داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

داستان جذاب سه ستاره

در زمانهاي قديم مرد ثروتمندي با دخترش زندگي ميكرد. يك سال مرد ثروتمند براي گرفتن پست

 

دولتي به پايتخت رفت و در غياب خود دخترش را مسئول نگهداري از خانه كرد. روزي از روزها يك راهب

 

بودايي به خانهي مرد ثروتمند آمد و درخواست صدقه كرد. دختر به كلفت گفت كه به راهب كمي برنج

 

بدهد. راهب از دختر خواست كه كاسهاش را كاملا پر كند و دختر هم به كلفت گفت كه چنان كند، اما هرچه

 

كلفت برنج داخل كاسه ميريخت كاسه پر نميشد. كلفت رفت و هرچه برنج داخل انبار بود حتي برنجهاي

 

«؟ كاسه چطور پر ميشه » : پوستكنده و اَرزن را آورد، اما كاسه پر نميشد. كلفت خيلي تعجب كرد و پرسيد

«. اگه دخترِ خونه بياد و خودش اين كار رو انجام بده، كاسه بدون هيچ مشكلي پر ميشه » : راهب جواب داد

 

دخترِ خانه پيش راهب آمد و سعي كرد كه كاسه را پر كند، اما حتي او هم نميتوانست كاسه را پر كند.

 

دختر همان كاري را كه راهب .« اگه هر غلات رو با چوبهاي نقرهاي برداريد، كاسه پر ميشه » : راهب گفت

 

اگه شما زير پوشتون رو در بياريد و دوباره » : پيشنهاد كرده بود انجام داد، اما كاسه پر نشد. راهب گفت

 

دختر اين كار را كرد، اما كاسه پر نشد. راهب به آسمان نگاه كرد و ديد «. امتحان كنيد موفق ميشيد

 

خورشيد غروب كرده. صميمانه از دختر خواهش كرد كه به او آن شب اتاقي براي خواب بدهد. دختر

 

درخواست او را به اين بهانه كه در خانه، اتاق مهمان وجود ندارد رد كرد، اما راهب روي درخواست خود

 

پافشاري ميكرد و قصد ترك خانه را نداشت. راهب پيشنهاد خواب در اسطبل را داد و دختر درخواست

 

هواي اسطبل خيلي سرده، ميتونم گوشهي آشپزخونه » : او را پذيرفت. نيمه شب راهب نزد دختر آمد و گفت

 

دختر دلش براي راهب سوخت و به او اجازه داد كه در آشپزخانه بخوابد. مدتي بعد راهب آمد «؟ بخوابم

 

دختر به «؟ هواي سرد اينجا رو هم نميتونم تحمل كنم، اجازه ميدي بيام داخل اتاق شما بخوابم » : و گفت

 

اينجا خيلي سرده لطفا بذار بيام پشت پردهي اتاقت » : او اجازه داد. خيلي زود راهب دوباره آمد و گفت

 

اين بار هم دختر به او اجازه داد و راهب در همان اتاق خوابيد. فردا صبح وقتي دختر بيدار شد «! بخوابم

 

راهب رفته بود. مدتي بعد، هنگام برگشت پدر از سفر تمام خدمتكاران براي استقبال از او بيرون رفتند، اما

 

دختر نميتوانست بيرون برود. از اين جهت كه او بچهدار شده بود. از شنيدن اين خبر پدرِ دختر خيلي

 

عصباني شد و قصد كشتن او را كرد. دختر را به باغ بردند و او را با طناب بستند و به يكي از خدمتكاران

 

دستور دادند تا سر دختر را از بدنش جدا كنند، اما لحظهاي كه خدمتكار تبر را بلند كرد، دستهي تبر از

 

وسط دو نيم شد و پشت سر خدمتكار افتاد. خدمتكار شمشير برداشت و سعي كرد او را بكُشد، اما لحظهاي

 

كه شمشير را بالاي سرش برد تيغهاش از وسط دونيم شد. پدر يك سلول يك نفري در زيرزمين ساخته

 

بود و دختر را به آنجا فرستاد و كليد آن را پيش خودش نگه داشت و دستور داد كه آب و غذا به دختر

 

ندهند تا از گرسنگي بميرد. از آن زمان به بعد راهب هر شب در سلول زيرزمين ظاهر ميشد. هيچكس از

 

آمدن او و از اينكه چطور وارد سلول ميشود خبر نداشت. او براي دختر غذا ميبرد و در اين مدت دختر

 

سه قلو به دنيا آورد. سالها بعد پدر دستور داد كه در سلول را باز كنند و او انتظارِ ديدنِ تنها يك اسكلت

 

را داشت. پدر بسيار شگفتزده بود؛چونكه دخترش زنده بود و در كنارش سه فرزند مشغول درس خواندن

 

بودند. پدر از دخترش علت اين واقعه را خواست و دختر تمام ماجرا را براي پدرش تعريف كرد. شخصي

 

«؟ اين سه تا بچههاي تو هستن » : را براي جستجوي راهب فرستادند. وقتيكه راهب آمد، پدر از او پرسيد

 

اگه اين سه تا بچه » : راهب آستين لباسش را بالا زد و ادامه داد «. بله، ميتونم ثابت كنم » : راهب جواب داد

 

پسرها از «. از آستين لباس من رد بشن بدون اينكه اونو لمس كنن، ثابت ميشه كه اينا پسراي من هستن

 

بذاريد اونا صندلهاي چوبي » : آستين لباس او رد شدند بدون اينكه آن را لمس كنند. راهب دوباره گفت

 

«. بپوشن و روي ماسه سفيد راه برن، اونوقت خواهيد ديد كه اونا هيچ رد پايي روي ماسه جا نميذارن

 

پسرها همين كار را كردند و بدون هيچ رد پايي روي ماسهها راه رفتند. حقيقت ثابت شد و پدر ازدواج

 

راهب با دخترش را به رسميت شناخت و راهب بهعنوان يك بوداي معجزهگر شناخته شد. وقتي آنها

 

مردند، سه پسر در آسمان بهعنوان سهستارهي صور فلكي قرار گرفتند. آنها صبحها در يك، خط عمودي

 

طلوع و شبها در يك خط افقي غروب ميكنند؛ درست مثل زمانيكه يكي پس از ديگري از رحم مادرشان

 

متولد شدند و در هنگام مرگ در سه قبل كنار يكديگر دفن شدند

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها