داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان دنباله دار کمبود عشق فصل یک قسمت دو

قشنگ و لطیف داشته بباشه. -هرکول،مشت زنی،واقعا که!! -پریا می دونی مشکل تو جیه؟همیشه فکر می کنی بیشتر از من سررت میشه.چون چند تابلوی احمقانه کشیدی احساس برت داشته و باورت شده هنرمندی!نه جونم تو قط بلدی بومهای سفید بیچاره رو خط خطی کنی.تازه!این نقاشایی که هی پزشون رو به من میدی،همشون از نژاد اروپایین ولی کله سیاه هایی مث تو هیچ وقت چیزی ارشون در نمیاد. -اوهو!خیلی داری تند میری!اگه ما شرقی ها نبودیم بیچاره هایی مث تو واسه کی سر و دست میشکوندن؟ -کی واشه شماها سرو دست شکونده؟ -تونی یادت که نرفته؟تو منوز منتظر جواب بله منی.پس خیلی دور بر ندار. تونی ایستاد و پریا در حالی که همچنان به راهش ادامه میداد افزود:

 -حالام دیگه با پسراس پر افاده ای اروپایی کاری ندارم.از امروز دیگه دور منو خط بکش و دنبال یه دختر مشت زن هرکول مث خودت باش.چون دیگه نمی خوام ببینمت. با انکه به سرعت از بین عابران می گذشت ولی صدای اسکیت تونی را از پشت سر میشنید. پریا دختری بود بیست ساله،با قدی متوسط،موهای سیاه *** و براق که همیشه جلویش را چتری روی پیشانی می ریخت،با چشمانی درشت،سیاه رنگ و کشیده،ولی انچه بیشتر از همه در چهره اش جلوه می نمود حلقه ی طلایی رنگی که با نگین کوچک سفیدی بود که در پره دماغش به چشم می خورد.با انکه هلندی تبار بود ولی در نگاه اول،کاملا شرقی به نظر می امد.و تونی که مانند خیلی از مردهای اروپایی عاشق دخترهای شرقی بود،یک سال پیش برای اولین بار از او خواستگاری کرد ولی پریا تنها در جوابش به او خندید و سر به سرش گذاشت ولی بعد از یک هفته که تونی کلافه اش کرد،بالاخره در جوابش گفت: -تونب ما با هم خیلی فرق داریم راه زندگی من و تو از هم جداست.پدر و مادر من ایرانی هستن و… -ولی تو که اینجا به دنیا امده ای. -اره!ولی من منظورم مذهبمونه.ما مسلمونیم و شما مسیحی.غیر از اون فرهنگمون با هم تفاوت داره. بعد خندید و در ادامه حرفهایش افزود: -در ضمن من اگه جای تو بودم ترجیح می دادم برای ازدواج یک دختر کله قرمز مث خودم پیدا کنم. و تونی که انتظار چنین جوابی را نداشت از عصبانیت پریا را وسط باغچه هل داده بود.و سر این موضوع یک ماه با هم قهر بودند،تا بالاخره مادرها واسطه شدند و انها را اشتی دادند و حالا هم باز یک قهر ظولانی انتظارشان را می کشید.

تونی در سکوت پریا را تا کنار در خانه شان بدرقه کرد و وقتی که پریا بدون انکه نیم نگاهی به او بیندازد وارد حیاط شد و در را پشت سر خود بست،تونی مدتی مردد کنار در مکث کرد و بالاخره به طرف خانه ی خودشان به راه افتاد.با این حال عصر توانست بهانه ای برای زنگ زدن به او پیدا کند: -سلام پریا. -سلام بی سلام!من با تو حرفی ندارم. -قطع نکن کارت دارم. -باز چیه؟می خوای مسخره بازی صبح رو از سر بگیری؟ -نه بابا،از بابت صبح معذرت می خوام. پریا ساکت ماند و تونی ادامه داد: -حالا به حرفام گوش میدی؟ -اره بگو. -دنی یه ساعت قبل بهم زنگ زد،انگار فردا چند تا از بچه های دبیرستان مث دفعه قبل می خوان اردو برن. -خوب؟ -فکر کردم شاید دوس داشته باشی باهاشون بریم. -تو برو. -مگه نمیای؟ -نه. -اگه تو نیای منم نمیرم. پریا مکثی کرد و گفت: -حالا ببینم چی میشه. صبح،جلوی رستوران بین راهی باشبم. ۸ -جوابمو همین حالا بده.اگه بخواب بریم باید سرساعت پریا از خدا می خواست همراه بچه ها به اردو برود ولی سر لج افتاده بود: -نه نمیام،حالشو ندارم صبح زود بیدار بشم. -داری منو اذیت می کنی؟ -نه،خوب تو برو. -پریا باز شروع نکن من تو رو خوب می شناسم.می دونم اگه سرت بره هم دست از این اردو نمی کشی. -نه نمیام. -حلا چیکار کنم گه بیای؟ -یه بار دیگه ازم معذرت خواهی کن! -خیلی بدجنسی…بازم معذرت می خوام،خوبه؟ -اره،فردا ساعت هفت صبح جلوی در خونمون منتظرتم! -دفعه ی قبل هم قرارمون ساعت هفت صبح بود ولی دو ساعت دیرتر از خواب ییدار شدی. -نه دیگه خواب نمی مونم.نکنه باز میخوای جر و بحث رو شروع کنی؟

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها