داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان شیرین ممکن بود اتفاق بیفتد

يك روز ناگهان اتفاق عجيبي افتاد و همه چيز در دنيا به رنگ بنفش در آمد. آسمان ، اقيانوس ها ، كوه ها ، درختها ، حيوانات و مردم حتي ساختمانهاي آسمان خراش و مورچه هاي كوچولو و ... همه چيز و همه چيز بنفش شدند.

 

مردم بدون اينكه عكس العملي نشان بدهند با تعجب همديگر را نگاه مي كردند، آيا آنها در خواب بودند. اما هيچ كس بيدار نشد و همه چيز بنفش باقي ماند. همه چيز بنفش بود بجز يك پرنده كه رنگش تغيير نكرده بود و پرهايش آبي روشن بود

 

آن پرنده تنها چيزي در دنيا بود كه رنگش آبي نبود. او را

به دام انداختن و در قفس گذاشتند. مردم شوكه شده بودند. بعضي مي ترسيدند و برخي خيلي متعجب بودند و تعدادي كمي هم آن را يك سرگرمي جديد مي دانستند. همه خانواده ها ، معلم ها ، ستارگان سينما، پرستاران و پزشكان ، مسئولين پمپ بنزين ، شاه و ملكه ، راننده تاكسي و خلاصه همه و همه بنفش بودند. آنها با ماشينها و اتوبوس ها و دوچرخه هاي بنفش از جايي به جايي ديگر مي رفتند . روي مبلهاي بنفش مي نستند و غذاهاي بنفش مي خوردند. حتي شيريني ها هم بنفش بودند . دخترها فكر مي كردند كه اين اتفاق نفرت آور و ناخوشايند است . اما برخي از پسران فكر مي كردند كه اين خيلي هم جالب است

 

خبره ترين و بزرگترين دانشمندان دنيا دور هم جمع شدند تا شايد علت اين اتفاق را بفهمند. آيا اين خطايي بود كه بخاطر اختلالي در چشم آدمها بوجود آمده است؟ يا يكي از حيله هاي طبيعت است ؟

 

آنها خيلي مطالعه كردند و چيزهاي زيادي را تجزيه و تحليل كردند با هم به بحث و گفتگو نشستند و مقاله هاي زيادي نوشتند، اما نتوانستند علت اين واقعه را توضيح بدهند.

 

هيچ رنگي نبود پس مردم چگونه و چطور مي توانستند احساساتشان را بيان كنند. برخي مردم مي گفتند، حالا بنفش مهمترين رنگ دنياست براي اينكه همه جا بود. برخي ديگر هم مي گفتند بنفش هيچ اهميتي ندارد براي اينكه خيلي زياد است. آنها بحث و جدل مي كردند و حتي كلوبهايي هم درست كردند كتابها نوشتند و فيلم ها ساختند كه موضوع هم آنها اهميت داشتن يا بدون اهميت يدون رنگ بنفش بود

 

رنگ آبي آن پرنده هنوز يك موضوع مهم بود. مردم در مورد اهميت آن بحث مي كردند. عده اي مي گفتند آن پرنده بايد پرنده خاصي باشد يا ممكن است كه اصلا آن پرنده نباشد براي اينكه اون تنها موجودي كه رنگش را حفظ كرده بود.

 

يك عده ديگر مي گفتند كه اين احمقانه است، آن پرنده آبي، دانه پرندگان را مي خورد و آب مي نوشد و پرهايش را پوش مي كند و بدون در نظر گرفتن رنگش آن هنوز هم يك پرنده است.

 

درست يكسال بعد از اينكه دنيا بصورت بنفش تغيير رنگ داده بود . يك روز صبح مردم بيدار شدند و ديدند كه همه چيز زرد شده است . همه چيز بجز آن پرنده آبي

 

اين دنياي زرد متفاوت تر از يك دنياي بنفش نبود اما حالا پرنده آبي اهميت بيشتري يافته بود براي اينكه او هنوز رنگش را حفظ كرده بود.

 

مردم براي ديدن پرنده در صف هاي طولاني مي ايستادند.

 

در دو سالي بعدي ، دقيقا همانطور كه دنيا بنفش و زرد شده بود ، رنگش عوض شد . سال اول نارنجي شد و سپس سال بعد صورتي گشت. اما هنوز پرنده آبي مانده بود. تا اينكه 15 سال بعد رنگ دنيا آبي شد.

 

اولين چيزي كه مردم از خودشان پرسيدند ، درباره پرنده آبي بود و آيا او هنوز آبي است ؟ بله او هنوز همان رنگي بود. تا قبل از اين دو رنگ در دنيا بود ، اما حالا فقط يك رنگ، يعني رنگ آبي وجود دارد.

 

پرنده آبي هم رنگي شبيه بقيه چيزها و بقيه مردم داشت و ديگر توجه مردم نسبت به او از بين رفت.حالا ديگر او بيشتر يا كمتر اهميت نداشت. شش ماه بعد از اينكه دنيا به رنگ آبي تغيير كرده بود ، عده اي آمدند و پرنده را از قفس رها كردند و اجازه دادند كه خوشحال و آزاد پرواز كند.

 

دقيقا صبح روز بعد دنيا با همان رنگين كمان قشنگش برگشت . در ابتدا همه چيز تازه و غريب بود اما بزودي مردم همه چيز را فراموش كردند . فراموش كردند كه روزي در دنيا همه چيز بنفش بود و بعدا زرد شد و نارنجي و سپس صورتي گشت و در آخر آبي شد.

 

اما گهگاهي آنها متعجب بودند كه پرنده آبي كجا رفت و چطور اين كار را كرد ، اگر او هنوز رنگ آبي دارد و اينها چه معني داشتند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها