داستانـَک | بزرگترین مرجع داستان های کوتاه و بلند

افسانه کره ای زنی از بهشت

يك سونگون، پسرِ نجيبزاده زندگي ميكرد. ،« گيونگسانگ » در استان ،« آندونگ » در زمان هاي قديم در

 

بزرگ كه شد، مرد جوان بسيار درسخواني شد. روزي او نشسته بود و درس ميخواند، كه ناگهان يك

 

حالت خواب آلودگي به او دست داد و شروع كرد به چرت زدن. او در خواب دوشيزهاي زيبا را ديد كه به

 

نظر ميرسيد ميخواهد با او گپ بزند. هنگامي كه او به زيبايي شگفتانگيز آن دختر خيره شده بود، دختر

 

جامهي بلند آسماني پوشيده بود. دختر او را با اين واژگان خواند: من دوشيزهي آسماني هستم و شاه

 

آسماني مرا به پايين فرستاده تا زن تو شوم.

پس از اين او ناپديد و مرد جوان بيدار شد.

 

او دوباره چشمهايش را بست و به نظر رسيد كه زيبا چهره دربرابر او درنگ كرد. در روزهاي ديگر جوان

 

بيشتر سيماي زيباي او را به ياد ميآورد و در نهان نيايش ميكرد كه تصوير عشق او بايستي برگردد.

 

روزي دوشيزهي آسماني دوباره در رؤيا براي او نمايان شد و گفت: من هم طول كشيد تا بيايم، اما شاه

 

آسماني هنوز اجازهي كامل به من نداده تا با تو به عنوان همسرت زندگي كنم. من از خوبترين هنرمند

 

خواستم كه نقاشي چهرهي مرا بكشد و من مجبور شدهام كه زيباترين چهارچوب ممكن از آن را طراحي

 

كند و من آن را، اينجا امروز، براي تو آوردهام. تو ميتواني آن را هميشه پيش خودت نگه داري. تا زماني

 

كه من بيايم و همسر تو شوم، تو ميتواني كنيزت موول را معشوقه بگيري.

 

سونگون بيدار شد و در كنارش تصوير دوشيزهي آسماني را در چهارچوبي زرين ديد. اين زيباترين

 

تصويري بود كه ميشد تصور كند و جوان آن را به عنوان عزيزترين چيز گرامي ميداشت.

 

همانطور كه دوشيزهي آسماني به جوان اجازه داده بود، موول را به عنوان دوست گرفت، اما هرگز

 

نميتوانست دوشيزهي آسماني را فراموش كند؛ چون او در ميان همهي تصويرها زيباترين بود. سپس

 

روزي او به شدت بيمار شد. همانطور كه او در بستر بيماري افتاده بود، دوشيزه يك بار ديگر دربرابر او

 

نمايان شد و گفت: من از ژرفنا غصه دارم كه تو را دردمند ميبينم، اما به من اجازه نميدهند كه به جهان

 

پايينتر بيايم تا از تو ديدار كنم، به اوگيوندونگ، باغ نيلوفر، برو. من به آنجا ميآيم و تو را ميبينم.

 

سونگون با شنيدن اين سخنان بسيار شادمان شد و بيدرنگ تندرستياش را به دست آورد. او به

 

خانوادهاش گفت به چند بهانه بايد راه بيفتد و براي سفر آماده شد. سپس با خودش خدمتكاري را همراه

 

كرد. او نميدانست كجا ميتواند اوگيونگدونگ را پيدا كند، بنابراين در اينجا و آنجا سرگردان شد، چند

 

تا از مكانهايِ دارايِ جاذبهي تاريخي و محلهاي مشهور را ديد.

 

روزي كه در درهي كوهي بسيار دور سفر مي كرد، واژگان اوگيوندونگ به گوشش رسيد. او توانست

 

كششهاي شيرين چنگ را از درون بشنود ولي براي وارد شدن به آنجا درنگ كرد. در آنجا دوشيزهي

 

آسماني را ديد كه با چشمان پر اشتياق مدتها به او نگاه كرده بود. او نواختنش را متوقّف كرد و بيش از

 

هميشه خوشامد گفت و او را به اتاقش برد. آنها شادمانتر از هميشه با هم سخن گفتند، آن زمان در

 

شيرينترين رويا به شتاب گذشت. در آنجا آنها زن و شوهر شدند، بنابراين دوشيزهي آسماني

 

نميتوانست به آسمان برگردد. بنابراين سونگون او را به خانهي پدر و مادرش برد و به آنها رازش را

 

گفت. آنها به آساني از او پوزش خواستند و با آغوش باز از دوشيزهي آسماني استقبال كردند. مراسم

 

رسمي ازدواج را برگزار كردند و او را به عنوان عروس پذيرفتند.

 

آنها چند سال به شادماني با هم زندگي كردند و صاحب يك پسر و يك دختر شدند. اكنون زمان آن بود

 

كه سونگون براي شركت در آزمون شهروندي به سئول برود و آماده شد كه راهي پايتخت شود. با

 

اينحال در شب صداي مردي شنيده ميشد كه در اتاق دوشيزهي آسماني نجوا ميكرد. صدا صداي خود

 

سونگون بود كه با خستگي شديد به پشت خوابيده بود، چون او تحمل ترك همسرش را نداشت. صبح

 

ديگر او دوباره راه افتاد، اما يك بار ديگر چند ساعتي كه آنجا را ترك كرده بود نتوانست بيشتر تحمل كند

 

و بعد از ظهر دوباره به خانه بازگشت. چند روز به همين شيوه گذشت.

 

موول كنيز خبردار شد كه چه روي داده است و از حسادت سوخت. او پيش از آمدن عروس آسماني به

 

خانه با سونگون صميمي شده بود، اما پس از آن او كنار گذاشته شده بود و به طور كامل فراموش شده

 

بود. وقتي او اين نجواهاي شبانه را شنيد، انديشهاي در اساس فريبكارانه به ذهنش رسيد. شبي او مردي

 

جوان را به خانه معرفي كرد و رفت و به پدر سونگون گفت كه عروستان دارد به پسرتان خيانت مي كند.

 

بنابراين پدر بررسي كرد و به طور مطمئن شنيد كه مردي در اتاق نجوا مي كند، سپس ديد كه مردي به

 

دو از آنجا گريخت. پدر حسابي خشمگين شد و صبح ديگر بانوي آسماني را نزد خود فراخوند و به سختي

 

او را سرزنش كرد. او كاملا از نقشهي موول بيخبر بود، به نيروي تمام اتّهام خود را انكار كرد، اما

 

پدرشوهر به حرفهاي او گوش نداد. عروس با رنج گريست و گفت: پدر، من بيگناهم. اين خنجر بيگناهي

 

مرا اثبات ميكند. آن را به هوا پرتاب كنيد، اگر من گناهكار باشم، روي من ميافتد و به ژرفي در سينهي

 

من فرو ميرود، اما اگر بيگناه باشم، روي سنگ آستانهي در فرو ميافتد و درون آن نفوذ ميكند. خواهش

 

ميكنم اين آزمايش را انجام دهيد، پدر.

 

پدرشوهر خنجر را برداشت و آن را به سوي هوا پرتاب كرد. با شگفتي خنجر به آستانهي در فرود آمد و

 

باژرفي درون آن فرو رفت. زنش واقعاًاين معجزه را باور كرد و از او خواهشكرد: صبر كن سونگون

 

برگردد تا بيگناهي او به طور قطع ثابت شود.

 

اما به چيزي متقاعد شده بود كه با چشمانش ديده بود، او لجوجانه نپذيرفت كه ذهنيتش را عوضكند.

 

صبح ديگر بانوي آسماني مرده پيدا شد. او زندگي را بدرود گفته بود و دو فرزندش را بيمادر گذاشته

 

بود. سيماي او هنگام مرگ آرام بود و از بدنش بوي خوش ماندگاري ميآمد. مادرشوهرش از رفتار

 

خشني كه با او كرده بود پشيمان شد، اما بسيار دير شده بود. خدمتكاران كالبد بي جان او را بردند، اما

 

خنجر از دستش جدا نميشد و كالبد بيجان او بهسختي روي زمين چسپيده بود به گونه اي كه نميشد

 

آن را تكان داد. بنابراين كاري نميشد كرد، مگر اينكه چشم به راه آمدن سونگون شوند.

 

سونگون آزمون شهروندي را با پيروزي گذراند و با خوشحالي به خانه برگشت. او وقتي ماجراي

 

فاجعه باري را كه روي داده بود شنيد از اندوه فراوان در هم شكست. در آن لحظه او نميتوانست كاري

 

انجام دهد مگر اينكه مراسم خاك سپاري او را تدارك بچيند. او بيشتر وقتها كه به خانه برميگشت، هنگام

 

شب در اتاقي كه زنش ميخوابيد شب زنده داري ميكرد.

 

او خوابش برد و در خواب ديد كه زن آسمانياش نمودار شد و به او همه چيز را گفت: وقتي تو در خانه

 

نبودي، من داشتم زندگي خودم را با دو فرزندمان ميكردم. هنگام مردن كالبد ميرايم را نزد شاه آسماني

 

من مصمم بودم كه تو عاشق مردجوان » : بردند. او با من بهتندي و بيمهري سخن گفت و به من گفت

 

بشوي ولي نه تا زماني كه او به آسمان بيايد. هر بلايي كه سرت بيايد حقت است، ولي با اينحال عشق تو

 

بنابراين من «. به شوهرت بسيار صادقانه است، من به تو اجازه ميدهم كه بازگردي و با او زندگي كني

 

بسيار شادمانم كه بر ميگردم و زن تو ميشوم. اگر تو بتوانيموول، كنيز را وادار كني كه از گناهش

 

پشيمان شود، در آن صورت او از سوي آسمان بخشيده ميشود، سپس من ميتوانم زندگي خودم را

 

بازيابم.

 

سپس او يك بار ديگر ناپديد شد.

 

سونگون از ژرفنا از شنيدن سخنان زن مردهاش در رؤيا متأثر شد. او پنهاني موول را فراخواند و جدي

 

از او خواست تا از بدانديشي نسبت به زنش پشيمان شود. بنابراين خيلي قوي از او درخواست كرد كه

 

باصداقت رفتار كند و حسادتش را از خود دور كند. پس از اين، كنيز از ناتوانياش پشيمان شد و باسادگي

 

پوزش خواست و دربرابر كالبد بيجان بانوي آسماني زانو زد و با اشكهاي تلخ از روي پشيماني گريه

 

كرد. ناگهان بدن كه سرد و سفت مانند شمع سفيد بزرگي در آنجا افتاده بود پر از خون شد و سرخي

 

روي گونههايش دويد. او چشمهايش را باز كرد و شروع كرد به نفس كشيدن. سپس بلند شد، نشست و

 

خنجري كه مدتها به دستش چسپيده بود روي زمين افتاد.

 

به اين صورت او زندگيش را بازيافت و سون گون در كنار او زندگيي همراه با خوشي را سپري كرد و

 

دوباره خانواده با شادي در كنار هم يكي شدند.

دیدگاه ارسال شده است

نمایش / مخفی کردن دیدگاه ها