیام بیرون که اون مرد جلوم سبز شد !

 

از ترس جیغ بلندی کشیدم و بعد دوتا دستام رو روی دهانم گذاشتم و چسبیدم به دیوار کنار ورودی آشپزخونه !

 

- کجـــــــــا ؟!

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها